چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: سنگی بر گور آل احمد

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

vendredi, juillet 11, 1997

سنگی بر گور آل احمد


مطلبي كه درباره ي "سنگي بر گوري" خواهيد خواند از من خام سالهاي انقلاب و دوران انقلابي بازيهاي بيست سالگي است. حالا كه حداقل دو بار بيست سالگي را زندگي كرده ام زيرش نميزنم كه زماني بسيار جوان بوده ام و زماني اشتباه كرده ام و زماني تند و شتاب زده قضاوت كرده ام. از آن سالها تاكنون همگي مان بسيار دگرگون شده ايم، من هم همچنين. به قول برتولت برشت: "آدم آدم است" و آدم عوض ميشود، پس يعني روزگار و زمانه "حوا" را هم ديگرگون ميكند ديگر، مگر نه؟
(بررسي كتاب "سنگي بر گوري" در سالهايي پر از تب انقلاب)
اگر دانشمندان يا مطالعه موجودات ذره بيني به كشف منشاء بيماريهاي بدن انسان نايل ميشوند، نويسنده نيز با نگاه خود و با مطالعه و مشاهده ي واقعيت از چشمان خود، انگلها و مردمان و مسايلي را كه به طريقي مانع رشد عادي ارگانيزم جامعه ميشوند و يا عوامل متوقف سازنده ي جامعه را، كشف ميكند و در اثر خود به نمايش ميگذارد. منتقد نيز اثر را از زاويه هاي متفاوت مورد بررسي قرار ميدهد و متن را از هم ميشكافد تا معناهاي پنهان اثر را بيابد. رولان بارت در كتاب نقد تفسيري مينويسد: "نقد حركتي است كه منابع نقطه ي آغازين اين حركت است. و گاه هم بايد از منابع چشم پوشيد تا پيشداوري ها و خرافه هاي ادبي مانع ديد روشن نگردد. در اين صورت ادبيات مقوله اي ميشود مستقل و جدا از حيات آفريننده" پس به شيوه ي بارت ميتوان از تجسس كارگاه مآبانه در زندگي خصوصي نويسنده احتراز جست و اثر را (حتا اگر در برخي لحظات منطبق با واقعيت زندگي نويسنده باشد) صرفا به منزله ي اثري ادبي مورد تفسير قرار داد و به جستجو و افشاي معناهاي پنهان در اثر پرداخت. در اين شكي نيست كه هر اثر بازتاب واقعيتي است، ولي وظيفه ي منتقد‌ ادبي اين نيست كه به جاي تحليل يك اثر هنري، جستجوي بي حاصل و از سر كنجكاوي را بر روي زندگي آفريننده ي اثر آغاز كند بلكه درست ترين راه اين است كه منتقد با يك اثر هنري به عنوان بازتابي از واقعيت برخورد‌ كند و سعي منتقد ادبي در جهت يافتن نگاه و جهان بيني نويسنده در برابر مسايل مطرح شده در اثر و همچنين چگونگي شيوه ي طرح مسايل در داستان و بالاخره راه گشايي نهايي نويسنده باشد. در نتيجه چون كتاب "سنگي بر گوري" به اول شخص مفرد نوشته شده است از قهرمان داستان به عنوان "راوي" نام ميبريم و هرگاه صحبت از نويسنده ي اثر باشد‌ از "جلال آل احمد" ياد خواهيم كرد.
