چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: novembre 2005

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

mercredi, novembre 30, 2005

لطفاً فقط روزی یک عدد را بخوانید

mardi, novembre 29, 2005

lundi, novembre 28, 2005

دادا جنبشی فرهنگی و هنری و ادبی و بین المللی است که بر روی تمام تاریخ هنر قرن بیستم اثر میگذارد و آن را از خود متأثر می کند. دادا در سال 1916در زوریخ و هم زمان در نیویورک شکل می گیرد. به وجود آمدن جنبش دادا، حرکتی است اعتراضی به جنگ جهانی و اختراع بمب اتمی و عکس العملی به انقلاب اکتبر 1917 در اتحاد جماهیر شوروری. دادا بسیار خلاق است و شاهدی است زنده از تحولات عصر خود از جمله به وجود آمدن مطبوعات مصور و اختراع رادیو و به دنبالش تلویزیون و سینما و دادا با تخیلی بی مرز و نیروی آفرینندگی بسیار از همه ی این امکانات بهره می گیرد. دادا برای بیان خود همه ی معیارهای کلاسیک هنری را در هم می شکند. دادا همه چیز را بی معنا میکند. دادا به هر چیزی معنایی نوین می بخشد. دادا پیشروترین جنبش ادبی و هنری قرن بیستم است و سبکهای بعدی همه از دادا متأثر شده اند. برخلاف تصور عامه، دادا بسیار متعهد است و با خود انتقادی تند و بی وقفه نسبت به شرایط اجتماعی و سوانح تکان دهنده ی دوران خود دارد. برخلاف آثار کلاسیک، نوگرایی دادا در اصالت اندیشه و ابتکار هنرمند متمرکز شده است و به کار و تکنیک هنری تأکیدی کمتری دارد. دادا در وهله ی اول به فرم یا ریخت ظاهری اثر می پردازد چیزی که انتقادی خشن از جامعه ای بدون اخلاق را با خود به همراه دارد. از ویژگی های دادا Ready-made و شعر آهنگین و performance است. دادا آغاز هنر تفسیری است و خلق آثاری ماندنی و متفاوت توسط هنرمندانی شوخ طبع با قریحه ای نبوغ آسا، کسانی چون مارسل دوشام و فراسیس پیکابیا. در نمایشگاه دادا در مرکز فرهنگی ژرژ پمپیدو بالغ بر هزار اثر نقاشی و طراحی و گرافیگ و مجسمه و چینه گذاری و کلاژ و فیلم و کتاب و دست نویس و مجلات و روزنامه های آن دوران در پنجاه سالن به نمایش گذاشته شده است. آخرین نمایشگاه دادا چهل سال پیش بود و حالا نمایشگاه غنی دادا، تا نهم زانویه ۲۰۰۶ در مرکز فرهنگی ژرژ پمپیدو برقرار است و پس از آن این نمایشگاه به واشنگتن خواهد رفت و سپس به نیویورک
Johannas Baader یوهانس بادر میگوید:"یک دادائیست کسی است که بدون هیچ مرزی زندگی را در همه ی اشکالش دوست میدارد؛ یک دادائیست آن کسی است که قدر زندگی را می داند و می گوید: زندگی فقط اینجا نیست، زندگی آنجاست، آنجا، آنجا"
دادا به آلمانی یعنی آنجا، آنجا Da, da

jeudi, novembre 24, 2005

Viol
d'apès
Titus Andronicus de William Shakespeare


de BOTHO STRAUSS mise en scène : LUC BONDY traduction : Michel Vinaver et Barbara Grinberg adaptée pour cette mise en scène par : Luc Bondy et Daniel Loayza décors : Lucio Fantilumière : Dominique Bruguière costumes : Rudy Sabounghison : André Serré maquillages et perruques : Cécile Kretschmar effets spéciaux maquillages : Dominique Colladant
avec Renaud Bécard, Christine Boisson, Xavier Clion, Laurence Cordier, Marie-Laure Crochant, Gérard Desarthe, Marcial Di Fonzo Bo, Marina Foïs, Louis Garrel, Roch Leibovici, Dörte Lyssewski, Joseph Menant, William Nadylam, Jérôme Nicolin


production : Odéon-Théâtre de l'Europe, Wiener Festwochen, Ruhrfestspiele Recklinghausen 2006Texte de la pièce à paraître chez l’Arche éditeur, sept. 2005.


