چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: mai 2005

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

samedi, mai 28, 2005



زیر چراغ های برق

کور اند لابد!
در تاریکی اند
چشم شان نمی بیند
که زیر هر تیر چراغ برق
زنی ایستاده است؟

دختران شب
دختران سرگردانی
دختران تنگدستی
دختران تن فروشی
دوشیزگان دست بسته
باکرگان دهان بسته
زنان پای بسته
در بازارهای آدم فروشی فجیره

دخترکان
مهریه و کابین تان کو؟
شیربهای تان چندست؟
دختران تن فروشی
پستانهای کال تان را
کیلویی چند خواهند فروخت؟
دل های مضطرب تان سیری چند؟
جگرهای خونین تان کیلویی چند؟
مردمک های هراسان تان مثقالی چند؟
لبان لرزان تان جفتی چند؟
پوست آفتاب مهتاب ندیده تان را؟
روزها و شبان بیگاری تان را؟
بوسه های نرسیده تان چند؟
نرخش؟
بهایش؟
قیمتش؟
چندست؟
چند؟

آی دگوری با توام! -
قیمت سیگارت چند است؟
پول تاکسی ات چند است؟
کرایه ماشینت چند؟
با تو ام آکله!
چند می گیری؟
می شود بعدش دوباره هم بکنم؟
خوب بخوریش ها! میخوریش؟
به همان قیمت؟
رفیقم هم هست!
به همان قیمت؟

دختران شب
دختران تنگدستی
دختران تن فروشی
شب دراز است
هنوز سپیده نرسیده
چند تا؟
هنوز سپیده خود را نشان نداده
چند چور؟
سپیده پیدایش نیست
چندبار؟
شب دراز است
چند؟

دختران شب
دختران تاریکی
دختران ننگ
دختران رسوایی
دختران فرار
دختران بی خانمانی
هرگز فروشندگان تان را دیده اید
در روشنایی
زیر تیر چراغ برق؟
آیا آنها را دیده اید
در کنار همسران شان
در کنار دختران شان
این برده فروشان محترم را
واسطه های نجیب را
خریداران شبانه تان را
با نگاهی سر به زیر و نجیب؟
دیده اید
چگونه
این مردمان نجیب
تقسیم می کنند بسته های اسکناس را
بین همکاران خود؟
دیده اید چگونه نثارتان می کنند
دشنام هایشان را؟
چندست چند؟
سهم تان دختران شب؟
دستمزدتان دختران تنگدستی؟
سهم تان از تن فروشی؟

دختران شب
گیسوان شبق گونه تان چند؟
پرسیدم: متری چنداست این گیسوان؟

دختران تنگدستی
دختران تن فروشی
تان؟ بوسه چندست
چندست پستان تان؟
کپل های گردتان؟ چندست
پر و پاچه تان چند؟
ران های گوشت آلودتان؟
آن حفره ی داغ؟
آن پناهگاه گرم؟
چندست قیمتش؟

دخترک -
تو جای دخترم هستی
فرو رفتن در تو
فرو رفتن من است در کودکی

بانو -
جای خواهرم هستی
فرو رفتن در تو
فرو رفتن جنینی
در زهدان مادری است

خواهر -
من زن و بچه دارم
هنوز رنگ تن زنم را ندیده ام
آخه اون فرق دارد
مگر آدم با زن خودش هم...؟

آبجی -
ارزن تر حساب کنین
آخه بچه شیرخوره دارم
بایست تو این گرونی پول پوشک و شیر خشک بدم


مایع داغ
فواره های جوشان
تاولی ترکیده

کیف خود و باقی هیچ!
با آن چرک تاریخی
به تو تزریق می کنند
مرگ را!

