چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: décembre 2006

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

vendredi, décembre 29, 2006

کافه ترانزیت را ببینید


کافه ترانزیت: زنی نو، طرحی نو

بارها خواستم چند خطی در مورد سینمای فمینیستی ایران بنویسم و فرصتی میسر نشد تا کافه ترانزیت، بنابر این از فرصت استفاده کرده و لازم می بینم یادآور شوم هر کسی زن بود و یا هر شخصی به مسئله زنان پرداخت لزوماً فمینیست نیست. سیمون دوبوا در کتاب جنس دوم به زنانی اشاره می کند که زندانبان اند و مسئله جنسیت و یا صرفاً زن بودن، لزوماً آنها را با زنان زندانی در یک جبهه واحد قرار نمی دهد و باز از زنانی که به سوی فاشیسم رفتند و در جهت سرکوب زنان دیگر دست به کار شدند و یا حتا در این زمینه بر مردان پیشی گرفتند. استفاده از زنان برای سرکوب زنان در میدان هفت تیر نمونه ای واضحی برای این پدیده است. پس هر حرکتی توسط زنان را لزوماً نمی توان حرکت فمینیستی نام نهاد.
اینجا می خواهم به کاری تطبیقی دست بزنم و از مقایسه فیلم کافه ترانزیت از کامبوزیا پرتوی (1384/2005) با چند فیلم پر هیاهوی قبلی، فیلمهایی مانند روسری آبی (1373) و بانوی اردیبهشت(1376) و زیر پوست شهر (1378) از رخشان بنی اعتماد و ده از عباس کیارستمی (1380) و دایره از جعفر پناهی (1381) و بالاخره واکنش پنجم (1381) از تهمینه میلانی به نتایجی برسم. پس در نتیجه کمی به عقب برمی گردیم و با هم چند فیلم را مرور می کنیم:
فراموشمان نمی شود که در دایره، فیلم از پشت میله های زایشگاه و با تولد دختری و شیون مادر زائو آغاز می شد و همه زنان که یکی پس از دیگری از زندان آزاد شده بودند در پایان فیلم دوباره اسیر شده در انتها بی هیچ امیدی خود را باز در پشت میله های زندان می دیدند. هنوز یادمان نرفته که در فیلم دایره تنها زن چادری فیلم(فاطمه نقوی)، دختربچه اش را سر راه گذاشت تا بتواند پس از باز کردن فرزندش از سر خود، با خیال راحت به روسپیگری بپردازد و خرج خود را دربیاورد و یادمان نرفته که در واکنش پنجم نظام پدرسالار (در هیئت پدر شوهر) نظام حکومتی را زیر فشار قرار داد تا فرشته، دبیر دبیرستان (نیکی کریمی) را به زندان بیندازند و در پایان فیلم واکنش پنجم، زنان همگی شکست خورده و نومید و دست از پا درازتر به خانه ی شوهر و پدر شوهر برمی گشتند و در نهایت فرشته، با شرط و شروطی از جانب پدرشوهرش خود را در بن بستی مخوف در ته زندان بیچاره و ذلیل می یافت.
يادمان نرفته در فیلم بانوی خرداد - ببخشید - بانوی اردیبهشت از رخشان بنی اعتماد که در اوایل ریاست جمهوری دکتر خاتمی به عنوان سینمای فمینیستی محبوبیت زیادی یافت و مطرح شد(پیش از این در "بانوی خرداد" نقدی بر فیلم بانوی اردیبهشت نوشته ام که در آوای زن 37 در سال 1378/1999چاپ شد)، - بانوی اردیبهشت داستان فروغ زن فیلمساز مستندسازی بود که با پسر جوانش کامی زندگی می کرد و سایه ی ناپیدای آقای رهبر - منظورم آقای خاتمی و رهبران حکومتی نیست ها- همیشه سایه ی ناپیدای دکتر رهبر بر سرش بود و یک نوع مهرورزی استریوفونیک تلفنی بر اساس شعر و عاطفه و نیاز بین آنها در جریان بود که هیچ به نظر نمی رسید جنبه جسمانی داشته باشد و یا به رابطه ای جسمانی و زمینی و یا حتا ازدواج ختم شود بلکه با توجه به شرایط کنونی، مقدماتی بود برای ایجاد یک رابطه مهرورزی بین فمینیستهای مورد تأیید رژیم با رهبر عبا شکلاتی شان و هنرمندانی که با عوامل درون حکومت مجلس انارخوری و روابط نزدیکی دارند و در واقع پیش زمینه ای بود برای سمپاتیزه کردن زنان به آقای دکتر رهبر، رهبری که باید دورادور سایه اش همیشه بر سر ایشان باشد و در ضمن نگاهی بر اساس مصلحت زمانه به مسئله زن، به صورتی که زن هر چه بشود فیلمساز و نویسنده هم بشود، بایست در حرم پنهانی دکتر رهبر یا عبا شکلاتی ایی باقی بماند تا در آن کشور دوام بیاورد. آنهم زنی مانند فروغ که دست کمی از فروغ فرخ زاد ندارد.
امروز که به پشت سر نگاه می کنیم به خوبی می بینیم که سینمای سازشکارانه خانم بنی اعتماد در بانوی اردیبهشت راه به جایی نبرد. فیلمسازان مستندساز بیست و دوی خردادی در سایه رهبران جدید با شعر و ترانه در بهاری خیالی و به شیوه ای استرلیزه و مجازی به مسائل زنان (فیلم در فیلم و فیلمسازی فروغ مستندساز از مسایل زنان در فیلم خانم بنی اعتماد) می پردازند و در پایان به شیوه ای استریوفونیک به این نتیجه می رسند که بایست زیر سایه ی رهبری آقایان باقی ماند و در چهارچوب موقعیت ها و فرصتهای داده شده فعالیت کرد. بانوان خردادی مشکل اساسی شان نداشتن آزادی های فردی (به خصوص نداشتن حداقل آزادی برای زنان و جوانان) است و انتقادشان از دولت وقت گله ای از نحوه رفتار مأموران انتظامی و در نهایت از دخالتهای بیجای آنان در همه ی امور است و سرانجام بانوی اردیبهشت روشنفکرانه "باید سوخت و ساخت" و یا "ساخت و سوخت" را در راه پیروزی به همه خردادیان توصیه می کند.
البته خانم بنی اعتماد سریع به شتاب سرعت بی رویه ی خود در تبلیغات سیاسی برای دولت جدید پی برد و در فیلم بعدی زیر پوست شهر به انتقادی از اوضاع اقتصادی و تباهی های ناشی از جنگ و فقر مادی و فرهنگی جامعه دست زد ولی تحلیل او از مسئله ای مانند روسپیگری (که آن را به بر دوش خانواده و فرهنگ و جامعه می گذاشت و نه شرایط سخت و فقر جامعه ای به بن بست رسیده) و شیوه ی نشان دادن زنان خیابانی چنان آبکی و سطحی بود که بیشتر این بخش، بخش کمیک فیلم را تشکیل می داد. البته در زیر پوست شهر منعکس کردن شوم بختی یک مادر و رنج زنی کارگر، هسته ی فیلم را می ساخت و با زنی مانند ننه دلاور، رخشان بنی اعتماد از سینمایی تبلیغاتی فاصله گرفت و به سینمای جنگ و پس از جنگ پیوست و همین رخشان بنی اعتماد را نجات داد.


