mardi, octobre 31, 2006
بدرقه

از پشت پنجره دستهایش را شناختم که فرمان ماشین را گرفته بود و از مقابل می آمد. نگاهش کردم تا وقتی که مقابل ساختمان توقف کرد. مدتی بود که آماده چشم به راهش بودم. از پله ها سرازیر شدم و به سوی برادر گمشده ام رفتم. از ماشین پیاده شد و در را برایم باز کرد و به جای سلام گفت: پس مادر هم رفت؟
لبخند زدم: مثل همه مواقعی که از درون ویرانم ولی ماسک خنده را بر چهره ی دردمندم می زنم و می خندم. به رویش لبخند زدم و گفتم: آره. آخرش همه مان رفتنی هستیم
- من هشت سالم بود که مادرم مرد... هشت... هشت و نیم
فصل مشترک همه مان تو بودی. در زندگی! در مرگ! در مادر بودن! مادر همه مان بودی. پدر می گوید تا به حال شصت بچه را بزرگ کرده اید. این یعنی در واقع : خواهرهایت. بچه های خودت. بچه های عمو. خواهر ها و برادرهای کوچکتر پدرم و بچه های دیگران و شاگردانت و بروبچه های مردم. انگار هر جا فرزندی بوده است تو مادرش بوده ای.
فرهنگ پرسید: تا حالا کجا رفته ای؟
- هیچ کجا
- پس از فرودگاه داری یک راست می روی به بهشت زهرا؟
- مثل همیشه اول می روم دیدن مادرم
بعد گفتم: می دانم کار داری... زحمتت می شود... می خواستیم با تاکسی برویم
- به خاطر کسی که چهل و پنج سال پیش در آن خراب آباد اسم مرا "فرهنگ" گذاشت... به خاطر او آمده ام. حاضرید؟
مرجان و پدر هم آمدند و حرکت کردیم. در آن جمعه ی به داغ دیدن تو می آمدیم. توی بهشت زهرا غلغله بود و در آن قطعه که تو ساکن شده ای غوغا. خاک و جمعیت در زیر آفتاب سوزان! زندگی عجیب است و مرگ عجیب تر! آنها که بایست بیایند بر سر مزارت نیامدند و آنها که نمی شناختیمشان به سر خاکت آمده بودند! آن همه جوان! آن همه مهر و احترام! آن همه گل! آن جوانی را که شبیه خواننده های رپ لباس پوشیده بود و کاسکت به سر داشت و دسته ای گل سرخ بر روی خاکت گذاشت را یادم نمی رود و "فرهنگ" که می رفت و می آمد و بر سر گورت آب می ریخت و دوباره با آن قامت رشیدش آشفته می رفت و قطعه ای سیمان را می آورد و بر سر گور بی سنگ ات می گذاشت و باز هم می رفت و باز می آمد و سنگ را می شست و باز لیوانی آب می نوشید و نیمی از آن را بر خاک تو می ریخت را به یاد می آورم. تو مادری بودی که او هرگز به خود ندیده بود... مگر نه؟ تو مادری بودی که او هرگز دفنش نکرده بود. انبوه جوانانی که حتماً روزی از فرزندانت بوده اند و کنارمان ایستاده بودند و در سکوتی صلح جویانه همراهی مان می کردند را فراموش نمی کنم. آخر سر گلها را بر سر خاکت پرپر کردیم و باز بر مزارت آب ریختیم. آن شب وقتی به خانه برگشتیم چیزی در وجودم آرام گرفته بود. همان شب ترا در خواب دیدم که با همان پیژامه و تی شرت کهنه روی گل و خاک نشسته ای و تن ات از برگ گل پوشیده است. آن شب پس از مدتها همگی با خیال راحت خوابیدیم چون توی آن شلوغی تو خوشحال بودی و با گلبرگلها بازی می کردی. با مهر و گل بدرقه ات کرده بودیم. تو آنجا بودی. تو ما را دیدی.
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 7:36 PM