كتاب "سنگي بر گوري" از شش بخش تشكيل شده است كه در حقيقت به گمان من شامل سه فصل دو بخشي است. چون هر فصل دو بخشي شامل يك نوع برخورد با مسئله، از نقطه ي آغاز تا انجام ميباشد، پس بدين دليل دو بخش را مكمل يكديگر ميدانم چرا كه در بخش اول مسئله اي مطرح ميشود و تلاشي آغاز ميگردد و در بخش دوم همان مسئله و آن راه به بن بست منجر ميگردد، بخشي خواستن است (بخشهاي 5، 3، 1) و بخش ديگر نتوانستن (بخشهاي 6، 4 و 2) در بخش هاي فرد مسئله اي مطرح ميشود و در بخشهاي زوج زير آب مسئله و راه حل زده ميشود. اين خواستنها و نتوانستها به عناوين مختلف تكرار ميشود و تضاد اين دو با هم است كه كل مجموعه را ميسازد. "ميخواهم مثل همه باشم در بچه دار بودن. و نميتوانم و نميخواهم مثل همه باشم در تبعيت از مقررات و با اين تضاد چه بايد كرد؟" (ص 29) در آغاز بخش نخست ميخوانيم: "تومارهايي كه از بحث بر سر حقيقت و واقعيت ساخته اند دست كم اين را نشان ميدهد كه كميت واقعيت لنگ است. شايد به همين دليل باشد كه واقعيت به زير ميكروسكوپ كشيده ميشود." (ص 14) پس در ميدان واقعيت: بخش اول ــ زني هست، مردي هست، ولي بچه اي نيست. تلاش براي بچه دار شدن آغاز ميشود اما بي فايده است. بخش دوم ــ (فراموشي؟) خب ديگر بايد به قضا و قدر تن داد و بچه اي به فرزندي قبول كرد. اما نه ــ چون بچه اي را به فرزندي قبول كردن در عين اينكه ميتواند عمل خيري محسوب شود ميتواند روي ديگري براي سكه ي شر باشد. "بچه اي كه وضعش جوري بوده كه حتي در دامن مادر خودش زيادي ميكرده. آن وقت چنين كودكي در زندگي من چه حكمي خواهد داشت؟ درست همچون مرده اي كه گور هم او را نپذيرد." (ص 28) بخش سوم ــ معالجه: مرد براي به تحقق درآوردن اين آرزو خود را به آب و آتش ميزند. زن هم همينطور. مرد‌ از علم ــ‌كه به دكاني براي طبيبان هيز تبديل شده ــ كمك ميگيرد و هر نسخه اي را كه طبيبان ايراني و اتريشي برايش مينويسند ميپيچد و دست آخر زير سوزن آمپول زنها در دواخانه از حال ميرود. "من اگر خيلي همت كنم براي اطباء همانقدر ارزش قائلم كه قبيله دماغ پهن هاي برنئو نسبت به جادوگرشان." (ص 38) از حس و توان افتاده به طبابت هاي خانگي رو ميآورد و بالاخره يك روز از خوردن نطفه ي تخم مرغ دلش به هم ميخورد. اين انسان قرن بيستمي نوميد از همه جا به ديدن دانيال نبي ميرود بلكه معجزه اي بشود، به ديدن مقبره اي ميرود شايد در فرجي باز شود. به عقيده ي راوي داستان، در نهايت علم پزشكي كه راه حل را در عمل جراحي ميداند انسان را به جاكشي وادار ميكند. معالجه خانگي با نسخه ي نطفه ي تخم مرغ، آدمي را همراه آب مرده شورخانه و خزانه هايش به مقبره اي ميرساند. پس چه فرقي هست بين "يك اسم ناموس و پانگادونين" يا "يك ورد با پني سينوتراپي" يا "يك عمل نامأنوس يا درآوردن يك تومور." انسانهاي قرن بيستمي مابين علم و سنت دست و پا ميزنند. ميروند و ميآيند و با اين همه هيچ. راه به جايي نميبرند و يا از هر دو جانب به بن بست ميرسند. "جوري نبود كه بتوانم خودم را رها كنم يا او را. بچه را رها كردم." (ص 38) بخش چهارم ــ زلزله: شنيدن خبر خودكشي يك مادر، راوي داستان را به كرمانشاه ميبرد و در بين راه زلزله است و ويراني. جاده پر است از بچه. بچه هاي يتيم، بچه هاي صغير و در پايان راه بچه هاي هما. "چرا ميخواهي با انتخاب يكي از اينها ديگران را از قلمرو ذهنت بيرون كني؟ و اين يكي چه مال خودت، چه سر راهي . . . هر كدام كه باشند در يك دنيا را به روي تو خواهند بست. تو را وادار خواهند كرد كه از يك دنيا به يكي قناعت كني." (ص 61) در اين ويراني و زلزله و مجلس ترحيم هاست كه همه سنگ قبري بر دوش دارند. بيستون را سنگ قبري در تاريخ ميبيند و سرتيپ رياحي به جاي درجه سنگ گور بر دوش دارد. "يك مرتبه جا خوردم. همه براي ما كيسه دوخته اند! قبل از اينكه چيزي بگويم خانه پر شد از سنگ قبر بر دوشان." (ص 66)خواهرش را به ياد ميآورد كه به خاطر بچه، آخرش سرطان گرفت و به گور رفت و از اينجا يعني نيمه ي داستان است كه بچه تمثيل ويراني ميشود. فرزند نماد گوري است براي پدر. بخش پنجم ــ يك واقعيت ديگر (مرد شرقي و سنت) "مگر اين ديگران با تخم و تركه هايشان چه چيز را به چه چيز وصل ميكنند؟ كاروانسراي وسط كدام راهند؟ يا پلي سر كدام دره؟ يا پيوند دهنده ي كجاي خط به كجايش؟ و اصلا كدام خط؟ بله. دور از شهيدنمايي و خودنمايي. و همچنين دور از جوازي براي نمايش يك عقده." (ص 77) اينجا ديگر يك تصفيه حساب دروني است. جدالي با خويش. برخورد با حقيقت محض، بدون شهيدنمايي و غيره. ". . . زياد به لغات قلمبه نگريز كه آخر جاده و لب پرتگاه و نقطه ي ختام. اينها لوس بازي است. از واقعيت دور نشو. بيا نزديك تر. نزديك به خودت. بله. به اين بوته ي عقيم. به اين ميدان ميكروسكوپي. و ببين كه بحث فقط بر سر دوام خودخواهي تو است." (ص 79) اين بخش تكان دهنده و شكافنده تلاشي است براي فرو ريختن ديوارهاي ممنوعه ذهن در راه رسيدن به حقيقت. بخش ششم ــ گورستان به پايان راه رسيده ايم. به پايان كتاب. پس از همه ي افت و خيزها، همه به گورستان خواهند رسيد. راوي داستان در گورستان نشسته است و در فكر است.«و كدام آخرت؟ و كدام دنيا؟ مگر همين مقبره خانوادگي مرز دنيا و آخرت نيست؟ پس چه دعوت بيهوده اي از هر دو سو؟» (ص ؟)در مرز بين دو جهان، در اين پل صراط، مردي نوميد و خسته، تن داده به همه ي راه ها، از آتش مشكلات بيرون جسته، اكنون بر سر گوري خانوادگي نشسته است و چشم به راه آينده با گذشته سخن ميگويد.«و نوه دلش تنگ است و آمده سراغ اموات. يعني پناه آورده به گذشته و سنت و ابديت. يعني به اين هيچي كه تو در آني. آمده تا خود را در اين هيچ فراموش كند. اما اين نسخه هيچ افاقه اي نكرده. عين نسخه ي نطفه ي تخم مرغ. (گفتگوي ذهني با مادربزرگ و پدربزرگ و پيشينيان. ص 90)«اما تا يادم نرفته اين را هم بدان كه من سنگ قبر تو نيستم يادت هست كه ميگفتي دنيا دار بده بستان است؟» (گفتگوي ذهني با پدر. ص 92)«نه مادر، من ديگر آزاد شدم. و راه افتاديم. نفر آخر من. در مقبره را بستيم. يعني در خانه را. و خداحافظ.» (با مادر كه زنده است ولي براي راوي مرده اي بيش نيست. ص 89)اگر قرار است فرزند گوري باشد براي پدري، بي هيچ تحولي، اصلا چه بهتر كه بچه نداشته باشد. چرا كه حسرت بچه داشتن هم چيزي جز سنت نيست. سنت را در گوري خالي ميگذارد و سنگي هم بر رويش، سنگي كه چيزي جز خود او نيست. در پايان كتاب، آزاد از بار گذشته اي هيچ و پوچ، سنتها را در گور آباء و اجدادي خود دفن ميكند.«امروز من آدم ابترم كه پس از مرگم هيچ تنابنده اي را به جا نخواهم گذاشت تا در بند اجداد و سنت و گذشته باشد و براي فرار از غم آينده به اين هيچ گسترده شما پناه بياورد.» (ص 93) سنت حلقه اي ست كه گذشته و آينده را به هم ميپيوندد، او سنت را مانند جنازه اي در گوري دفن ميكند. چرا كه در نهايت تنها راه نجات از ديد نويسنده رها شدن از قيد همه ي سنتهاست، كتاب با اين جملات پايان ميپذيرد:«و اين همه چه واقعيت باشد چه دلخوشي، من اين صفحات را همچون سنگي بر گوري خواهم نهاد كه آرامگاه هيچ جسدي نيست. و خواهم بست به اين طريق در هر مفري را به اين گذشته در هيچ و اين سنت در خاك.» (ص 93)
