دارایی من از تمام دنیا، گلی گمنام بود.
من او را داشتم،
و او مرا.
همدیگر را داشتیم تا...
تا اینکه روزی گلم را از من گرفتند
پرپرش کردند
دیگر چگونه می توانستم
روی خاکی که از برگهای گلم سرخ شده بود
گام بردارم؟
دیگر به چه دلخوش باشم؟
از آنجا گریختم
دست خالی و با یاد عطر او!
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 1:10 AM