mercredi, novembre 23, 2005



منتشر شد: سنگسار
مجموعه شعر
شیما کلباسی
انتشارات سندباد
لس آنجلس، آمریکا
بهار1384/2005
___________
پشت پنجره ام
سایه سنگسارشدگان
می لغزد
___________
شیما کلباسی گزیده ای از اشعار زنان معاصر ایرانی را گرد آوری کرده است. این مجموعه شعر با کمک چند تن دیگر به زبان انگلیسی ترجمه شده است و به زودی در آمریکا منتشر خواهد شد.

mardi, novembre 22, 2005

lundi, novembre 21, 2005


عکس روبرو یادگاری است از تجربیات دوربین خودم به تاریخ 25 نوامبر 2001 در منزل آقای افراسیابی در رتردام هلند. آخر شب بود و منوچهر آتشی خسته بود و کلافه بود و فردایش جلسه ی شعرخوانی داشت و همانطور که روی کاناپه لمیده بود با دیگران حرف می زد و نگاهش...؟ راستی آنشب نگاهش به سوی چه بود؟ آخر شب که از آنجا به هتلم برگشتم دیگر منوچهر آتشی همانجا روی کاناپه خوابیده بود. صاحبخانه ی مهربان پتویی بر روی او انداخت تا سرما نخورد. بی خداحافظی رفته بود به آن سو. متأسفانه نمی توانستم در جلسه ی شعرخوانی اش حضور داشته باشم چون فردا ظهر بایست برمیگشتم به پاریس. این اولین و آخرین باری بود که منوچهر آتشی را در عمرم دیدم. درست چهار سال پیش در روزی مانند امروز


dimanche, novembre 20, 2005


اتصالی برق و شعله ور شدن سقف آکوستیک کتابخانه دانشکده حقوق دانشگاه تهران به عنوان دلایل آتش سوزی این دانشکده معرفی شدند. کارشناسان، سیستم برقی و تاسیساتی این کتابخانه را فرسوده و غیرکارشناسانه دانستند



بخشی از کتاب کنسرت
از
اسماعیل کاداره
برنده جایزه بوکر پرایز 2005
_________
راستی آیا روح وجود دارد؟
می شود روح را دید؟
جن و پری چطور؟
ماوراءالطبیعه چی؟
این عکس ها راست است؟
یعنی می شود از روح عکس گرفت؟

لینک عکس از طریق سایت ایرانیان بلژیک

samedi, novembre 19, 2005

آیا می توان همچنان آسوده خورد و خوابید و زیست و بی اعتنا به زندگی ادامه داد؟
وقتی که دیگران گرسنه و بی سر پناه باقی مانده اند، آیا ما مقصر نیستیم؟

