چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: جدایی از پرتو نوری علاء

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

dimanche, avril 13, 2003

جُ د ا ی ی
از
پرتو نوری علاء

شمسی و کاظم از هم جدا شدند. شمسی و کاظم از هم جدا، جدا شدند. جُ د ا شدند. پدر و مادرم از هم جدا شدند. همان روز کسوفی، که من و برادرم را به خانۀ پدر بزرگم میبردند، شمسی و کاظم از هم جدا شدند. همان موقع که مادر بزرگم چنگ در موهای نقره ایش میزد و زیرِ گوش کَرِ پدر بزرگم فریاد میکرد "شمسی و کاظم از هم جدا شدند"، پدر و مادرم از هم جدا شدند. من هم دوان دوان رفتم سر کالسکۀ کودکی ی خودم که حالا برادرم تویش خوابیده بود، و فریاد کشیدم: "شمسی و کاظم از هم جدا شدند." برادرم که از خواب پرید و صدای گریشه اش به هوا رسید، مادرم که گوشۀ اتاق نشسته بود و گریه میکرد، از جایش بلند و اشکهایش را از صورتش جدا کرد، روی کالسکۀ من خم شد و برادرم را از کالسکه ام جدا کرد و در بغل گرفت، و موهای فرفری سر مرا که هق و هق کنان به دامنش چنگ زده بودم جدا جدا نوازش کرد. جُدایی. جو دا ی ی. با پنجه هام موهای فرفری برادرم را از هم جدا میکنم تا از هم جدا جُ د ا شوند. یک دسته از مویش را میکشم به سمت غدۀ بزرگی که در طرف راست گردنش دارد، تا غده را از گردنش جدا کنم. مادرم دستم را از موهای برادرم جدا جدا میکند و با ناله میگوید: " گردن بچه ام کج شده." باز مادرم میگوید: "نگاهش غم دل منه." مادر بزرگم دستش را از نردۀ پله ها جدا میکند و در هوا تکان میدهد و میگوید: " زادون کنند، رودون کِشند." مادرم میگوید: " وای مادر بس کن! این بچه چه گناهی کرده که تقاص کاظم را پس بده؟" مادرم همانطور که برادرم را در بغل گرفته روی زمین مینشیند. او را که در خواب پستانکش را مک میزند روی پتویی که کنارش پهن کرده میخواباند. من هم کنار مادرم روی زمین مینشینم تا از هم جدا جدا نباشیم. مادرم سرم را بر دامنش میگیرد و با لبخندی پر از گریه میگوید: " شمسی فدایت شود." و با انگشتهاش موهای فرفری سرم را از هم جدا جدا و نوازش میکند. همیشه نوازش موها خواب آلودم میکند. پشت پلکهای سنگینم روز، خاکستری میشود. ما و همۀ چیزهای دور و بَرمان سیاه و سفید میشویم. فقط دانه ها و رشته های گردنبند شمسی رنگی است. مادرم با صدای بلند میخندد و من و برادرم را به خودش میچسباند. یک دستش را به گردن برادرم که دیگر غده ندارد میچسباند. و انگشتان دست دیگرش را میان رشته های گردنبندش میگرداند تا رشته ها را به هم بچسباند. اما رشته ها پاره و دانه ها جدا جدا، پخش زمین میشوند. ما و همۀ چیزهای دور و بَرمان رنگی میشویم، اما هنوز موهای مادر بزرگم نقره ای و گوش پدر بزرگم کَراست.

برگرفته از مجموعه داستان " مثل من"، انتشارات سندباد، لس آنجلس، 1382
http://www.sinbadpublications.com/
ketabinfo@yahoo.com



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?