خوشبختانه زن کارگر مانند ریحان در فیلم کافه ترانزیت نه زیبایی شکننده ی فرشته وار نیکی کریمی را داشت و نه روشنفکری فروغ را در بانوی اردیبهشت و نه هالویی دختر کارگری که در روسری آبی صیغه پیرمردی شد. کارگر بودن و باز هم کار کردن، پایانی باز (گشوده) برای روسری آبی و زیر پوست شهر ایجاد می کرد و فیلم مانند دایره و یا واکنش پنجم با پایانی بسته و در بن بست زندان تمام نمی شد طوری که در پایان نتیجه می گرفتیم در هر حال علیرغم همه ی بدبختی ها زندگی همچنان ادامه دارد و ما کار خود را می کنیم و به راه خود می رویم. غرضم از گفتن این حرفها این است که سینمای خانم بنی اعتماد یا خانم تهمینه میلانی با شرکت زنان و بر اساس زندگی زنان بیش از آن که فمینیستی باشد سینمایی دقیقاً سیاسی و حساب شده و شدیداً ایدئولوژیک است و در فیلم هایی از این قبیل فمینیسم آلت دست فیلمساز می شود تا به هدف سیاسی و یا پیام سیاسی خود برسد.
البته مسئله ی سانسور را نباید نادیده گرفت ولی ایراداتی که می بینم فراتر از سانسور و یا حذف بخش یا بخش هایی از فیلم است و بیشتر گرد اندیشه اصلی فیلم دور می زند.

