چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: خانه تکانی

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

dimanche, août 20, 2006

خانه تکانی


بالاخره پس از چند روز من و مرجان همت کردیم و در کمدت را باز کردیم و لباسهایت را جمع آوری کردیم. پیش از رفتنم یک بار مرجان لباسهایی که خیلی میپوشیدی را بخشیده بود ولی همه را نه. گفته بودی میخواهی ایثار کنی و ببخشی. همه را نبخشیدیم. چیزهایی را برای یادگاری نگه داشتیم. توی لباسهایت دنبال بوی مادرم میگشتم اما از بدشانسی من، لباسهایی که نمیپوشیدی بوی ترا نمی داد، بیشتر بوی نفتالین می داد و یا بوی خشکشویی! بوی تو مثل بوی کودکی است؛ مثل بوی شیر و شیرخشت و بنفشه و بابونه و جوشانده های کودکی. بلوزهای ظریف تابستانی و همه ی آن سبزیشمی و خاکستری ها و طوسی ها و کرم ها و شیر قهوه ای ها و ماشی رنگ ها و سبز سدری ها را نگاه کردیم. لباسهایت را که تا می کردم تا کمد را خالی کنم حس غریبی داشتم، حس اینکه کسی که در میان این لباسهای زندگی می کرد دیگر برای همیشه نیست شده است. یک حس پوچ و عبث در برابر زندگی بشر! نیست شدن تو بر ما سنگینی می کرد. هیچ می دانستی درخت سدر سه هزار سال عمر می کند؟ پس تو چرا ...؟ دلمان نیامد که آنها را ببخشیم ولی دلمان نمی آید که آنها را بپوشیم و نمی توانستیم همه را هم نگه نداریم. مرجان بارانی خاکستری مرا به جای بارانی خاکستری تو بخشیده بود و من می خواستم آنهایی که هر دویمان می پوشیدیم را نگه دارم طوری که معلوم نشود چی به چی است. چرا آن همه لباس زیتونی داشتی؟ هیچ نمی دانم این رنگ ها را خودم دوست دارم و می پسندم یا این که چون این رنگ ها مرا به یاد تو می اندازد؟ چرا لباسهای زیتونی و سدری می خریدم؟ آیا تو هم مثل درخت سدر یک جایی توی فکرهایم زنده می مانی یا این که تصویر لباسهای آخرت که همیشه با یک پیژامه کهنه و با یک ژاکت کهنه روی تخت بیمارستان افتاده، توی ذهنم خواهد ماند؟ لباسهایت پس از سی سال همگی مرتب بودند. خوش لباس و خوش سلیقه بودی. به یاد مهمانی هایی که در کودکی با تو رفته بودیم آن دامن مشکی با کمربند چرمی اش را نگه داشتیم. دوپیس ات، کت و دامن مهمانی ات را هم نگه داشتیم. پالتوی پشمی ات را من برداشتم. ایثار خواهم کرد. قول می دهم. برمی گردم و پالتویم را می بخشم. با پالتوی تو بیشتر گرم خواهم شد. ترا نمی توانستم ببخشم. تو، جایی در میان گرمای آن پالتو پنهان شده ای. تو با من خواهی ماند. ترا هرگز به خاک و به آب و به باد نخواهم بخشید. تو در میان یادهایم مثل درخت سدر سر سبز و زنده خواهی ماند. در میان امواج خاطراتم زنده بمان مادر!



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?