چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: mai 2008

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

samedi, mai 31, 2008

سفارت جمهوری اسلامی تقدیم نمی کند بلکه...

انتشار خبرهایی پیرامون برگزاری جشنواره بزرگ "یکی بود، یکی نبود" و "جایگاه ادبیات در جشنواره یکی بود یکی نبود"و برگزاری جشن تیرگان در تورنتوی کانادا، سهیل پارسا و یکی بود یکی نبود و... عکس العمل و اعتراض برخی از هنرمندان در تبعید را برانگیخته است.

وبسایت فستیوال یکی بود یکی نبود


بصیر نصيبی: "آش یک ملیون دلاری" حرف هایی درباره جشنواره یکی بود و یکی نبود در کانادا و
نیلوفر بیضایی : سخنی با بصیر نصیبی
گيسو شاكري: جشنواره "یکی بود یکی نبود"
بصیر نصيبی: مدیر روابط عمومی جشنواره یکی بود و یکی نبود، یا آرتیست مستقل و خلاق تئاتر؟!
پویان انصاری: و اما ماجرای جشنواره یکی بود، یکی نبود، تو که ... !؟ را در سایت گزارشگران

vendredi, mai 30, 2008

چشمانی دیگر به روز است

چشمانی دیگر با تاخیر بسیار و با مجموعه ای از کارهای نو و کهنه بالاخره به روز شد

jeudi, mai 29, 2008

یرما: آبرونامه ی زنان جهان

دیشب نمایش یرما اثر فدریکو گارسیا لورکا را دیدم. پیش از رفتن به نمایش دلم می خواست چند کلمه در موردش بنویسم ولی کار و گرفتاری نگذاشت و برای همین موکولش کردم به نوشتن مطلبی به بهانه اجرای یرما. از اجراهایی که در آن یرما از صبح تا شب با لباس خواب جلوی چشمان خوان می چرخد تا او را به رختخواب بکشاند و باز هم تلاشی بکنند تا شاید بچه دار شدند خوشم نمی آید. از ویکتوری که هی مردانگی مذکر خود را به رخ تماشاچی می کشد خوشم نمی آید. از خوان قلدری که زنش را له و لورده می کند خوشم نمی آید. نکته ی شخصیت های لورکا در دوگانگی وجودی شان است. یرما در عین عفیف بودن پر است از امیال سرکوب شده. خوان در عین قلدری و سختی، شکننده هم هست. ویکتور دخترکش نیست، بلکه جفت مناسبی است برای یرما و آن دو خودشان این را نمی دانند بلکه ما هستیم که این را می دانیم و در خلال نمایش به آن پی می بریم.

نکته ی دیگر در این نمایش، مسئله آزادی بیان است در کشور هیس هیس ها و پچپچه ها. در کشوری که "هر کاری دلت می خواهد یواشکی بکن ولی هرگز حرفش را نزن!" در دنیای خفقان و سکوت است که زن عفیفی مثل یرما به زبان می آید و از محرومیت ها و تمناهای زنانه خودش و میل طبیعی اش به باروری حرف می زند و همه سعی می کنند به حقه ای او را ساکت کنند.

الان فقط در مورد یرمای گارسیا لورکا می نویسم و یرما و آبروی زنان جهان در کشورهای مردسالار و سنت پرست. یرما نمایشی است با کیفیات و قابلیت برخوردهای متفاوتی با متن. گاهی تاکید را بر زنانگی یرما گذاشته اند و گاه تلاشی شده است در نشان دادن اروتیزمی زنانه و البته نمایشنامه همه ی اینها رادر خود دارد ولی هیچ یک هدف نیست.


اجرای لورکا در غرب گاهی تبدیل به لورکاخوانی و همراه با رقص فلامینکو و گیتار کولی ها می شود که نوع اصیلش با اجرایی توسط کولیان می تواند بسیار تکان دهنده باشد ولی بیشتر اوقات و خلاصه به قول شاملو "کلام مقدس" از خاطر کارگردان می گریزد.

در ایران اجرای نمایشنامه ی کوبنده ای مانند "عروسی خون" تبدیل به نمایشی اخته شده و فاقد هر نوع مفهوم سیاسی همراه با نوای گیتار در بالای پشت بام و سرسره بازی بی مورد بازیگران بر روی صحنه کج و الاکلنگی (به کارگردانی علی رفیعی متخصص صحنه پردازی های کج و لیز) و اجرایی فاقد شعر و معنا می گردد. در حالی که آثار لورکا تلفیقی از شعر و زیبایی و تعهد است و مجموع این سه است که به نمایش شور و نیرو می بخشد.

یرما یک شعر بلند است ولی به دلیل ایرانی بودن و پشت سر گذاشتن یک انقلاب ناموفق و دیدن یک جنگ فرسایشی ناموفق تر و تجربه ی زندگی در خلال دو دیکتاتوری دست خودم نیست که ذهنم گاهی سیاسی می شود و شعر زیبای لورکا را درز می گیرد تا به تحیلی سیاسی از نمایشنامه ی زیبای یرما و رنج نامه زنان بپردازد.

متن کامل نمایشنامه "یرما" اثر فدریکو گارسیا لورکا با ترجمه احمد شاملو را در سایت دیباچه بخوانید. البته از نمایشنامه "یرما" ترجمه های متعددی به زبان فارسی در دسترس است و یادم می آید که در دوران دانشجویی از ترجمه دیگری برای اجرای نمایش "یرما" استفاده کردیم و اگر اشتباه نکنم شعرهای "یرما" را فروغ فرخ زاد و یدالله رویایی با هم ترجمه کرده بودند. یرما از نمایشنامه هایی است که خیلی دوست دارم. بخش های زیبایی مثل زنان رختشو و مکالمه های خصوصی و زنانه شان و یا بخش های شاعرانه ای که هر بخش را از اپیزود بعدی مثل پرده ای از شعر و موسیقی جدا می کند.

