چشمان بیدار - مهستی شاهرخی |
||
|
||
First page
|
samedi, janvier 22, 2005خبری در مجله ایرانیان خواندم که گمان می کنم اشتباهی از جانب آقای روشنگر صورت گرفته است. من هرگز در زندگیم کار یا نوشته ای را پیش از چاپ برای آقای روشنگر نفرستاده ام. ایشان در کاکتوس شماره سه از من مصاحبه ای چاپ کرده است به همراه یک قطعه شعر. همین و همین. این تمام همکاری ادبی ما باهم بوده است. من معمولا کار چاپ نشده ام را برای این و آن نمی فرستم تا بخوانند و در کشویشان بگذارند. چاپش می کنم. و یا می گذارم در گنجه ی خودم بماند. کتابم را پس از چاپ برایشان فرستادم چون بررسی کتاب بخشی برای معرفی کتابهای تازه منتشر شده دارد. این هیچ معنای دیگری ندارد و حقی را به کسی نمی دهد. آقای روشنگر هم مانند بسیاری از کسانی که این کتاب را خواندند و پسندیدند بر این کتاب مطلبی نوشتند تحت عنوان "درخت ادبیات مهاجرت به بار نشسته است" و آن مطلب را در کنار نقدهای دیگری بر این کتاب در بررسی کتاب چاپ کردند. من چیزی را مدیون کسی نیستم. بدون تعارف، هر چه دارم از خودم دارم. پیش از آن مصاحبه در کاکتوس، من می نوشتم. بعد از آن مصاحبه هم نوشتم. در ایران می نوشتم. در فرانسه می نویسم. در سفر هم می نویسم و نوشتن برای من مثل نفس کشیدن است آقای روشنگر. شما ما و مهاجرت را کشف نکرده اید بلکه ما نویسندگان مهاجر وجود داریم و می نویسیم و نوشتن خود را هم مدیون کسی نیستیم و ما جزوی از قلمروی شما هم نیستیم. همان مصاحبه را اگر نخوانده اید دوباره بخوانید چون گفته ام ادبیات سرزمین آزادیهاست آقای روشنگر در مجله ای انگلیسی زبان که در خارج از کشور چاپ می شود ادعا می کنند که من کتابم را پیش از چاپ برای ایشان فرستاده بودم که این حرف یک بازی زبانی است. در واقع اصطلاح "پیش از چاپ" مربوط به داخل کشور است و در ایران آثار منتشر شده در خارج از کشور را رسماً به حساب نمی آورند و آن را "پیش از چاپ" می نامند. آقای روشنگر با گفتن این حرف دارد پیامی را به خوانندگان مشخصی در داخل کشور می رساند و روی سخنش با کسانی است تا بگوید که بر این کتاب حقٍ آب و گل دارد و قرار است ایشان محصولات درخت مهاجرت را برداشت کنند و میوه هایش را بچینند و میل کنند. در حالی که آقای روشنگر به خوبی می دانند که من مایل نبودم کتابم را به ایشان تقدیم کنم و برای چاپ به دست نشر مروارید که ایشان مالکش هستند - و به من نمی گفتند که مالک نشر مروارید هستند - بسپارم. آقای روشنگر من خودم را در این سالیان در به در نکرده ام تا از این راه دور به سانسور کتابم رضایت لفظی بدهم. پاسخ من به آقای روشنگر و نشر مروارید با آن شیوه ی مذاکرات پنهانی شان با ارشاد - و روش غیر قانونی اقدام به چاپ کتابم و مذاکراتی که من از آن بی اطلاع بودم - پاسخی صریح و منفی بود و تمام کاغذها و فکس هایش هم موجود است و تعجبم از این است که چطور همان مواردی را که برای سانسور و تغییرات مورد نظر بود را نشر گمنام دیگری به دست گرفت و کتاب را با پررویی و وقاحت تمام به چاپ رساندند. آیا همه ی اینها تصادفی است؟ خیلی غم انگیز است که سردبیران مجلات خارج از کشور همان ناشران داخل کشور باشند و در این غربت و در غرب برای حفظ منافع خود، از ما مهاجران بخواهند تا خود را با سانسور و موازین داخلی جمهوری اسلامی تنظیم کنیم تا ایشان از دولت جمهوری اسلامی سهمیه دولتی و کمک دولتی بگیرند و جیب خود را پر کنند و در خارج از کشور هم با مصاحبه ها و دادن اطلاعات غلط و دروغین به خواننده، خود را ارباب و نماینده ی ما بنمایانند. آقای روشنگر ما نویسندگان مهاجر بیش از هر چیز به دنیای بی مرز ادبیات تعلق داریم تا به دنیای حساب و کتاب و معاملات ناشران و دولت ها. ما نویسندگان مهاجر، رعیت های املاک پدری شما نیستیم. لطفا ما را پشت قباله ی خودتان نیندازید آقای روشنگر. ممنون vendredi, janvier 21, 2005همه اش بهانه است. نوشتن را ميگويم، نوشتن برايم مثل نفس كشيدن است و نفس كشيدن بهانه اي ست براي زنده ماندن. اصلا نوشتن تنها بهانه است. زنده ماندن هم بهانه است. پس مينويسم، اين بار، چاپ اينترنتي "سنگي بر گوري"، آن هم بيست و چند سال پس از مرگ جلال آل احمد و بيست و چند سال پس از چاپ شتابزده اي كه بدون مجوز قانوني و كتبي بود، باز برايم بهانه اي شد تا مطلبي را كه نزديك به بيست و چند سال پيش درباره ي اين كتاب نوشته بودم پيدا كنم و دستي به سر و رويش بكشم و با افزودن نكاتي به عنوان پيشگفتار، سرانجام پس از سالها به چاپ برسانم. هنوز هم كه هنوز است تا كلمه اي را نوشتي خواننده ي ايراني نوشته را واقعيت محض ميپندارد چرا كه اين گونه آموزش ديده است و فضاي جامعه ي ايرانيان بدين گونه است. خواننده ي ايراني به هيچ وجه خيال ندارد بپذيرد كه "ادبيات ادبيات است." فراموش نكنيم كه همگي ما زاده ي فرهنگ زادگاهمان و دست پرورده ي سنتهايي هستيم كه حتما دست اندركاران ادبيات نيز، "واقعيت داستاني" را با "واقعيت زندگي روزمره ي نويسنده" يكي ميدانند و در اين ميان براي "تخيل نويسنده" و "دنياي ذهني نويسنده" و "دنياي ادبيات" جاي وسيعي قائل نيستند. خواننده ايراني و يا بهتر بگويم ذهنيت ايراني نميخواهد بپذيرد كه ادبيات روي صفحات كاغذ اتفاق ميافتد و "واقعيت" براي نويسنده سكوي پرتاب و يا در واقع نقطه اي براي شروع حركت نوشتن است. چگونه است كه بر اثر خواندن خبري در روزنامه، گوستاو فلوبر "مادام بوواري" را بدين گونه ملموس مينويسد؟ و باز چگونه است كه وقتي از او ميپرسند: "اين مادام بوواري كيست؟" فلوبر پاسخ ميدهد: "مادام بوواري خود من هستم" . . .؟ كتاب "سنگي بر گوري" به اول شخص مفرد نوشته شده است، شش فصل دارد و دو بار بازنويسي شده است. در بالاي فصل اول كتاب و يا در ابتداي كتاب، آيه اي به گونه ي آيه هاي قرآني نوشته شده است كه به نقل از نويسنده ي كتاب، برگردان فارسي آن اين است: "هر آدميتي سنگي است بر گور پدر خويش." نوشته شده است كه اين آيه، آيه ي اول و آيه ي آخر جزو سي و يكم قرآن است. ولي مگر قرآن سي جزو نبود؟ پس جزو سي و يكم كه فقط يك آيه است از كجا آمده است؟ آيا جلال آل احمد اشتباه كرده است؟ ولي چگونه؟ چون جلال كه خودش معلم قرآن بود و همين ها را در مدرسه به بچه هاي مردم درس ميداد! و كتاب در نهايت سادگي و ايجاز با جملاتي كوتاه بدين گونه آغاز ميشود: "ما بچه نداريم، من و سيمين. بسيار خوب. اين يك واقعيت. اما آيا كار به همين جا ختم ميشود؟ اصلا همين است كه آدم را كلافه ميكند." (ص 15) (توضيح اين كه شماره ي صفحات براساس يادداشتهاي ايران و چاپ اوليه سنگي بر گوري در ايران بوده است كه آن را حفظ كرده ام). حالا تكه هايي از "سنگي بر گوري" كه در اولين پالايشات وطني به زير تيغ جراحي ميرفت را برايتان نمونه ميآورم: ". . . ولي من همه جا حاضر و ناظر بوده ام. و هيچ جايي براي تخيل باقي نگذاشته ام. عين همه، بچه كه بوده ام با خودم ور رفته ام و بعد كه توانسته ام روي ته جيبم راه بروم ددر رفته ام و بعد هم گلويم جايي گير كرده و زن برده ام. نه مرضي داشتم و نه كوفت و ماشرايي به ارث برده ام." (سنگي بر گوري، ص 20) ". . . اما به هانور كه رسيديم. . . برف و سرما بدجوري بود و يك شب چنان هواي نحسي شد كه هفده نفر را خفه كرد و همه پير و پاتال ها را تپاند توي اتاق ها و رختخواب ها سرد بود و من از كيسه آب گرم بدم ميآمد. و رسما وسط خيابان دختر بلند كردم." (سنگي بر گوري، ص 67) ". . . اما در آمستردام قضيه جدي شد . . . زني تازه از شوهر طلاق گرفته و تور اندازه و همسن و سال خودم. و خدمتكار به تمام معني، و لري دوغ نديده تر از من. و هفت روز بسش نبود. دنبالم آمد لندن، ده روز هم آنجا. و برگشتن مرا كشيد به آمستردام. و دوباره روز از نو. و كه اگر بچه دار ميشدم؟. . . و كه خوب معلوم است. ميگرمت. و از اين حرفها و سخن ها." (سنگي بر گوري، ص 67) جلال آل احمد اگر زنده بود بايد كفاره ي اين نوشته را ميداد و چون در اين داستان كه بي شباهت با زندگي خودش نيست نوشته است با زني (كه همسر و يا حتي زن صيغه ايش) نبوده نزديكي كرده است و در عالم واقع و به جرم زنا شلاق ميخورد. جلال آل احمد در 46 سالگي سكته كرد و مرد. جلالي كه همه ي تضادهاي انسان شرقي را نوشت. جلالي هم كه سفرنامه ي مكه اش را نوشت و هم حكايت آبجو خوردنش را پيش از سوار شدن به هواپيما به قصد حج، مرد. جلالي كه قلمش مانند شلاقي فرود ميآمد، جلالي كه قلمش مانند رگبار مسلسل شليك ميكرد، قلمي توانا و ترسناك؛ جلال آل احمد مرد و اين روزها را نديد. كتاب هنوز هم كه هنوز است ممنوع الچاپ است. اينم از حق نويسنده ي مرده! بگذاريد اين وسط، اتفاق بامزه اي را برايتان نقل كنم. يك تكه از يكي از فصلهاي رمانم سالها پيش در مجله اي به چاپ رسيد. خانمي كه هم دانشكده من بود و قرار است زن تحصيل كرده اي به شمار بيايد پس از خواندن آن فصل برايم يك قوطي كوچك شاهدانه آورد. پرسيدم "اين چيه؟" گفت "خودت نوشته بودي كه از اين چيزا دوست داري!" هيچ وقت هم باور نكرد كه من شاهدانه خور نباشم، قوطي شاهدانه اش هنوز پس از سالها توي گنجه ي آشپزخانه است. اينم از حق نويسنده زنده! از ذكر ماجراي سردبيري كه پس از خواندن رمان اولم فورا ميخواست با يك بطري كنياك بيايد ديدنم و تلفني عذرش را خواستم و حالا به خونم تشنه است ميگذرم تا به بحث مان درباره ي ادبيات برسيم. يادمان نرود كه اين دو مورد براي من در فرانسه اتفاق افتاده است چرا كه ما ميراث داران سنتها، باورهاي چركيني را كه پشت لايه هاي ذهن پنهان شده است با خود به همه جا حمل ميكنيم. ادبيات انگيزه و بهانه اي بنيادين در زندگي من است ولي هميشه در كنار پرداختن به ادبيات چيزهايي هست كه خاطرم را چركين ميكند. مثلا همين مردسالاري سلطه گر و زن ستيزي رايج در فضاي لمپني ادبيات ايران و زيستن در فضايي كه به "زن" همچون موجودي فرودست و ابزاري براي ارضاء جنسي و در خدمت مرد نگريسته ميشود و . . . بگذريم كه سر اين داستانها دراز است چون اين بحثي مفصل است كه در جايي ديگر به آن خواهم پرداخت. اگر ما بپذيريم كه "نويسنده نويسنده است و ادبيات هم ادبيات است." بسياري از سوء تفاهمات برطرف خواهد شد. ببينيد خيلي ها زنا ميكنند، خيلي ها بچه دار ميشوند، خيلي ها هم بچه دار نميشوند ولي معدود افرادي هستند كه ميتوانند اين ماجراها و اين پيشامدهاي ساده را به شكلي ملموس به روي صفحات كاغذ بياورند و بنويسند و فصل بندي كنند و بازنويسي كنند و غيره. به اين افراد ميگويند "نويسنده". "نويسنده" تخيل خود را رها ميكند. تخيل نويسنده مدام در بين واقعيت و نويسندگي و در جهت واقعيت نوشته حركت ميكند تا . . . بگذاريد يك مثال بزنم. نميدانم داستان "تاج محل" را شنيده ايد يا نه؟ ميدانيد كه تاج محل نام يكي از مكانهاي ديدني يا مقبره اي در ايالت پنجاب در هندوستان است. اين مقبره در قرن هفدهم ميلادي بنا شده است. بناي تاج محل امسال سيصد و پنجاه ساله شد و به همين مناسبت برنامه هاي هنري و فرهنگي بسياري براي اجرا ــ براي پيشگيري از لطمه ديدن بنا ــ نه در خود تاج محل بلكه در اطراف تاج محل برنامه ريزي شده است. بانويي، ارجمند بانو يا "ممتاز محل" ملكه ي "شاه جهان"، سلطاني از تيموريان هند بود. شاه جهان به همسرش بسيار عشق ميورزيد و ارجمند بانو برايش چهارده فرزند به دنيا آورد ولي پس از به دنيا آوردن چهاردهمين تولد فرزند بود كه ممتاز محل بيمار شد و از دنيا رفت و شاه جهان تصميم گرفت كه زيباترين مقبره ي جهان را براي يادبود عشق خود به همسرش بسازد. (ميبينيد همه ي مردها بد نيستند بعضي از مردها، شاه جهان اند و بعضي ها هم هيچ شباهتي به شاه جهان ندارند. عمه ي من وقتي از سرطان مرد شوهرش جسد او را در بيمارستاني در تهران رها كرد و به شهرستان برگشت و چندي بعد شنيديم كه ايشان "تجديد فراش" فرموده اند و "منزل جديدي" اختيار كرده اند. مرد ديگري را هم ميشناسم وقتي همسرش از سرطان مرد تا يك سال فرصت نكرد كه سنگي بر گور همسرش بگذارد. آنقدر دختران فعال وطني كه عليرغم گراني سرسام آور ارز سالي چند بار به سوي اروپا و آمريكا و قطب شمال حركت ميكردند او را گرفتار خود كرده بودند و او چنان براي درمان "اپيدمي بينوايي جنبنده در ميان دوشيزگان نوشكفته و كم شكفته ي ايراني" كمر همت بسته بود و آنقدر در شبهاي سرد، آن هم زمستان هاي اسكانديناوي، سر خود را با فعاليتهاي پيگير اين دوشيزگان تنگدست گرم ميكرد كه فرصت خريدن سنگي براي گور زنش نيافت تا اين كه پيش از مراسم سالگرد همسرش، دور و بري ها جلسه كردند و مخارج سنگ قبر را به عهده گرفتند و سنگي بر گور همسرش گذاشتند. بگذريم. ميبينيد كه بعضي ها براي تمام عمر، ميتوانند نقش شاه جهان را در برابر ديگران بازي ميكنند و جلوي مردم لباس سياه بپوشند و بغض در صدايشان بيندازند و در نهان آن كار ديگر كنند . . . ولي شاه جهان ما، "شاه جهان" باني تاج محل، واقعا عاشق همسرش بود و مرگ همسر برايش بهانه اي براي كلاشي از ديگران و فريفتن مردم و طفره رفتن و احيانا بالا كشيدن مزد هنرمندان نشد. شاه جهان با معماران و هنرمندان بسياري قرارداد بست و مبالغ بسيار هنگفتي پرداخت تا بناي "تاج محل" ساخته شود و اسناد بازمانده از اين قراردادها و پيمان ها، شاهدي بر اين گفته است ــ به اميد روزي كه فقر و جهل و ريا از فضاي فرهنگي و هنري ايرانيان رخت بربندد! آمين! ــ بله داشتم ميگفتم) شاه جهان براي ساختن اين بنا، از بهترين معماران جهان و بهترين مجسمه سازان دنيا و بهترين پيكرتراشان و خلاصه در كل از بيست هزار كارگر و سركارگر و معمار و هنرمند كمك گرفت و آنها دست به كار ساختن بنا شدند. در ابتدا شاه جهان با اصول معماري و هنري آشنايي نداشته ولي در جريان رسيدگي به پيشرفت امور بناي يادبود همسرش با پايه هاي علم زيباشناسي و اصول آن آشنا شد و به مرور زمان در زمينه ي زيبايي شناسي استادي ماهر و دانا و باريك بين شد. از سوي ديگر شاه جهان به تفكر اسلامي و عرفاني گرايش داشت و ميخواست بناي تاج محل وصفي باشد از باغ بهشت و بنا طوري كار گذارده شود كه بشود در مركز بناي تاج محل خداوند و عرش الهي را ديد. پادشاه بسيار كمال طلب بود و كار ساختن بنا سالها طول كشيد (سالهاي 1652ــ1630) تا اينكه بالاخره رسيد زماني كه ساختن مقبره پايان گرفت و همه چيز با يكديگر هماهنگي داشت و همه ي اشياء با اصول زيبايي شناسي مطابقت ميكرد مگر يك چيز! حدس بزنيد چه؟ آن چيز همان مقبره ي ساده ي تاج محل بود كه از زاويه ي علم زيبايي شناسي به بنا لطمه ميزد و آن را از ريخت ميانداخت. پس به ناچار براي آن كه يگانگي هاي هنري اثر از بين نرود تابوت تاج محل را از بنا بيرون كشيدند و كمي دورتر از بناي اصلي دفن كردند و بناي "تاج محل" يكدست و زيبا شد و اكنون جهانگردان به نام مقبره آنچه در داخل بنا ميبينند سنگ مرمر سپيد و بي نظيري است كه با سنگهاي گرانبها مزين شده است. آيا آن سنگ مرمر سپيد، همان ورق كاغذ نويسنده نيست كه با واژه هاي گرانبها مزين ميشود؟ دوستي ميگفت سحرگاه ديدن طلوع در باغ و پيدايش اولين كمانه هاي نور صبحگاهي بر گنبد تاج محل آن چنان زيباست كه انگار نشستن پروردگار را بر سرير نور ديده باشي. بنابه تحليل ويليام سارويان، آنچه شما از "تاج محل" يا هر اثري مي بينيد جنبه ي هنري و زحمت ساليان هنرمندان (يا واقعيت اثر) است. و واقعه يا جسد "ممتاز محل" ديگر چندان اهميتي ندارد كه اكنون كجاست و آيا اصلا در عالم واقع وجود داشته يا نه؟ داستان ادبيات هم بدين گونه است. بايد به "بوف كور" يا "سنگي بر گوري" و غيره به منزله ي آثار ادبي نگريست و در جستجوي ادبيت آنها بود. جستجويي با تفكر قرون وسطايي و تفتيش عقايد در زندگي خصوصي نويسنده و يا حتي جاسوسي در مورد شخصيتهاي داستان مثل آن شاهدانه توي گنجه ي من، دليلي بر كوته فكري و جهالت خواننده است و توهيني است به ادبيات. به هر حال "سنگي بر گوري" تاريخ 1342 را با خود به همراه دارد و جلال آل احمد وقتي سكته كرد و مرد شش سال بود كه آن را نوشته بود و در گنجه گذاشته بود. و جلال احتمالا ميدانست كه چاپ آن بسيار مسئله دار خواهد بود. جلال مرد و وارثان و يا بهتر بگويم وارثين جلال به دلايل مختلف دست به چاپ اين كتاب نزدند. نسخه ي اول "سنگي بر گوري" در سالهاي اوليه پس از انقلاب و در واقع در ميان شلوغي هاي انقلاب چاپ شد. يادم هست از همان سالها شيفته ي "سنگي بر گوري" شدم و خواندنش را به دوستان و اطرافيان توصيه ميكردم. البته هر كدام از دوستان، تابع يكي از حكومتهاي محلي ــ ادبي بود. همانطور كه ميدانيد فضاي ادبي ايرانيان بسيار خودكامه و ملوك الطوايفي و محلي است و چون در آن زمان هر يك از بزرگان ادب، براي خود صاحب مكتبي بود و "والي" اين مكتب ها بودند كه تصميم ميگرفتند چه كسي را نويسنده بدانند و كه را "نه نويسنده" بخوانند و باز "والي" همين مكتب ها بودند كه فتوا ميدادند چه را اثر ادبي بدانند و چه را در سكوت از سر بگذرانند و باز همين واليان زن ستيز بودند كه بر نثر معاصر فرمان ميراندند جرياني كه باعث ميشد (برابري زن و مرد به كنار!) چيزي به نام "دموكراسي ادبي" برايشان معنا نداشته باشد، حواريون اين واليان، بعدها ادبيات زن ستيز و لمپني را اينطرف و آن طرف گسترش دادند و اين نهضت هنوز ادامه دارد. بگذريم، حاشيه نروم كه داشتم ميگفتم "سنگي بر گوري" جايي درخور خود نيافت و فقط توانست در ميان همين محافل خودكامه و نه چندان ادبي بحثهايي را برانگيزد. بحثهايي در حول و حوش "توانايي جنسي و ناتواني جنسي"! اين به منزله ي اين است كه يك اثر ادبي، بحث ادبي ايجاد نكرد كه هيچ، بلكه دري شد براي بحثهاي پايين تنه اي آقايان و مجيزگويي هايشان در مورد توانايي هاي جنسي و فتوحاتشان! سر درد دل بسيار است كه كاش مشكلمان فقط سانسور دولتي در داخل كشور بود، ولي متاسفانه قضيه بسيار ريشه دارتر از آن است كه بشود تصورش را كرد. انگار بايست از هفت خوان ذهني عبور كرد و يا بايست از چهره هفت پرده برانداخت شايد كه روزي . . . خوان اول: در جستجوی ارزشهای نوين طي چند سال گذشته، فرهنگي پوشالي در ميان ايرانيان رايج شده است، مدتي بود كه همه چيز را رها كرده بودند و در كشور نعلين و عبا همه اش راجع به پست مدرنيسم حرف ميزدند و حالا هم نويسندگاني كه اخيرا از ايران ميآيند بحث "خودسانسوري نويسنده و بخصوص نويسنده ي زن" را برايمان به ارمغان آورده اند و بعد به "سنگي بر گوري" استناد ميكنند! در حالي كه جلال آل احمد لااقل در اين اثر "خودسانسوري" نكرده است. هيچ به اين فكر كرده ايد كه چرا اينها ميآيند و از "خودسانسوري" حرف ميزنند؟ آن هم در وضعيتي كه برخي از نويسندگان ايراني در خارج از كشور فقط به دليل آزادي بيان تهديد به قتل شده اند. . . آن هم حالا ــ يعني درست در همين لحظه اي كه دارم اينها را مينويسم ــ حالا كه حداقل پانزده نفر ــ رسما ــ فقط به جرم نوشتن در ايران زنداني هستند. . . در حال حاضر مطرح كردن بحثهايي از قبيل "خودسانسوري زنان نويسنده" و يا "خودسانسوري مردان نويسنده" به نظرتان بحثهايي انحرافي و گمراه كننده نيست؟ راستي چرا اين افراد از سانسور انديشه و هدايت افكار نويسنده حرف نميزنند؟ چرا از سانسور به معناي ناديده گرفتن مسايل حاد جامعه حرف نميزنند؟ چرا از سانسور پيش از چاپ و توصيه هاي افراد ذيصلاح و مصلحت بين حرف نميزنند؟ چرا ناگهان به خودسانسوري به منزله ي بحثي روانكاوانه و دروني و جدا از مسايلي مانند نويسنده كشي و تهديدات جاني براي نويسنده پرداخته اند؟ آيا بحث "خودسانسوري" به اين شكل بهداشتي و پاكيزه در شرايط فعلي و بخصوص در خارج از كشور مانند ديدن فيلمي فضايي، غيرواقعي و انتزاعي نيست؟ مگر انواع سانسورهاي دولتي و اجتماعي و عقيدتي و . . . در ايران وجود نداشته و ندارد؟ بخصوص حالا، همين روزها كه دولت حتي سايتهاي اينترنتي را فيلترگذاري كرده است، آيا سانسور دولتي حادترين مشكل نويسنده ي ايراني نيست؟ پس چه نيازي ست به مطرح كردن اين بحث بي در و پيكر و بي موقع "خود سانسوري"؟ هستند كساني كه فوري جواب ميدهند كه در هر حال "خودسانسوري" در جوامع غربي هم وجود دارد و در هر حال نويسنده، ناچار است بنابه مصلحت اجتماعي خود را سانسور كند، آيا با همين استدلال بهتر نيست كه بگويند در هر حال وجود سانسور دولتي و سانسور جامعه را پديده اي بديهي ــ شايد هم الهي ــ و در نتيجه ضروري ميدانند؟ از خود ميپرسم آيا اين افراد با چنين انديشه اي آبي به آسياب سانسور و مميزي نميريزند؟ آيا در شرايط كنوني پرداختن به مبحث "خودسانسوري" و بخصوص "خودسانسوري زنان نويسنده در ايران" به كبريت بي خطر نميماند؟ و باز آيا اشاعه ي چنين بحثي در خارج از كشور منحرف كننده ي ذهن عموم و در جهت رواج دادن بحثهايي پوشالي و ويتريني نيست؟ آيا اين افراد از "خودسانسوري" حرف ميزنند تا روي سانسور دولتي را سپيد كنند و گناه را از روي دوش دولت و فشارهاي ناشي از آن بردارند و بر دوشهاي نحيف زنان بگذارند؟ بحث خودسانسوري زنان نويسنده و يا خودسانسوري مردان نويسنده و از زاويه ي مجرد و دروني به اين مسايل نگريستن موقعي معنا خواهد داشت كه پيش از آن مسئله سانسور دولتي و همچنين حقوق مادي و حقوق معنوي نويسنده به رسميت شناخته شده باشد و يا حداقل نويسنده براي نوشتن انديشه هاي خود بتواند زنده بماند و پس از نوشتن افكار خود، باز هم زنده بماند تا بتواند مطالب خود را به شيوه اي سالم چاپ برساند و بالاخره اين كه نويسنده پيش و پس از چاپ اثر خود، تامين جاني و مادي داشته باشد. جلال آل احمد در "سنگي بر گوري" به خودسانسوري اشاره نميكند بلكه اتفاقا برعكس، "انتقاد از خود" را مطرح ميكند. انتقاد از خود و يا بازبيني خود و گذشته را از هر زاويه اي براي بهتر ديدن مسايل و براي رفتن به سوي آينده! اين "استريپ تيز ذهني"، اين پرده برداري از لايه هاي مختلف ذهن و نقاب برداشتن از چهره ي مايي كه زاده ي فرهنگي پدر ــ مردسالارانه بوده ايم و ميوه هاي ارزش هاي پدرسالارانه هستيم همتي عظيم ميخواهد كه برخي از روشنفكران اجتماعي ــ سياسي نسل پيشين به آن پرداختند تا شايد اشتباهات و تجربه هاي گذشته شان بتواند راهگشاي ما در آينده باشد. بگذريم، حال كه براي نوشتن اين مطلب يك بار ديگر "سنگي بر گوري" را خوانده ام، مثل هميشه در برابر نثر بي مانند و يكتاي جلال آل احمد سر تعظيم فرود ميآورم و شجاعت و صراحت كلام عريان جلال آل احمد را هنگام جستجو در درون خود براي يافتن ريشه هاي رنج و تمنا تحسين ميكنم. بد نيست اگر تك تك ما از خويشتن و زندگي خويش شروع كنيم تا خود را و هم چنين ديگران را بهتر بشناسيم. پاييز 2004، پاريس خوان دوم: بازخواني گذشته مطلبي كه درباره ي "سنگي بر گوري" خواهيد خواند از من خام سالهاي انقلاب و دوران انقلابي بازيهاي بيست سالگي است. حالا كه حداقل دو بار بيست سالگي را زندگي كرده ام زيرش نميزنم كه زماني بسيار جوان بوده ام و زماني اشتباه كرده ام و زماني تند و شتاب زده قضاوت كرده ام. از آن سالها تاكنون همگي مان بسيار دگرگون شده ايم، من هم همچنين. به قول برتولت برشت: "آدم آدم است" و آدم عوض ميشود، پس يعني روزگار و زمانه "حوا" را هم ديگرگون ميكند ديگر، مگر نه؟ (بررسي كتاب "سنگي بر گوري" در سالهايي پر از تب انقلاب) اگر دانشمندان يا مطالعه موجودات ذره بيني به كشف منشاء بيماريهاي بدن انسان نايل ميشوند، نويسنده نيز با نگاه خود و با مطالعه و مشاهده ي واقعيت از چشمان خود، انگلها و مردمان و مسايلي را كه به طريقي مانع رشد عادي ارگانيزم جامعه ميشوند و يا عوامل متوقف سازنده ي جامعه را، كشف ميكند و در اثر خود به نمايش ميگذارد. منتقد نيز اثر را از زاويه هاي متفاوت مورد بررسي قرار ميدهد و متن را از هم ميشكافد تا معناهاي پنهان اثر را بيابد. رولان بارت در كتاب نقد تفسيري مينويسد: "نقد حركتي است كه منابع نقطه ي آغازين اين حركت است. و گاه هم بايد از منابع چشم پوشيد تا پيشداوري ها و خرافه هاي ادبي مانع ديد روشن نگردد. در اين صورت ادبيات مقوله اي ميشود مستقل و جدا از حيات آفريننده" پس به شيوه ي بارت ميتوان از تجسس كارگاه مآبانه در زندگي خصوصي نويسنده احتراز جست و اثر را (حتا اگر در برخي لحظات منطبق با واقعيت زندگي نويسنده باشد) صرفا به منزله ي اثري ادبي مورد تفسير قرار داد و به جستجو و افشاي معناهاي پنهان در اثر پرداخت. در اين شكي نيست كه هر اثر بازتاب واقعيتي است، ولي وظيفه ي منتقد ادبي اين نيست كه به جاي تحليل يك اثر هنري، جستجوي بي حاصل و از سر كنجكاوي را بر روي زندگي آفريننده ي اثر آغاز كند بلكه درست ترين راه اين است كه منتقد با يك اثر هنري به عنوان بازتابي از واقعيت برخورد كند و سعي منتقد ادبي در جهت يافتن نگاه و جهان بيني نويسنده در برابر مسايل مطرح شده در اثر و همچنين چگونگي شيوه ي طرح مسايل در داستان و بالاخره راه گشايي نهايي نويسنده باشد. در نتيجه چون كتاب "سنگي بر گوري" به اول شخص مفرد نوشته شده است از قهرمان داستان به عنوان "راوي" نام ميبريم و هرگاه صحبت از نويسنده ي اثر باشد از "جلال آل احمد" ياد خواهيم كرد. كتاب "سنگي بر گوري" از شش بخش تشكيل شده است كه در حقيقت به گمان من شامل سه فصل دو بخشي است. چون هر فصل دو بخشي شامل يك نوع برخورد با مسئله، از نقطه ي آغاز تا انجام ميباشد، پس بدين دليل دو بخش را مكمل يكديگر ميدانم چرا كه در بخش اول مسئله اي مطرح ميشود و تلاشي آغاز ميگردد و در بخش دوم همان مسئله و آن راه به بن بست منجر ميگردد، بخشي خواستن است (بخشهاي 5، 3، 1) و بخش ديگر نتوانستن (بخشهاي 6، 4 و 2) در بخش هاي فرد مسئله اي مطرح ميشود و در بخشهاي زوج زير آب مسئله و راه حل زده ميشود. اين خواستنها و نتوانستها به عناوين مختلف تكرار ميشود و تضاد اين دو با هم است كه كل مجموعه را ميسازد. "ميخواهم مثل همه باشم در بچه دار بودن. و نميتوانم و نميخواهم مثل همه باشم در تبعيت از مقررات و با اين تضاد چه بايد كرد؟" (ص 29) در آغاز بخش نخست ميخوانيم: "تومارهايي كه از بحث بر سر حقيقت و واقعيت ساخته اند دست كم اين را نشان ميدهد كه كميت واقعيت لنگ است. شايد به همين دليل باشد كه واقعيت به زير ميكروسكوپ كشيده ميشود." (ص 14) پس در ميدان واقعيت: بخش اول ــ زني هست، مردي هست، ولي بچه اي نيست. تلاش براي بچه دار شدن آغاز ميشود اما بي فايده است. بخش دوم ــ (فراموشي؟) خب ديگر بايد به قضا و قدر تن داد و بچه اي به فرزندي قبول كرد. اما نه ــ چون بچه اي را به فرزندي قبول كردن در عين اينكه ميتواند عمل خيري محسوب شود ميتواند روي ديگري براي سكه ي شر باشد. "بچه اي كه وضعش جوري بوده كه حتي در دامن مادر خودش زيادي ميكرده. آن وقت چنين كودكي در زندگي من چه حكمي خواهد داشت؟ درست همچون مرده اي كه گور هم او را نپذيرد." (ص 28) بخش سوم ــ معالجه: مرد براي به تحقق درآوردن اين آرزو خود را به آب و آتش ميزند. زن هم همينطور. مرد از علم ــكه به دكاني براي طبيبان هيز تبديل شده ــ كمك ميگيرد و هر نسخه اي را كه طبيبان ايراني و اتريشي برايش مينويسند ميپيچد و دست آخر زير سوزن آمپول زنها در دواخانه از حال ميرود. "من اگر خيلي همت كنم براي اطباء همانقدر ارزش قائلم كه قبيله دماغ پهن هاي برنئو نسبت به جادوگرشان." (ص 38) از حس و توان افتاده به طبابت هاي خانگي رو ميآورد و بالاخره يك روز از خوردن نطفه ي تخم مرغ دلش به هم ميخورد. اين انسان قرن بيستمي نوميد از همه جا به ديدن دانيال نبي ميرود بلكه معجزه اي بشود، به ديدن مقبره اي ميرود شايد در فرجي باز شود. به عقيده ي راوي داستان، در نهايت علم پزشكي كه راه حل را در عمل جراحي ميداند انسان را به جاكشي وادار ميكند. معالجه خانگي با نسخه ي نطفه ي تخم مرغ، آدمي را همراه آب مرده شورخانه و خزانه هايش به مقبره اي ميرساند. پس چه فرقي هست بين "يك اسم ناموس و پانگادونين" يا "يك ورد با پني سينوتراپي" يا "يك عمل نامأنوس يا درآوردن يك تومور." انسانهاي قرن بيستمي مابين علم و سنت دست و پا ميزنند. ميروند و ميآيند و با اين همه هيچ. راه به جايي نميبرند و يا از هر دو جانب به بن بست ميرسند. "جوري نبود كه بتوانم خودم را رها كنم يا او را. بچه را رها كردم." (ص 38) بخش چهارم ــ زلزله: شنيدن خبر خودكشي يك مادر، راوي داستان را به كرمانشاه ميبرد و در بين راه زلزله است و ويراني. جاده پر است از بچه. بچه هاي يتيم، بچه هاي صغير و در پايان راه بچه هاي هما. "چرا ميخواهي با انتخاب يكي از اينها ديگران را از قلمرو ذهنت بيرون كني؟ و اين يكي چه مال خودت، چه سر راهي . . . هر كدام كه باشند در يك دنيا را به روي تو خواهند بست. تو را وادار خواهند كرد كه از يك دنيا به يكي قناعت كني." (ص 61) در اين ويراني و زلزله و مجلس ترحيم هاست كه همه سنگ قبري بر دوش دارند. بيستون را سنگ قبري در تاريخ ميبيند و سرتيپ رياحي به جاي درجه سنگ گور بر دوش دارد. "يك مرتبه جا خوردم. همه براي ما كيسه دوخته اند! قبل از اينكه چيزي بگويم خانه پر شد از سنگ قبر بر دوشان." (ص 66)خواهرش را به ياد ميآورد كه به خاطر بچه، آخرش سرطان گرفت و به گور رفت و از اينجا يعني نيمه ي داستان است كه بچه تمثيل ويراني ميشود. فرزند نماد گوري است براي پدر. بخش پنجم ــ يك واقعيت ديگر (مرد شرقي و سنت) "مگر اين ديگران با تخم و تركه هايشان چه چيز را به چه چيز وصل ميكنند؟ كاروانسراي وسط كدام راهند؟ يا پلي سر كدام دره؟ يا پيوند دهنده ي كجاي خط به كجايش؟ و اصلا كدام خط؟ بله. دور از شهيدنمايي و خودنمايي. و همچنين دور از جوازي براي نمايش يك عقده." (ص 77) اينجا ديگر يك تصفيه حساب دروني است. جدالي با خويش. برخورد با حقيقت محض، بدون شهيدنمايي و غيره. ". . . زياد به لغات قلمبه نگريز كه آخر جاده و لب پرتگاه و نقطه ي ختام. اينها لوس بازي است. از واقعيت دور نشو. بيا نزديك تر. نزديك به خودت. بله. به اين بوته ي عقيم. به اين ميدان ميكروسكوپي. و ببين كه بحث فقط بر سر دوام خودخواهي تو است." (ص 79) اين بخش تكان دهنده و شكافنده تلاشي است براي فرو ريختن ديوارهاي ممنوعه ذهن در راه رسيدن به حقيقت. بخش ششم ــ گورستان به پايان راه رسيده ايم. به پايان كتاب. پس از همه ي افت و خيزها، همه به گورستان خواهند رسيد. راوي داستان در گورستان نشسته است و در فكر است.«و كدام آخرت؟ و كدام دنيا؟ مگر همين مقبره خانوادگي مرز دنيا و آخرت نيست؟ پس چه دعوت بيهوده اي از هر دو سو؟» (ص ؟)در مرز بين دو جهان، در اين پل صراط، مردي نوميد و خسته، تن داده به همه ي راه ها، از آتش مشكلات بيرون جسته، اكنون بر سر گوري خانوادگي نشسته است و چشم به راه آينده با گذشته سخن ميگويد.«و نوه دلش تنگ است و آمده سراغ اموات. يعني پناه آورده به گذشته و سنت و ابديت. يعني به اين هيچي كه تو در آني. آمده تا خود را در اين هيچ فراموش كند. اما اين نسخه هيچ افاقه اي نكرده. عين نسخه ي نطفه ي تخم مرغ. (گفتگوي ذهني با مادربزرگ و پدربزرگ و پيشينيان. ص 90)«اما تا يادم نرفته اين را هم بدان كه من سنگ قبر تو نيستم يادت هست كه ميگفتي دنيا دار بده بستان است؟» (گفتگوي ذهني با پدر. ص 92)«نه مادر، من ديگر آزاد شدم. و راه افتاديم. نفر آخر من. در مقبره را بستيم. يعني در خانه را. و خداحافظ.» (با مادر كه زنده است ولي براي راوي مرده اي بيش نيست. ص 89)اگر قرار است فرزند گوري باشد براي پدري، بي هيچ تحولي، اصلا چه بهتر كه بچه نداشته باشد. چرا كه حسرت بچه داشتن هم چيزي جز سنت نيست. سنت را در گوري خالي ميگذارد و سنگي هم بر رويش، سنگي كه چيزي جز خود او نيست. در پايان كتاب، آزاد از بار گذشته اي هيچ و پوچ، سنتها را در گور آباء و اجدادي خود دفن ميكند.«امروز من آدم ابترم كه پس از مرگم هيچ تنابنده اي را به جا نخواهم گذاشت تا در بند اجداد و سنت و گذشته باشد و براي فرار از غم آينده به اين هيچ گسترده شما پناه بياورد.» (ص 93) سنت حلقه اي ست كه گذشته و آينده را به هم ميپيوندد، او سنت را مانند جنازه اي در گوري دفن ميكند. چرا كه در نهايت تنها راه نجات از ديد نويسنده رها شدن از قيد همه ي سنتهاست، كتاب با اين جملات پايان ميپذيرد:«و اين همه چه واقعيت باشد چه دلخوشي، من اين صفحات را همچون سنگي بر گوري خواهم نهاد كه آرامگاه هيچ جسدي نيست. و خواهم بست به اين طريق در هر مفري را به اين گذشته در هيچ و اين سنت در خاك.» (ص 93)يكي از نمادهايي كه در ادبيات معاصر كشورهاي انقلاب خيز ديده ميشود نماد فرزند است. ميل به بچه دار شدن و در برابرش عقيم بودن و يا عقيم شدن و ناتواني. ديالكتيك اثر را خواستن و نتوانستن ميسازد. نمايشنامه «يرما» اثر فدريكو گارسيا لوركا بر اساس انديشه خواستن فرزندي كه در حقيقت ثمره ي انقلاب است و پيدايش نسل پس از انقلاب، شكل گرفته است. گارسيا لوركا راه حل را در كشتن عامل عقيم بودن و يا عقيم ماندن يعني شوهر قانوني يرما (رهبر بر حق و قانوني كشور) ميداند و پيروزي انقلاب را در رهبري شخصي ديگر، فردي از ميان توده ها ميبيند. انقلابي دوباره...! كه به جنون بي شباهت نيست!در «نامه به كودكي كه هرگز به دنيا نيامد» اثر اوريانالا فالاچي روزنامه نگار فعال ايتاليايي اين خود فرزند است كه نميخواهد به دنيا بيايد. بچه ميميرد. مادرش هم دير يا زود روزي خواهد مرد. ولي زندگي نميميرد. فالاچي در كشتن و نابودي اين نسل نو، جهان را «دخيل و مسئول» ميبيند. زن با تمام وجود خويش سعي در بقاي خود و نسل آينده دارد ولي جهان را بي رحم تر و آلوده تر از آن ميبيند كه كودكي با ميل خود به اين دنيا بيايد و در نهايت سخن فالاچي اينست كه تا جهان بدين گونه است هرگز نسلي نو به دنيا نخواهد آمد.در «سنگي بر گوري» از جلال آل احمد كه تاريخ سال 1342 را با خود به همراه دارد به مردي عقيم برميخوريم كه عقيم بودن را بر داشتن فرزندي كه در آينده ميراثي جز سنت نخواهد داشت ترجيح ميدهد. فرزندي كه روزي مانند من خواهد شد گور من خواهد شد.«عبث كه نيست اين دوام خلقت و اين تكرار تولدها، هر تولد دنيايي است. عين ستاره اي. تو وراي پدرت زاده اي. او زاد و مرد. ستاره اش از آسمان افتاد. اما تو هنوز نمرده اي. و ستاره ات هنوز كورسو ميزند. درست است كه پدر چيزها در تو هست ولي ببينم آيا تو فقط گوري هستي براي پدري؟» (ص 81)راوي، اين مرد، اين انسان قرن بيستمي شرقي كه معجزه اي از تضادهاي گوناگون است صادقانه با خود به گفتگو مينشيند و از خود ميپرسد كه اگر فرزندي در كار باشد چه چيزي دارد كه به او بدهد تا فرزندش بتواند انسانِ نوينِ فرداها باشد؟«با كتابها و لباسها، خوب ديگر چه داري احمق جان...؟ ... كه با چنين مال و منالي چنين در جستجوي ميراث خواراني؟» (ص 38)راستي ما چه داريم كه به نسل آينده تحويل بدهيم؟ چه ميراثي براي نسل آينده به جا خواهيم گذاشت؟ بجز خروارها سنت و تضاد؟ بجز علمي درمانده كه به خرافات بي شباهت نيست؟پيش از آن كه به نقطه ختام برسم سخني كوتاه درباره نثر آل احمد دارم. كتاب پر است از جملات كوتاه، و ضربتي. مانند چكشي بر سندان، كلمات ساده و عريان و جملات ساده و كوتاه كه در كل نثر معترض و پرخاشگر آل احمد را ميسازد. همين نثر گاهي از شدت سادگي و رواني و ايجاز به شعر نزديك ميشود. در نثر شفاف آل احمد تسلط به زبان كهن، البته بنا به ضرورت مسئله، جلوه گري ميكند.فرم كار، مونولوگ يا تك گويي بلندي است كه از درد دل شروع ميشود و به درد ميرسد، درد را ميشكافد، زخم را در زير ميكروسكوپ ميبينيم كه زخمي قديمي است و كهنه، زخمي مزمن و علاج ناپذير. عارضه ايست مانند سرطان كه اگر به دست دكترها بيفتد معلوم نيست با آن چه ها بكنند و اگر به دست سنت بيفتد سرب داغ انتظارش را ميكشد. ريشه هاي اين خرافات و باورها، ريشه هاي اين زخم در روح ماست، گسترش آن در روياها و حسرت هاي ماست. جلال آل احمد از طريق همين زبان پر از طنز و با روحيه اي موشكاف ما را با خود به اتاق جراحي، به اروپا، به شهر زلزله زده و به قبرستان ميبرد. جلال آل احمد با همين زبان با قصابها، با دكترها، با كاسب ها، با زن ها(با عمه قزي گل بته، با خواهرش و ديگر زناني كه چه تحصيل كرده و چه بيسواد همگي از عصمتي قرون وسطايي برخوردارند) حرف ميزند. او با مرده ها و زنده ها به گفتگو مينشيند و درد دل ميكند. جلال آل احمد با ما از دردي سخن ميگويد كه جزيي از گوشت و خونِ انسانِ شرقي درون ماست. جلال آل احمد به اهميت وجود مسئله اي چنين ريشه دار اشاره ميكند و از زواياي گوناگون به بررسي آن ميپردازد. جلال آل احمد از بيخ و بن تفكر سنتي و ادامه ي سنتها را غلط ميداند و خود را نقطه ي ختام و سنگي بر روي گور همه ي سنتها. چيزي به تاريخِ بيست و چند سال پيش از اين در تهران خوان سوم: در جستجوي حقوق بشری خود يادداشت سوم بر كتاب «سنگي بر گوري» را هنگام تعطيلات عيد پاك در بهار 2004 مينويسم. ديشب هنگام سياحت بر روي سايت هاي رنگارنگ ايراني، متوجه شدم كه اين بار به چاپ اينترنتي «سنگي بر گوري» دست زده اند و حتما باز كسي از سر دلسوزي، از كيسه ي خليفه خيرات فرموده و كتاب «سنگي بر گوري» را روي شبكه جهاني اينترنت گذاشته تا همگان بهره مند شوند و باز همين واقعه برايم سكويي شد براي مطرح كردن پرسش هاي بي شماري در مورد حق مولفِ زنده و همچنين حق مولفِ مرده.