mercredi, août 17, 2005
کاری از نانام
شهر سرطان می تَند در شبکه ی سرتاسری درد
و من امید به بهبود مرگم را از دست می دهم.
سیمان!
یبوستِ سبز ویزا می دهد
پروانه ها و علف ها در پاسپورت من می رویند
درختان اوراق هویت خود را
در جیب های باتلاقی من می جویند
کسی مهری می کوبد
و همه مدفون می شوند.
*
- شهر-
زنی پنج قِران به فاحشه ای در واژه ی شوهر می دهد
و به قتل می رسد
پروانه ای از ازدحام می گذرد
و در سرطان می افتد
درختی درشرمگاه فصل لمس می شود
و بهاری فرو می ریزد.
**
در سیمان جنگل ها مدفون است و در من فاصله
و در فاصله درخت و پروانه ها و زن
و فاصله نفرت است، نفرتِ من
که تیزی اش در دشنه ها نیز نمی گنجد
و درد است
درد
که درک می کند
بی آنکه خود به درک آید:
درد مورچه ای صورتی رنگ است
با صورتی بر جمجمه ی مَسخِ انسانی.























