samedi, septembre 09, 2006
"مرگ در روایتی دوقلو" از رضا حیرانی
رضا حيراني
پشتِ گوشي از بلند حرف مي زد
كوتاهتر كه ميآمدم خودم نبود
حجمي كه در آينه قد كشيده
لبريز
ـ شبيه عكسي قديمي عبوس بود
آخريها
گير سوالي افتاد كه نپرسيد
(دوستت دارم آيا فقط خوابي دمِ صبح بود؟)
شقيقههام گير كرده بين دو ديوار
جيغ روي پيشانيام راه افتاده و دستهام
آنقدر براي دير شدن بهانه دارد كه رو نشود روزِ بعد
ساعت را كشيدهام پنج صندلي عقب تر
سوارِ هواپيمايي شدم كه با برجها
تفاهمي دارد مجهول
و ما مسافرين محترم بايد
تا چند دقيقهي ديگر به احترام هم سكوت كنيم
تو هم از همينجاي شعر
هر دو بالشت را يكي كن
اين سر
زيرِ همين صندلي دفن ميشود...
از مجموعه تلخ لطفاً!، چاپ اول، نشر شولا، زمستان 1384، 72 صفحه
_____________________
چند شعر دیگر از رضا حیرانی را در کافه کلمه بخوانید
مطالب پیشین در مورد یازده سپتامبر