پيش از هر چيز به خاطر داشته باشيم كه حقوقِ يك اثر هم معنوي است و هم مادي.1ــ ميدانيم كه در ايران قانون كپي رايت وجود ندارد. خب، در ايران خيلي از قانون ها وجود ندارد ولي اين به معناي آن نيست كه آن قانون لزومي ندارد و يا آن قانون بيخود است. به هر حال، من فعلا از حق كپي رايت حرف نميزنم ولي ميبينم كه كتاب نويسنده اي را بدون مجوز قانوني از خودش و يا وارثانش در داخل و خارج از كشور به چاپ رسانده اند و باز هم ميرسانند.2ــ مجوز قانوني حرف و تعارف نيست، بلكه سندي كتبي و قانوني است كه به ناشر اين اجازه را ميدهد تا اثر نويسنده اي را به چاپ برساند. حال از شما ميپرسم آيا گمان ميبريد كه ناشران اول و يا حتي ناشر دوم در خارج از كشور و يا ناشر دلسوز و اينترنتي اين كتاب كه ناشران بعدي محسوب ميشوند هيچكدامشان مجوز كتبي براي چاپ اين اثر جلال آل احمد داشته اند؟3ــ اگر غرض بر سر خدمات فرهنگي است بايست به ناشران خيرخواه و همچنين ناشر اينترنتي «سنگي بر گوري» گوشزد كرد كه نه تنها كاري غيراخلاقي و غيرقانوني در خارج از كشور انجام داده اند و حقوق مادي اثري را پايمال كرده اند، بلكه چاپ اثر پر است از غلط هاي املايي (كه در چاپ اوليه نبود) و حالا هم تكثير شده است. اينجاست كه اين سئوال پيش ميآيد كه اين افراد چه چيز را و با چه هدفي بدين گونه تكثير و بي هويت ميكنند؟ باز توي يكي از سايت هاي اينترنتي خواندم كه شخص گرداننده سايت به عنوان مانيفيست خود مطلبي نوشته است كه هيچ ادب را رعايت نخواهد كرد و «بي اجازه مطلب چاپ ميكند» و باز در سايتي ديگر خواندم كه گرداننده سايت مطلبي را برداشته و با تاكيد بر اين كه «با اجازه خودم» در سايت خود گذاشته است! شخص ديگري مطلبي عليه من نوشته است و با نام و امضاي من روي شبكه جهاني اينترنتي گذاشته است. شخص ديگري با نام من و امضاي من اين طرف و آن طرف اظهارنظر ادبي فرموده است! در حالي كه يك چنين اعمالي در دنياي متمدن غرب، كاري غيرقانوني و قابل تعقيب است. ميدانيم كه «ادبيات» جمع «ادب» است. در فكر اين بودم كه چه وقت اين قلدربازيها و لات بازيها و عربده كشي ها و چاقوكشي هاي قلمي منع خواهد شد؟ چه وقت نويسندگان و گردانندگان مجلات و سايت هاي اينترنتي ايراني «ادب» را رعايت خواهند كرد؟ راستي چه موقع اينها مودب خواهند شد؟ چه زماني اين انديشمندان ايراني از زورگويي و بي احترامي به قانون دست برخواهند داشت؟ چه موقع ما ايرانيان حقوق مدني ايرانيان ديگر را به رسميت خواهيم شناخت؟ چه زماني ما ايرانيان چه در ايران و چه در اروپا به حقوق مدني ايرانيان ديگر احترام خواهيم گذاشت؟ چه زماني «ادبيات = جمع ادب» در ميان ايرانيان رايج خواهد شد؟ چه وقت؟4ــ خبر فرستادن احضاريه براي حداقل شش ناشر كتاب هاي صادق هدايت و جمع شدن كتابهاي مربوطه از بازارهاي كتاب در ايران را خوانده و يا شنيده ايد؟ اين بر اساس شكايت صادق هدايت بود كه در همان جمهوري اسلامي ميديدند كه كتاب هاي هدايت بدون مجوز و با حذف و سانسور از جانب ناشران رنگ وارنگ تجديد چاپ ميشود. اين از اجر (لطفا كلمه را درست بخوانيد و يك وقت فكر نكنيد كه من نوشته ام آجر) بله ميگفتم اينم از اجر صادق هدايت پدر داستان نويسي ايران! يعني كه در كشوري كه آزادي بيان وجود ندارد و حق كپي رايت هم وجود ندارد، خب نويسنده هيچ حقي ندارد حالا چه زنده باشد و چه مرده و بعد اين سئوال كودكانه در ذهنم آمد كه پس قانون چه ميكند؟ آيا قانوني وجود دارد؟ آيا آن قانون را به كار ميگيريم؟5ــ از قانون حرف زدم، طبق ماده 23 قانون حمايت از پديدآورندگان «هرگونه دخل و تصرف و استفاده غيرمجاز از آثار ادبي و هنري جرم محسوب ميشود» و صاحبان آثار مورد نظر ميتوانند سوءاستفاده كنندگان را مورد پيگرد قانوني قرار دهند و دادگاه ميتواند براي مجرمان از شش ماه تا سه سال حبس در نظر بگيرد. مقالات سطحي و شبه فرهنگي و منحرف كننده ذهني مانند «ما كپي رايت نميخواهيم» كه در جهت حفظ منافع ناشران نوشته شده است را نخوانيد. اين گونه مطالب، شبه مقاله و شبه گزارشاتي است از جانب افراد كم سواد و پر مدعا كه در ايران كم نيستند و عباراتي مانند «ادبيات مهاجرت هنوز براي ما جذاب است» كه بايست از اين بانوي بكر پوشيده روي پرسيد كه مگر ايشان چند كتاب از «ادبيات مهاجرت» خوانده است و از «ادبيات» و «مهاجرت» چه تعريفي دارد كه با اين لحن بامزه كه بوي ترجمه چيزي را ميدهد در مورد «ادبيات مهاجرت» اظهارنظر ميكند؟ مطلب پر است از اطلاعات غلط به خواننده، به طور مثال رمان «شالي به درازاي جاده ي ابريشم» را اثري از سودابه اشرفي ميداند! در حالي كه اين مهستي شاهرخي است كه هيجده ــ نوزده سال پيش مرتكب نوشتن اين كتاب كوچك شد و خودش بارها اعتراف كرده است كه اين كتاب سالها توي كشويش مانده بوده است. بگذريم... از من به شما نصيحت: شما كاري را كه دوست داريد انجام بدهيد و چيزي را كه دوست داريد بخوانيد و اينها را خيلي جدي نگيريد و نگذاريد چيزهايي از اين قبيل اعصابتان را خط خطي كند. ولي مهري جعفري مقاله اي دارد و در سايت اينترنتي «هنر و ادبيات» شماره 45. مقاله مهري جعفري بسيار مفيد است و روشنگرانه. او راجع به حق مولف و قانون كپي رايت توضيحاتي ميدهد و با توجه به قانون حمايت از پديدآورندگان آثار در ايران، قانوني كه فقط تا سي سال پس از مرگ نويسنده معتبر است نكته مهمي را گوشزد ميكند و آن سكوت قانون در مورد ناشران و شيوه كار و مبهم بودن مرزهاي كار ناشر است. يعني در ايران قانون با سكوتش از ناشر حمايت ميكند؟6ــ من از قانون حرف زدم؟ پس چرا فقط حرفش را ميزنيم؟ 7ــ آيا بايد هر لحظه در راه كلانتري و دادگستري حركت كرد؟ يعني هيچ راه ديگري نيست؟ خوان چهارم: در جستجوي تثبيت حقوق نويسنده 1ــ حق مولف زنده چيست؟ يا مگر مولف زنده اصلا حقي هم دارد؟ اول از نويسنده مرده حرف زدم، از خودم كه هنوز زنده ام و از چاپ غيرقانوني كارم، «فروغ در باغ خاطره ها» (زندگينامه فروغ فرخزاد) در كنار مطلبي ديگر توسط يكي از نزديكان فروغ فرخزاد در ايران هم حرف بزنيم، كه اين بانو از من خواست با تغيير و تبديل و اضافه كردن چند شعر از فروغ براي قطور كردن كتاب، مطلبم را به دست ايشان بسپارم و وقتي قبول نكردم عليرغم مخالفتم و بدون اجازه ام، كارم را چاپ كردند و حتي يك نسخه از آن را هم برايم نفرستادند و حق تاليف آن را هم آن بانوي بزرگوار ميل فرمودند. از ياد نبريم كه خيلي از ايرانيان هيچ زحمت نوشتن به خود نميدهند بلكه «كوشش ميكنند» مطالب ديگران را (حتي بدون اجازه شان) گردآوري نموده و كتاب سازي ميكنند و در نتيجه فقط حق تاليف ميل ميفرمايند.نتيجه: كوشش كردن(در زمينه چاپ و نشر در ايران) = ميل كردن = بالا كشيدن = پايمال كردن حق نويسنده يا حق مادر اثر. داشتم اينها را مينوشتم و چهره فروغ با آن چشمان درشت و هراسان كه سفيدي شان بيش از سياهي مردمك هايش بود جلوي نظرم مي آمد كه با آن صداي زنانه و شكستني ميگفت «تو چه توقعي داري؟ اين خواهر شلخته ي من با نوشته هاي خودم هم همين كارها را كرده است... او سالهاست كه خودش را پشت شهرت من و فريدون قايم كرده است... آنهايي را كه به هواي چاي و شيريني دوشنبه ها دور خودش جمع ميكند ديده اي؟... و آنها براي من است كه به ديدن او ميروند... راستي دلت برايش نسوخته؟... ببين خيلي مفلوك است ولش كن... ببين الان هفتاد و دو سالش است و هنوز هيچي نشده... هفتاد و دو سالش است و هنوز با پس مانده هاي ما و لقمه دزدي دارد زندگي ميكند... او را ببخش چون خواهر شلخته ي من است» و صداي ساده و ماندگار فروغ در ذهنم طنين مي انداخت و فقط محض خاطر آن مهرباني بيكران آبي رنگ فروغ بود كه از به دادگاه كشيدن خواهر شلخته اش چشم پوشي ميكردم... داشتم همينها را جسته گريخته مينوشتم و خبرهاي روز را هم جسته و گريخته ميخواندم تا از دنيا بي خبر نمانم. خبر برگزاري «هفته كتاب» و تازه هاي بازار كتاب در تهران را در مقاله اي با عنوان "پنج شنبه بازار كتاب" ميخواندم«... موضوع اين رمان ماجراي زني است كه از گذشته ميگذرد تا آينده را به زمان حال بكشاند...» و دهانم از تعجب باز ماند«... همين ناشر از مجموعه ادبيات مهاجرت رمان «شالي به درازاي جاده ابريشم» نوشته مهستي شاهرخي را چاپ و منتشر كرده است. رماني كه پيش از چاپ از سوي چند نويسنده و منتقد به لحاظ مضمون و شگرد...»، مهستي شاهرخي منم؟ مگه نه؟ «شالي به درازاي جاده ابريشم» را من نوشتم، مگه نه؟ پس چطور است كه خودم هيچ خبري ندارم؟ چطوري است كه من بايست خبر چاپ كتابم را توي روزنامه بخوانم؟ ولي من كه با هيچ ناشر ايراني قراردادي ندارم پس چطور؟ تا حالا هم به هيچ كسي و به هيچ دليلي وكالت يا نمايندگي نداده ام پس چه جوري؟ كسي هم كه تا حالا با من تماسي نگرفته پس بي خبر ...؟ ولي مگر ميشود؟ خبر حيرت انگيز بود و هست! يعني بي قانوني تا اين حد؟2ــ چاپ غيرقانوني اثر مخصوص ايرانيان داخل ايران نيست، بلكه در خارج از كشور هم چاپ و نشر ايرانيان دچار خودكامگي ها و تقلب هاي بسيار است. الف) به طور مثال ناشري كه با شما قرارداد نبسته است و هيچ مجوز كتبي ندارد، كتابي از شما چاپ ميكند كه در آن نه تنها تعداد جلد را مشخص نكرده است تا هر وقت لازم شد خود بنا به سفارشات دريافتي، از همان چاپ اول تجديد چاپ كند. ب) بي شرمي ناشر در همين جا متوقف نميشود بلكه در همان صفحه اول ذكر ميكند «همه حقوق براي ناشر محفوظ است.» و فراموش نكنيم كه در هر حال اين گونه كتابها تحت لواي ادبياتي كه به خاطر سانسور قادر به چاپ شدن در ايران نيست و يا «ادبيات در تبعيد» محسوب ميشود و معمولا ناشرش، مخارج چاپ كتاب و مجلات را و به عنوان نوعي مبارزه عليه سانسور در داخل ايران براي هر كتاب و يا به صورت سوبسيدي كلي و ساليانه از بخش فرهنگي دولت سوئد و يا آلمان و يا سازمان ها و نهادهاي فرهنگي و خيرخواهانه و بشردوستانه غربي گرفته اند و ميگيرند.يك نكته ي بامزه: چند سال پيش گرداننده ي يكي از مجلات خارج از كشور از من مطلبي را براي چاپ گرفت. مجددا تلفن زد و گفتگو و مذاكره كه تكه اي از مقاله ام را بردارم تا دردسري ايجاد نشود. و من ميگفتم: نوشتن يعني مخاطره كردن. نوشته نميتواند كبريت بي خطر باشد. و او ميگفت: آره ولي من با اينا رفيقم... و من ميگفتم: خب كه چي؟ رفاقت شما چه ربطي به انتقاد من دارد؟ بالاخره گفتم: آقا بنويسيد هر كس مسئول نوشته خود است. خلاصه پس از چانه زدن ها و غيره آن مقاله چاپ شد و يادم هست كه براي صرفه جويي در مخارج پست حتي يكي دو نسخه از مطلبم را برايم نفرستاد. مانده تا ماه ها بعد... حتما از خود ميپرسيد اين كجايش بامزه است؟ بايست بگويم بامزگي قضيه در اين بود كه وقتي مجله به دستم رسيد در ابتداي مجله نوشته بودند:«مسئوليت هر نوشته بر عهده نويسنده آن است.» بعد اضافه كرده اند:«انتشار مطالب اين نشريه، به هر شكل، مگر به قصد نقد و بررسي، فقط با اجازه كتبي مسئولان مجله ميسر است،» چي شد؟ مگر نميخواستيد بخنديد، بايست اينجا بخنديد ديگر!طفلكي ها خجالت كشيده بودند و يا يادشان رفته بود بنويسند كه نويسنده كه اصلا به حساب نمي آيد كه حق و حقوقي داشته باشد. نويسنده ايراني در هر كجا كه باشد در سخت ترين شرايط و بدون هيچ گونه چشمداشتي بايد بنويسد و با جهان درگير شود و بقيه هم از دولت و ناشر و سردبير بر او سروري و آقايي كنند ديگر. نويسنده ايراني زير شلاق ناشر و يا تشر سردبير فقط بايد بنويسد و حرف هم نزند. هيش ساكت! بي صدا! حرف نباشد ها! خوان پنجم: در جستجوي آزادي بيان و تلاش براي تحمل شنيدن «ميداني/ تو ميداني/ كه مرا/ سر باز گفتن كدامين سخن است/ از كدامين درد.»هر وقت از دست ناشري و يا سردبيري و يا يكي از گردانندگان مجلات خيلي كلافه ام ميروم به سراغ شاملو تا تسكينم دهد. شعر ميخوانم و به ققنوسي در زير شرشر باران فكر ميكنم و فكر اين كه اين ققنوس بالاخره كي خودش را آتش خواهد زد؟ شرشر شرشر! و آيا واقعا با خودسوزي ققنوس مشكلي حل خواهد شد؟ شرشر شرشر؟ آيا اين زندگي پيس و خيس متوقف خواهد شد؟ شرشر شرشر! آيا ققنوس پس از خودسوزي در زير باران، باز هم زندگي دوباره اي خواهد داشت؟ شرشر شرشر! راستي زندگي دوباره ققنوس به چه شكلي خواهد بود؟ شرشر شرشر! در فكر اينم كه راستش همكاري با ايرانيان و مجلات ايراني چه در داخل كشور و چه در خارج از كشور چه صبري ميخواهد!شرشر شرشر! «اي دريغ! اي دريغ/ كه فقر/ چه به آساني احتضار فضيلت است/ به هنگامي/ كه ترا/ از بودن و ماندن/ گريز نيست.» پس ما كي ميتوانيم در شرايط سالمي كار كنيم؟ شرشر شرشر! به بيش از بيست سال «همكاري» پيگير خود با مطبوعات ايراني فكر ميكنم و خسته ام. در خط قبلي كلمه اي را اشتباه نوشتم، حرفم را پس ميگيرم لطفا كلمه ي «همكاري» را برداريد و به جايش بگذاريد «بيگاري با تشر» كه نوشته ام خط خطي نشود. «ماندن / آري/ ماندن/ و به تماشا نشستن» در فكر اينم كه بيست سال فعاليت پيگير با مطبوعات و پيش از آن ده سال فعاليت گه گاهي، و آخرش باز در بر روي همان پاشنه ميچرخد با اين تفاوت كه حالا اين پاشنه ديگر لق شده است و فضا بيمارگونه تر و مسموم تر و غيرفرهنگي تر از هميشه. «قلبم را در مجري كهنه اي / پنهان ميكنم/ در اتاقي كه دريچه اش/ نيست/ از مهتابي/ به كوچه، تاريك/ خم ميشوم/ و به جاي همه نوميدان/ ميگويم.» داريم دوره اي را طي ميكنيم كه يك نوع فرهنگ پوشالي و عقيم مطبوعات و نشر و چاپ خارج از كشور را تصوير ميكند. گاهي خواندن مجلات مثل رفتن به كنار خرمن كاه ميماند، سبك و خالي و پوچ! «آه/ من/ حرام شده ام» چرا من امروز اينقدر خسته ام؟ شرشر شرشر! و چرا هيچ خوشنود نيستم؟ و چرا مثل آن خانم نويسنده كه پارسال هنگام گرفتن جايزه داشت از خوشحالي ميمرد، چرا مثل او خوشحال نيستم؟ شرشر شرشر! چرا در اين شرايط، من از خوشحالي نميميرم؟ انگار يك جايي توي سرم شكسته، يك جايي توي روحم زخم برداشته و خون چكان است، يك جايي توي فكرهايم درد ميكند. نا ندارم. شرشر شرشر! روحم، روحم نوميد و آزرده شده است. شرشر شرشر! جان به لب شده ام، از بي قانوني، از ابتذال، از فساد، از بي مهري، از دروغ، از پوشال. فكرش را كه ميكنم ميبينم تا به امروز با بيش از بيست مجله فارسي زبان در داخل و خارج از كشور «همكاري» كرده ام.