آهای با توام! -
نازنازی!
ملوسک!
عروسک!
جیگر!
زیبا!
خانوم!
آهای با توام جنده!
چندست قیمتت؟
چند؟

چه چیزها
که ندیده است!
چشمان شرقی تان
چه حرفها
که نشنیده است!
گوشهای تیزتان
نبایست
نبایست بر زبان بیاورید!
خیلی حرفها را!
دستان کوچک پینه بسته تان
چه چیزی را چنگ می زند؟

از چند؟
از چند پای بند
خواهد گریخت؟
گام های بادپای تان
دختران تنگدستی
دختران تن فروشی
چه جاها که
اجازه ندارید پای بگذارید!
کفنی
چادری بر سرتان انداخته اند
شما را مانند عروسکی
در وسط بازار به حراج گذاشته اند!
دیدگان شما
چه فردایی در پیش رو دارد؟
راستی قیمت چشمان غمگین شرقی تان
چند است؟چند؟ جفتی

کنیزی خواهید شد برای مهاراجه ای؟
و یا
چندمین زن در حرم شیخی در خلیج؟

اینست آزادی و تساوی برای زن؟
از یک طرف بهتان
و از هر سو
باران سنگ!

بهار امسال شهرداری
غوغا کرده است
شهر را گل باران کرده است
در سرتا سر شهر
گل کاشته اند و باغچه کاشته اند
کاشته است مانند درختان
دختران را در خیابان های شهر
بلوار ایجاد کرده اند با روسپیان!
( ببخشید! ما روسپی نداریم)
بلوار ایجاد کرده اند با زنان خیابانی!

کشاورزی شان بسیار پیشرفته است
صنعت شان:
کشت و پرورش دخترکان تنگدستی
در زیر چراغ های برق

شنیده اید که می گویند:
خودت را ارزان نفروش!
انگار در آن مرز پر گهر
از کودکی برای فروش
پرورشت می دهند

دختران بی پناهی
دختران تنگدستی
دختران تن فروشی
کجا خواهید رفت؟
به خیابان ها
مانند درختی
در میان پارک ها
یا به زیر تیرهای چراغ برق؟
بهای نجابت تان
چندست؟
چند؟ بهای نانجیبی تان


آیا هرگز
دیده اید
آدم فروشان نجیب را
واسطه های پاکیزه را
خریداران خانواده دار و سر به زیر را
در حال داد و ستد؟