در فیلم واکنش پنجم زنان پس از آن همه مبارزه شکست خورده اند و همبستگی گروهشان نیز از هم پاشیده شده است ولی پدر شوهر و یا پدرسالار هیچ خم به ابرو نمی آورد. او نه کوتاه می آید و نه رحم می کند و نه به این همه مبارزه نظری می افکند. جنبش زنان به پدرشوهر حتا تلنگری هم نزده است چه برسد به این که کاخ فرمانروایی پدرسالاری دیرینه و پایدار او را فرو بریزد و ویران کند. فقط پسر جوانش است که از او می پرسد: اگر منهم بمیرم شما با زن و بچه ی من این طور رفتار خواهید کرد؟ در نتیجه پدرشوهر به خاطر پسرش و واسطه گی اوست که برای عروسش شرط و شروطی برای آزادی می گذارد. فیلم واکنش پنجم با نگاه پر سئوال و نگران زن فرشته ای از آینده ای مبهم و ترسناک در زندان تمام شود.
واکنش پنجم گرچه همبستگی زنانه و مبارزه ی گروهی آنان و سازماندهی زنان را به نمایش می کشد ولی در پایان همه را خوار و ذلیل نشان می دهد و پدر - مرد سالاری را پایدار می داند. واکنش پنجم هیچ گونه تحلیل عمیقی از ابعاد و چگونگی ریشه های این پدر - مرد سالاری همیشه مسلط بر جامعه و زن نمی دهد. راه حل پیشنهادی فیلمساز نیز بسیار مردسالارانه و ضد فمینیسم است چراکه در پایان نتیجه گیری می کند که این مردان جوان هستند که باید مردان گذشته را مورد سئوال قرار دهند تا با زنان مانند پدران خود رفتار نکنند و آنها پیروی نکنند! در واکنش پنجم نسل جوان حتا جرأت نمی کند که در برابر نسل پدر قد علم کند بلکه در پایان خیلی دست به عصا و سر بسته و محترمانه پدر را مورد سئوال قرار می دهد. در پایان دیگر هیچ بحث برابری جنسیتی مطرح نیست بلکه مردان و مردان اند و زنان همیشه تحت سلطه ی مردان. واکنش پنجم با توجه به این که همه ی زنها شاغل اند و فرشته - که نمی دانم چرا هی یادمان می رود او یک عروسک چینی نیست بلکه دبیر دبیرستان است و برای خودش آدمی است و حقوقی دارد و دستش توی جیب خودش می رود و برای نان شب لنگ کسی نیست - این نوع خاک برسری و خواری بسیار غلو شده به نظر می رسد.
اشکال فیلم دایره در ساختار آن بود که هنوز هم می شود با یک مونتاژ جدید فیلم را از آن دایره تنگ و عبوس و مخوف و بی نتیجه نجات داد.

کافیست در فیلم دایره صحنه ی اول یعنی تولد نوزاد دختر را از اول فیلم به انتهای فیلم منتقل گردد و ساختار فیلم واژگون شود تا نوید زنی نو و شاید طرحی نو را بدهد و بتواند فیلمی فمینیستی تلقی شود ولی فیلم با سیاهی و نومیدی بدون هیچ نویدی از آینده و نسلی دیگر و نسلی شاید آزاد، همه زنان را مانند زنان خیابانی در مرکز دایره و در زندان گرد می آورد و در آنجا که هیچ روزنه ای به دنیای آزادی نیست به پایان می رسد. البته یکی گریخته است ولی برای چه مدت؟ و چه آینده ای انتظار آن زن فراری را خواهد کشید؟ آیا او فقط به عنوان یک روسپی آزاد خواهد ماند؟ پایان فیلم دایره قانع کننده و همه گیر نیست و به شکل اغراق آمیزی از واقعیات جامعه ایران به دور است. آیا آن همه میله و آن همه زندان توانسته است جنبش زنان و مبارزات زنان برای کسب حقوق انسانی خود و برای رهایی خویش را سرکوب کند و همه ی زنان را در زندان حکومتی سر جایشان بنشاند؟

