jeudi, août 19, 1999
ونسان وان گوگ

ونسان وان گوگ
گل خورشید سوخته است
اما آفتاب گردانی شعله ور شده
شب آبی شده و خرمن ها نورانی
درخت سبزی اش را با آبی درآمیخته
دیوار کافه نارنجی است
سقف کلیسا نارنجی است
دیوار زرد شد
آسمان لاجوردی است
کهکشان آتش گرفته
گوش من خونی شد
آسمان پر از خورشید شده
درختها ارواحی سرگردان اند
اتاقم کوچک ست
بند کفش هایم پاره ست
از گوشم خون می چکد
تا انفجار زمین و کهکشان چیزی نمانده
گلهای درشت بنفش و آبی می کشم
کلاه حصیری به سر دارم
گوش خود را با دستمالی بسته ام
هیچ وقت ندارم
روزی یک تابلو می کشم
آفتاب گردان های نورانی می کشم
سرم پر از رنگ است و نور
گوش خود را بریده ام
تا به مهربانی زنی روسپی را پاسخ گفته باشم
هیچ وقت ندارم
باید تابلو بکشم
mercredi, août 18, 1999
رنه ماگریت
همه ی تجربیات جوانی را در جاده ی زندگی پشت سر گذاشته ام
می خواهم به تو برسم
اما نمی دانم چرا
مرا و ترا در کفنی پوشانده اند
هر کاری بکنیم
نمی دانم چرا
هیچ جوری به هم نمی رسیم
چشمانم را ابر گرفته
آنقدر فقیرم که پاهایم کفش هایم شده اند
پرنده می کشم و ابر و آبی
روحم توی آبها شناور است
و سرم توی ابرها
آنقدر فقیرم که دریا خانه ی من است
آنقدر فقیرم که ابرها سقف خانه ام می شوند
ماهی می شوم و به دریا می روم
حباب می شوم و به هوا می روم
در هر حال آبی آبی است
ابر، قارچ سفیدرنگی ست شناور در فضا
ماهی و پرنده و آدم، من هر سه ام!
کوه پرنده ای سنگی ست
کوه منم! پرنده منم! سنگ منم!
از سنگم ولی تخم می گذارم
نشسته ام
ولی همه چیز به سوی آسمان پر می کشد
لیوانم را از ابر پر می کنم
وای این میز بالدار می خواهد الان پرواز کند
سرم منگ است
سرم پر از ابر است
یکی دو قلپ دیگر که بخوریم
با هم می رویم به آن سوی ابرها
نشسته ام و تابلو می کشم
چترم گل داده است
مرغ دلم زندانی است
دو کبوتر زندانی را در قفسه ی سینه ام حبس کرده ام
برگی مانند سرو ایستاده
و جراحت قلبش را بخیه زده
نمی بینیدم
دارم زخمهای روحم را بهم می دوزم
پارگی های وجودم را
مردی را به درختی دار زده اند
آن مرد منم
نیمی از من ماهی ست
من از ماهیانم
پر از آبم و آبی
پر از ابر مثل این لیوانم که هی پر و خالی می شود
وای لیوانم باز از ابر پر شد و سرریز شد
صورتم سیبی ست
پنجره قابی است برای ابر
هیچ جا ندارم که بجنبم
لباسم را به چوب رختی در میان آسمان آویزان کرده ام
چهره ام را به پشت سرم آویخته ام
بی صورتم
بی چهره
بی سر
جایم تنگ است
شانه ام همه ی تخت را را گرفته است
سیب آنقدر بزرگ است که همه ی اتاق را گرفت
سوار بر اسب مانند روحی از میان جنگل می گذرم
ابر صورتمان را پر کرده است
چهره ام ابری ست
همه از ابریم
چشمانم بالنی است که به فضا پر کشید
پر از ابرم و شمعی روشن در دل دارم
کنار ساحلم و قایقی از آب بر روی دریا شناور است
نیمی از انسانم و نیمی از ماهی
در ساحلم
ای وای باز لیوانم از ابر پر شد
مانند مرغی اسیر تخته بند تنم
بی بالم و پرنده می کشم
آبی و ابری می کشم
mardi, août 17, 1999
رامبراند
نور کم است
فقط یک روزنه باز مانده
درد می کشم و به تو نگاه می کنم
دستم را روی قلبم می گذارم و به تو نگاه می کنم
در فکر فرو می روم و نگاهم به سوی آسمان است
آسمان ابری است
حتماً در جایی فرشته ای دارد جان می دهد
زیبا نیستم
به شکل مبهمی غمگینم