تیرهای چراغ برق
در سرتاسر شهر
چند تا است؟ چند؟

پاریس 18.5.2005

vendredi, mai 13, 2005


از مهستی شاهرخی
حق مولف زنده چیست؟
مگر مولف اصلا حقي هم دارد؟ اول از نويسنده مرده حرف زدم، از خودم كه هنوز زنده ام و از چاپ غيرقانوني كارم، «فروغ در باغ خاطره ها» (زندگينامه فروغ فرخزاد) در كنار مطلبي ديگر توسط يكي از نزديكان فروغ فرخزاد در ايران هم حرف بزنيم، كه اين بانو از من خواست با تغيير و تبديل و اضافه كردن چند شعر از فروغ براي قطور كردن كتاب، مطلبم را به دست ايشان بسپارم و وقتي قبول نكردم عليرغم مخالفتم و بدون اجازه ام، كارم را چاپ كردند و حتي يك نسخه از آن را هم برايم نفرستادند و حق تاليف آن را هم آن بانوي بزرگوار ميل فرمودند. از ياد نبريم كه خيلي از ايرانيان هيچ زحمت نوشتن به خود نميدهند بلكه «كوشش ميكنند»امطالب ديگران را (حتي بدون اجازه شان) گردآوري نموده و كتاب سازي ميكنند و در نتيجه فقط حق تاليف ميل ميفرمايند.نتيجه: كوشش كردن(در زمينه چاپ و نشر در ايران) = ميل كردن = بالا كشيدن = پايمال كردن حق نويسنده يا حق مادر اثر. داشتم اينها را مينوشتم و چهره فروغ با آن چشمان درشت و هراسان كه سفيدي شان بيش از سياهي مردمك هايش بود جلوي نظرم مي آمد كه با آن صداي زنانه و شكستني ميگفت «تو چه توقعي داري؟ اين خواهر شلخته ي من با نوشته هاي خودم هم همين كارها را كرده است... او سالهاست كه خودش را پشت شهرت من و فريدون قايم كرده است... آنهايي را كه به هواي چاي و شيريني دوشنبه ها دور خودش جمع ميكند ديده اي؟... و آنها براي من است كه به ديدن او ميروند... راستي دلت برايش نسوخته؟... ببين خيلي مفلوك است ولش كن... ببين الان هفتاد و دو سالش است و هنوز هيچي نشده... هفتاد و دو سالش است و هنوز با پس مانده هاي ما و لقمه دزدي دارد زندگي ميكند... او را ببخش چون خواهر شلخته ي من است» و صداي ساده و ماندگار فروغ در ذهنم طنين مي انداخت و فقط محض خاطر آن مهرباني بيكران آبي رنگ فروغ بود كه از به دادگاه كشيدن خواهر شلخته اش چشم پوشي ميكردم... داشتم همينها را جسته گريخته مينوشتم و خبرهاي روز را هم جسته و گريخته ميخواندم تا از دنيا بي خبر نمانم. خبر برگزاري «هفته كتاب» و تازه هاي بازار كتاب در تهران را در مقاله اي با عنوان "پنج شنبه بازار كتاب" ميخواندم«... موضوع اين رمان ماجراي زني است كه از گذشته ميگذرد تا آينده را به زمان حال بكشاند...» و دهانم از تعجب باز ماند«... همين ناشر از مجموعه ادبيات مهاجرت رمان «شالي به درازاي جاده ابريشم» نوشته مهستي شاهرخي را چاپ و منتشر كرده است. رماني كه پيش از چاپ از سوي چند نويسنده و منتقد به لحاظ مضمون و شگرد...»، مهستي شاهرخي منم؟ مگه نه؟ «شالي به درازاي جاده ابريشم» را من نوشتم، مگه نه؟ پس چطور است كه خودم هيچ خبري ندارم؟ چطوري است كه من بايست خبر چاپ كتابم را توي روزنامه بخوانم؟ ولي من كه با هيچ ناشر ايراني قراردادي ندارم پس چطور؟ تا حالا هم به هيچ كسي و به هيچ دليلي وكالت يا نمايندگي نداده ام پس چه جوري؟ كسي هم كه تا حالا با من تماسي نگرفته پس بي خبر ...؟ ولي مگر ميشود؟ خبر حيرت انگيز بود و هست! يعني بي قانوني تا اين حد؟2ــ چاپ غيرقانوني اثر مخصوص ايرانيان داخل ايران نيست، بلكه در خارج از كشور هم چاپ و نشر ايرانيان دچار خودكامگي ها و تقلب هاي بسيار است. الف) به طور مثال ناشري كه با شما قرارداد نبسته است و هيچ مجوز كتبي ندارد، كتابي از شما چاپ ميكند كه در آن نه تنها تعداد جلد را مشخص نكرده است تا هر وقت لازم شد خود بنا به سفارشات دريافتي، از همان چاپ اول تجديد چاپ كند. ب) بي شرمي ناشر در همين جا متوقف نميشود بلكه در همان صفحه اول ذكر ميكند «همه حقوق براي ناشر محفوظ است.» و فراموش نكنيم كه در هر حال اين گونه كتابها تحت لواي ادبياتي كه به خاطر سانسور قادر به چاپ شدن در ايران نيست و يا «ادبيات در تبعيد» محسوب ميشود و معمولا ناشرش، مخارج چاپ كتاب و مجلات را و به عنوان نوعي مبارزه عليه سانسور در داخل ايران براي هر كتاب و يا به صورت سوبسيدي كلي و ساليانه از بخش فرهنگي دولت سوئد و يا آلمان و يا سازمان ها و نهادهاي فرهنگي و خيرخواهانه و بشردوستانه غربي گرفته اند و ميگيرند.هايك نكته ي بامزه: چند سال پيش گرداننده ي يكي از مجلات خارج از كشور از من مطلبي را براي چاپ گرفت. مجددا تلفن زد و گفتگو و مذاكره كه تكه اي از مقاله ام را بردارم تا دردسري ايجاد نشود. و من ميگفتم: نوشتن يعني مخاطره كردن. نوشته نميتواند كبريت بي خطر باشد. و او ميگفت: آره ولي من با اينا رفيقم... و من ميگفتم: خب كه چي؟ رفاقت شما چه ربطي به انتقاد من دارد؟ بالاخره گفتم: آقا بنويسيد هر كس مسئول نوشته خود است. خلاصه پس از چانه زدن ها و غيره آن مقاله چاپ شد و يادم هست كه براي صرفه جويي در مخارج پست حتي يكي دو نسخه از مطلبم را برايم نفرستاد. مانده تا ماه ها بعد... حتما از خود ميپرسيد اين كجايش بامزه است؟ بايست بگويم بامزگي قضيه در اين بود كه وقتي مجله به دستم رسيد در ابتداي مجله نوشته بودند:«مسئوليت هر نوشته بر عهده نويسنده آن است.» بعد اضافه كرده اند:«انتشار مطالب اين نشريه، به هر شكل، مگر به قصد نقد و بررسي، فقط با اجازه كتبي مسئولان مجله ميسر است،» چي شد؟ مگر نميخواستيد بخنديد، بايست اينجا بخنديد ديگر!طفلكي ها خجالت كشيده بودند و يا يادشان رفته بود بنويسند كه نويسنده كه اصلا به حساب نمي آيد كه حق و حقوقي داشته باشد. نويسنده ايراني در هر كجا كه باشد در سخت ترين شرايط و بدون هيچ گونه چشمداشتي بايد بنويسد و با جهان درگير شود و بقيه هم از دولت و ناشر و سردبير بر او سروري و آقايي كنند ديگر. نويسنده ايراني زير شلاق ناشر و يا تشر سردبير فقط بايد بنويسد و حرف هم نزند. هيش ساكت! بي صدا! حرف نباشد ها!