تکه ای از شعرهای "یرما" هنوز یادم است:

"چقدر خار

چقدر مزرعه ی خار

چه خانه ای

چه خانه ی غمگینی

بر این قلمرو غم

هیچگاه زیبایی گذر نمی کند

و هیچ بانگی

از این آستانه ی اندوه سفر نمی کند"

باقیش یادم نیست. همین را هم دقیقاً مطمئن نیستم. مال سالها پیش است وقتی که دانشجوی تئاتر بودم و نقش "یرما" را در یکی از کلاسهای دانشکده بازی می کردم. حالا البته این حرفها مهم نیست.

الان یک تحلیل سیاسی از نمایشنامه دارم: یرما را تصور کنید مام سترون وطن است که قادر نیست فرزندی نوین به دنیا بیاورد. خوان را دیکتاتور و حاکم بر مسند قدرت نشسته تصور کنید که قادر نیست نسل نوینی را به جهان تحویل بدهد. ویکتور را جوان آس و پاسی بگیرید پرشور و پر نیرو و پر از خلاقیت و استعداد و سازندگی، بیایید فرض کنید ویکتور نماد جنبش دانشجویی است و زنان که در نمایش چند دسته اند و گروهی علیه سنت و گروه عامل حفظ سنت و گروهی عامل اجرایی و سرکوب زنانی آشوبگر چون یرما. با یک چنین نگاهی اجرای نمایش یرما می تواند مانند بمبی سالن پر از تماشاگران ایرانی را بترکاند، مگر نه؟

یرما نمایشنامه بی نظیری است، پر است از ابراز تمناها و رویاها و آرزوهای زنان به زبانی شاعرانه.

گمان می کنم ما بیش از هر چیز به نویسندگانی مانند لورکا و نمایشنامه هایی مانند یرما و یا خانه برنادا آلبا و ... احتیاج داریم. نمایشنامه هایی در بیان دردها و بندهای زنان و میل به رهایی و از بند گسستن و یا بندها را پاره کردن. گمان می کنم برای ساختن دنیایی نو، ما به هنرمندان خلاق و هنری خلاق و در عین حال مسئول نیاز داریم.

امسال هفتاد سال از قتل فدریکو گارسیا لورکا به دست فرانکیست ها می گذرد. لورکا این شاعر گرانادا و اندلسی، زندگی مردمان محروم و روستائیان اسیر جهالت و خرافه و سنت را در سه نمایش تراژیک خود "عروسی خون" و "یرما" و "خانه برناردا آلبا" به خوبی تصویر کرده است. پایان هر تراژدی با مرگ رویاهای زنی است. در دنیایی چنین عقب افتاده و گرفتار جهالت فقط خون است که نقطه پایانی برای هر داستان تعیین می کند همان گونه که آن عوامل جهالت تاریخ، به زندگی گارسیا لورکا در جوانی، به شکلی فجیع پایان دادند. اما نویسنده نمی میرد چون آثارش هست و آثارش که پر از شعر و زیبایی و واقعیت مردمان خویش است چون یادگاری ارزشمند زنده خواهد ماند.

پس زنده باد لورکا!


گاهی مانند مگسی... ویز! ویز

عشق هم مثل مگسی می ماند......
جلوی چشم ات را می گیرد......
هیچ جا و هیچکس را نمی بینی.....
کورت می کند......
از صبح تا شب......
مدام توی گوش هایت:
.....
ویز و ویز و ویز!......


mardi, mai 27, 2008

"سرم را بی سایه میخواهم" از گیسو شاکری

گیسو شاکری خواننده است و شاعر. به تازگی گیسو شاکری اولین مجموعه شعر خود، "سرم را بی سایه می خواهم" را توسط نشر کتاب ارزان در سوئد منتشر کرده است و بالاخره این که گیسو شاکری خواهرزاده نصرت رحمانی است و مجموعه ای از اشعار و یادگارهای نصرت رحمانی را گردآوری کرده است و در سایتش در دسترس دید عموم قرار داده است. با هم شعری از گیسو شاکری را می خوانیم:

ملافه ها را عوض کردم

لحاف نو خریدم

لباس خواب نو نیز


خاطره ی بیست پنج سال

زندگی با تو را

با لیوانی آب

غرغره کردم

و

تف کردم به هر چه گذشت

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

گیسو شاکری خواننده است و آخرین آلبوم او اجرای جدیدی از آهنگهای قمرالملوک وزیری است.

مصاحبه ی گیسو شاکری با بی بی سی درباره "گیسو شاکری از قمر می خواند"


گیسو شاکری فعال و مبارز است و می توانید فعالیت های گوناگون او را از طریق وبلاگش دنبال کنید: وبلاگ گيسو شاکری

و بالاخره همه چیز در مورد گیسو شاکری در وبسايت گيسو شاکری


lundi, mai 26, 2008

گاهی مانند مگسی... ویز! ویز


ایدئولوژی هم مانند مگسی می ماند،.....
وقتی می نشیند نوک بینی تان؛....
دیگر هیچ چیز را نمی شناسید؛....

حتا مادرتان را!
و ویز و ویز و ویز!...


dimanche, mai 25, 2008

"در پس پرده ها" نمایشنامه ای بر اساس زندگی طاهره قره العین


خانم عزت گوشه گیر در سال 1989 بر اساس زندگی طاهره قره العین، نمایشنامه "در پس پرده ها" را به انگلیسی نوشته است و تاکنون این نمایش دوبار در نیویورک و شیکاگو به روی صحنه رفته است. خانم عزت گوشه گیر برای نمایشنامه "در پس پرده ها" موفق به دریافت جایزه شده است.

