mercredi, avril 07, 2004
"رویِ پلّه " شعری از شهلا بهاردوست
تقدیم به زنی که مست آواز می خواند.

وقتی که تنها، صدا میان گلویش گیر
و
اشکهایش پشت پنجره به نگاه می نشیند
شیشه سر می کشد!
در آغوشی مست، تا خرخره در دهان
چشمهایش را می بندد.
برای کسی، شاید عاشقش، آواز می خوانَد!
راه که می افتد، هنوز آسمان کبود، شاید غروب
با کفشهایش، لخ، لخ
در انتهای ِ خیابان در آخرین پیچ
به بالغ شدن، به اولین دگمه های باز می اندیشد
روی ِ پلّه ها خمار، زیر پُکِ سیگار
پریشانتر از معشوقه ها، صدایش فواره می زند
آهای، پیراهنم رنگِ پاییز، زردِ سوخته
زیرِ پیراهنم، تنم خفته، رنگِ گندم، سالهاست!
آهای هشیاران، من عروس ِ پدر، عمو، برادر
بیهوده روانه تا خیال ِ دور، الکلی، اینگونه تُرد نمی شوم
حواسّتان جمع!
زیرِ چراغ ِ سرخ، اندامم را که گاز می زنید
می بینم، دندانهایتان سرخترند!
و
آوازتان هرگز در گوشهایم، نه!
به طوفانی که پیچیده، دیریست شکسته ویرانم
در ایستگاه نشسته ام، هر شب در انتظارِ مرگ
تا بیاید، سیر تماشایش کنم!
حواسّتان جمع!
اگر آمد و من خواب بودم بگویید تا لبهایم را ببوسد.
هامبورگ، 6 آپریل 2007
از مجموعه تپشهای برهنه






