به هر چه انس می بندم زود می میرد
می خواهم جاندار باشم و عمیق
کسی چه می داند
شاید روزی در گوشه ای از آسمان مصلوبم کرده اند
برای همین است که همیشه درد می کشم
درد می کشم و تابلو می کشم
دلم می خواهد چهارصد سال عمر کنم
در میان چروکهای کاغذ پیر بشوم
و دلم می خواهد پانصد تابلو بکشم
به پایت می افتم
زانو می زنم و ضجه می کنم
بگذار باز هم زنده بمانم
بگذار باز هم طرح بزنم
ترا هم خواهم کشید
فقیر و غنی، همه را می کشم
گیاه و جانور
فرشته و آدم
همه را جاودانه خواهم کرد
مژه به هم نزن
هی تکان نخور
به من نگاه کن
پسرکم جلوی چشمانم مرد
من توی فکرهای توام
لابه لای شعرها و افسانه ها و اسطوره ها
توی چین های دامنت
و توی چروکهای صورتت
لای پلاسیدگی زیر چشمهایت
آنقدر واقعی ام که نمی توانی انکارم کنی
آنقدر واقعی ام که نمی توانی مرا نبینی
ابر سیاهی آسمانم را گرفت
ولی باز مرا می بینی
دارم جان می دهم
همه بالای سرم جمع شده اند
و فقط یک روزنه باز است
فقط یک نور!
همین یک روزنه برایم کافیست
مرا می بینی که جاری می شوم
ریشه دارم و جاری ام
کنار قلبت هستم
و درون نگاهت
فرشته نیستم
پر از سایه ام
حالا بال درمی آورم و فرشته می شوم
نجاتت خواهم داد
از چه می ترسی؟
- من خودٍ مرگم
از این زندگی رهایت می کنم
نور کم است و باد می آید
به پایت می افتم و التماس می کنم
باز هم باید بمانم
باز هم باید بکشم
وحشتزده ام
عمر کوتاه است
و رنگ کم دارم
باید فکری بکنم
روی دیوار طرح می کشم
شوالیه می کشم و شمشیر می کشم
مرگ را هم می کشم
مرگ از من می ترسد
قدرتی ابدی می خواهم
کنار ملکه و سلطان می نشینم
نیروی کشیدنٍ تابلوهای بسیار می خواهم
زمان می خواهم
رنگ می خواهم
عمر ملکه پایدار باد!
عمر تابلوی من جاودان باد!
ماندگارتر از سلطنت و زمان
جاودانه تر از سلطان و زمان
طرح می زنم
همچون درختی در بیابان تنهایم
درخت می شوم
بیابان می شوم
رنگ می شوم
تابلو می شوم
جاودان می شوم
پیر شده ام
فرتوت و چروکیده
تابلوهایم جوان اند و شاداب
کودک که بودم نقاشی می کشیدم
به پاهایت می افتم
بگذار دوباره کودک شوم و نقاشی بکشم
چشمانم کم سو شده اند
یک عالمه قرض دارم
عکس پدر پیرم را می کشم
عکس خودم را می کشم
از پیریٍ پدرم هم پیرترم
نوری کور سو می زند
دارم جان می کنم
پسرم جلوی چشمانم مرد
چشمانم بسته است و باد می آید
فقط یک روزنه باز مانده
آسمان ابری است
روحم پر کشیده و رفته
تنم به جا مانده
هنوز تابلو می کشد
باز نوری کم
فقط یک روزنه
همه چیز تاریک
چهارصد ساله شده ام
بایست پانصد تابلو بکشم
lundi, août 16, 1999
بانوی خرداد
هنوز فیلم بانوی اردیبهشت را ندیده بودم ولی نامش بی اختیار مرا به یاد نمایشنامه بانوی سپیده دم اثر آلخاندرو کازرنا می انداخت و از خود می پرسیدم این بانوی اردیبهشت کیست؟ این بانوی بهاری؟ بانوی ماه مه؟ اول ماه مه؟
در آستانه ی پاییز این فیلم را با حضور دلنشین مینو فرشچی در نقش فروغ کیا دیدم. در بانوی اردیبهشت بهار را ندیدم. تهران پر بود از برگهای سوخته و برگهای به تاراج رفته، پر از برگریزان و حضور دائمی خزانی مستقر و طولانی. سرتاسر شب را با کلافگی گذراندم و اگر حالا اینها را می نویسم از سر شادی و شعف نیست بلکه برای توضیح دادن حسی است که با دیدن فیلم بانوی اردیبهشت به من روی آورد. برای نشان دادن حالتم ناچارم خیلی سریع فیلم را تحلیل کنم.