درباره نمایشنامه "در پس پرده ها" به قلم عزت گوشه گیر....

بخشی از متن نمایشنامه به انگلیسی در سایت خانم عزت گوشه گیر موجود است.....

بخشی از متن نمایشنامه "در پس پرده ها" (به فارسی) در سایت خانم عزت گوشه گیر.....

بخشی از نمایشنامه "در پس پرده ها" را (به فارسی) در چشمانی دیگر بخوانید......


همراه با تشکر از خانم عزت گوشه گیر



samedi, mai 24, 2008

ویژه طاهره قره العین

طاهره در ویکیپدیا/ طاهره به قلم ایوان لوید

درباره قره العین در سایت در سایه روشن کلام

/ طاهره قره العین در وب سایت مهناز

دیوان اشعار طاهره قرَه العین، متن کامل، به کوشش سام واثقی و سهیلا واثقی/

درباره "قره العین" به قلم مریم خراسانی/

زنان آزادیخواه ایران از طاهره قره العین تا پروین اعتصامی به قلم نیلوفر بیضایی

دو تصنيف از اشعار طاهره "قره العین" را در اينجا بشنويد

"در پس پرده ها" نمایشنامه ای بر اساس زندگی طاهره قره العین به قلم عزت گوشه گیر


vendredi, mai 23, 2008

گاهی مانند مگسی... ویز! ویز



گاهی گذشته هم مانند مگسی می ماند،.....
می آید و می نشیند روی بینی تان؛....
دیگر هیچ چیز را نمی بینید؛....

حتا جلوی پای تان را!
و ویز و ویز و ویز!...


mercredi, mai 21, 2008

چند نمایشگاه دیدنی در پاریس

JPG - 22.6 ko
William Elborne
Camille Claudel travaillant à Sakountala dans son atelier, 1887, papier albuminé © musée Rodin, Paris, 2008
دومیه در کتابخانه ملی پاریس تا بیست و نه ژوئن: دومیه میکل آنژ است در زمینه کاریکاتور؛ باز هم بگم؟.....
به خودتان برسید! از سوفی کال در کتابخانه ملی پاریس تا پانزدهم ژوئن: سوفی کال نویسنده و عکاس و هنرمند در زمینه آثار تجسمی و چیده مان است. بیشتر آثار سوفی کال در بیان تجربه ای شخصی شکل گرفته است و این سخاوت سوفی کال در بودن و تقسیم کردن همه ی لحظات زندگی، باعث شده است که چهره ی مجبوب و موفقی باشد.
لوییز بورژوا در مرکز فرهنگی ژرژ پمپیدو پاریس تا دوم ژوئن: لوییز بورژوا یکی از چهره های شاخص هنر مدرن قرن بیستم است. لوییز متولد 1911 در پاریس است و از سال 1938 تاکنون در نیویورک زندگی می کند و هنوز زنده است. آثار لوییز بورژوا همیشه بین دو دنیا سیر می کند: ساده است و پیچیده، اندام گرا است و هندسی، مردانگی و زنانگی، نظم و هرج و مرج، تصویرگرایی و آبستره کردن و خلاصه پر از تضادهای بشری. لوییز بورژوا دیدنی است.
جای پای تقدس در مرکز فرهنگی ژرژ پمپیدو تا یازدهم اوت ادامه خواهد داشت و تقریباً مهم ترین و بزرگترین نمایشگاهی است که در حال حاضر در پاریس برگزار شده است. سی صد و پنجاه اثر از مهم ترین هنرمندان دوران در زمینه هنر و معنویت و چرایی زندگی و چیستی هستی. آثاری از پیکاسو و کاندینسکی و مونک و شاگال و گوگن و اندی وارهال و ... و حتا یک تابلو از ویکتور هوگو در این نمایشگاه به معرض نمایش گذاشته است. در کنار این نمایشگاه فستیوال فیلم و کنسرت و سخنرانی و نشست با هنرمندان اروپایی و برنامه های فراوانی تدارک دیده شده است. بعدها بیشتر در موردش خواهم نوشت.
کامیل کلودل در موزه رودن تا بیست ژوئیه: در مورد کامیل کلودل پیش از این هم نوشته ام در حال حاضر آثار کامیل کلودل که قریب دو سه سالی بود دور جهان می گشت به موزه رودن بازگشته و تا بیست ژوئیه در موزه زیبای رودن قابل بازدید است، هنگام دیدن آثار کامیل کلودل دیدن باغ زیبا و پر از مجسمه ی موزه رودن را فراموش نکنید.
آتلیه من ری در پیناکوتک پاریس تا اول ژوئن: چه بگویم جز مجموعه ای از زیبایی و شعر و عکس!
هنر جنگ نقاشی و گراورهای فراسیسکو گویا در پتی پاله تا هشتم ژوئن: مضمون اصلی این نمایشگاه تصاویری است که گویا با هنرمندی بسیار از اعدام و جنگ و فقر و مرگ تصویر کرده است. نگاه موشکاف گویا بسیار گویا و ماندگار است.