dimanche, octobre 29, 2006
دعوت از شاعران ایرانی
دعوت از شاعران ایرانی مقیم ایران و یا سایر نقاط جهان
ما در صدد تهیه مجموعه شعری از اشعار شاعران معاصر ایرانی ساکن ایران و یا خارج از کشور، در جوامع مختلف ایرانیان می باشیم. عنوان این مجموعه شعر
نجواهای پارسی Persian Whispers می باشد و هدف آن، گرد آوری و ترجمه این اشعار به زبان انگلیسی و معرفی آنها به علاقه مندان شعر و ادب در گروههای بی شمار انگلیسی زبانان در سرتا سر دنیا می باشد.
انتخاب و تنظیم اشعار این مجموعه توسط پروفسور جان کنسیلا John Kinsella شاعر پر آوازه و متولد استرالیا، مولف بیش از سی جلد کتاب، عضو کالج چرچیل انگلستان و دانشگاه کمبریج، پروفسور دانشگاه استرالیای جنوبی و پرفسور سابق زبان و ادبیات انگلیسی در دانشگاه کنیون اوهایو انجام خواهد گرفت.
دکتر علی علیزاده Ali Alizadeh دارای دکترای از دانشگاه دیکن ملبورن، شاعر و مترجم استرالیایی متولد ایران که اشعاری از مولانا، حافظ و عطار را ترجمه و به چاپ رسانیده است و در حال حاضر استاد فن نویسندگی در دانشکده حقوق و اقتصاد دانشگاه زونکنن چین می باشد با پروفسور کنسیلا همکاری خواهد کرد.
ما از کلیه شاعران ایرانی در سرتاسر دنیا دعوت می کنیم که حد اکثر پنج قطعه از اشعار خود، به زبان اصلی (فارسی یا انگلیسی) را برای ما ارسال نمایند. اشعاری که به زبان فارسی سروده شده اند باید اجازه ترجمه به زبان انگلیسی و اشعاری که قبلا چاپ شده اند حق تجدید چاپ داشته باشند.
هر شعر باید همراه حدود 250 کلمه شرح حال شاعر و 500-250 کلمه حاوی انگیزه و چگونگی اقدام به شعر باشد. آدرس پستی و الکترونیکی نیز می بایست ارائه گردد.
کلیه مراحل تامین بودجه و چاپ اشعار، بعد از وصول تعداد مورد نیاز توسط مولفین نامبرده انجام خواهد گرفت.
لطفا اشعار خود را به آدرس زیر ارسال نمایید:
Email: alializadeh3@yahoo.com.auPostal Address:
Dr. Ali Alizadeh
C/- International Exchange Office
Zhongnan University of Economics and Law
114 Wuluo Road, Wuhan
Hubei Province 430064, P. R. China
__________________
دکتر علی علیزاده این فراخوان را برای شاعران ایرانی فرستاده اند.
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 1:27 AM

samedi, octobre 28, 2006
جمهوری سکوت را بر روی اینترنت بخوانید
ادعای شاعر بودن ندارم و هیچ معتقد نیستم که آنچه اینجا نوشته ام لزوماً "شعر" نامیده می شود ولی چه کنم؟ اینطوری بیرون می آید و اینطوری از درونم پاشیده شده به بیرون. راحت تر است که اینطوری نوشته شود. من هیچ کاره ام. البته در این سالها به سادگی برتولت برشت فکر کرده ام و به روانی ژاک پره ور و به تعهد ژان پل سارتر. فکر "جمهوری سکوت" در نمایشگاهی به مناسبت صدمین سالگرد تولد ژان پل سارتر در ذهنم شکل گرفت و نگاهی به پشت سر و به جمهوریخواهی ایرانیان و این فکر در ذهنم رشد کرد و مرا راحت نگذاشت. وقتم تنگ بود و توان نوشتن ده ها مقاله و یا انجام شاید صدها پژوهش را نداشتم پس عصاره اش چیزی شد که می بینید و می خوانید. چیزی که شاید "شعر" هم نامیده شود
این کتاب از پنج بخش تشکیل شده است . بخش اول: چراغ نامه که اشعار ساده در وصف فضای تبعید ایرانیان است. بخش دوم: رأی زنان، در توصیف مشکلات زنان ایرانی و فشار مالی و روسپیگری و نمایش های کمیک فمینیست های درون حکومتی برای منحرف کردن جنبش زنان است. بخش سوم: جمهوری سکوت و قطعاتی دیگر در وصف جمهوری های مرگبار و مستبد دیگر .بخش چهارم: در ستایش سانسور که نمایانگر حربه ها و حقه ها جمهوری سکوت برای نمایشات فرهنگی پوک است. بخش پنجم و آخر: زخمهای زیبا که مجموعه قطعاتی است که با یاد زهرا کاظمی و زخمهای دردناکش نوشته شده است.
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 3:01 PM