لینک از طریق سایت ایرانیان بلژیک


vendredi, novembre 18, 2005

jeudi, novembre 17, 2005

mercredi, novembre 16, 2005

lundi, novembre 14, 2005










از

لیلا فرجامی


vendredi, novembre 11, 2005

Ici, c'est Saint-Denis

اینجا سن دنی است
چند روزیست که می خواهم چند کلمه درباره ی ناآرامی هایی که در شهرکهای حومه ی پاریس به وجود آمده است چند خطی بنویسم و نمی شود. کلمات مانند بغضی توی گلویم گیر می کند و نه می شکند و نه فرو می ریزد. پیش از هر چیز بایست چند نکته را شرح بدهم یکی اینکه منهم مانند شما از طریق اخبار رسانه ها از این حوادث باخبر شدم و دیگری این که قلب حادثه در پاریس نیست بلکه شهرک های شمال پاریس است که بسیار به محل سکونتم نزدیک است. خانه ام کنار جاده ی کمربندی شمال پاریس است. شهرک کیلیشی در شمال غربی خانه ام واقع شده است و شهرک سن دنی در شمال شرقی خانه و معمولاً برای عبور و مرور خط ۱۳ مترو را سوار می شویم. وقتی در مرکز پاریس باشی و از خط یک مترو، در شانزلیزه پیاده بشوی و خط ۱۳ را بگیری تا به سمت بالا بیایی تفاوت چهره ها و قاره ها را می بینی. خط یک، شسته و رفته و تمیز است و پر از سفید پوستان غالباً فرانسوی و یا توریست های آمریکایی. خط یک، افقی است و پاریس را مانند خط ده قطع می کند و باز مانند خط ده، فرانسوی نشین و سفید دوست است. خط سیزده را که می گیری همه چیز عوض می شود: دیگر مترو از تمیزی برق نمی زند و در و دیوارش با ماژیک خط خطی شده است و مسافران به مرور تیره و تیره تر می شوند مترو به میدان کیلیشی که برسد دیگر با آفریقای سیاه همسفر هستید. آخر خط آبی سن دنی و دانشگاه سن دنی است. در زمانی که به دانشگاه سن دنی می رفتم خانه ام در قلب پاریس بود و هر بار که به دانشگاه می رفتم به شکل غریبی احساس "سفیدبرفی" بودن داشتم. حومه ی سن دنی و دانشگاهش و باز فضای حومه ی ایرانی نشین گالی ینی، فضای بخش هایی از رمان دومم "صبح نهان" را تشکیل می دهد. دوره ی ریاست جمهوری فرانسوا میتران بود. هنوز سوسیالیست ها بر سر کار بودند و می دانید که دانشگاه سن دنی دانشگاهی است که از قلب شورش مه ۱۹۶۸ متولد شده است (همان دانشگاه ونسن سابق). بیشتر استادان دانشگاه سن دنی همان دانشجویان شورشی مه ۱۹۶۸ هستند و تشنه ی نوگرایی و چپگرایی. در نتیجه پروژه های دانشگاهی معمولاً حول مسائل حاد و جاری روز دور می زند و تلاشی است برای فهمیدن هر چه بیشتر جامعه و آشنا شدن با اقشار مختلف جامعه و یافتن بیماری ها و عارضه های اجتماعی برای بهبود بخشیدن به آن. آن سال ها ما به همراه استادانمان تحقیقاتی گروهی که بر روی مسائل حاد آن روزها که یکی خشونت جوانان حومه نشین و دیگری بیماری مرگ بار ایدز بود انجام دادیم که هم برای خودمان بسیار مفید بود و هم حاصل کارمان - که چند فیلم مستند و نوشتن تحقیقاتی مستند بود - دست مایه ای شد برای گروه اساتید تا به کار پژوهشی خود ادامه بدهند و بعدها در این زمینه ها کتابهایی بنویسند که نوشتند. به هر حال، در آن دوران شانس آوردم و به خاطر دو پروژه ای که در دو سمینار مختلف داشتم توانستم با جوانان حومه نشین و زبان و فرهنگ شان آشنا شوم. برای کلاس انسان شناسی، چون استادمان معتقد بود:"جنبش زولو ها (که ریشه ای آفریقایی دارد) تنها جنبش غیرکارگری ولی گسترده در فرانسه است و این جریان تاکنون تأثیرات بسیاری بر هنر معاصر (موسیقی و رقص رپ - زبان و گرافیک) گذاشته است و به همین دلیل قابل بررسی و تأمل بسیار است و فرانسه از مه ۱۹۶۸به بعد جریانی به این خودجوشی و به این فراگیری را به خود ندیده است" همزمان با این پروژه سمینار دیگری داشتیم که به مسائل فرهنگی و بینافرهنگی می پرداخت و همراه با دو استادمان که یکی شان به جنبه ی هنری و تکنیکی رویدادها می پرداخت و آن دیگری به تحلیل فرهنگی و اجتماعی، به تحقیقی عملی در بین جوانان حومه پرداختیم. با آنها حرف زدیم. به میان جمعشان رفتیم از آنها خواستیم تا همان خطوطی که با ماژیک بر در و دیوار متروها و شهر می کشند را برایمان بکشند و برایمان توضیح بدهند که منظورشان چیست و چگونه و چرا این کار را می کنند. از آنها خواستیم برایمان حرف بزنند و زبانشان را به ما یاد بدهند چون این جوانان که غالباً دبیرستانی اند برای خود زبانی دارند که "زبان برعکس" نام دارد و آنها وقتی بین خودشان حرف می زنند . مثلاً به جای این که بگویند: "هارون آمد" می گویند "نوراه دما" و کلمات را برعکس تلفظ می کنند و این زبان هم (مثل زبان زرگری) برای خود ساختاری دارد و علیرغم سادگی ظاهری، حرف زدن به این زبان به هیچ وجه راحت و آسان نیست. در خلال چندماهی که به خاطر آن پروژه ها با آن جوانان رفت و آمد داشتیم از آنها چیزها یاد گرفتیم. یاد گرفتیم که پشت آن ظاهر خشن، کودکانی پنهان شده اند که شیفته ی رقص و نقاشی و موسیقی هستند و همه ی عصیان خود را بر در دیوار رسم می کنند و نیرویش را دارند که با آنهمه شور، جهانی را بیاشوبند و شهری را به آتش بکشند و علیرغم همه شیطنت و شور، بره های مودب و دوست داشتنی ای بودند که وقتی به ما می رسیدند با سخاوت تمام درهای دنیای غریبشان را به روی ما می گشودند. همان جوانانی که برای بازداشت نشدن توسط پلیس، از ترس گریخته اند و به نیروگاه برق پناهنده شده اند... همان دو جوجه سوخاری در میان سیم های برق... و بیخود... و چرا ... و الان بیش از این نمی توانم بعداً در این باره بیشتر خواهم نوشت
***