تعهد تصویرگران روایی در گراند پاله تا سیزدهم ژوییه: به مناسبت چهلمین سالگرد وقایع مه 1968 و شورش در فرانسه و دیگر شهرهای جهان، چند نمایشگاه به هنر این دوران اختصاص دارد که بزرگترین شان در گراند پله پاریس برگزار شده است. در همین ارتباط نمایشگاههای دیگری نیز در شهرهای دیگر برگزار شده است.
لوویس کورنت، بین امپرسیونیسم و اکسپرسیونیسم در موزه دو اورسی تا بیست و دوم ژوئن: معرفی این چهره ی بزرگ نقاشی آلمان به فرانسویان علت اصلی این نمایشگاه است چون کورنت به اندازه کافی در فرانسه شناخته نشده است.
مفرغ های لرستان در موزه سرنوشی پاریس تا بیست و دوم ژوئن: از نمایشگاه های دیدنی امسال مفرغ های لرستان است که در موزه سرنوشی در نزدیک پارک زیبای مونسو به نمایش گذاشته شده است. در این نمایشگاه دویست و سی قطعه اشیاء مفرغی متعلق به سه هزارسال قبل از میلاد از موزه های مختلف دولتی و خصوصی جهان جمع آوری شده است و در معرض نگاه عموم قرار گرفته است؛ دیدن مفرغ های لرستان برای شناخت تاریخ باستان و تاریخ منطقه بسیار ضروری است.
در مورد لرستان و مصنوعات فلزی لرستان این دو مطلب را بخوانید و از موزه سرنوشی دیدن کنید و برای اطلاعات بیشتر از فایل زیر استفاده کنید.

نمایشگاه مفرغ های لرستان با موسیقی لرستان همراهی خواهد شد. فراموش نکنید که این برنامه موسیقی لرستان در روز بیست و یکم ژوئن به مناسبت جشن موسیقی از نو در ساعت شش عصر تکرار خواهد شد.

Libellés : ,


گاهی مانند مگسی... ویز! ویز

شده مگس گنده ای بیاید و بنشیند روی بینی تان؟ خیلی ها مانند این مگس گنده می مانند، با رفتن شان است که به اندازه ی واقعی شان آگاه می شویم وگرنه تا وقتی که هستند چنان جلوی دیدت را گرفته اند و مدام ویز و ویز و ویز! مخ ات را می خورند و گوش ات را کر می کنند و سرت را خسته می کنند و جلوی دیدت را هم که از همان اول گرفته اند و جایی را نمی شود دید.
گاهی مگس ها مثل بعضی از رویدادهای پوچ و پر هیاهو می روند و تازه خلاصی پیدا می کنی از آن همه ویز و ویز و ویزهای پوک! و می بینی چقدر ریز و ریز و ریز بودند ها!
به مرور زمان، مگس ها و خرمگس ها را تا حدی شناخته ام. تا ویز و ویز شروع می شود، دو زاری کجم جا می افتد و کفشم را برمی دارم و می زنم به...
اگه گفتی کجا؟
- البته بر روی مگس ... حالا هر کجا که نشسته باشد.

mardi, mai 20, 2008

در این ویدئو از سی ایرانی مهاجر در سنین مختلف و از ادیان مختلف و با شغل هایی گوناگون نظرخواهی شده است و آنها همگی خواهان صلح اند! چهره های مشهوری مانند شهرنوش پارسی پور و انوشه انصاری و ... در بین افراد مصاحبه شونده دیده می شوند.....
با تشکر از ماندانای عزیز که این کلیپ را فرستاد.....
برای صلح جهانی

lundi, mai 19, 2008

رویدادهای هنری ایران و جهان از چشمان کلاه استودیو

رویدادهای هنری ایران و جهان از چشمان کلاه استودیو

dimanche, mai 18, 2008

خواهر مرجان

چند وقت پیش با دختر جوانی آشنا شدم. جوانی خودم است. اگر همان روزی که به فرانسه رسیدم، درست همان روز را روز تولدم حساب کنیم، امروز می توانستم هم سن و شاید هم جای او باشم.

علائق مشترکی داریم: تئاتر!

و فرق زیادی داریم: رقص

در ایران هرگز جرئت نکردم به کلاس رقص بروم و رقصیدن یاد بگیرم. با وجود این که خانواده مادری ام هنرمندان زیادی داشت و پسرعموهای مادری ام از بنیانگذاران تئاتر مدرن ایران بودند به عنوان یک دختر ایرانی نتوانستم به عنوان یک سرگرمی به رقص بپردازم و این هارمونی تن و روان را در وجود خود پرورش بدهم. بزرگترین هنرم شاید دل به دریا زدن و رفتن به دانشکده ی تئاتر بود. همین و بس! رقص بی رقص! در حالی که ته ته های وجودم گاهی دلم می خواست برقصم و هرگز نمی شد چون رقصیدن را نیاموخته بودم. امروز کابوسم این است که مثل مادرم نرقصیده بمیرم.

دختر جوان اسمش "له آ" یا "لئا" است. براق و شفاف است! صندوقچه ای از مروارید و لعل و گوهر را مجسم کنید و توی فکرهایتان "لعیا" بنامیدش ولی "لئا" صدایش کنید. لئا در زندگی هنری اش، در زمینه رقص - تئاتر کار می کند. شاداب و پر نیرو است و چشمان روشن و بی غرضی دارد. از هر دری حرف زده ایم و وقتی که فهمید ایرانی هستم مثل بسیاری از فرانسوی ها گفت: آهان! مرجان!

به لئا گفتم: من اسمم مرجان نیست. مرجان اسم خواهر من است. اسم من مهستی است.

فرانسویان سخت شان است که نام مرا تلفظ کنند. "ه" را به کل حذف می کنند و نامم تبدیل می شود به "مایستی" طوری که گاهی دیگر با شنیدنش خودم را دیگر به جا نمی آورم. با لئا کمی تمرین تلفظ کردیم ولی می دانم یادش خواهد رفت. آدمها با شما آشنا می شوند با روحتان نزدیک می شوند و بعد،... دفعه ی بعد حتا اسمتان را هم یادشان نیست.

مرجان ساتراپیاین سالها خیلی ها مرا "خواهر مرجان" خطاب کرده اند ولی در سالهای اول سکونتم در فرانسه هرگز کسی مرا "خواهر مهتاب" صدا نزد. سالهای جنگ بود و جو ضد ایرانی خیلی قوی و رایج بود. بیخود نیست که مرجان ساتراپی وقتی داستان همان سالها را می نویسد در دوره ای از ایرانی بودن خود خجلت زده است و یک بار به ناچار خود را فرانسوی جا می زند و خود را "ماری ژان" معرفی می کند.