این فیلم از لحاظ ساختمانی از چند بخش ترکیب شده است.

۱- فروغ در غروب: این بخش روایت آزادی از زندگی نامه فروغ فرخ زاد است. انتخاب نام فروغ، زنی تنها، زنی فیلمساز، مستندساز، با عشق بی پایانی به شعرش و هم چنین به پسرش، زنی با وابستگی عاطفی بسیار به مردی که رئیس اوست و ماجرایشان بی شباهت به ماجرای فروغ فرخ زاد و ا. گ. نیست همگی عناصری هستند که یادآور زندگی نامه ی فروغ فرخ زاد، زن محبوب شعر معاصر ایران است و ماجرایش می تواند هم پرفروش باشد و هم مردم پسند.
۲- فروغ نامه ها: بخش شاعرانه و انشاء نویسی و شعرخوانی و نامه نگاری و تلفن بازی های آبکی فیلم را در برمی گیرد. این بخش از ملال آورترین و سطحی ترین و غیرواقعی ترین بخش های فیلم است. آدمهایی که هر روز همدیگر را می بینند ولی برای هم نامه می نویسند و به هم تلفن می زنند تا نامه هایشان را پای تلفن برای هم بخوانند. این بخش را می توان بخش برخورد نزدیک از نوع سوم نام نهاد. ساختمان این بخش بدون توجه به نوع زندگی افراد و شرایط سنی آنها تنظیم شده است. گویی برای جلب تماشاگرانٍ جوان ناچاریم رمانتیزیم رقیق دبیرستانی پسند را به فیلم و شخصیت های فیلم، شخصیت هایی بالاتر از چهل سال و با زندگی ایی پر مشغله تزریق کنیم. بعضی از این قطعات آنقدر بد و آبکی است که آنها را می توان نامه های نارسیسی رخشان به خودش دانست. نامه ها، تلفن ها، دسته گل، ورود ناگهانی دکتر رهبر در برابر خانه ی فروغ در شب تولد فروغ، همه از تخیلات زنانه ای نشات می گیرد که با واقعیت دنیای مردانه ای که در ایران کنونی می شناسیم تناقضی کامل دارد. و امان از آن صدای ملال آور با ته لهجه کرمانی که انشاء های کلاس سوم دبستان را برای معشوقه می خواند و فروغ هم این کلمات را تکرارکنان با خود به همه جا حمل می کند. حالا مثلاً نمی شد مکالمات دونفره این دو را پخش کرد؟ گمان می کنید از کیفیت نازل و بازاری شعر فیلم چیزی کم می شد؟

۳- فروغ فرخ زاد: این بخش به بخش فمینیسم اسلامی که زیر نظر مشاوران حقوقی و اسلامی و به خصوص همکاران مجله زنان تهیه شده است می پردارد و نظرگاه دولت و جمهوری اسلامی را در مورد مسئله ی زنان نشان می دهد. برای این بخش از نظرات صاحب نظرانی مانند شهلا لاهیجی و مهرانگیز کار و فائزه هاشمی استفاده است. بخش هایی که فروغ می دود و ورزش می کند (زن و ورزش؟)، اوقاتی که تنهایی به رستوران می رود، زمانی که تنهایی در جستجوی راه حلی برای پاسخ دادن به نیازهایش به عنوان یک زن تنهاست، همه ی این بخش ها بسیار حساب شده و مطابق با سیاست ویترین فرهنگی دولت نوشته شده است.