mercredi, octobre 25, 2006
ویژه موسیقی زیرزمینی ایرانی
از سایت هشت مارس
سالومه دختر رپر و تگر ساکن ایران
مانا،
دختر رپ خوان ساکن تهران پانی،
دختر رپر ساکن ایران آسفالت داغ هیچکس به همراه ویدئوی گفتگو با "هیچکس" و فیلم گروه آبجیز و زد بازی در نخستین کنسرت اروپایی ریویل،
رپ خوان ایرانی در لندن میس دی،
دختر رپ خوان ایرانی در هلند زیرزمینی زيرزمين مجلهاى براى معرفى موسيقى زيرزمينى ايرانى. زیرزمین رادیو هم دارد عکس از گروه آبجیز
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 7:01 PM

mardi, octobre 24, 2006

مدت کنسرت 64 دقیقه است
مونیکا جلیلی شنبه 28 اکتبر ساعت هشت شب در پاریس کنسرت دارد
La Maison des Cultures du Monde,
101, Bd Raspail, 75006 Paris
M°: Rennes
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 4:30 AM

dimanche, octobre 22, 2006

اقرار می کنم
کز هیچ کس، از هیچ مسلکی
نشنیده ام هنوز
آن خشم ناک نعره آغشته با جنون
آن اعتراض راستین با قامتی بلند
آن «این مباد» ِ بی ریا، بی خواست، بی دروغ
اقرار می کنم
دنیا به راه نان و ریا می رود هنوز
بیهوده گاه در پی «کاوه» رفته ایم
بیهوده گاه منتظر کاوه بوده ایم
فریادمان خفیف، پندارمان سخیف
افسانه را به بطن زمین گاه برده ایم
غافل که در سکوت ریاکار و درد ِ نان
دیری ست مرده ایم
اقرار می کنم
دیری ست مرده ایم.
اکتبر ۲۰۰۶
________________
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 11:54 AM