در آن سالها، در سالهای اول ورودم به فرانسه داستان بتی محمودی و "بدون دخترم، هرگز!" خیلی داغ بود و بحث روز بود. خیلی از خارجی ها با من رفتاری مثل خواهرشوهر بتی محمودی داشتند و یا مرا با خواهرشوهر و یا با مادرشوهر بتی اشتباه می گرفتند و گاهی می خواستند انتقام بتی محمودی را از من بگیرند و درجا شهیدم کنند.

لئا مانند بسیاری از فرانسوی ها مرجان ساتراپی را می شناسد و کتابهای مصورش را خوانده است و فیلم پرسپولیس را دیده است. با لئا از مرجان ساتراپی حرف زدیم و پرسپولیس.

به لئا گفتم: "آنچه مرجان نوشته روایت نسلی از ایرانیان است که حکومت نادیده اش گرفت و هنوز هم نادیده می گیرد. روایت مرجان، روایت بسیاری از زنان مهاجر ایرانی است." اولین و آخرین سفرم به پرسپولیس به سالهای دبیرستان برمی گردد، به نوروزی در پانزده سالگی. به لئا گفتم: "خیلی دلم می خواهد پیش از اینکه به کل ویرانش کنند سفری به پرسپولیس داشته باشم." لئا به من گفت: "اسمت یادم نمی رود چون خواهر مرجان هستی" و هر دو با این حرفش خندیدیم.

- خواهر مرجان! خواهر مهتاب!

بدون دخترم هرگزمیریل، یکی از بهترین دوستان زندگی ام که سرطان او را از من گرفت، در اولین دیدارمان می خواست پوستم را غلفتی از جا بکند چون توی کتابی خوانده بود در ایران با مادام بتی خانم محمودی خوش رفتاری نشده است.

اولش به او گفتم کتاب بتی محمودی از نوع ادبیاتی نیست که مورد سلیقه ام باشد و الان خیلی کار و درس دارم ولی میریل خشمگین تر از این حرفها بود و ول نمی کرد تا جایی که از شدت کلافگی گفتم:

بدون دخترم هرگز"ببین اگر من بروم و از نوع میهمان نوازی تو به عنوان فرانسوی بنویسم و بگویم برای اولین بار به خانه ی یک فرانسوی رفتم و او نزدیک بود کله ام را از جا بکند و به خاطر بتی محمودی با من دعوا کرد چه می کنی؟ تو هیچ مرا نمی شناسی و ببین چقدر با من بدرفتاری می کنی؟" میریل کمی آرام شد و در این آرامش بود که به او گفتم: "من خواهرشوهر بتی نیستم و مهتاب اسم خواهر من است و متاب محمودی هم مثل خواهر من است و فرض کن، من و متاب خواهریم و گیر خانواده ای متعصب افتاده ایم و حالا چه باید بکنیم؟" با وساطت دوستان میریل کاملاً آرام گرفت و دست از پرخاشگری به من برداشت. بعدها به مرور همدیگر را شناختیم و با هم دوست شدیم. روزی بود که به پانصد فرانک پول احتیاج داشتم و کسی نبود، همان میریل نازنین با دو چوبدستی، پنج طبقه ی محل کارم را بالا آمد و پول را به من قرض داد و من آن فرشته ی جیغ جیغو را هرگز فراموش نمی کنم.

مرجان ساتراپیدیروز سر کار توی فکر بودم که ناگهان کسی از کنارم گذشت و صدایم زد: سلام خواهر مرژان!

با تعجب برگشتم و نگاهش کردم، مقابلم دختر جوان زیبایی را می دیدم با موهای بلند و در پیراهن آبی بلند. یک فرشته آبی پوش با چشمانی آبی، درست مثل مریم مقدس های توی کلیسا! با تعجب نگاهش کردم و نامش یادم نیامد.

لئا به من گفته بود اسمم یادش نمی رود چون "خواهر مرجان" هستم و هر دو با این حرفش خندیده بودیم حالا اسمم یادش رفته بود و فقط یادش مانده بود خواهر مرجان هستم ولی این من بودم که هیچ چیز یادم نمانده بود و هیچ نمی دانستم او خواهر کی است و یا اصلاً خواهری دارد یا نه!

از تعجب درنمی آمدم چون هر چه به ذهنم فشار می آوردم او را به جا نمی آوردم، آخر بار اولی که دیدمش لباسش کرم و قهوه ای بود و شلوار به پا داشت و رنگ چشمانش روشن و خاکی و یا عسلی بود ولی حالا این فرشته با این چشمان درشت آبی و در این پیراهن بلند آبی کیست؟ آخرش مجبور شدیم دوباره خود را به دیگری معرفی کنیم. لئا دوباره نامش را گفت و من دوباره خودم را معرفی کردم و سعی کردیم دیگر نام دوستان مان را فراموش نکنیم. لئا آمده بود بپرسد نمایشی که دیشب دیده ام چطور بوده است و آیا به زحمت دیدنش می ارزد یا نه و بعد هم به من بگوید که دارد نمایش جدیدی را تمرین می کند.

مرجان ساتراپیوقتی لئا دور می شد، من به خواهرانم فکر می کردم.

به همه ی مهتاب ها!

و به همه ی مرجان های کوچک!

چقدر دلم برای همه ی خواهرانم تنگ شده!

