samedi, mars 22, 2008
عکس فوری عشقبازی از شیدا محمدی
پیش از این در چهارچوب انتشار ادبیات زیرزمینی ایران، "آوازی در میان بادها"، دو دفتر شعر از کامران بزرگ نیا را معرفی کرده ام.
عکس فوری عشقبازی، مجموعه شعری از شیدا محمدی است، کتابی در هفتاد و دوصفحه که به صورت زیرزمینی در ایران چاپ شد و پخش می شود. شیدا محمدی در ابتدای کتاب خود نوشته است:
بیداری، خواب
بیداری، خواب
بیداری
همه را از نفس افتاده ام
اما هنوز به شعر نرسیده ام
عکس فوری عشقبازی، همچنانکه از نامش پیداشت مجموعه ایست از اشعاری که به سه موضوع می پردازد: عکس و فوریت و عشقبازی.
عکس ها: تصاویر سریعی گرفته می شود از عشقبازی ها و نزدیکی های جوانان مهاجر در غربت جهان. تصاویری که اگر زمانی حاکی از وقوع وصلتی و آمیزشی بوده است اکنون نشاندهنده متارکه و جدایی هم هست. وصل شدنها و فصل شدنها. رابطه ای به سرعت برق و باد چیزی مانند یک عکس ساخته می شود و تمام. این است زندگی! فقط همین لحظه! نه عشق است و نه عشقبازی، ارتباطی در حد یک عکس فوری! عکس است عکس!
فوریت زمان: ضرب زمان و سرعت آن شتابی غریب دارد و همین فوریت، ریتم اثر را از آثار کلاسیک دور می کند و به دنیای مدرن و امروزی و جهانی می آورد. زمان شتابی به سرعت نور دارد، در فاصله ای که دو نفر در چهارچوب یک عکس مکث می کنند تا کنار هم قرار بگیرند تا عکسی گرفته شود، زمان کوتاه است! کوتاه! هر شعر مانند فلاش دوربین است، تصویری فوری در نور شدید تا عکسی گرفته شود و سپس سفر است و ابهام و رمز و راز سفر.
عشقباری: عشقبازی را نمی بینیم، مثل عکسی فوری، دورانش در یک آن سر آمده و ما مثل عالم سینمای شرق فقط علائم اتفاق افتادنش را می بینیم مانند ملافه های به هم ریخته و کسانی که پس از این به اصطلاح "عشقبازی" خود را برای سفر آماده می کنند. زمان عشقبازی پیش از آنکه ببینیمش یا فکرش را بکنیم سر آمده و تمام شده. نه در تن ما رخوتی به جای مانده از لحظه ی وصال و نه دستانمان گرم مانده است از لمس دیگری. عشقبازی به شیوه ای که خاص جوانان و از سر کنجکاوی و عجله است. سکس خالص و تند و بعدش هیچ. این دیگر عشقبازی نیست؛ فقط تن بازی است. این عشقبازی، بوی عشق نمی دهد. عشقبازی مانند تقدیر و یا عملی یا انجام مراسمی از سوی دو نفر در اتاق هتلی دور افتاده به سرعت انجام می شود و حالا باید بروند، هر کس به راه خود. در مورد نشانه ها و علائم نشاندهنده ی عشقبازی و اروتیزم بعداً حرف می زنیم.
با هم شعر اول را می خوانیم. در شعر اول که نام کتاب از آن برگرفته شده به سه گروه از کلمات برمی خوریم. ۱/ باسن بزرگ و سینه بند صورتی و عشقبازی ناتمام و آغوش و لمس و بوسه و پیوند و دستانمان و نگاه و چهره و انداممان. هیچ زن و یا هیچ مردی باسن خود را ندیده است. باسن بزرگ یا کوچک از عقب می آید و فقط آن را می شود آن را از طریق در آینه دید و یا در آینه ی چشمان دیگری. باسن بزرگ زن و سینه بند صورتی از چشم مرد است که دیده می شود، ولی مگر اروتیزم باید به سلیقه و خواست مردها باشد؟ آیا ملافه های به هم ریخته کلیشه های همآغوشی عفیف فیلمهای سینمایی نیست؟ آیا این عکسها توسط مردی گرفته می شود تا بعدها در خلوت به "وصف العیش و نصف العیش" بپردازد؟
۲/ طعنه و مغشوش و دلهره و گناه و بی تعهدی و پوزخند و وفادار و گناه (کلمه "گناه"دو بار در همین شعر آمده!) و معصوم و هیچ چیز و دست نخورده. اگر عشقبازی است پس چرا این همه حس گناه شدید و گناه به توان دو؟
۳/ در و ملافه و یادگار و سیگار و خاطره و ملودی مادری و چند شعر عاشقانه و کتاب و فردا و دیروز و ورق خوردن فصل ها. از شعر عاشقانه و ملودی مادرانه به ورق خوردن فصلها و دود شدن سیگارها و یاد خاطرات می رسیم و در هم که همیشه باز است و جاده دراز.
