mardi, mai 02, 2006
حرمتی اگر مانده
از قامتی ست که تويی
فرصتی اگر مانده
از فريادی ست که منم
باش و بمان ای بلندبانوی غزل!
که حضورت، انقلابی ست، بی دروغ
بی دريغ
بی هراس...
حرمتی اگر مانده، از قامتی ست که تويی
نفسی اگر مانده
از استقامتی ست که ماييم
گيسو را اگر پوشاندن تاب آورديم
از بلندنظری آزادگی بود
شعور و شعر را اما
هيچ سربندی، يارای اختفا ندارد
حضوری بايد،
حضوری، که انديشه را از بند برهاند
که اين بند ، گيسو را شايد،
اما انديشه را، تا ابد دوام نمی آورد...
حرمتی اگر مانده، از قامتی ست که بلندايش
در خفای پرده های اندرونی هم ديدنی ست
و فريادش را
از پشت پرده های سکوت و بکارت هم
می توان شنيد
از حنجره اين فرياد اما،
جز عشق نمی تراود
من آدمی را در بطن خويش رويانده ام
آدمی زاده اما، با من
آدمی وار وصلت نمی کند
آدمی وار سخن نمی گويد
آدمی وار مهر نمی ورزد
اين تن را حتی، آدمی وار نمی بيند
من اين فرياد را تا کی، تا کی
در سينه ای از عشق شستشو دهم؟
من اينگونه آدمی زادن را تا کی، تا کی
آدمی وار صبوری کنم؟
حضوری بايد،
کلمه ای بايد که زبان آدمی ست
زبان عشق است و جان مايه از انديشه می گيرد
تا بگويم که آدمی را،
من گاه کلمه ام، گاه آغوش
گاه انديشه، گاه فرياد
گاه نرمشی فرای تصور
گاه استقامتی ورای تحمل،
من را ببين چنان که هستم،
تمام حرف من اين است.
ارکيده
بوستون - ۸ مارس ۲۰۰۶























