jeudi, septembre 22, 2005
"کشتن همه ی سهراب ها" از لیلا فرجامی
کشتن همه یِ سهراب ها
از
از شب صداهای غریبی می آید
صدای ریزش پودرهایِ سمی یک نجات بزرگ
در لیوانی پر از آبهای خیالی
آقای موش که قهرمان تاریخ است
و خودش فارسی حرف نمی زند
اما می تواند به زبانی چشمک زند که ایرانی ها می فهمند،
فتوا کرده ست:
"بنوشید بنوشید
همه جنگ بنوشید..."
من اما ترجیح می دهم
گریه کنم
و بگویم نوشدارو پس از مرگ سهراب؟
کور خواندی جناب!
تو در کاخ سفید و من رویِ جهان سومی ام سیاه...
همه ی لباسها برایم تنگ شده اند
نمی دانم خودم را کجا بگذارم
شاید سر راه
بچه های عراقی هم همین را می گویند
یتیم خانه فکر خوبیست (گرچه از حقوق بشر چیزی نمی داند)
برای خودکشی
قرصهای گِردِ نان می خوریم
و *overdose می کنیم
حتماً خدا ما را به بیمارستان بهشت راه خواهد داد
تا در وصیت نامه مان ثابت کنیم
تروریست های بی گناهی بوده ایم
و هیچ وقت نمی خواستیم
پایمان را در کفش بزرگترها جای دهیم
و حرفهای بالاتر از دکترا زنیم:
صلح و صلح و صلح.
من مرده ام
و اما
تو ای قهرمان بزرگ، آقای موش
زنده ای، زنده ای، زنده!
و از شب هنوز هم صداهای غریبی می آید
فکر می کنم که کم کم خوابهای مادری ام
به تیک تاکِ ساعت هایِ اتمِ این دموکراسی
نزدیکتر خواهند شد
و آخر شاهنامه همیشه تکراری ست:
تنها یک رستم
برای کشتن همه یِ سهراب ها
کافی ست.
________________
*زیاده روی در مصرف دارو: overdose