"عکس فوری عشقبازی" که از ترکیب این سه دسته کلمات شکل گرفته است؛ با کمال تعجب می بینیم که علیرغم گستاخی اولیه در طرح مسئله، شعر به جای آن که نمایانگر آزادی جنسی به مفهوم غربی آن و رهایی سکس باشد لبریز از حس گناه و تقصیر و افسوس و حسرت بر از دست دادن بکارتی دست نخورده است. کلمات پوزخند و معصوم و بی تعهدی غافلگیرمان می کند و خاطره ملودی مادری و سیگار دلمان را پر حسرت، انگار که در این عشقبازی که مانند جنایتی گناه آلود ناتمام مانده هیچ عشقی رد و بدل نشده و فقط جرمی زمینی به وقوع پیوسته که تقصیر زن و باسن بزرگ و سینه بند صورتی اش بوده است و اکنون باید با گناه و پوزخند به خوش خیالی خویش و حسرت یک پیوند دائمی و وفادارانه بماند و سیگار بکشد و زیر بار زمانی که با شتاب می گذرد پیر شود و در حسرت ملودی مادری چند خطی بنویسد به دلتنگی. انگار زن در این عشقبازی ناتمام در جستجوی یافتن باورهای گذشته و مادرانه و زنانه و دخترانه و یافتن ملودی های دیرین است.
زن مهاجر در گذار از سنت به سوی مدرنیته، مدرن و آزاد می شود ولی از سوی دیگر زیر هجوم نگاه ها و چهره ها خود را دو باره گناهکار می یابد. در این میان و در این عشقبازی های فوری که به گرفتن عکس می ماند جز گناه و گناه و تقصیر هیچ چیز نیست. چرا زن مهاجر خود را در عکس چشمان مرد می بیند و از خود خجالت می کشد؟ و چرا خودش با چشمان زنانه اش به وقایع نمی گرد؟ چرا زن مهاجر از دغدغه نام و ننگ رها نمی شود تا دمی برای خود زندگی کند؟ چرا وفاداری؟ مگر نمی شود عشقبازی کرد و در حسرت تور سپید عروسی نبود؟ چرا زن بدون ننگ، از میل خود به عشق ورزی نمی گوید؟ مدیترانه ی تن تو چیست شیدا؟ و برآمدگی آغوش او چیست شی...شی..دا؟ چیست و چگونه است این شیدایی؟ می نویسی بوی تن او را دوست داری ولی نمی نویسی چرا بوی تن او را دوست داری و بوی تن او چگونه است و برای چه تو با این شیدایی بوی تنش را دوست داری؟ حسها! حس های زنانه ات! آن مادگی وجود، آنها چه هستند؟
مکان: مکان جایی به وسعت جهان است: لاس و گاس و یوزگات و آنکارا و استانبول و گیرنه و لس آنجلس و نیجریه و خارطوم و تنگه هرمز و خلیج فارس و مدیترانه و قونیه و مصر و مادرید و قله دماوند و وطن. وطن و خانه و قله دماوندش از یک سو و از سوی دیگر همه شهرهای جهان، سرزمین مهاجران و پناهندگان. مگر مکان شعر مهاجرت جایی پخش شده بر روی کره زمین نیست؟
مکان، شهرها و خیابانها و میدانها و پارکهای آشنا برای ایرانیان مهاجر است: از یک سو، لاس وگاس و پل معلق و اتوبان ۴۰۵ و اورنج کانتی و سن دیگو است و از سوی دیگر سید خندان و خیابان ولیعصر و ترمینال خزانه و میدان ونک و سه راه پاسداران و فلکه سوم تهران پارس و دربند و شهریار و پارک ملت و پارک ساعی و پارک دانشجو و پارک جمشیدیه در تهران.
مکان دقیق تر: مک دونالد است و والت دیزنی و هتل کاسادلمار و بازداشتگاه قدیم پلیس و خوابگاه پناهندگان و کلیسای مورمون و یک کافه و بالاخره یک خانه. پاتوق جوانان و پناهگاه پناهجویان با خانه ای در پشت سر.
مکان، گاهی بنایی تاریخی و یا مکانی دیدنی از کشوری است: غار علیصدر و اهرام ثلاثه
کلمات: خیابان و راه و جاده و شمال و جنوب و شرق و غرب و تنگه و قاره و دنیا و ایستگاه و خانه به دفعات تکرار می شود.
جغرافیای اشعار از راه شیری حرف می زند و کشتی نوح و قطب نما و نقشه و در کنارش از قطار و چمدان و ایستگاه و صدای زنگ و صدای سوت قطار.