آیا کسی به فکر نجات خواهران کوچک من است؟

چه کسی خواهران مرا از دست این خواهران زینب نجات خواهد داد؟


vendredi, mai 16, 2008

شب زنده داری در موزه ها

چند سالی است که شهرداری پاریس به منظور جذب و تشویق مردم، از شب تا صبح، درهای به موزه ها و اماکن دیدنی را به روی مردم باز می گذارد تا از امکانات فرهنگی عقب نمانند و حداقل یک شب را مهمان شهرداری پاریس باشند. شنبه شب، هفدهم مه، همان شب موزه هاست که از شش عصر تا یک بامداد روز بعد همه ی موزه هایی که زیر پوشش اداره موزه ها و وزارت فرهنگ و شهرداری قرار دارند درهای خود را به روی علاقمندان باز خواهند گذاشت؛ پس اگر مایلید فردا از شش عصر تا یک صبح می توانید در موزه های پاریس به رایگان سیاحت کنید و نگران وسیله نقلیه برای بازگشت هم نباشید چون مترو تا ساعت دوی صبح به کار خود ادامه خواهد داد.
از نمایشگاه های دیدنی امسال مفرغ های لرستان است که در موزه سرنوشی در نزدیک پارک زیبای مونسو به نمایش گذاشته شده است. در این نمایشگاه دویست و سی قطعه اشیاء مفرغی متعلق به سه هزارسال قبل از میلاد از موزه های مختلف دولتی و خصوصی جهان جمع آوری شده است و در معرض نگاه عموم قرار گرفته است؛ دیدن مفرغ های لرستان برای شناخت تاریخ باستان و تاریخ منطقه بسیار ضروری است.
در مورد لرستان و مصنوعات فلزی لرستان این دو مطلب را بخوانید و از موزه سرنوشی دیدن کنید و برای اطلاعات بیشتر از فایل زیر استفاده کنید.
نمایشگاه مفرغ های لرستان در روز شنبه هفدهم مه در ساعت بیست و یک با موسیقی لرستان همراهی خواهد شد.
__________________________
توجه: 1/ در هر حال می دانید که ورود به موزه های دولتی در اولین یکشنبه هر ماه برای همگان رایگان است.
2/ اگر موفق نشدید برنامه موسیقی لرستان را در موزه سرنوشی ببینید؛ فراموش نکنید که این برنامه در روز بیست و یکم ژوئن به مناسبت جشن موسیقی از نو در ساعت شش عصر تکرار خواهد شد.

jeudi, mai 15, 2008

فرشتگان در آمریکا

امشب می روم به تئاتر، به دیدن نمایش فرشتگان در آمریکا اثر تونی کوشنر و به کارگردانی کریزتف وارلیکوفسکی. "فرشتگان در آمریکا" به عنوان بهترین نمایشنامه برنده جایزه پولیتزر و تونی آوارد 1993 شده است و کارگردان نمایشنامه از کارگردانهای درخشان و مهم لهستانی است. نمایشنامه حماسه ایست از زندگی انسان معاصر در هنگام ظهور بیماری مسری ایدز و نشاندهنده دوران بیماری که در آن به سر می بریم. داستان نمایش بر ماجراها و مشکلات همجنسگرایان بنا شده است. از این نمایشنامه با بازی میریل استریپ و آل پاچینو به کارگردانی مایک نیکلاس در سال 2003 فیلمی تلویزیونی ساخته شده است که عکس ها و صحنه هایی از فیلم را می توانید در اینجا ببینید و صحنه هایی از اجرای "فرشتگان در آمریکا" در فستیوال آوینیون 2007 را به صورت ویدئو در سایت جشنواره آوینیون می توانید ببینید.

مدت نمایش پنج ساعت و نیم است و از حالا احساس می کنم اجرایی تکان دهنده باشد. اگر چیزی فهمیدم برایتان خواهم نوشت چون نمایش به زبان لهستانی اجرا می شود و بالا نویس فرانسه دارد و این جور مواقع نمی دانم مطالب بالا را بخوانم و یا نمایش روی صحنه را نگاه کنم!

_______________________

پس از دیدن نمایش: همین الان به خانه رسیدم و سخت هیجان زده ام. یک نمایشنامه خوب با اجرایی ناب و عالی توسط بازیگران هنرمند. فرشتگان در آمریکا را حتماً ببینید و اگر نمی توانید حتماً فیلمش را ببینید و یا کتابش را تهیه کنید و بخوانید. آنقدر لحظات ناب انسانی دیدم و آنقدر بازیگران توانا و مسلط و آنقدر رازهای روان بشری برایمان گشوده شد که الان برایش کلمه ندارم. فرشتگان در آمریکا به طور حتم در ایران هیچگونه امکانی برای ترجمه و یا چاپ و یا اجرا ندارد. خلاصه کردن داستانی چنین عمیق و انسانی و چند صدایی هم بیهوده به نظر می رسد سعی کنید نمایشنامه را پیدا کنید و به زبان اصلی بخوانید و با یکی از بهترین آثار ادبی پایان قرن بیستم آشنا شوید. شاید بعداً در موردش بیشترش نوشتم.


mardi, mai 13, 2008

ویژه غزاله علیزاده


به یاد آن غزال شیدا/
برگرفته از سایت در سایه روشن کلام/جزیره/ داستانی از غزاله علیزاده

شعر «داروک» از «نيمايوشيج» را با صداي «غزاله عليزاده» بشنويد.
شعر «ترا من چشم در راهم» از «نيمايوشيج» را با صداي «غزاله عليزاده» بشنويد.