ساختار بسته و بی حاصل و نومید کننده ای که فیلم دایره به ما می دهد در نفس هیچ مبارزه ای قابل قبول نیست چون از هر مبارزه ای دستاوردهایی هر چند اندک برای نسلهای بعد و تأثیراتی بر زمانه خویش به جای می گذارد.
همین ایراد در مورد فیلم به ظاهر فمینیستی واکنش پنجم نیز صادق است و باز ساختار فیلم که به آیه یأس مانند است. کافی بود در پایان واکنش پنجم پدرشوهر به خاطر آبروی خود و سلامت نوه هایش کمی کوتاه می آمد و حداقل به حرمت پسر مرحومش عروس بیوه و جوان خود و مادر نوه هایش را به زندان نمی فرستاد و می گذاشت با توجه به قانون طبیعت، مادر بالای سر بچه های خودش بماند و آنها را بزرگ کند و در نتیجه به اندکی از اهداف استقلال طلبانه ی خود برسد، آنوقت واکنش پنجم می توانست واکنش مثبت و مفید و آگاهی دهنده ای باشد که نبود و کاش مانند فیلم دایره از سطله پدرسالاری و عبث بودن مقاومت حرف نمی زد و تا این حد انرژی منفی از خود سرایت نمی داد. احساس من بعد از دیدن فیلم دایره و واکنش پنجم، تلقین شکست و تضعیف روحیه ی زنان و بیچاره نشان دادن آنان و بیحاصلی مبارزه شان بود، طوری که به خصوص در پایان واکنش پنجم به این نتیجه می رسیدیم که اگر صدایمان درنیاید و جیک نزنیم حداقل سر از زندان و سیاهچال درنمی آوریم و رسوای این و آن نمی شویم.
کسانی که با عالم نمایش آشنایی دارند به خوبی می دانند که در گذشته بازیگری تئاتر شغلی زنانه نبود و معمولاً مردان به ایفای نقش زنان می پرداختند. حالا از تراژدی یونانی بگیرید و بیایید در شرق و نمایش تعزیه، به خوبی خواهید دید که در طول تاریخ و در صحنه های تئاتر همیشه نقش زنان را مردانٍ زن پوش را ایفا کرده اند. زنان همیشه اسرای تاریخ و پستوها بودند و کسی آنها را نمی دید و کسی به حرفشان گوش نمی داد. روی صحنه تئاتر هم زن پوشی می آمد و نقش زن را ایفا می کرد. زن پوش، چه در تئاتر شرق و چه در تئاتر غرب سنتی دیرینه دارد. دوران بازیگری زنان در ایران نیز به قرن بیستم برمی گردد و اولین زنان بازیگر، زنان ارمنی بودند. این پدیده در دوران پس از انقلاب به شکل معکوس خود را نشان داد. نمی توانستند حضور زنان را از زمانه و زندگی خود حذف کنند. پس در ابتدا زنانی باب طبع خود آفریدند و کم کم زن پوش های زن نما با افکار مردانه آهسته آهسته همه ی صحنه ها را از آن خود کردند. تعداد زنان در فیلم واکنش پنجم و یا ده کیارستمی هیچ کمکی در گشودن مشکل زنان نمی کند بلکه فقط با خطای چشمی و حضور مجازی زنان، و با مردم فریبی، سینمایی زن پوش با مسایلی زن نما به وجود آورده است که در بقای هر چه بیشتر پدر - مرد سالاری می کوشد.


کافه ترانزیت
شناسنامه فيلم کافه ترانزیت :
فيلمنامه نويس و کارگردان: کامبوزيا پرتوی
تهيه کنندگان: امير سماواتی، بهروز هاشميان فيلمبردار: محمدرضا سکوت
تدوين: جعفر پناهی
طراح صحنه و لباس: فرهاد فارسی
صدابردار: محمد مختاری
صداگذاری و ترکيب: پرويز آبنار
بازيگران: فرشته صدر عرفايی، پرويز پرستويی
محصول: ايران و فرانسه