زمان اشعار: زمان ورق خوردن فصلهاست و باد و باران و سرما و گردباد و بهار و پاییز سرد و تابستان و فصل دریا و دریاچه و گرداب. روز است و عصر است و قرن است و هنوز است ولی همین زمان در خواب شکسته می شود و به هم می ریزد. در دنیای خواب، زمان تبدیل به تاریخ می شود.
فضای اشعار پر است از باد و باران و برگ و نسیم و آب و جزر و مد! یا رفت و آمد! مگر در هر عشقبازی رفت و آمدی نیست شیدا؟ اینهمه به هم نزدیک شدن و چسبیدن به درون آن یکی و یکی شدن و بعدش ناگهان اینهمه یک دفعه از هم کندن و بریدن و دور شدن؟ این جزر و مد وجود و درون را چه می کنی شیدا؟

مسافر و راوی ما، زنی است که از زبان او این کلمات را می شنویم. زنی که مانند عکاس دور جهان راه افتاده است و ما با او دور دنیا را می گردیم ، زن با جهان در می آمیزد تا هجرت و خانه خود را فراموش کند. او در سفرها و عکسهایش دنیا را دور می زند تا برای خواننده آلبومی از نوعی از زندگی، از زندگی زنان جوان هم نسل خود و از عصر خود فراهم کند. او در این عکس های شتابزده سعی می کند به شعر و به خود برسد. "شی.. شی.. دا" آب در کوزه و تو تشنه لبان می گشتی، یار در خانه و تو دور جهان می گشتی. مگرنه "شی.. شی.. دا"؟ شیدا جان، شعر فرو رفتن به درون خود است و کندن تکه و پاره های وجود و نوشتن حس ها و لحظه ها به شکلی موزون و تنظیم و ارائه اش به خواننده.
پر چین می شود صورتم
و شی ... شی... شی...دا...
دایره دایره
غرق می شود.
شیدای عزیر این من نیستم که به تو بگویم به شعر رسیده ای یا نه، ما با هر سنگی که به سویمان پرتاب می شود صورتمان پرچین می شود و دایره دایره... ولی در راه شعر ایثار باید کرد، چینهای زمان بر روی چهره مان و یا زخم سنگها بر سر و رویمان چندان هم مهم نیست. مهم اینست که تو به سوی شعر خود می روی و در راه کشف وجود نازنین خودت که شعری امروزی و بی پروا و آزاد است گام برداشته ای و از این زاویه، تلاش تو، قابل تحسین است. "یاد تو" را بردار! تو، خودت همه "یاد" شو! تو خودت همه اویی! همان شو! در خودت غرق شو! فرو برو تا آن ته ته های وجودت! به غورباغه بگو به کنار مرداب برود و با زبانی غورغوری اش داستان غرغروی خود را بنویسد. تو شیرجه بزن و خودت را به آب بینداز! برو آن ته ته های دریا و اقیانوس! مگس ها و زنبورها را کیش کن و به آنها بگو بروند و خودشان داستان شهوت برانگیزشان را از مکیدن شیره ی گل و زندگی در کندوها را با همان زبان وزوزی شان بنویسند. تو، بگذار در آب حل شوی و از حل شدن وجودت در حیات و هیئت دیگری بنویس تا بتوانی موج برداری. شاعر می گوید.
عشق دردانه است و من غواص و دریا میکده/ سر فرو بردم خدایا تا کجا سر برکنم
فروغ می گوید: هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مروارید صید نخواهد کرد.
چگونه می خواهی کنار دریاچه بایستی و بگذاری او مرتب با نگاهش سنگسارت کند و مدام پرچین بشوی و باز هم در "یاد او" و زیر بار "گناه" چین برداری و شکسته بشوی و هزاران چین و صدها موج برداری و دایره بشوی و چرخ بزنی و دور خودت و او دور بزنی. به نظر من چین برداشتن دریاچه هیچ بد نیست، بلکه از صاف و راکد بودن مرداب خیلی بهتر است.
برای رسیدن به خود، از کنار گود خارج شو! وارد دایره شو و جستجو و جستجو و مکاشفه و مکاشفه. سرانجام دردانه شعر و عشق را خواهی یافت ولی نه با "حل شدن در یاد او" بلکه با "فرو رفتن و غوطه خوردن در درون خود".
می گویند "بشر به امید زنده است"، پس در انتظار بهبود وضع چاپ و نشر ایرانیان می مانم و مشتاق خواندن عکس های دیگری از روزگار ناهموار و تلاشهای دلنشین دیگرت هستم.
برای تهیه کتاب با شیدا محمدی تماس بگیرید.
عکس استخر آبی از شیرین نشاط است