jeudi, octobre 19, 2006
سنگسارکنندگان در بین ما هستند
۱/ بر اساس ماده ۱۰۴ قانون مجازات اسلامی ايران، سنگ مخصوص سنگسار نبايد آنقدر کوچک باشد که محکومين را مورد آزار قرار ندهد و نه آنقدر بزرگ باشد که به سرعت "زناکاران" را بکشد. سنگهايی که پرتاب میشوند بايد به اندازهای باشد که باعث مرگی تدريجی و دردناک شوند.
این به من می گوید که
نویسندگان نامه با اشاره به ماده قانونی ۱۰۴ خواستار سنگهای مناسبی برای سنگسار کردن هستند و اعتراض شان به کوچکی و یا بزرگی سنگ است.
نامه می گوید اگر ماده ۱۰۴ به من گفت سنگ بیندار! من حتماً سنگی مناسبی با قطعی قانونی پرتاب خواهم کرد چون به قانون اعتقاد دارم و من قانون سرم میشود. صدای چکش می آید.
۲/ ماده ۱۰۵ قانون مجازات اسلامی ايران اين اختيار را به قاضی میدهد که در صورتی که شواهد و مدارک لازم برای اثبات "زنا" وجود نداشته باشد با "علم" خويش متهم را محکوم نمايد و به بيان ديگر، حکم دلبخواه صادر نمايد.
پس از محدود کردن قطع و ابعاد سنگهای مناسب برای سنگسار،
نامه به ماده ۱۰۵ می پردازد و از حدود اختیارات قاضی حرف می زند. معلوم نیست
نامه می خواهد به قاضی پیشنهاد کند که در مواردی که اتهام زنا وجود دارد"
به دلیل عدم شواهد و مدارک لازم برای اثبات زنا" از دادن حکم محکومیت خودداری ورزد و یا این که حدود اختیارات خدای گونه قاضی را در این موارد به ایشان یادآور می شود. باز صدای چکش بر سندان می آید. صدای کلمات سنگین بر روی مغز و اعصابم!
۳/ رئيس قوه قضائيه آيت الله محمد هاشمی شاهرودی دستور توقف اجرای سنگسار را در بهمن ماه ۱۳۸۱ صادر کرد، ولی اجرای سنگسار متوقف نشده و در مواردی همچنان ادامه دارد.
بخش سوم تجلیلی است از رئیس قوه قضاییه در دوره دکتر خاتمی، (منظور همان دوره گفتگوی تمدنها و مهرورزی با عبای شکلاتی و در کنارش حمله به کوی دانشگاه و وقوع قتلهای زنجیره ایست) و تعجب بانوان ساکن برلین از اینکه علیرغم دستور ایشان سنگسار متوقف نشد و هنوز هم ادامه دارد!!!
سرم درد گرفته و هنوز صدای چکش می آید و قطعات سنگ! سنگهایی به اندازه کف دست! سنگهای بانوان برلین نه آنقدر کوچک است که آزارم ندهد و نه آنقدر بزرگ که فوری دمارم را درآورد. همین قدر که باعث مرگ تدریجی و دردناکم شود.
"ما خواستار اصلاح قانون و لغو مجازات های واپس گرايانه و انتقام جويانه ای هستيم که ..."
"از همه می خواهيم که مجازات اعدام و سنگسار کودکان و نوجوانانی لغو گردد که بی اعتنا به قوانين دست و پا گير قرون وسطايی ..."
سنگهای اصلاح طلبانه بانوان ایرانی ساکن برلین شهری واقع در کشور دموکراتیک آلمان میخواهد صبر کند تا بچه ها و نوجوانان برزگ شوند و بعد آنها را در شب جشن تولد هیجده سالگی شان اعدام کند.
هنوز تمام نشده! نگاه بانوان ایرانی ساکن برلین را به مسئله روسپیگری بنگرید: "در ضمن بر همگان روشن است که شمار چشمگيری از زنان ، چه زنان مجرد و چه شوهر دار ناچار ند برای گذران خانواده تن فروشی کنند. به اين وسيله از مسئولين قضايی و مقامات ذيصلاح می خواهيم تا هر گونه مجازاتی را ..."
چاره جویی و راه حل های پیشنهادی توسط بانوان ایرانی ساکن برلین را هم بنگرید: "...گرچه از نظر جامعه پسنديده نيست اما جرم و جنايت محسوب نمی شود، بخصوص در کشوری که چنين روابطی زير لوای صيغه برای مردانی که توانايی مالی پرداخت مبلغی به زن را دارند مجاز شناخته می شود."
مرا ببخشید بیش از این نمی توانم بنویسم. سرم به شدت درد می کند و احساس می کنم سنگسارکنندگان در همه جا هستند. مرا ببخشید سرم جوری درد می کند که انگار شکسته است و احساس می کنم سنگسارکنندگان در بین ما هستند. مرا ببخشید ولی بیش از این نمی توانم تحمل کنم. آیا باید در پاسخ به
یک چنین نامه ای چیزی نوشت و یا باز هم ساکت ماند و نشست کنار گود به تماشا؟
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 10:33 AM