يكي از نمادهايي كه در ادبيات معاصر كشورهاي انقلاب خيز ديده ميشود نماد فرزند است. ميل به بچه دار شدن و در برابرش عقيم بودن و يا عقيم شدن و ناتواني. ديالكتيك اثر را خواستن و نتوانستن ميسازد. نمايشنامه «يرما» اثر فدريكو گارسيا لوركا بر اساس انديشه خواستن فرزندي كه در حقيقت ثمره ي انقلاب است و پيدايش نسل پس از انقلاب، شكل گرفته است. گارسيا لوركا راه حل را در كشتن عامل عقيم بودن و يا عقيم ماندن يعني شوهر قانوني يرما (رهبر بر حق و قانوني كشور) ميداند و پيروزي انقلاب را در رهبري شخصي ديگر، فردي از ميان توده ها ميبيند. انقلابي دوباره...! كه به جنون بي شباهت نيست!در «نامه به كودكي كه هرگز به دنيا نيامد» اثر اوريانالا فالاچي روزنامه نگار فعال ايتاليايي اين خود فرزند است كه نميخواهد به دنيا بيايد. بچه ميميرد. مادرش هم دير يا زود روزي خواهد مرد. ولي زندگي نميميرد. فالاچي در كشتن و نابودي اين نسل نو، جهان را «دخيل و مسئول» ميبيند. زن با تمام وجود خويش سعي در بقاي خود و نسل آينده دارد ولي جهان را بي رحم تر و آلوده تر از آن ميبيند كه كودكي با ميل خود به اين دنيا بيايد و در نهايت سخن فالاچي اينست كه تا جهان بدين گونه است هرگز نسلي نو به دنيا نخواهد آمد.در «سنگي بر گوري» از جلال آل احمد كه تاريخ سال 1342 را با خود به همراه دارد به مردي عقيم برميخوريم كه عقيم بودن را بر داشتن فرزندي كه در آينده ميراثي جز سنت نخواهد داشت ترجيح ميدهد. فرزندي كه روزي مانند من خواهد شد گور من خواهد شد.«عبث كه نيست اين دوام خلقت و اين تكرار تولدها، هر تولد دنيايي است. عين ستاره اي. تو وراي پدرت زاده اي. او زاد و مرد. ستاره اش از آسمان افتاد. اما تو هنوز نمرده اي. و ستاره ات هنوز كورسو ميزند. درست است كه پدر چيزها در تو هست ولي ببينم آيا تو فقط گوري هستي براي پدري؟» (ص 81)راوي، اين مرد، اين انسان قرن بيستمي شرقي كه معجزه اي از تضادهاي گوناگون است صادقانه با خود به گفتگو مينشيند و از خود ميپرسد كه اگر فرزندي در كار باشد چه چيزي دارد كه به او بدهد تا فرزندش بتواند انسانِ نوينِ فرداها باشد؟«با كتابها و لباسها، خوب ديگر چه داري احمق جان...؟ ... كه با چنين مال و منالي چنين در جستجوي ميراث خواراني؟» (ص 38)راستي ما چه داريم كه به نسل آينده تحويل بدهيم؟ چه ميراثي براي نسل آينده به جا خواهيم گذاشت؟ بجز خروارها سنت و تضاد؟ بجز علمي درمانده كه به خرافات بي شباهت نيست؟پيش از آن كه به نقطه ختام برسم سخني كوتاه درباره نثر آل احمد دارم. كتاب پر است از جملات كوتاه، و ضربتي. مانند چكشي بر سندان، كلمات ساده و عريان و جملات ساده و كوتاه كه در كل نثر معترض و پرخاشگر آل احمد را ميسازد. همين نثر گاهي از شدت سادگي و رواني و ايجاز به شعر نزديك ميشود. در نثر شفاف آل احمد تسلط به زبان كهن، البته بنا به ضرورت مسئله، جلوه گري ميكند.فرم كار، مونولوگ يا تك گويي بلندي است كه از درد دل شروع ميشود و به درد ميرسد، درد را ميشكافد، زخم را در زير ميكروسكوپ ميبينيم كه زخمي قديمي است و كهنه، زخمي مزمن و علاج ناپذير. عارضه ايست مانند سرطان كه اگر به دست دكترها بيفتد معلوم نيست با آن چه ها بكنند و اگر به دست سنت بيفتد سرب داغ انتظارش را ميكشد. ريشه هاي اين خرافات و باورها، ريشه هاي اين زخم در روح ماست، گسترش آن در روياها و حسرت هاي ماست. جلال آل احمد از طريق همين زبان پر از طنز و با روحيه اي موشكاف ما را با خود به اتاق جراحي، به اروپا، به شهر زلزله زده و به قبرستان ميبرد. جلال آل احمد با همين زبان با قصابها، با دكترها، با كاسب ها، با زن ها(با عمه قزي گل بته، با خواهرش و ديگر زناني كه چه تحصيل كرده و چه بيسواد همگي از عصمتي قرون وسطايي برخوردارند) حرف ميزند. او با مرده ها و زنده ها به گفتگو مينشيند و درد دل ميكند. جلال آل احمد با ما از دردي سخن ميگويد كه جزيي از گوشت و خونِ انسانِ شرقي درون ماست. جلال آل احمد به اهميت وجود مسئله اي چنين ريشه دار اشاره ميكند و از زواياي گوناگون به بررسي آن ميپردازد. جلال آل احمد از بيخ و بن تفكر سنتي و ادامه ي سنتها را غلط ميداند و خود را نقطه ي ختام و سنگي بر روي گور همه ي سنتها.
چيزي به تاريخِ بيست و چند سال پيش از اين در تهران



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?