mardi, août 29, 2006
دوستان من
lundi, août 28, 2006

موزه مایول نمایشگاه زیبایی از 59 عکس بی نظیر از مریلین مونرو توسط برت اشترن را در پاریس به معرض نمایش گذاشته است. عکسها توسط برت اشترن، عکاس مجله Vogue در دو جلسه در سال 1962 گرفته شده است. لطافت و ظرافت و حساسیت و شکنندگی این چهره ی ماندگار سینما در عکسهای این نمایشگاه به خوبی مشهود است.
jeudi, août 24, 2006
ریشه ی حسادتها و عقده های ایرانیان!
mardi, août 22, 2006
Chahdortt Djavann
LA BIOGRAPHIE DE CHAHDORTT DJAVANN
Chahdortt Djavann: A French Author is Born
" Une pudeur pornographique " Chahdortt Djavann
Comment peut-on être français?
Le combat de Chahdortt Djavann
Chahdortt Djavann revient de loin
Entretien avec Chahdortt Djavann
dimanche, août 20, 2006
خانه تکانی

بالاخره پس از چند روز من و مرجان همت کردیم و در کمدت را باز کردیم و لباسهایت را جمع آوری کردیم. پیش از رفتنم یک بار مرجان لباسهایی که خیلی میپوشیدی را بخشیده بود ولی همه را نه. گفته بودی میخواهی ایثار کنی و ببخشی. همه را نبخشیدیم. چیزهایی را برای یادگاری نگه داشتیم. توی لباسهایت دنبال بوی مادرم میگشتم اما از بدشانسی من، لباسهایی که نمیپوشیدی بوی ترا نمی داد، بیشتر بوی نفتالین می داد و یا بوی خشکشویی! بوی تو مثل بوی کودکی است؛ مثل بوی شیر و شیرخشت و بنفشه و بابونه و جوشانده های کودکی. بلوزهای ظریف تابستانی و همه ی آن سبزیشمی و خاکستری ها و طوسی ها و کرم ها و شیر قهوه ای ها و ماشی رنگ ها و سبز سدری ها را نگاه کردیم. لباسهایت را که تا می کردم تا کمد را خالی کنم حس غریبی داشتم، حس اینکه کسی که در میان این لباسهای زندگی می کرد دیگر برای همیشه نیست شده است. یک حس پوچ و عبث در برابر زندگی بشر! نیست شدن تو بر ما سنگینی می کرد. هیچ می دانستی درخت سدر سه هزار سال عمر می کند؟ پس تو چرا ...؟ دلمان نیامد که آنها را ببخشیم ولی دلمان نمی آید که آنها را بپوشیم و نمی توانستیم همه را هم نگه نداریم. مرجان بارانی خاکستری مرا به جای بارانی خاکستری تو بخشیده بود و من می خواستم آنهایی که هر دویمان می پوشیدیم را نگه دارم طوری که معلوم نشود چی به چی است. چرا آن همه لباس زیتونی داشتی؟ هیچ نمی دانم این رنگ ها را خودم دوست دارم و می پسندم یا این که چون این رنگ ها مرا به یاد تو می اندازد؟ چرا لباسهای زیتونی و سدری می خریدم؟ آیا تو هم مثل درخت سدر یک جایی توی فکرهایم زنده می مانی یا این که تصویر لباسهای آخرت که همیشه با یک پیژامه کهنه و با یک ژاکت کهنه روی تخت بیمارستان افتاده، توی ذهنم خواهد ماند؟ لباسهایت پس از سی سال همگی مرتب بودند. خوش لباس و خوش سلیقه بودی. به یاد مهمانی هایی که در کودکی با تو رفته بودیم آن دامن مشکی با کمربند چرمی اش را نگه داشتیم. دوپیس ات، کت و دامن مهمانی ات را هم نگه داشتیم. پالتوی پشمی ات را من برداشتم. ایثار خواهم کرد. قول می دهم. برمی گردم و پالتویم را می بخشم. با پالتوی تو بیشتر گرم خواهم شد. ترا نمی توانستم ببخشم. تو، جایی در میان گرمای آن پالتو پنهان شده ای. تو با من خواهی ماند. ترا هرگز به خاک و به آب و به باد نخواهم بخشید. تو در میان یادهایم مثل درخت سدر سر سبز و زنده خواهی ماند. در میان امواج خاطراتم زنده بمان مادر!
vendredi, août 18, 2006
چراغ نامه
jeudi, août 17, 2006
آماندا.....
برای يكبار هم شده
دروغ بگو
در خيابان
وقتی از تو می پرسند
( اين ) چه كسی ست؟
بگو
برادر ناتنی من ست
.............................
شعر از رامین
عکس از شیرین نشاط/ آمریکا
mardi, août 15, 2006
lundi, août 14, 2006
به خاطره حمیده،
و روزهای آغاز آن جامه سفید
ناخوانده آمدی، درست
قصد رفتن نداری، قبول
اما جای برخی چيزها را
هرگز نبايد تنگ کنی، رفيق:
خنده، شجاعت، و عشق.
گيرم که تو را ناميده اند «آدنوکارسينوما»
با طنينی وسوسه گر، چيزی مثل ناتاليا،
يا پائولينا
- زيبارويی با گيسوان پريشان و اندامی باريک ،
من اما می دانم زيبا نيستی
حضوری داری پر از درد
و هجومی خرچنگ وار در بند بند پيکرم.
عيبی هم ندارد
زندگی هميشه زيبا نيست
اما حالا که بايد با هم بمانيم،
برخی چيزها را بايد بدانی
من نه قصد شکايت دارم،
نه حوصله نااميدی
تا هستم،
خيلی تند نرو،
برخی چيزها را هنوز نزيسته ام
مثل «مادری» ،
مثل آرزوی ساختن يک مستند
و مثل يک عشق سودايی
که زندگی ام را به هم بريزد.
تو اگر برنده شوی،
مرگ يعنی حسرت اين سه چيز.
ارکيده
۱۷ ژوئن ۲۰۰۵لندن