mercredi, novembre 09, 2005

شعری از نادیا انجمن
صدای گامهای سبز باران است
اينجا ميرسند از راه، اينک
تشنه جانی چند دامن از کوير آورده، گرد آلود
نفسهاشان سراب آغشته، سوزان
کامها خشک و غبار اندود اينجا ميرسند از راه،
اينک دخترانی درد پرور، پيکر آزرده
نشاط از چهره ها شان رخت بسته
قلبها پير و ترک خورده
نه در قاموس لبهاشان تبسم نقش ميبندد
نه حتی قطره اشکی ميزند از خشکرود چشمشان بيرون
خداوندا!
ندانم ميرسد فرياد بی آوای شان تا ابر
تا گردون؟
صدای گامهای سبز باران است!
اسد 1381
مجموع شعر "گل دودی" در سال جاری خورشيدی به چاپ رسيد

mardi, novembre 08, 2005

طبیعی است
که آسیاب های بادی می پوسند
چرا توقف کنم؟

فروغ در باغ خاطره ها

نمایشی از پروانه سلطانی

پروانه سلطانی بر اساس پژوهشی که چند سال پیش در مورد زندگی فروغ فرخ زاد تهیه کرده بودم، نمایشی آماده کرده است که 26 نوامبر در لندن به روی صحنه خواهد رفت
ولی فعلاً شما کلیپ زیبای
کاری از امیر حسین تیکنی را ببینید

samedi, novembre 05, 2005

تصویر دو تا از قدیمی ترین تئاترهای جهان
تصویر بالایی اپیدوروس است در یونان
و دیگری اسپرادوس است در ترکیه

دو تئاتر قدیمی یادگاری است از جهانگردی های دوربین خودم

jeudi, novembre 03, 2005

mercredi, novembre 02, 2005

This page is powered by Blogger. Isn't yours?