dimanche, janvier 27, 2008
طنازان زمانه
دیگر هیچ نمی گویم و شما را آزاد می گذارم تا خودتان بخوانید و ببینید چقدر مثل بازجوهای زندان بحث می کند و سفسطه می کند و مغلطه می کند و معنا گذاری می کند و معنا زدایی می کند و چقدر دروغ و دروغ!
آقای گنجی اگر روزی برای آزادی ات فریاد کشیدیم برای این بود که در زندان زیر شکنجه قرار گرفتی و اعتصاب غذا کردی و ما از حقوق بشری که پرونده ای چندان پاکیزه ای هم نداشت دفاع می کردیم. اعتراض ما به این معنا نیست که تو خودت مدافع حقوق بشر باشی و افکاری نوین برای ساختن ایرانی نوین داشته باشی.
وقتی برای اعتصاب غذای تو و ناصر زرافشان و دیگران چند کلمه ای نوشتم حس صمیمانه ام به افراد ناشناسی بود که در زندان و در شرایط سختی به سر می برند. یادم می آید همان مطلب در گویا نیوز منتشر شد. دوستی که بازماندگان شهریور شصت و هفت است به من تلفن زد و پرسید: مهستی تو اکبر گنجی رو اصلاً می شناسی؟
گفتم: نع! هیچکدامشان را نمی شناسم.
از سابقه ات در شکل دادن و ارگانیزه کردن وزارت اطلاعات و زندان گفت و من وا رفتم.
گفتم: ولی الان فقط یک زندانی است!
گفت: فقط یک زندانی؟ ... پس چرا من نمی توانستم عکس و نامه برای زنم بفرستم؟ پس چرا همه ی آنهایی که بیخود و بی جهت ...؟ اصلاً ولش کن! یه وقت دیگه با هم در این مورد حرف می زنیم. بعدش گفت: خداحافظ تا بعد!
الان دلم می خواهد آن دوست دوباره به من تلفن بزند تا به او بگویم: حق با توست! سوابق افراد را نباید از یاد برد. حرفهای گنجی، در دفاع از نظام جمهوری به قولش سطانی اسلامی ایران است. آنها در یک جهت حرکت می کنند! امثال گنجی هستند که پایه های ماندگاری جمهوری به قول خودشان سلطانی اسلامی ایران را پی ریزی می کنند.






















