
گلچهره می گفت: صبح توی خانه میوه ها را شستیم. سر خاک آفتاب داغی بود. میوه ها را بین مردم پخش کردیم. امروز زیاد با مادرت درددل کردم. به او گفتم که خوابش را دیده بودی. به مرجان هم گفتم هرچه دلت می خواهد به او بگو! هنوز صدایمان را می شنود. مرده تا چهل روز میشنود
عمو گفت: سنگ را سفارش داده ایم اما هنوز حاضر نیست
گفتم: سنگش حتماً سفید باشد
عمو گفت: باشد
تو گفتی: سنگ سنگ است. سنگ که سفید و سیاه ندارد، وزنش به روی قلبم سنگینی می کند
به تو گفتم: من هم وزن سنگ و هم رنگ سنگ به روی قلبم سنگینی میکند
به عمو گفتم: سنگش حتماً سفید باشد
اگر آنجا بودم طرحش را خودم می دادم. پرنده ای آبی مثل پرنده های ژرژ براک، بال گشوده در میان زمینه ای سفید از موزاییک! و لعنت بر آن کسی که طرح سنگ گور مادرش را بدهد
تو گفتی: من لحاف هم برایم سنگین است چه برسد به سنگ یا موزاییک
گفتم: مادرجان، گور بدون سنگ که نمی شود
گلچهره گفت: آفتاب داغی بود. جگر همه مان آتش گرفته بود. روی خاکش یک سطل آب ریختم تا کمی خنک شود
تو گفتی: توی این گرما آب را روی خاک داغ که بریزی بخار می شود. داریم از بخار و گرما می پزیم. همه مان در جهنم ایم
به گلچهره گفتم: کاش اینجا بودی تا یک سطل آب هم به روی من بریزی تا دلم خنک شود
گلچهره گفت: عمو هم همین را می گفت
از گلچهره پرسیدم: حواست به خواهرانم هست؟
گلچهره گفت: مادرت هم که همین را می پرسید
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 9:33 AM