کافه ترانزیت
به سرنوشت زنی بیوه در جامعه شرقی و پدر - مرد سالار می پردازد. ریحان زن جوان و بیوه ایست که می خواهد مستقل باشد. جامعه مرد سالار مدام در هیئت برادران شوهر بر او ظاهر می شود و برایش تعیین تکلیف می کند و بی وقفه از ریحان می خواهد که زیر سایه و سلطه ی آنها بماند. ریحان سعی می کند به دل خود راه برود و به میل خود زندگی کند و به میل خود بچه هایش را بزرگ کند. در حالی که سنت از او می خواهد که به همسری برادر شوهر متأهل دربیاید. ریحان که اهل آنجا نیست سعی می کند تحت تأثیر آنان قرار نگیرد. اخلاق جامعه در هیئت برادران شوهر مدام می خواهد او را تصاحب کند و خواسته هایش را پایمال کند و ریحان را در زندان سنتهای قبیله خود نگه دارد و مانع پیشرفت او به عنوان یک زن مستقل و خود مختار شود. برادر شوهر در عین متأهل بودن می خواهد ریحان را به حرم خویش بکشد و در چهاردیواری مطبخ خود به کار بگمارد و ریحان که از دنیا و فضایی دیگر است و باعشق با اسماعیل همسر مرحومش ازدواج کرده میل ندارد که خود و فرزندانش اسیر سنتهای آن دیار و استبداد خانواده شوهر قرار بگیرد و از اینرو ترجیح می دهد از راه آشپزی در کافه ترانزیت خرج خود و بچه هایش را تأمین کند. همه ی فیلم در همین کشاکش خلق می شود و پیش می رود و با همین کشمکش نیز به پایان می رسد.

ریحان بر خلاف زنهای دیگر آنجاست. ریحان یک زن معمولی است. ریحان فرشته نیست. البته ریحان شیطان رجیم هم نیست. ریحان مانند نامش گیاهی است روییده در دامن طبیعت زنانه ی خویش و از این روست که ریحان کاملاً با طبیعت خود آشناست و می گذارد هر چیزی سیر طبیعی خود را طی کند. ریحان تا زمانی که در قلبش عزادار است سیاه می پوشد و زمانی که نگاهش متوجه مرد یونانی می شود لباس عزا را از تن بیرون می آورد. ریحان نمی خواهد سر بار کسی باشد و ترجیح می دهد اصیل ترین هنر زنانه ی خود یعنی آشپزی و غذا دادن به دیگران را تبدیل به شغلی برای کسب درآمد کند و رستوران سر جاده را بچرخاند. ریحان به خواسته قلبی خود اهمیت می دهد و علیرغم همه ی مشکلات با برادر شوهرش ازدواج نمی کند. ریحان زنی است که می تواند "نع!" بگوید. ریحان زنی است که می تواند "بله!" بگوید. ریحان زنی است که می فهمد چه می گوید و بالاخره ریحان زنی است که به صدای قلبش گوش می دهد. ریحان زن است و ریحان مادر است و مادر به تربیت بچه هایش فکر می کند و به علائق آنها توجه دارد و چیزی را به آنان تحمیل نمی کند. بچه ها هم در کنار مادرشان ایستاده اند و در عین اینکه مادرشان را دوست دارند به او در کار رستوران کمک می کنند و اینطوری است که یاد می گیرند بایست در برابر زندگی ایستاد و اینطوری است که چرخ زندگی و اموراتشان می گذرد. در کافه ترانزیت علیرغم همه مشکلات، ریحان که نه فیلمساز است و نه نویسنده و روشنفکر هم نیست استقلال بیشتری از خود نشان می دهد و خودش تصمیم می گیرد. خوشبختانه ریحان اهل آن دیار نیست وبرخلاف فیلمی مانند روسری آبی، نگاه ریحان به عشق و یا به همسریابی، یافتن آقابالاسری برای خود و بچه هایش نیست و حتا در پاسخ به مرد یونانی ترجیح می دهد پیش از هر چیز استقلال خود را به دست بیاورد و پیدا کردن شوهری دیگر، راه حل نهایی برای او نیست.