mardi, mai 10, 2005

مهستی شاهرخی
ديشب هنگام سياحت بر روي سايت هاي رنگارنگ ايراني، متوجه شدم كه اين بار به چاپ اينترنتي «سنگي بر گوري» دست زده اند و حتما باز كسي از سر دلسوزي، از كيسه ي خليفه خيرات فرموده و كتاب «سنگي بر گوري» را روي شبكه جهاني اينترنت گذاشته تا همگان بهره مند شوند و باز همين واقعه برايم سكويي شد براي مطرح كردن پرسش هاي بي شماري در مورد حق مولفِ زنده و همچنين حق مولفِ مرده.پيش از هر چيز به خاطر داشته باشيم كه حقوقِ يك اثر هم معنوي است و هم مادي
یک ــ ميدانيم كه در ايران قانون كپي رايت وجود ندارد. خب، در ايران خيلي از قانون ها وجود ندارد ولي اين به معناي آن نيست كه آن قانون لزومي ندارد و يا آن قانون بيخود است. به هر حال، من فعلا از حق كپي رايت حرف نميزنم ولي ميبينم كه كتاب نويسنده اي را بدون مجوز قانوني از خودش و يا وارثانش در داخل و خارج از كشور به چاپ رسانده اند و باز هم ميرسانند
دو - مجوز قانوني حرف و تعارف نيست، بلكه سندي كتبي و قانوني است كه به ناشر اين اجازه را ميدهد تا اثر نويسنده اي را به چاپ برساند. حال از شما ميپرسم آيا گمان ميبريد كه ناشران اول و يا حتي ناشر دوم در خارج از كشور و يا ناشر دلسوز و اينترنتي اين كتاب كه ناشران بعدي محسوب ميشوند هيچكدامشان مجوز كتبي براي چاپ اين اثر جلال آل احمد داشته اند؟
سه ــ اگر غرض بر سر خدمات فرهنگي است بايست به ناشران خيرخواه و همچنين ناشر اينترنتي «سنگي بر گوري» گوشزد كرد كه نه تنها كاري غيراخلاقي و غيرقانوني در خارج از كشور انجام داده اند و حقوق مادي اثري را پايمال كرده اند، بلكه چاپ اثر پر است از غلط هاي املايي (كه در چاپ اوليه نبود) و حالا هم تكثير شده است. اينجاست كه اين سئوال پيش ميآيد كه اين افراد چه چيز را و با چه هدفي بدين گونه تكثير و بي هويت ميكنند؟ باز توي يكي از سايت هاي اينترنتي خواندم كه شخص گرداننده سايت به عنوان مانيفيست خود مطلبي نوشته است كه هيچ ادب را رعايت نخواهد كرد و «بي اجازه مطلب چاپ ميكند» و باز در سايتي ديگر خواندم كه گرداننده سايت مطلبي را برداشته و با تاكيد بر اين كه «با اجازه خودم» در سايت خود گذاشته است! شخص ديگري مطلبي عليه من نوشته است و با نام و امضاي من روي شبكه جهاني اينترنتي گذاشته است. شخص ديگري با نام من و امضاي من اين طرف و آن طرف اظهارنظر ادبي فرموده است! در حالي كه يك چنين اعمالي در دنياي متمدن غرب، كاري غيرقانوني و قابل تعقيب است. ميدانيم كه «ادبيات» جمع «ادب» است. در فكر اين بودم كه چه وقت اين قلدربازيها و لات بازيها و عربده كشي ها و چاقوكشي هاي قلمي منع خواهد شد؟ چه وقت نويسندگان و گردانندگان مجلات و سايت هاي اينترنتي ايراني «ادب» را رعايت خواهند كرد؟ راستي چه موقع اينها مودب خواهند شد؟ چه زماني اين انديشمندان ايراني از زورگويي و بي احترامي به قانون دست برخواهند داشت؟ چه موقع ما ايرانيان حقوق مدني ايرانيان ديگر را به رسميت خواهيم شناخت؟ چه زماني ما ايرانيان چه در ايران و چه در اروپا به حقوق مدني ايرانيان ديگر احترام خواهيم گذاشت؟ چه زماني «ادبيات = جمع ادب» در ميان ايرانيان رايج خواهد شد؟ چه وقت؟