vendredi, octobre 13, 2006
مویه های غریبانه

این اضافه وزن من همه اش از غصه است
درست است که لس آنجلس بوی کباب می دهد
و فرانکفورت بوی ترشی سیر
اما لندن طعم زرشک پلو می داد
در آتن قورمه سبزی جانانه ای صرف شد
ایران یعنی قورمه سبزی با سبزی تازه!
در برلین عصرانه آش رشته خوردیم با کشک
در هامبورگ، شام: جوجه کباب حاتم با آواز حسن شجاعی!
در پاریس، تنگ غروب کنار خیابان بلال بو داده!
در آمستردام ناهار به آبگوشت خانه رفتیم، عجب گوشت کوبیده ای!
گوشت کوبیده با پیاز!
در بارسلون صبحانه حلیم دبشی صرف شد
در میلان، فالوده شیرازی با شربت آلبالو
در فلورانس، میرزا قاسمی با سیر فراوان
در رم، کتلت با سالاد شیرازی
در این سالها حلوای خیلی از رفقای تبعیدی را هم خورده ایم
دال عدس مادرید به ما مزه کرد
دوغ برایتون حرف نداشت
در زوریخ جای همگی خالی، کشک بادمجان میل نمودیم
و در کلن خورشت بادمجان!
در پراگ صبحانه کله پاچه خوردیم و سیرابی
به استکلهم که رسیدیم شهر بوی آروغ می داد
چه کنیم با این همه غم؟
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 8:22 PM

dimanche, octobre 08, 2006
دیدنی ها
در واشنگتن
گزارش فارسی نمایشگاه ایو کلن به زودی در همین جا منتشر میشود
گرافیستی تن ها
عکسهای رضا دقتی در مجله نشنال ژئوگرافیک
لینک از صبحانه
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 12:09 AM