و غزاله به روایت غزاله / یاد غزاله علیزاده/ منصوره اشرافی


lundi, mai 12, 2008

رویا یا کابوس؟ اجرایی از توماس اوسترمایر

توماس اوستر مایرپیش از این در گزارش فستیوال آوینیون 2004 در مورد توماس اوستر مایر نوشته بودم. توماس اوسترماير، متولد 1968 در شهر سولتو Soltau است و در شهر لاندشوت Landshut و در استان باوير (مانند برشت) بزرگ شده است. توماس اوسترماير در مدرسه عالي هنرهاي زيباي برلين با تخصص كارگرداني تئاتر درس خوانده است. اوستر ماير نيز مانند برشت، كسي است كه در آلمان شرقي رشد كرده و بعد به سوي آلمان غربي آمده است. در سالهاي 1994 ــ1992 به عنوان بازيگر و كمك كارگردان با مانفرد كارگه وايمر در تئاتر برلينر انسامبل كار كرده است. در سالهاي 1995ــ1994 متاثر از ايده ي بيومكانيك مايرهولد، "طبل ها در شب" از برتولت برشت و "زن ناشناس" از الكساندر بلوك و در سال 1996 پس از به اتمام رساندن درسش، "جستجوي فاوست" از آنتونن آرتو را كارگرداني كرده است. از سال 1999ـ1996 با كارگرداني و مديريت هنري "لابركه" La Baracke در دويچه تئاتر برلين، نمايشهاي بسياري را بر روي صحنه آورده است. توماس اوسترماير از سال 1999 عضو مديريت هنري و كارگردان تئاتر شاوبونه Schaubuhne در برلين است. توماس اوسترماير تاكنون جوايز بسياري را از آن خود كرده است، به طور مثال، در سال 2000 جايزه ي هيأت داوران اروپايي در تئاتر تائورمين Taormine در وين را.

توماس اوسترمایرنمایشنامه "رویای شب نیمه تابستان" ویلیام شکسپیر پر است از افسانه و خیال و شعر و تخیل و فانتزی. توماس عزیز این "رویای شب نیمه تابستان" را برایم به صورت کابوسی ناخوشایند درآورد. درست است که او از نسل آن سوی پرده های آهنین است و می خواهد دیوارها را فرو بریزد، ولی فرو ریختن تابوهای نوجوانی در چهل سالگی، حاکی از ناپختگی و ناآزمودگی اوست.

در اجرای توماس اوستر مایر "رویای شب نیمه ی تابستان" در صحنه ای به شکل دیسکوتکی دوطبقه اتفاق می افتد. ارکستری با خواننده، موزیک زنده جوانان عاصی امروز را، یعنی متال و هیاهوهایی از این قبیل را بر روی صحنه ایجاد می کنند و می خوانند.

اوستر مایردر ابتدا بازیگران بین تماشاگرانی که به سالن بزرگ تئاتر شایو وارد می شوند نوشیدنی پخش می کنند و نمایش با یک استریپ تیز مردانه آغاز می شود، بازیگر به داخل تماشاگران می آید و سپس روی صحنه می رود و مانند مردان استریپ تیزکننده از زنان و تماشاگران می خواهد که در بیرون آوردن لباس از تنش، به او کمک کنند. معمولاً هر تماشاگر یا بازیگری در قبال این کمک، به رسم رایج به او اسکناسی کاغذی تقدیم می کند.

نمایش در شبی در نیمه ی تابستان اتفاق می افتد ولی ما این نمایش را وسط زمستان دیدیم؛ بازیگران با ماسک هایی نیمه جیوان و نیمه انسان و رقص هایی غریب که ناشی از الکل و مواد مخدر است سر تماشاگران را دو ساعتی با گستاخی ها و رقص های خود گرم می کنند. در دقایق آخر است که کارگردان سعی می کند هر طور شده خود را به شکسپیر بچسباند و بازیگرانش که بیشترشان رقصنده اند به زبانهای گوناگون جملاتی از نمایشنامه شکسپیر را بیان می کنند ولی شکسپیر از او گریخته است و از دست اوسترمایر به سیاره ای دیگر پناهنده شده است.

در این اجرا شعر و زیبایی اثر شکسپیر کاملاً فراموش شده است و "رویای شب نیمه ی تابستان" در ذهن اوسترمایر به صورت شب زنده داری و عیاشی در دیسکوت های جهنمی برلین تنزل کرده است. اجرای رویای شب نیمه ی تابستان به کارگردانی توماس اوسترمایر دیگر هیچ رویایی وجود ندارد بلکه اوسترمایر همه چیز را برای من به شکل کابوسی درآورد. دیگر کارهای او را مانند سابق دوست ندارم چون اوسترمایر در نمایش خود شعر و زیبایی اثر شکسپیر را به کل نادیده گرفت.

قرار است امسال تابستان در جشنواره تئاتر شهر آوینیون، اوسترمایر در حیاط بزرگ کاخ پاپ ها، نمایش هاملت را به روی صحنه بیاورد و از همین الان من نگران "هاملت" نازنین هستم.

چند سال پیش کارگردان ایتالیایی محبوبم، رومئو کاسته لوچی "هاملت" را به صورت یک عقب مانده ذهنی در یک آسایشگاه روانی به روی صحنه آورد و مرا از آن همه امیدی که به آینده ی او بسته بودم نومید کرد و امسال گویا نوبت توماس است تا تیشه به ریشه ی هاملت بزند.


dimanche, mai 11, 2008

Avec mes remerciements aux


samedi, mai 10, 2008

La découverte du Jeune Chanteur et Guitariste Iranien

برنامه آواز امیرحسین به همراهی گیتار کامران در چهاردهم مه

Téléphone : 06 25 47 63 63 - Maison des Associations du 16ème, Salle 1

انجمن فرهنگ آزاد 14 Avenue René Boylesve

75016 Paris


vendredi, mai 09, 2008

دهم مای، سالگرد کتاب سوزان در آلمان هیتلری

روز دهم ماه مه ١٩٣٣ ، بیش از ٢٠٠ شهر و روستا در آلمان شاهد سوزاندن کتاب‌های نویسندگان بزرگ بودند.

مرا بسوزانید، اندیشه‌‌‌‌ام را نه!

