چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: گردنبند بلور (31)

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

samedi, février 21, 2009

گردنبند بلور (31)

من از "دوست" خوشم می یاد ولی طول می کشه تا بگم با یکی "دوست" شدم یا نه؟....
یک دوره "گذار" لازمه! یک دوره "آشنایی"! یک دوره "کشف"! یک دوره "انس"!....

با این خانم هیچی به وجود نیامد! هیچی نمی تونست به وجود بیاد چون اصولا از آدمای گنده دماغ و عنق و اخمو خوشم نمی یاد!
از فیس و افاده و اخم و تخم خانوم ناظمای مدرسه و زهرا خانومای مدرن هم خوشم نمی یاد! خانم خانوما (به قول خودش) با من "دوست" شده بود!آقاشون رفته بود سفر و خانم خانوما ظاهراً تنها مانده بود!....
هر دفعه او بود که مهمانم شده بود! هر بار مهمانم می شد تصادفاً خواهرش یا دخترش یا یکی دو نفر را با خودش می آورد تا به حساب من مهمان شوند! اگر هر چیزی نوبتی هم باشد، این دفعه نوبت او بود که مهمانم کند،....
تلفن زد و گفت بیا فلان جا سر راه من، تا با هم برویم توی شهر یک جایی شام بخوریم، اون ماشین داشت و می توانست سر ماشین را کج کند و بیاد عقبم دم خانه ولی از من خواست که من بروم سر راه ماشین وایستم!....
وقتی به سر قرار رفتم گفت امروز سرش درد می کند و اشتها ندارد و چطوره برویم خانه ی من و یک قهوه بخوریم؟....
سر ماشین را کج کردیم به سوی خانه ی من و برگشتیم ته خانه!....
بعد نشست و هی قر زد، هی نق زد و هی انتقاد و انتقاد!.من حیرون مونده بودم که این چشه!!! آخه این چه مرگشه؟ چرا این جوری شده؟ یک هو اشک آورد توی چشمش که هنوز شوهر خدابیامرزش را خیلی دوست دارد و عاشق او بوده و هست! ..
بعد سرم تشر زد که
من و این آقا رو با هم می بینی یه وقت پیش خودت فکر بدی نکنی ها! ما با هم رفتار محترمانه ای داریم! .
هی به گردنبند بلورم چپ چپ نگاه می کرد و هی سرم تشر می زد که یک وقت پیش خودت خیال نکنی که اون به تو نظری داره! می دونی من هنوز یاد نگرفتم یکی رو از توی خونه ام بندازم بیرون. ته وجودم لرم و وقتی یکی توی خونه ام نشسته خفه مرگ می گیرم! نمی دونم چرا خانوم محترمه هی عجیب و عجیب تر و خشمگین و خشمگین تر می شد و من این وسط حیران مانده بودم که آیا او را توی خانه ام بیندازم بیرون یا نه! پس تکلیف مهمان نوازی لری چی می شه؟
آخرش گفتم من هم سرم درد می کنه! بایست زود داروی میگرنم را بخورم و بخوابم تا خوب بشوم! وگرنه درد می زنه بیرون! آمد باز حرفی بزند مودبانه تا دم در و بعد تا دم ماشین بدرقه اش کردم، وقتی داشت می رفت جلیقه آقا محترم را به تن داشت و پشت ماشین بنز آقای محترم نشسته بود و با آقای محترم روابط محترمانه ای داشت و از کاری که با من کرده بود و از نجابت خود سخت خشنود بود ونیش گاوی اش باز باز!
وقتی به داخل خانه برگشتم از این که این خانوم نجیبه محترمه را به خانه ام راه داده ام پشیمان بودم. سردرد واقعی، میگرن داشت از راه می رسید تا برای دو روزی خانه نشینم کند و...

حالا تو برای چی می پرسی: "چرا با این دوست نشدی؟... یا چرا با اون "دوست" نمی شی؟



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?