mercredi, octobre 04, 2006
مادر غذا داد
مادر آب می دهد. مادر نان می دهد.
مادر غذا می دهد.
مادر جان می دهد.
مادر حق ندارد بمیرد.
تاتی! تاتی!
"دستم بگرفت و پا به پا برد"
تاتی! تاتی!
و مادر شیرم داده بود.
از پستان خودت به من شیر داده بودی. می گفتی آن اوایل، دبیرستان نزدیک خانه بود، برمی گشتم خانه شیرت می دادم و بعد برمی گشتم به سر کارم و من مرتب شیر خورده ام تا زمانی که دندان درآورده ام و روزی با همان دندانهای شیری پستانت را گاز گرفته ام و همین باعث شده است که مرا از شیر بگیری. اگر پستانت را گاز نگرفته بودم لابد تا حالا شیرم میدادی؟ مگر نه؟ روز اول مدرسه بود، روز کلاس بندی و تو همان روز مرا به دنیا آورده بودی. به مدیر دبیرستان خبر داده بودند خانم ظهیری به علت زایمان نمی تواند سر کار حاضر شود. آقای مدیر با کلافگی گفته بود خانم ظهیری حق نداشت امروز بزاید. آخر امروز، روز کلاس بندی است! آن قدر کار داشتی که حتا حق زاییدن هم نداشتی. کار و کار! چطور توانستی آن همه کار کنی و آن همه بچه تربیت کنی و آن همه غذا بپزی؟
مادر غذا داد. مادر تا یکی زنگ در خانه را به صدا درمی آورد زود می چپید توی آشپزخانه تا برای مهمانان غذا درست کند. مادر زندگیش کار و غذا دادن به بشریت بود. آن مهمان ها حالا کجایند؟ مهمان های من! مهمان های بابا! فامیل های بابا! فامیل های خودت! همشهری ها! مهمان هایی که پدر بزرگ از پارک شهر جمع می کرد و با خود به خانه مان می آورد؟ و آن همه آدم ناشناس که غذایشان دادی الان کجایند؟
مادر حتا به پرندگان هم غذا می داد. اوقاتی که بیکار بود می نشست و برای طوطی خانه تخمه می شکست و به دهانش می گذاشت و طوطی هم در عوض مرتب صدایت می زد: "مادر! مادر! مادر جون!" به طوطی اعتماد می کردی، در قفس را باز می کردی طوطی از قفس بیرون می آمد و دنبال ات توی خانه راه می رفت و جیغ میزد: "مادر! مادر! مادر جون!"
زمانی گربه داشتیم. گربه گردنش مجروح شده بود و تو با قاشق چای خوری شیر در حلقش می ریختی و از پیشی مراقبت می کردی. پیشی را من از توی کوچه آورده بودم. مادر گربه های محله هم بودی. گربه می نشست و نگاهت می کرد. نماز می خواندی و به سجده می رفتی و چادرت روی فرش کشیده می شد و گربه می پرید پشت گرده ات و تو با صدای بلند می گفتی: الله اکبر! الله اکبر! تا یک نفر پیدا شود و بیاید و به دادت برسد و گربه را پیشت کند. ولی هرگز تنبیه اش نکردی. نه جانور را و نه انسان را! حتا ماهی های قرمز شب عید را تو بودی که غذا می دادی و گرنه بدون مراقبت تو، عمر کوتاهشان کوتاه تر می شد. و درخت ها... درختها و باغچه را تو بودی که آب می دادی. آیا ماهی و گربه ها و طوطی ها و درختها و باغچه و شاگردها و مهمان ها می دانند...؟ آیا مهمانان می دانند که برای همیشه رفته ای؟ آیا مسافرانی که می آمدند و در خانه مان اطراق می کردند می دانند که پاهایت از بالا و پایین رفتن از پله ها از کار افتاد؟ آیا می دانند که دستهایت از کار تدریس نبود بلکه از کارهای خانه و پخت و پز و شست و شو بود که از کار افتاد. جسم ات مدام در جهنم بود و تقدیر شوم زنانه ات را پذیرفته بودی و مدام به ما صبر می آموختی. صبح ها زودتر از همه پا می شدی و شب ها بعد از همه می خوابیدی. صبح ها پا می شدی و غذا را آماده می کردی تا وقتی هفت صبح از خانه بیرون می روی ناهار حاضر باشد. به خاطر من بود مگر نه؟ چون دیده بودی ظهرها بابا هر آت و آشغالی را به اسم ناهار به خورد بچه - که من باشم - می دهد و روزهای متوالی پشت سر هم ظهرها املت گوجه فرنگی به خوردم داده است تا حدی که روزی با شنیدن نام "املت گوجه فرنگی" از دهان تو، نشستم و زار زار گریه کردم. از آن به بعد بود که کله سحر پا می شدی و ناهار می پختی و همین باعث شده بود که بابا ظهر رفقایش را بیاورد خانه تا غذایی را که شام شب مان هم می توانست باشد را ظهر بریزد توی حلق و شکم رفقایش. مدرسه آن سر شهر بود. تازه به تهران آمده بودیم. عصر خسته از سر کار با اتوبوس به خانه می آمدی و شست و شور و جمع آوری ظرف ها و استکانهای پخش و پلا و جارو و نظافت و باز آشپزی و این بار پختن غذایی برای شام و بعد باز شستن ظرفها و آماده کردن مقدمات غذای روز بعد. کار و غم! غم و کار. انگار مادر به دنیا آمده بودی و انگار مادر همه بودی. مادر بچه های خودت و مادر بچه های دیگران. همه بچه هایت بودند و پدرم شرورترین فرزندت. پدر می گفت تا به حال شصت بچه را بزرگ کرده اید. چند بچه را بدون مشورت با تو به خانه آورده بود و تو دست تنها آب و دانه شان داده بودی؟ یادت هست آن الدنگی را که چند سالی خانه مان بود و بزرگش کردی تا روزی که از خانه مان دزدی کرد و پدر دیگر او را به خانه راه نداد ولی آن لات تا مدتها تلفن می زد و بدترین توهین ها و دشنامها را به تو می داد؟ راستی پدر هرگز بزرگ نشد. هرگز با تو مشورت نکرد. همیشه کودک شرور باقی ماند. شاید مرگ تو بزرگش کند! شاید! راستی حالا آن شصت فرزندت کجایند؟ آن شاگردت که از گرسنگی سر کلاس از حال رفته بود و تو پنهانی به فراش مدرسه گفته بودی که هر روز صدایش کند و غذایش بدهد؟
روزهای انقلاب راه می رفتی و می گفتی اینها همه شان شاگردهای خودم بودند چرا حالا اینطور شدند؟ تازه انقلاب شده بود. داشتیم از خیابان ژاله - که آنقدر در آنجا آدم کشتند تا ژاله خون شد و خون هم بعدش تبدیل به جنونی همگانی شد و خیابان هم سرانجام نامش "شهدا" شد - داشتیم از آن خیابان عبور می کردیم پاسداری به سمت مان آمد و با اسلحه به ما ایست داد. خانواده بودیم. همه مان زن! خواهرهایم هر دو بچه بودند. هری دلمان ریخت. ایستادیم. پاسدار به سمت مان آمد ولی جلوی تو که رسید اسلحه اش را غلاف کرد و خبردار ایستاد و سلام گفت. شاگردت بود و خودش را معرفی کرد. تو گفتی: پسر این کارها چیه؟ برو دنبال درس و مشق ات! گفت خواسته با خانم معملش شوخی کند! ولی مگر همه شان سر شوخی داشتند؟ شاگردانت همه جا بودند. تاکسی سوار می شدیم شاگرد تو از آب درمی آمد. مغازه خرید می کردیم فروشنده، شاگرد تو از آب درمی آمد. همه جا بودند. بچه های جوادیه و راه آهن و میدان ژاله! حالا آن شاگردها کجایند؟ آرتوروز! رماتیسم! پوسیدگی استخوان! پارکینسن! آلزایمر! فشار خون! پایین بودن قند و کلسیم! مادرم چقدر غذا پختی؟ مادرم چند نوع بیماری داشتی؟ آیا کالبد شکافی نشان می داد که پاهایت برای چه از کار افتاد؟ آیا کالبد شکافی نشان می داد که دستانت چرا مرتب می لرزید؟ مرا ببخش به خاطر همه مهمانهایی که به خانه دعوت کردم چون این تو بودی که غذایشان دادی. مرا ببخش به خاطر آن دختران ناشناسی که از کوی دانشگاه و خوابگاه و غیره گله گله به خانه می آوردم تا تو جایشان بدهی. مرا ببخش برای آن که دستبندی که تو به من یادگار داده بودی و یکی شان آن را با خود برد و دیگر هرگز به روی خود نیاورد. مرا ببخش که در غیابم یکیشان آمده بود تا ترا سرکیسه کند و مرا ببخش برای همدانشکده ای ام که آمد و سازم را به امانت گرفت و برای همیشه برد. مرا ببخش چون با آن دوستان عوضی و کلاش حتا در غیبتم هم برایت عامل دردسر بودم. مادرم مرا به خاطر همه ی دردسرها و زحماتی که به تو دادم ببخش و شیر پر برکت و حیات بخش و سخاوتمندت را از من دریغ نکن!
مادر اینجا مانند گور است!
اینجا برای ماندن خیلی تنگ است!
بیا و در دنیایی دیگر، دوباره مرا به دنیا بیاور!
یا برگرد و بیا همین جا، تا از اول شروع کنیم.
تاتی! تاتی!
از نو راه رفتن را یادم بده مادر!
نوشتن را یادم بده مادر!
از نو زیستن را یادم بده مادر!
بی تو زیستن را یادم بده مادر!
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 1:02 AM