ناچارم باز تکرار کنم که درست است که در ایران کنونی مسئله زنان شکل حادی به خود گرفته است ولی هر چه با شرکت زن بود و داستان در حول و حوش زندگی زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد دور زد لزوماً به سینمای فمینیستی ایران تعلق ندارد و بیشتر نمایشی ظاهری و سطحی و زن پوشانه و مجازی برای لوث کردن و پنهان کردن ریشه های این مشکل بزرگ اجتماعی است. نمونه ی دیگر فیلم ده است از آقای عباس کیارستمی که از روکشی زنانه برای فیلمی با تفکر مردانه تشکیل شده است. آقای کیارستمی در سال 1381 ناگهان به مسئله زنان روی آورد و قهرمان او که معمولاً مردی مجرد (گاه با پسربچه ای و گاه بی پسر بچه ای) در جاده ی زندگی حیران و گاه نومید بود تغییر جنسیت داد و به صورت زن مطلقه ای درآمد که بی وقفه در جاده روزمره گی می راند و آدمها بر او چون مسافرانی موقت نمودار می شدند. اوج تفکر مردسالارانه ی فیلمساز در صحنه ایست که زنی که مدام رانندگی می کند و در جاده یکنواخت زندگی خود مرتب می رود و می آید، خانم کیارستمی به روسپی ایی که ما نمی بینیمش برمی خورد، فجیع ترین صحنه فیلم درست همین زمانی است که خانم کیارستمی (منظورم همان خانمی است که به جای آقای کیارستمی پشت فرمان نشسته و با روسپی مشغول هر و کر است) در مسیر تکراری خیابانٍ زندگی خود روسپی ایی را سوار ماشین می کند و بی اطلاعی او نسبت به شرایط اجتماعی تا به حدی است که از روسپی می پرسد برای چه این کار می کند. انگار برای روسپی خیابانی هزاران شغل و مقام و منصب وجود داشته و روسپی همه را رد کرده و داوطلبانه خواسته تن فروشی کند و جندگی را به عنوان شغل دلخواه خویش برگزیده است!!!
از کرامات و ابتکارات فیلمساز جهانی شده ی ما در فیلم ده این بود که مسئله حجاب را هم حل کرده بود. دختری که در عشق شکست خورده از فرط نومیدی سرش را از ته تراشیده و این زن بی مو در برابر دوربین بی حجاب می شود و عجیب اینست که آب هم از آب تکان نخورد!!! دوستی می گفت کیارستمی کار جالبی کرده که زن بی حجاب را نشان داد! گفتم نشان دادن بی حجابی به این شکل که دل و جرأت نمی خواهد. من شخصاً حاضرم موهایم را از ته بزنم به شرط این که قانون حجاب اجباری را بردارند و بقیه بتوانند بی حجاب شوند. نمایش دردناک و مسخره ی زنی بی مو، لوث مسئله ی حجاب اجباری است. نشان دادن بی حجابی به این شکل بی معنا کردن این مسئله و تلاشی برای گمراه کردن اندیشه ی بیننده است.
در کافه ترانزیت ریحان مانند ننه دلاور، مانند بسیاری از زنان جامعه خود، تنها راه نجات را در باز کردن فرزندانش از سر خود و به دنبالش روسپیگری نمی داند. ریحان نه تنها هرگز بچه هایش را سر راه نمی گذارد بلکه به زنی دیگر که در آستانه ی روسپیگری است پناه می دهد و کار می دهد و سقفش را با آن دختر بی پناه روسی تقسیم می کند. ریحان از دنیای بدون اغراق زحمتکشان می آید که تنها ره رهایی برایشان در تن فروشی برای تأمین زندگی نیست. و خوشبختانه ریحان کم و بیش موفق هم می شود و راستی خودمانیم مگر همه ی زنان ایران و عالم روسپی شدند تا بتوانند شکم بچه هایشان را سیر کنند و زنده بمانند؟

کافه ترانزیت در نزدیکی مرز ایران و ترکیه و عراق اتفاق می افتد و محصول مشترک ایران و فرانسه است. کافه ترانزیت در کنار مرزها ساخته شده است و سناریو و ماجرای بخش هایی از فیلم، شباهت بسیار زیادی با فیلم بغداد کافه دارد و به نوعی بغدادکافه ای ایرانی شده است. ریحان گاهی شبیه ننه دلاور در زمان جنگ می شود و گاهی شبیه زنٍ صاحب کافه، در بغداد کافه. از نکات جذاب فیلم کافه ترانزیت شنیدن زبانهای مختلف و دیدن آدمهایی از ملیتهای مختلف است چرا که کافه ترانزیت فیلم بازی است و گشوده بر روی جهان و خود را به ماندن در پشت دیوارهای عبوس محکوم نمی کند. در نهایت سادگی، کافه ترانزیت چه در محتوا و چه در ساختار فیلم باز و گشوده ایست که ذهن را به تفکر وامی دارد و به بن بست روانه نمی کند.

