samedi, avril 12, 2003
سرخ و سیاه از پوتو نوری علاء
صبح که چشم از خواب گشودم او را کنارم نیافتم. حتماً مثل همیشه که مست و دیر وقت به خانه میآمد در همان اتاق کتابخانه خوابیده بود، یا مثل بسیاری از شبها اصلاً به خانه نیآمده بود. کنجکاو بودن یا نبودنش به طبقۀ پایین خانه رفتم. به اتاق کتابخانه سر کشیدم. پنجره بسته، و پرده کشیده بود. اتاقِ تاریک و خفه بوی نا و ته ماندۀ سیگار میداد. جاجیمِ روی تشک تختی را که بالای اتاق، کنار پنجره گذاشته بودم، کنار زده بود و همان جا، دَمَرو خوابیده بود. ملافۀ تشک چرکمُرد و چروکیده، زیر دل و کمرش که از میان زیرپوش و زیر شلوار دیده میشد، مچاله شده بود. آرام به سمت پنجره رفتم. پرده را کنار زدم و پنجره را گشودم. آفتاب در حیاط پخش شده بود. پایین پایش مقابل تخت ایستادم و به جسم بی دفاعش نگاه کردم. پاهایش را در دلش جمع کرده بود. نیمرُخش به زردی میزد. انگار ابروهایش را بالا کشیده بود تا دهانش نیمه باز بماند. دَمهایش کوتاه و بازدَمهایش با خس خس خفه ای همراه بود. موهای تُنُک و سیاه و سفید سرش روی پیشانی ی بلندش پخش شده بود. گویی سنگینی ی نگاهم را بر خود حس کرد. غَلت زد و طاقباز خوابید. کتابهای تاریخ و فلسفه درست بالای سرش بود. از جایی دور، صدای گریۀ بی تاب کودکی میآمد. بغضم را فروخوردم و دست راستم را با اسلحۀ کوچکی که در خود میفشرد بالا بردم و سینه اش را هدف گرفتم. مارمولکی از کنج قفسۀ کتابها بالا خزید. لحظه ای بی حرکت ماندم و سپس با گُردۀ زانویم ضربۀ ای به پایۀ چوبی تخت زدم. مضطرب چشم گشود. با دیدن من لبخندی به آسایش زد و دوباره پلکهایش را به آرامی برهم گذاشت. اما بلافاصله چشم گشود. غافلگیر شده، با وحشت به من و سپس به اسلحه ای که مقابلش گرفته بودم نگاه کرد. لال شده بود. تخت را دور زدم و در کنارش ایستادم. با تردید نیم خیز شد. مهلتش ندادم. دست چپم را روی سینه اش گذاشتم و با تمام قدرت دست و بازو به عقب هُلش دادم. یکبر روی تشک افتاد. زیر بغلش خیس عرق و جلو زیر شلوارش از چند قطرۀ ادرار لَک شده بود. قصد داشتم پس از آن که فحشی نثارش کردم شلیک کنم. اما هیچ کلمه ای که تمام نفرتم را بیان کند به ذهنم نرسید. شاید چون ناگهانی دستش را به سمتم دراز کرده بود، بی اختیار ماشه را چکاندم. دو بار. گلوله ها از سرش گذشت. خون فوران زد. شَتَک خون بر کتابها نشست. مارمولک پشت کتابها گم شد. از کوچه صدای همهمه میآمد. میلرزیدم، اما پشیمان نبودم. آماده بودم اقرار کنم که من او را کشتم. رویِ شیرازۀ قطور کتاب تاریخ ایران، خطی باریک از خون جاری بود. صدای ضجه ای از دور دست بگوش میرسید. بوی خون حالم را برهم میزد. طاقباز افتاده بود. مضطرب چشم گشود. با دیدن من لبخندی از سر آسایش زد و به آرامی پلکهایش را بست. دوباره چشم گشود و به اسلحه ای که با انگشت نشانه و شست ساخته و او را هدف گرفته بودم سَرسَری نگاه کرد و به تمسخر خندید. دستش را به سویم دراز کرد. تخت را دور زدم و آرام کنارش ایستادم. دستم را گرفت و به سمت خود کشید. به روی تخت افتادم. ملافه، چرکمرد و خونی بود. محکم مرا در آغوش