این شعر را به مناسبت جنبش شب بیداران نوشته بودم به «احمد شاملو»، شاعری که تا دمِ مرگ، چون درختی تنومند و استوار ایستاده بود تقدیم می کنم.
شب های بیداری
هنوز از پا
ننشسته ایم،
همچون درخت، ایستاده
ایم
بیدار می مانیم
و گوش به زنگ
تاریخ مان،
آغازِ روزهای بهاری است و آغازِ روزهای بیداری
شمارشِ مان
معکوس است، انفجارمان به سوی رهایی!
شعاری را مدام
با خود زمزمه می کنیم
هیچ کس رهبر ما
نیست
هیچ کس پیرو ما
نیست
هیچ کس سخنگوی
ما نیست
سندیکا نیستیم،
اهلِ مذاکره و زد و بند با هیچ دولتی نیستیم
مانند درخت
آنقدر زیرِ باران می ایستیم تا ریشه بزنیم
اهلِ خشونت
نیستیم، اما اثر چاقو و کنده کاری اراذل بر تنه مان پیداست
اهلِ خشونت
نیستیم اما اهلِ مقاومت و ایستادگی هستیم پس چون درخت می ایستیم
شبها خواب نمی
مانیم گرچه خواب های خوشی در سر داریم
ایستاده کتاب
می خوانیم، ایستاده بحث می کنیم و ایستاده تبادلِ اندیشه!
شب های بارانی،
برایمان روشن و سپید اند؛ مانند خورشید نیمه شب!
بیدار می مانیم
و با رویای مشترک، شبهای توفانی را بهاران می کنیم.
بیدار می مانیم
و با امید به بهروزی، شبهای تیره را چراغان می کنیم.
اشتراکِ دانش و
فرهنگ
اندیشه های ناب
و نانِ رایگان
میراثِ
ماندگاری برای بشریت
تصحیح خطاهای
تاریخی،
با هم در سوزِ
سرد بی اَمان،
بیدار می ایستیم
و چشم به راه،
خواب نیستیم.
تا روز بیداری،
تا روزِ نهایی،
تا روز دیگری در ماه مارس،
ایستاده، شبها بیداریم
و چشم به راه!
در زمینِ زیرِ
پایمان ولوله ای برپاست!
انتشارِ رگ و ریشه
های اتحاد به دنیای پیرامونی و زیرزمینی!
ترکیدنِ رگها و
شریان های درخت، در آفریقا و اسپانیا و اوکراین!
درخت، پارک،
جنگل، بیشه، انبوه توده ها ایستاده در همه جا!
صدای ضربانِ
انقلابمان را می شنوی؟
جوانه ها را بر
سر شاخه ها نمی بینی؟
صدای وقوعِ زلزله تاریخ را حس می کنی؟
Paris 28/05/16