کافه ترانزیت فیلمی بسیار واقعگرایانه است و با نگاهی عمیق به مسئله ی زن در دوران گذار از سنت به سوی تجدد می پردازد. کافه ترانزیت به دور از فمینیسم رایج در ایران، نماد دوره گذار دردناک ایرانیان از جامعه سنتی و جامعه بسته ی شرقی به سوی جهان بزرگ متجدد و دنیای امروزی است. کافه ترانزیت، کافه ای بین راه؛ کافه ای بر سر مرز، کافه ای بین ایران و اروپا نشاندهنده مرزهای سنت و تجدد از دیدگاه آدمهای متفاوت است. هر کسی برای عبور از این گذار دردناک باید کافه ترانزیت یا این کاروانسرای بین راه را با دستان خودش بسازد. ما برای رسیدن به جامعه ای مدرن ناچاریم که سخت کار کنیم و خانه ی خود را بسازیم و مرزهای خود را مشخص کنیم و اگر زن باشیم باید بیشتر کار کنیم و بیشتر بجنگیم تا استقلال خود را به کف بیاوریم و این میسر نمی شود مگر با کار و به دست گرفتن افسار اقتصاد خانواده .

ایرادی که به فیلم کافه ترانزیت (مانند بسیاری از فیلمهای ایرانی) می شود گرفت نگه داشتن ریحان در حریم نوعی زنانگی اکتسابی است. به قول سیمون دوبوا:" ما زن متولد نمی شویم بلکه ما را برای زن بودن تربیت می کنند." از این زاویه وقتی می بینیم که ریحان با دستان کوچکش و در لباس عزا خشت می زند و پنچه در گل فرو کرده است کمی حیرت می کنیم. خیلی ساده و بی اغراق بگویم که منی که تا به حال بنایی نکرده ام اگر بخواهم دست به کار شوم لباس کار به تن می کنم و دستکش به دست می کنم. اگر چه صحنه ی خشت زنی و بنایی کافه ترانزیت توسط ریحان بسیار ساختگی و اغراق آمیز به نظر می رسد ولی با خود حقیقتی نمادین به همراه دارد. ساختن آزادی و به کف آوردنٍ استقلالٍ مادی کار گل است و برای رسیدن به آزادی و استقلال بایست آستین ها را بالا زد و به تنهایی و با دستان خالی خشت های زندگی خود را بنا گذاشت.
در کافه ترانزیت خودسانسوری هنگام ساختن فیلم در بازی ها کاملاً آشکار است و به احتمال یقین فیلم پس از ساخته شدن هم توسط کارشناسان سانسور مورد جراحی قرار گرفته است. خودسانسوری هنگام ساخت فیلم تا حدی است که مردی که می خواهد ریحان را به همسری خود درآورد حتا نیم نگاهی به چشم خریدار به او نمی افکند. انگار ازدواج برای برادر شوهر وظیفه ای ملی و میهنی است که بایست حتماً ادا شود. بیوه ی جوان و مرد یونانی، ریحان و ذکریا با هم حتا یک لحظه هم تنها نیستند و در چشمان هم نگاه نمی کنند. ریحان آنقدر با حجاب است که حتا توی خانه هم مدام روسری به سرش است و تنها با فکر نبوغ آسای کارگردان، ریحان در حالی که موهایش را نمی بینیم چون قاب آیینه مانع دید ماست، روسری سیاه عزایش را از سر برمی دارد. مانند دکتری که قرار است نامحرم را از طریق نگاهش به آیینه و نه نگاه مستقیم به عضوٍ بیمار، معالجه کند، ما بینندگان نیز مراسم از تن به در آوردن رخت سیاه ریحان را به شیوه ای نمادین و غیر مستقیم مشاهده می کنیم.