..... دهم ماه مه ١٩٣٣سالروز‌ فاجعه‌ا‌ی بزرگ در تاریخ آلمان است. در این روز، تنها چند ماه پس از روی کار آمدن هیتلر، دستور سوزاندن میلیون‌ها کتاب صادر شد.

شیما جان تبریک


jeudi, mai 08, 2008

Libellés :


چند کلیپ در مورد حجاب

رپ بسه دیگه دروغ و ریا علیه حجاب/ کلیپی در مورد حجاب / کلیپ آجری دیگر بر دیوار حجاب بر اساس آهنگ دیوار پینک فلوید

mercredi, mai 07, 2008

رد پای ژاندارک

روزی ژاندارک در برابر این خانه و کنار این چاه ایستاده است...
عکس از کشفیات دوربین خودم


lundi, mai 05, 2008

به مناسبت سوم ماه مه (١٤ ارديیهشت) روز جهانی آزادی مطبوعات

"هر فردی حق آزادی عقيده و بيان دارد و اين حق مستلزم آن است که کسی از داشتن عقايد خود بيم و نگرانی نداشته باشد و در کسب و دريافت و انتشار اطلاعات و افکار، به تمام وسايل ممکن بيان و بدون ملاحظات مرزی آزاد باشد". اصل ۱٩ اعلاميه جهانی حقوقبشر

امشب لوچیا می رقصد

لوچیا ارام و باهوش و بی سر و صدا و بی جنجال است. لوچیا وقتی سرش را کلاه میگذارند، لوچیا خاموش می ماند و با دستهایش، با همان دستهای فرز و مهربانش تند و تند چیزی را تکرار می کند که من دقیقاً نمی فهمم و لوچیا نفس عمیقی می کشد و دوباره همان را از سر تکرار می کند و آنقدر تکرار می کند تا بفهممش. وقتی می فمهمش و از آنچه بر سرش آمده خشمگین می شوم و فریاد می کشم، لوچیا نفس عمیقی می کشد و ساکت می نشیند.

اوقاتی هم هست که سر من کلاه گذاشته اند و صدایم درنمی آید و جیک هم نمی زنم و هی حرص می خورم لوچیا می فهمد و تند و تند با دستهایش حرف می زند و کلافه است، تا اینکه بالاخره نفس عمیقی می کشد و با مهربانی دستم را می گیرد. به خوبی می دانم اگر کسی روزی دستم را بگیرد، آن شخص لوچیا است.
لوچیا، لوچیای نازنین، هر وقت سر هردویمان کلاه می گذارند، او با دستهایش، همان دستهای همیشه جنبنده و فعالش، تند تند چیزی را تکرار می کند و من با کلافگی بلند بلند داد می زنم، لوچیا نفس عمیقی می کشد و لبخندی می زند و دستم را می گیرد و آرامم می کند.

لوچیا، لوچیای بی آزار و مهربان، صدای خاموشان جهان است و این منم که گاهی به جایش حرف می زنم. لوچیا حق دارد: باید با فریاد و یا در سکوت، ادامه اش داد همین یک بار فرصت "بودن" را. لوچیا، بارها، رسم زندگی را به من آموخته است.

امشب موریس جشنی بر پا کرده است، هیچ حوصله سر و صدا نداشتم.
به موریس گفتم: نمی آیم.
لوچیا با تعجب نگاهم کرد، برایش توضیح دادم ناگهان چشمانش برقی زد،
پرسیدم: لوچیا تو می آیی؟
لوچیا با همان چشمان براق و شادان سرش را تکان داد.
پرسیدم: لوچیا رقص دوست داری؟
لوچیا سرش را دوباره تکان داد.
پرسیدم: ... و می رقصی؟
تند و تند سرش را تکان داد

به موریس گفتم: من هم می آیم.
موریس گفت: تو که حوصله ی سر و صدا نداشتی، چه چیزی باعث شد عقیده ات عوض بشود؟
گفتم: آخه امشب لوچیا می رقصد، مگر می شود رقص لوچیا را ندید؟
موریس گفت: حق داری.
امشب لوچیا می رقصد.

dimanche, mai 04, 2008

روزی برای کتاب و گل سرخ

بیست و شش آوریل، روز جهانی کپی رایت و احترام به حق مولف است ولی در اسپانیا این جشن با جشن ملی سنت جوردی درآمیخته است و مخلوطی از جشن ابراز دوستی و فرهنگ تبدیل شده است. سنت جوردی در بیست و سوم آوریل در اسپانیا جشن گرفته می شود و در این روز بهاری، رسم است که مردان به زنان گل سرخ هدیه می دهند و مردان از زنان کتاب هدیه می گیرند. از این رو در سنت جوردی در همه ی شهرهای اسپانیا، زمانی برای ملاقات نویسنده و کتاب و عشق و دوستی است و در این روز نمایشگاه کتاب و نشست و گفتگو با نویسندگان برقرار است.
امسال تصادفاً در همین روز، در کشور دن کیشوت و در شهر بارسلون بودم و در چادری که در وسط بلواری زده شده بود کارلوس روئز زافون، یکی از نویسندگان محبوب بارسلونی، جلسه امضا کتاب و پاسخ به خوانندگان وعلاقمندان آثارش را داشت. زنان و مردان با گلها و کتابهایی در دست جلوی خیمه سفید او صف بسته بودند تا او کتابهایشان را به رسم یادگار برایشان امضا کند.
آیا روزی ما هم چنین جشنی در ایران خواهیم داشت؟ روزی برای کتاب؟ روزی برای نویسنده؟ روز برای ابراز محبت و دوستی و فرهنگ؟ سنت جوردی ما ایرانیان چه زمانی فرا خواهد رسید؟... در هر حال سنت جوردی بر همگی مبارک باد! هر روزتان سنت جوردی باد!

This page is powered by Blogger. Isn't yours?