«كارنامه من «كارنامه بردگي»/ بود:دوره هاي مجله، كوچكبا جلد زركوبش!» خوان ششم: به رسميت شناختن حقوق خود 1ــ اوهه اوهه! در ايران سردبيري را ميشناختم كه هر وقت كارم را سانسور ميكرد و جيغم در مي آمد به سرفه مي افتاد و بيماري آسمش راه فراري بود تا هميشه بتواند كارمان را سانسور كند و در نوشته مان دخل و تصرف كند و احيانا حقمان را بخورد و گاهي هم ما را تيغ بزند و در هر حال به خاطر سرفه هاي ايشان، ما هيچ صدايمان در نميآمد. اوهه اوهه! همه اش مثل گدايان سامره مدام از نداري ميناليد ولي سالي دو سه بار به اروپا و امريكا سفر ميكرد! اوهه اوهه! حتي يك «هاو آر يو» هم بلد نبود بگويد. اوهه اوهه! سر راهش هم به خانه چندين بانو و دوشيزه محترم سر ميزد و به همه شان ميگفت كه مجنون وار «دوستشان دارد.» اوهه اوهه! به همه شان ميگفت كه به زودي از بيماري ميميرد. اوهه اوهه! راستي به فارسي سليس به اين چي ميگيم؟ رونق بينوايي فرهنگي؟ يا فرهنگ بينوايي؟ يا مارمولك پروري؟ اوهه اوهه! آره، هنوز زنده است. اوهه اوهه! فقط سالهاست سرفه ميزند. اوهه اوهه! سرفه پشت سرفه. اوهه اوهه! او آنقدر سرفه زد تا با وجود اين كه حتي ديپلم دبيرستان هم نداشت يكي از مقامات بالاي دولت از كيسه خليفه و امت مسلمان بخشش فرمودند (نقل قول از سردبير بيمار است و من ضامن راست و درستش نيستم) و آن آقاي وزير به وزارت علوم و آموزش عالي امر كردند كه به ايشان مدرك فوق ليسانس بدهند تا بتواند امتياز مجله اي را مستقلا براي خود بگيرد.اوهه اوهه! داشتم به اين فكر ميكردم كه چه دنياي عجيبي است. و بعضي از اسامي چقدر بي مسما هستند! مثلا آقاي مهاجراني هيچ مهاجرت نكرده است ولي اسمش مهاجراني است! و من كه نه تاجي داشته ام و نه تختي، سلطنت طلب هم نبوده ام و نيستم، آن وقت پيشوند نام خانوادگي ام شاه است! و باز از عجايب روزگار اين كه تا به حال كسي را نديده ام كه پاك و نيك به عنوان پيشوند و يا به صورت پسوند در نامش بوده باشد و پاك و نيك هم مانده باشد. اوهه اوهه!2ــ اوهه اوهه! ببخشيد! اين روزها، خيلي ها بيمارند، بعضي ها معده شان درد ميكند، بعضي ها آسمشان عود ميكند، بعضي ها سرطان گرفته اند، بعضي ها بستگانشان را به خاطر بيماري از دست داده اند، بعضي سكته كرده اند، بعضي ها مدام توي جاده تصادف ميكنند (انگار كه جاده كلن را با جاده چالوس اشتباهي گرفته اند!)بعضي ها قرض دارند، بعضي ها هميشه قرض دارند، بعضي ها هميشه و در هر حال تقدم دارند و اصلا مهم نيست كه هرگز هيچ پرنسيبي را در هيچ موردي رعايت نكرده اند فقط يادمان نرود كه اينها مريض اند. تورم اين بيماري ها و انبوه بيماريهاي ويروسي و ميكروبهاي اين افراد، مانع ديدمان ميشود و يادمان ميرود كه طفلكي سرفه كرد و قرارداد نبست، طفلكي بيماري داشت كه نتوانست حق تاليف مرا بپردازد، طفلكي چقدر صميمانه تعداد تيراژ كتابم را ننوشت. اوهه اوهه! اوهه اوهه! و خوب نگاه كن و ببين كه طفلكي چگونه جلوي چشمانمان را با انواع عذرهاي موجه و غيرموجه بسته است و دلمان هم بدجوري برايشان ميسوزد. اوهه اوهه! اوهه اوهه! آن وقت است كه شمايي كه در روي كره زمين حتي يك متر زمين هم از دار دنيا نداريد و شمايي كه به عنوان وسيله نقليه حتي يك دوچرخه هم نداريد بله بله سركار خانم با شما هستم شمايي كه در يك سلول و يا اتاقي به اندازه يك سلول نشسته ايد، شما گاهي دستتان چنان بخشنده و بزرگ ميشود كه از خير حقوق مادي و معنوي اثر خود ميگذريد تا ناشرتان و يا سردبيرتان قسط خانه اش در پاريس و يا استكهلم را بدهد و تعطيلات زمستاني را به پرتغال و يا به مكزيك سفر كند و شما خانم عزيز در يك زيرزمين نمور و يا در يك گاراژ زندگي ميكنيد و تا نيمه شب كار ميكنيد و گاهي شبها كه از سر كار به خانه برميگرديد آنقدر خسته ايد كه توانايي اين را نداريد كه قاشق را بلند كنيد و به دهان بگذاريد و ديگر نيرويي برايتان نمانده است تا قلم به دست بگيريد و دردهاي روح تان را به روي كاغذ بياوريد. شما به چهل سالگي نزديك شده ايد و مثل هر سال از فكر خريدن يك يخچال نو ميگذريد و شما به پنجاه سالگي پا گذاشته ايد و مثل پنج سال گذشته، مثل ده سال گذشته، امسال زمستان را هم با همان پالتوي مندرس سر ميكنيد تا ناشر يا سردبيرتان هر سال بتواند ماشينش را عوض كند و امسال بتواند به همراه يكي از معشوقه هايش سفر دريايي بر روي رود نيل داشته باشد و كتابهاي شما به چاپ چندم رسيده است ولي شما هيچ نميدانيد كه تيراژ كتابهايتان چند تا است. خانم جان شما شصت سالتان شده است و دارند كتابهايتان را روي اينترنت به فروش ميرسانند و به شما يك پاپاسي هم نميپردازند و باز مثل هميشه در اعماق روح خود در اين خيال هستيد كه انگار داريد به فقرا و يتيمان و بينوايان شهر بم كمك ميكنيد. اوهه اوهه! بله خانم عزيز با شما هستم با شمايي كه كتابهايتان را قاچاقي و غيرقانوني و به صورت زيراكس شده در جلوي دانشگاه تهران به فروش ميرسانند و هيچ كس مانع اين امر نيست و هيچ كسي خود را موظف نميداند كه صنار از فروش كتابها و سود فروش به شماي نويسنده بپردازد، با شمايي كه از اين خوشحال هستيد كه افراد نيكوكار كتابهاي شما را كه پا به هفتاد سالگي گذاشته ايد "همت عالي" ميخرند و شما در آستانه ي هشتاد سالگي باز از اين مفتخر هستيد كه حق بيكاري و يا حق معلوليتي كه يك دولت متمدن غربي به شما ميپردازد از حقوق يك وزير دولت ايران بيشتر است و خانم عزيز شما به خوبي ميدانيد كه نه در ايران و نه در آمريكا و نه در هيچ كجاي دنيا هرگز وزارتي نداشته ايد و نداريد. روزهايي ست كه براي يك دلار درمي مانيد ولي هيچ به روي خودتان نميآوريد چون همتي والا داريد و بر اين گمان هستيد كه نبايد به ماديات توجه كرد. بله خانم . . . با شما خانم، شمايي كه نود و نه درصد مشكلاتتان با پول حل ميشود، آره، جانم با شما هستم، خانم شما مرتب بيخودي خود را بي نياز و خوشحال ميكنيد تا بتوانيد با اين حشرات موذي ادامه بدهيد چرا كه در اعماق وجود خود ميدانيد كه همين ها هستند و راستش هم فقط همين ها هستند! مگر نه؟ اوهه اوهه! 3ــ اوهه اوهه! گاهي فكر ميكنم در مطب دكتر نشسته ام و هر كسي كه از در وارد ميشود با هزار حقه و كلك (لطفا كلمه درست بخوانيد و يك وقت فكر نكنيد كه من نوشته ام كلك) ميخواهد از من جلو بزند و وارد مطب دكتر شود. اوهه اوهه! راستي اين همه بيماري و اين همه ويروس كجا بود؟ اوهه اوهه! خوان هفتم: گامي براي ايجاد دمكراسي ادبي "ميداني ـ تو ميداني ـ كه مرا ـ سر باز گفتن كدامين سخن است ـ از كدامين درد." غرض درد دل بود كه سرش باز شد و تمامي ندارد، كاش روزي اين دردها مداوا ميشد و چه در داخل كشور و چه در خارج از كشور، كاش ما ميتوانستيم به حقوق خود و ديگري احترام بگذاريم و پايه هاي چيزي به نام دموكراسي ادبي يا به رسميت شناختن حقوق مادي و معنوي و هنري خود و همكارانمان را پايه ريزي كنيم. دمكراسي ادبي را بايد از پايه، و خشت به خشت ساخت. شهر رم يك شبه ساخته نشد. تاج محل هم يك روزه و يك نفره ساخته نشده است. حركت فرهنگي همتي والا ميخواهد و به نيرو و زمان بسيار نيازمند است. ايجاد يك دمكراسي ادبي نيز نيازمند تفاهم و درك ديگران و از خود گذشتگي و ايثار بسيار زيادي است. به اميد روزي كه زلالي و شفافيت قطره و چشمه و باران و صدف و مرواريدهاي درياي هنر را از ما نگيرند و با آرزوي اين كه ما را در اين آبگير و لجن زار و گنداب و تالاب و گرداب و مرداب تنها نگذراند و سرانجام به اميد آن روز كه فساد و جهل و ريا از فضاي فرهنگي ايرانيان براي هميشه رخت بربندد. آمين! دسامبر 2004 پاريس 956 شهروند |