mercredi, avril 07, 2004
"حراج"، شعری از شهلا بهاردوست
بناگاه همه آشفته، آواره شدید، محّک زدید
اوّل، خانه را، طلا را
دوّم، وفا را، عشق را
سوّم، لحظه را، بودنش را
عطش سیاه انتقام بر او نشست
نیمه شب کنار رودخانه آب را سنگباران کرد
فریاد می زد:
حرّاج است، حرّاج
نرخش ارزان است
زمزمه شیرین است
بوسه بر شیارهایم ارتعاشی آتشین است
شتاب کنید، شتاب
این رحم هنوز بارور می شود
نگاهتان در چشمانم غرق می شود
در کنارمن بی اختیار، آه خواهید کشید
آه ه ه ه
حرّاج است، حرّاج
نرخش فقط مشتی سنگ است
دشمنی؟ باش
عاشقی؟ باش
عالِمی؟ باش
دیوانه ای؟ باش
هر چه هستی، باش
ساده می گوید: خودت باش
امشب این تن ارزان است!
مارس 2006
از مجموعه قصلی تازه






