گرفت. دستش را به زیر دامنم بُرد و بر رانهایم دست کشید. سکوت مرگبارم همه از جوانی بود. با عضلات منقبض در تنگنای آغوشش به خفگی افتادم. بی اعتنا به حالم، ناگهانی پیراهنم را از هم درید و لب و صورت گرم و خونی اش را به سینه هایم فشرد. لرزشی زیر پوستم دوید. با خنده گفت: "اگر روز اولی که بهت دست زدم همینطوری عضلاتت را منقبض نکرده بودی و شُل و راحت توی بغلم میافتادی هرگز نمیگرفتمت." مثل همیشه بی آن که بدانم چرا، نفرتم را پَسِ پشتِ لبخندم پنهان کردم. شاید جوانی ام از تلخی و بی مهریش میترسید. از کوچه صدای همهمه میآمد. قطره خونی را که روی بازوی چپش دَلَمه شده بود با تیزی ناخن کَندَم. با خشم صورتش را از میان سینه هایم برداشت و با فریاد گفت: "مگر دیوانه ای! زخمه." بازویش را بوسیدم و به سختی آب دهانم را فرو دادم. از کوچه صدای همهمه میآمد. از جمعیتی که هر لحظه نزدیکتر میشد میترسیدم. خودش را بر بدن منقبض شده ام میکشید و میکوشید مرا به زیر بِکشد. آیا همسایه ها صدای شلیک گلوله ها را شنیده بودند؟ کدام نگاه شهادت میداد؟ مهم نبود، اقرار میکردم. به گمانم فریاد زدم: "من تو رو کشتم." که به صورتم سیلی زد. میخواستم فرار کنم اما او با قدرتی حیوانی مرا به زیر گرفته بود. صدای همهمۀ جمعیت هر لحظه بلندتربه گوش میآمد. کم کم عضلاتم شُل میشد. به در میکوفتند وقتی که تنم به رضایت با او یکی شد. پنجره ها شکست وقتی که اوج گرفتم و نالیدم. در سکوت سنگینی که ناگهانی آمده بود، تنها صدای تپشهای ناموزون قلب من بود که از شیرازۀ قطور کتابها عبور کرد و در هزارۀ یکمین، در ساقۀ ریواس، با قلب مشیانه یکی شد. بر صورت و گردنم دست کشید. پنجه هایش را به دور گردنم حلقه کرد و برای مدتی کوتاه سخت فشرد. به سرفه افتادم. رهایم کرد. بغضی که راه تنفس را بر من می بست فرو خوردم. بی اعتنا به حضور من نیم خیز شد و از روی میز کوچک کنار تخت سیگاری برداشت و آتش زد و دوباره طاقباز به روی تشک افتاد. سرگردان کنارش نشسته بودم. برهنگی ام را در شیشۀ پنجره تماشا کردم. در انتظار شنیدن کلامی خوشآیند میسوختم. در حیاط، لباس سیاهم روی طناب رخت، تاب میخورد و لکۀ خونی که بر آن نشسته بود هر لحظه بزرگ و بزرگتر میشد. خورشید از پنجره به درون اتاق می تابید و موهای بورم را شفاف میکرد. در روز عزاداری پوشیده در لباس سیاه، موهایم را با روبانی از مخمل سیاه پشت سرم جمع خواهم کرد. موهایم را پشت سرم جمع کردم. بی آن که نگاهم کند، در پنجره زیبا شدم. دستی را که سیگار لای انگشتانش بود، روی پیشانی اش گذاشته بود و آرام به خواب رفته بود. مارمولک از پشت کتابها بیرون آمده بود و با چشمان بدون پلکش به من خیره شده بود. باید خودم را میشستم. سیگار دود میکرد. موهایم پخش شانه هایم شد. سیگار را از میان انگشتانش که هر لحظه سردتر میشد، بیرون کشیدم و در زیر سیگاری خاموش کردم. سرخ و سیاه استاندال، گشوده روی میز بود. چرا آن را برای هزارمین بار میخواند؟ جواب در کتاب نبود.
پرتو نوری علا
برگرفته از مجموعه داستان "مثل من"
www.sinbadpublications.com
ketabinfo@yahoo.com






