چهارــ خبر فرستادن احضاريه براي حداقل شش ناشر كتاب هاي صادق هدايت و جمع شدن كتابهاي مربوطه از بازارهاي كتاب در ايران را خوانده و يا شنيده ايد؟ اين بر اساس شكايت وارثان هدايت بود كه در همان جمهوري اسلامي ميديدند كه كتاب هاي هدايت بدون مجوز و با حذف و سانسور از جانب ناشران رنگ وارنگ تجديد چاپ ميشود. اين از اجر (لطفا كلمه را درست بخوانيد و يك وقت فكر نكنيد كه من نوشته ام آجر) بله ميگفتم اينم از اجر صادق هدايت پدر داستان نويسي ايران! يعني كه در كشوري كه آزادي بيان وجود ندارد و حق كپي رايت هم وجود ندارد، خب نويسنده هيچ حقي ندارد حالا چه زنده باشد و چه مرده و بعد اين سئوال كودكانه در ذهنم آمد كه پس قانون چه ميكند؟ آيا قانوني وجود دارد؟ آيا آن قانون را به كار ميگيريم؟
پنج ــ از قانون حرف زدم، طبق ماده 23 قانون حمايت از پديدآورندگان «هرگونه دخل و تصرف و استفاده غيرمجاز از آثار ادبي و هنري جرم محسوب ميشود» و صاحبان آثار مورد نظر ميتوانند سوءاستفاده كنندگان را مورد پيگرد قانوني قرار دهند و دادگاه ميتواند براي مجرمان از شش ماه تا سه سال حبس در نظر بگيرد. مقالات سطحي و شبه فرهنگي و منحرف كننده ذهني مانند «ما كپي رايت نميخواهيم» كه در جهت حفظ منافع ناشران نوشته شده است را نخوانيد. اين گونه مطالب، شبه مقاله و شبه گزارشاتي است از جانب افراد كم سواد و پر مدعا كه در ايران كم نيستند و عباراتي مانند «ادبيات مهاجرت هنوز براي ما جذاب است» كه بايست از اين بانوي بكر پوشيده روي پرسيد كه مگر ايشان چند كتاب از «ادبيات مهاجرت» خوانده است و از «ادبيات» و «مهاجرت» چه تعريفي دارد كه با اين لحن بامزه كه بوي ترجمه چيزي را ميدهد در مورد «ادبيات مهاجرت» اظهارنظر ميكند؟ مطلب پر است از اطلاعات غلط به خواننده، به طور مثال رمان «شالي به درازاي جاده ي ابريشم» را اثري از سودابه اشرفي ميداند! در حالي كه اين مهستي شاهرخي است كه هيجده ــ نوزده سال پيش مرتكب نوشتن اين كتاب كوچك شد و خودش بارها اعتراف كرده است كه اين كتاب سالها توي كشويش مانده بوده است. بگذريم... از من به شما نصيحت: شما كاري را كه دوست داريد انجام بدهيد و چيزي را كه دوست داريد بخوانيد و اينها را خيلي جدي نگيريد و نگذاريد چيزهايي از اين قبيل اعصابتان را خط خطي كند. ولي مهري جعفري مقاله اي دارد و در سايت اينترنتي «هنر و ادبيات» شماره 45. مقاله مهري جعفري بسيار مفيد است و روشنگرانه. او راجع به حق مولف و قانون كپي رايت توضيحاتي ميدهد و با توجه به قانون حمايت از پديدآورندگان آثار در ايران، قانوني كه فقط تا سي سال پس از مرگ نويسنده معتبر است نكته مهمي را گوشزد ميكند و آن سكوت قانون در مورد ناشران و شيوه كار و مبهم بودن مرزهاي كار ناشر است. يعني در ايران قانون با سكوتش از ناشر حمايت ميكند؟
شش ــ من از قانون حرف زدم؟ پس چرا فقط حرفش را ميزنيم؟
هفت ــ آيا بايد هر لحظه در راه كلانتري و دادگستري حركت كرد؟ يعني هيچ راه ديگري نيست؟