۴

۵- و بالاخره فروغ، زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد: این بخش مشکلات زندگی فروغ را در برمی گیرد. فروغ، زنی تنها، زنی چهل و دو ساله، زنی در آستانه ی نیمه ی دوم زندگی خویش، فروغ سعی می کند که به زندگی و خواسته های زنانه ی خود بیندیشد و آنها را به شکلی معقولانه حل کند. نهایت تعمق فروغ، پاسخ گفتن به سلام آقای دکتر رهبر است. آقای دکتر رهبر؟ - مردی که از او هیچ نمی دانیم. مردی که رئیس است، دکتر است، رهبر است، مردی که می تواند معرفی نامه برای زندان تهیه کند، مردی که می تواند پسر فروغ، مانی را، با تلفنی از زندان کمیته ی منکرات آزاد کند، مردی که وقت و بی وقت به فروغ تلفن می زند، مردی که به خود اجازه می دهد تا بی خبر ناگهان به در خانه ی فروغ بیاید راستی این مرد، این رهبرٍ جدید کیست؟

فروغ کیا کیست؟ دکتر رهبر کیست؟ آیا فروغ کیا مام وطن نیست؟ آیا مام وطن عمیقاً به عشق رهبر نیازمند است؟ راستی پس از آن که مام وطن (بانوی اردیبهشت) سلام گرم رهبر (آقای خرداد ماه) را با سلامی گرم تر پاسخ گفت، چه خواهد شد؟ آیا او هم مثل نوبر کردانی، صیغه ی رهبر بزرگ خواهد شد؟ فروغ، نامی لبریز از نور و روشنایی، زنی تنها که پس از جدایی از همسرش با دکتر رهبر (و نه دکتر روهرو) آشنا شده است و از این آشنایی سخت خشنود است، فروغ به عشق نیازمند است و این نیاز را با تلفن ها و نامه های دکتر رهبر (و نه حاج آقا رهبر) پر می کند. فروغ، نماد نور و روشنایی و امید و متجلی شده در پیکر انسانی که زن است؛ کسی که در ابتدای فیلم در دفترش جمله ای از رومان رولان را حک می کند: انسان بودن هدیه نیست، حقی است واگذار نشدنی! فروغ که تلاش می کند همه را به هم برساند و برای همه اطرافیانٍ خویش مفید باشد و به دلٍ همه راه برود. فروغ، در آستانه ی نیمه ی دوم زندگیش سرانجام اعتراف می کند که به ارزش های جنگ و انقلاب احترام می گذارد و فروغ موفق می شود برای آزادی پسرش، او را با کارگزاران حکومت آشتی بدهد، فروغ در پایان، پس از تعمقی طولانی به آقای رهبر (رهبر بزرگ؟) دوباره به گرمی با سلامی پاسخ دهد.

اگر فروغ کیا در پایان، پس از تعمقی طولانی و غور بسیار بر این رابطه ی دیرینه و غیررسمی به تصمیمی نهایی می رسید و عملی غیر متداول انجام می داد، عملی که نمایانگر این باشد که او زنی است که روی پاهای خود ایستاده است و می تواند بدون اینکه سایه ی مردی بر سرش باشد به زندگی ادامه بدهد، این فیلم می توانست به ایده های فمینیستی نزدیک باشد. ولی فروغ کیا چه می کند؟ او پس از تعمقی طولانی و بی جواب گذاشتن تلفن ها و پیامهای دکتر رهبر، ناگهان گوشی را برمی دارد و شماره ی دکتر رهبر را می گیرد و به گرمی به او سلام می گوید، چرا که فروغ کیا نیاز به این دارد که همیشه سایه ی رهبری بر سرش باشد. نتیجه این است که ما باز برمی گردیم به نقطه ی اول.ا البته شاید این سلام گرم و این شماره گرفتن از جانبٍ فروغ را بشود آغازی برای افشای این رابطه و علنی کردن رابطه پنهانی بین این دو تلقی کرد.