dimanche, mai 08, 2005

مهستی شاهرخی
طي چند سال گذشته، فرهنگي پوشالي در ميان ايرانيان رايج شده است، مدتي بود كه همه چيز را رها كرده بودند و در كشور نعلين و عبا همه اش راجع به پست مدرنيسم حرف ميزدند و حالا هم نويسندگاني كه اخيرا از ايران ميآيند بحث "خودسانسوري نويسنده و خصوص نويسنده ي زن" را برايمان به ارمغان آورده اند و بعد به "سنگي بر گوري" استناد ميكنند! در حالي كه جلال آل احمد لااقل در اين اثر "خودسانسوري" نكرده است. هيچ به اين فكر كرده ايد كه چرا اينها ميآيند و از "خودسانسوري" حرف ميزنند؟ آن هم در وضعيتي كه برخي از نويسندگان ايراني در خارج از كشور فقط به دليل آزادي بيان تهديد به قتل شده اند. . . آن هم حالا ــ يعني درست در همين لحظه اي كه دارم اينها را مينويسم ــ حالا كه حداقل پانزده نفر ــ‌ رسما ــ فقط به جرم نوشتن در ايران زنداني هستند. . . در حال حاضر مطرح كردن بحثهايي از قبيل "خودسانسوري زنان نويسنده" و يا "خودسانسوري مردان نويسنده" به نظرتان بحثهايي انحرافي و گمراه كننده نيست؟ راستي اين مبلغان خودسانسوری در خارج از ایران چرا از سانسور انديشه و هدايت افكار نويسنده حرف نميزنند؟ چرا از سانسور به معناي ناديده گرفتن مسايل حاد جامعه حرف نميزنند؟ چرا از سانسور پيش از چاپ و توصيه هاي افراد ذيصلاح و مصلحت بين حرف نميزنند؟ چرا ناگهان به خودسانسوري به منزله ي بحثي روانكاوانه و دروني و جدا از مسايلي مانند نويسنده كشي و تهديدات جاني براي نويسنده پرداخته اند؟ آيا بحث "خودسانسوري" به اين شكل بهداشتي و پاكيزه در شرايط فعلي و بخصوص در خارج‌ از كشور مانند ديدن فيلمي فضايي، غيرواقعي و انتزاعي نيست؟ مگر انواع سانسورهاي دولتي و اجتماعي و عقيدتي و . . . در ايران وجود نداشته و ندارد؟ بخصوص حالا، همين روزها كه دولت حتي سايتهاي اينترنتي را فيلترگذاري كرده است، آيا سانسور دولتي حادترين مشكل نويسنده ي ايراني نيست؟ پس چه نيازي ست به مطرح كردن اين بحث بي در و پيكر و بي موقع "خود سانسوري"؟ هستند كساني كه فوري جواب ميدهند كه در هر حال "خودسانسوري" در جوامع غربي هم وجود دارد و در هر حال نويسنده، ناچار است بنابه مصلحت اجتماعي خود را سانسور كند، آيا با همين استدلال بهتر نيست كه بگويند در هر حال وجود سانسور دولتي و سانسور جامعه را پديده اي بديهي ــ شايد هم الهي ــ و در نتيجه ضروري ميدانند؟ ‌از خود ميپرسم آيا اين افراد با چنين انديشه اي آبي به آسياب سانسور و مميزي نميريزند؟ آيا در شرايط كنوني پرداختن به مبحث "خودسانسوري" و بخصوص "خودسانسوري زنان نويسنده در ايران" به كبريت بي خطر نميماند؟ و باز آيا اشاعه ي چنين بحثي در خارج از كشور منحرف كننده ي ذهن عموم و در جهت رواج دادن بحثهايي پوشالي و ويتريني نيست؟ آيا اين افراد از "خودسانسوري" حرف ميزنند تا روي سانسور دولتي را سپيد كنند و گناه را از روي دوش دولت و فشارهاي ناشي از آن بردارند و بر دوشهاي نحيف زنان بگذارند؟ بحث خودسانسوري زنان نويسنده و يا خودسانسوري مردان نويسنده و از زاويه ي مجرد و دروني به اين مسايل نگريستن موقعي معنا خواهد داشت كه پيش از آن مسئله سانسور دولتي و همچنين حقوق مادي و حقوق معنوي نويسنده به رسميت شناخته شده باشد و يا حداقل نويسنده براي نوشتن انديشه هاي خود بتواند زنده بماند و پس از نوشتن افكار خود، باز هم زنده بماند تا بتواند مطالب خود را به شيوه اي سالم چاپ برساند و بالاخره اين كه نويسنده پيش و پس از چاپ اثر خود، تامين جاني و مادي داشته باشد. جلال آل احمد در "سنگي بر گوري" به خودسانسوري اشاره نميكند بلكه اتفاقا برعكس، "انتقاد از خود" را مطرح ميكند. انتقاد از خود و يا بازبيني خود و گذشته را از هر زاويه اي براي بهتر ديدن مسايل و براي رفتن به سوي آينده! اين "استريپ تيز ذهني"، اين پرده برداري از لايه هاي مختلف ذهن و نقاب برداشتن از چهره ي مايي كه زاده ي فرهنگي پدر ــ‌ مردسالارانه بوده ايم و ميوه هاي ارزش هاي پدرسالارانه هستيم همتي عظيم ميخواهد كه برخي از روشنفكران اجتماعي ــ سياسي نسل پيشين به آن پرداختند تا شايد اشتباهات و تجربه هاي گذشته شان بتواند راهگشاي ما در آينده باشد. بد نمی شد اگر ما بدون هیچ ترسی از سانسور می توانستیم دل به دریا بزنیم و تك تك مان بی ریا از خويشتن و زندگي خويش شروع می كردیم تا شاید روزی بتوانیم خود را و هم چنين ديگران را بهتر بشناسيم. گفتم شاید روزی ...

This page is powered by Blogger. Isn't yours?