سلامٍ گرم فروغ به رهبر و دست آشتی مانی به سوی پاسدار کمیته بیانگر راه حل نهایی است که از سوی بانوی فیلمساز به ما داده می شود. پیامٍ فیلم ممکن است برای ما قانع کننده نباشد و بسیار سطحی به نظر برسد ولی همین پیام و چهره ی به ظاهر مردمی، همین نگاه بانوی فیلمساز کافیست تا فیلمی را که از همه ی عناصر مردم پسند و انتقادهای سازشکارانه ترکیب کرده است به فیلمٍ پر فروش و مردم فریبی تبدیل کند. فراموش نکنیم که سینمای انتقادی با سینمای متفکر و انقلابی تفاوت فاحشی دارد، همان طور که گنجشک زرد با قناری خوش آوا تفاوت دارد. تفاوتشان در کندوکاو و ریشه یابی مسئله است و نه از سر باز کردن و آشتی و سلام و علیک کردن قال قضیه را کندن.
فیلم بانوی اردیبهشت بیشتر به فیلم تبلیغاتی، حزبی، انتخاباتی نزدیک است تا به هنر هفتم. باید گفت که علیرغم فروش بسیار و تبلیغاتی که در حول و حوش این فیلم انجام گرفت و علیرغم هیاهوی بسیاری که بر سر این فیلم به راه انداخته اند، بانوی اردیبهشت از لحاظ هنری فاقد نوآوری است. باید افزود که این فیلم درهای جدیدی را به روی افق های ذهنی بیننده باز نمی کند و این را هم نباید فراموش کرد که این فیلم و به خصوص فیلم آژانس شیشه ای اسناد معتبری از سینمای آغاز دوره ی ریاست جمهوری خاتمی به حساب می آیند. اسنادی که نمایانگر کمتر شدن فشار سانسور در نحوه ی ارایه ی فیلم و در نهان، پیشنهاد سازش و تحمل را با خود به همراه دارد.
این مقاله در مجله آوای زن شماره ۳۷ چاپ سوئد تابستان ۱۳۷۸/۱۹۹۹ به چاپ رسیده است.
***
پ. ن:
کارنامه رخشان بنی اعتماد

از "بانوی اردیبهشت" (۱۳۷۶) در آستانه ی انتخابات ریاست جمهوری خاتمی تا مستند "روزگار ما" (۱۳۸۰) در مورد جانفشانی خودش و دختر پانزده ساله اش برای دوره دوم ریاست جمهوری خاتمی تا مستند "ما نیمی از جمعیت ایران هستیم" (بخش اول و دوم و سوم و چهارم و پنجم) برای مذاکره از بالا با کاندیداهای احتمالی (منهای محمود احمدی نژاد) در مورد مطالبات زنان، به مرور سالیان چهره ی خفته و پنهان یک فیلمساز دولتی برای تبلیغات انتخاباتی و در خدمت اهداف دولت برای حفظ نظام را به وضوح آشکار کرده است.
آنچه در "بانوی اردیبهشت" و در "زیر پوست شهر" بستر سیاسی داستان را تشکیل می داد در فیلم های مستند "روزگار ما" و سرانجام در فیلم "ما نیمی از جمعیت ایران هستیم" که به رایگان! بر روی سایت ها قرار گرفت تا پخش گسترده ای داشته باشد! نگاه و نگرش و جایگاه فیلمساز را به تماشاگر نشان می دهد.
لازم به یادآوری است که در دو دهه اخیر، سینمای جمهوری اسلامی همچون مشاطه گری برای پوشش جنایات رژیم عمل کرده است. وقتی لیست طویل جوایز محسن مخملباف را در جشنواره های عجیب و غریب جهان می بینید تعجب نمی کنید؟ آیا حقیقتاً "گبه" یکی از ده فیلم برتر جهان بود؟ آیا خانواده مخملباف همگی فیلمسازانی با استعدادی نبوغ آسا هستند که این همه امکانات جهانی گرفته اند یا ....؟
تعجب آور نیست که عباس کیارستمی نه به خاطر فیلم زیبای"خانه دوست کجاست" بلکه به خاطر "طعم گیلاس" و تصادفاً در ابتدای ریاست جمهوری خاتمی جایزه نخل طلای فستیوال کان را می گیرد؟
و پس از آن سینمای ایران همچون مشاطه گر و یا پیشقراولی برای پیشبرد امورات سیاسی گام برمی دارد و در واقع سفیر سیاسی ایران می شود. در انتخابات اخیر، دو تن از بزرگ ترین فیلمسازان ایران، داریوش مهرجویی یکی از مهم ترین کارگردان دو دوره شاهنشاهی و جمهوری اسلامی ایران بود، تهیه فیلم تبلیغاتی ستاد انتخاباتی میرحسین موسوی را به عهده داشت.
مجید مجیدی نیز که در روز سه شنبه ۲۳ خردادماه ۱۳۸۵ به همراه چهارده کارگردان دیگر با علی خامنهای[۵]او درباره این جلسه گفتهاست: در این جلسه سخنان کلیدی زده شد و حرفهای علی خامنهای به سینما هویت جدیدی داد و رهبری گفتند کلید توسعه کشور در دست سینماگران است. مجید مجیدی نیز دیدار کرد. او مسئول معرفی کارگردان در این جلسه به علی خامنهای بود. فیلم تبلیغاتی دیگری برای میرحسین موسوی جهت انتخابات ریاست جمهوری 1388 تهیه کرد. فیلم مستند "ما نیمی از جمعیت ایران هستیم" (بخش اول و دوم و سوم و چهارم و پنجم) از رخشان بنی اعتماد که از جلسات مذاکره با کاندیداهای احتمالی و یا حتمی (منهای احمدی نژاد) برای همگرایی با مطالبات زنان صورت گرفته بود ماموریت عظیمی برای مشاطه گری نظام و دادن تصویری اطوکشیده از نظام به عهده داشتند.رخشان بنی اعتماد پس از کودتای انتخاباتی و به آب افتادن پته اصلاح طلبانی که دل خود را صابون زده بودند تا در ازای مشاطه گری برای رژیم از نعمات آن بهره مند شوند همچون سخنگوی مستندسازان کشور گل و بلبلی که در آن هرگز سانسور و خفقان وجود نداشته است به صدا در می اید و بیاینه خود و همفکرانش را می خواند. بیانیهی جمعی از مستندسازان سینمای ایران تاکنون توسط صد و دوازده تن از مستندسازان ایران امضا شده است را از زبان رخشان بنی اعتماد بشنوید.
به این ترتیب آیا به سادگی نمی شود گفت: رخشان بنیاعتماد فیلم انتخاباتی می سازد؟
dimanche, août 15, 1999
ورمر
شعر نیستم
نغمه نیستم
فقط خطم و نقشم
یک تابلوام
آنقدر واقعی ام
که به پایم خواهی افتاد
آنقدر واقعی ام
که سرٍ سفره کنارت خواهم نشست
فرشته و مادر هر دو تویی
بانو و کنیز هر دو تویی
کودک و مادر هر دو تویی
هم پیامبری و هم مرید
هم گرسنه ای و هم نان روزانه ای
همه و همه
بی هم و با هم
خانه و مردم
کوچه و خیابان
همه تویی
تا ابد جاری هستی
مانند آب و شیر و شراب
کوزه آنقدر عمیق است که هرگز از تو پر نخواهد شد
خمره آنقدر گود است که از تو سیر نخواهد شد
تو مرا جاری می کنی
رها و سیال می شوم
هم نانم و هم نانوا
نانٍ امشب را برایت خواهم پخت
آنقدر از تو پرم
که برای ابد از تو حامله ام
فرزندان ترا به دنیا خواهم آورد
و چشم به راهٍ آینده خواهم ماند
چشم به راهٍ توام
دارم طلوعٍ ترا در آینده
در میان تابلوهایم رسم می کنم