باز از نکات سانسوری و استعاره ای فیلم، صحنه آشپزی کردن ریحان است. لزومی ندارد که به شما یادآوری کنم جوامع شرقی پر است از ممنوعیت های کلامی و ذهنی، و در عین حال پر است از اشاره و استعاره. پس در شرایطی که نمی شود از میل جنسی و از ارضاء این کششٍ نهفته حرفی زد و یا نگاهی رد و بدل کرد و حتا تصویری ارائه داد از سکسوالیته؛ اشتهای جنسی جای خود را به اشتهای شکمی می دهد. ریحان با دست پخت خود چشمٍ ذکریا را می فریبد و با طعم خانگی و زنانه ی غذای خود دلٍ او را می رباید و در عین حال از سر کنجکاوی کنسرو ذکریا می چشد تا با سلیقه ی او آشنا شود. آیا پیام را گرفتید؟
به هر حال علیرغم ممنوعیت ها، همین جا لازم است که از بازی دو بازیگر اول فیلم یعنی فرشته صدر عرفایی که پیشتر در نقش یکی از زنهای فیلم دایره درخشیده بود و حالا با بازی روانش در نقش ریحان ما را با خود به کافه ترانزیت می برد و همچنین بازی روان و موثر پرویز پرستویی در نقش برادر شوهر یاد کرد.
آدمها در فیلم کافه ترانزیت در عین دوری گاهی چنان به هم شبیه و نزدیک می شوند که هدیگر را پیدا می کنند و به هم می چسبند و به زحمت از هم جدا می شوند و در این میان ملیت و زبان هیچ مانعی ایجاد نمی کند. کافه ترانزیت یا قهوه خانه ی سرراه، نقطه ی عطف شخصیتهای مختلف داستان دردهای مشترک آنان است. دختر روس بی خانواده و بی خانمان و راننده یونانی راه گم کرده و ریحان بیوه و بی پناه در همین کافه ی لب مرز و در این گذار زندگی است که همدیگر را پیدا می کنند و برای مدتی با هم می مانند.

برخلاف فیلمهای به ظاهر فمینیستی اخیر سینمای ایران، فیلمهایی مانند واکنش پنجم و یا دایره که زنان از ابتدا تا انتها اسیرند و در دایره ی بسته ی پدر - مردسالاری نیرو و توان خویش را از دست می دهند و فرسوده می شوند و دست آخر راه به جایی نمی برند، کافه ترانزیت نشاندهنده حرکت زنان معمولی به سوی کسبٍ حقوقٍ انسانی خویش است و چگونگی دشواری این گذار و این مسیر را شرح می دهد. کافه ترانزیت شعارگونه نیست و خیالپردازی نمی کند و راه دور و دراز و سختی که ریحان برای حفظ استقلال خود در پیش دارد را به ما نشان می دهد و در همین جا فیلم را تمام می کند ولی آنچه در این فیلم می بینیم و حائز اهمیت است حرکتی است که آغاز شده و دیگر به هیچ وجه نمی شود متوقفش کرد.
از مواردی که در فیلم کافه ترانزیت خوب پرورده شده بود همین استفاده از زنان برای سرکوب زنان دیگر بود. در ابتدا برادر شوهر، مادر افلیج خود را می آورد و در خانه ی ریحان می گذارد تا ریحان را زیر چشمی و توسط مادرش تحت کنترل کرده باشد. در مرحله ی بعدی همسرٍ برادر شوهر، زلیخاست که می آید و ریحان را برای شوهرٍ خود خواستگاری می کند چون چاره ای ندارد و می پندارد که این تنها راه است.
در کافه ترانزیت بر خلاف دو فیلم واکنش پنجم و یا دایره ریحان را می بینیم که هنوز با امید و با پشتکار راهی را که برای استقلال خود برگزیده ادامه می دهد و شکست هیچ جنبشی را اعلام نمی کند. ریحان در برابر ناملایمات در هم نمی شکند و راهش را ادامه خواهد داد.
درست است که بازی اشکنک دارد و سر شکستنک دارد ولی مبارزات آزادی خواهانه را نبایست تا حد یک بازی کودکانه و یا یک تندروی کودکانه دست کم گرفت. مبارزاتٍ زنان برای کسبٍ حقوق انسانی خویش یک نوع بازی یا قمار نیست که برنده و یا بازنده داشته باشد. مبارزاتٍ اجتماعی در دراز مدت است که میوه می دهد و آیه ی یأس خواندن و خبرٍ فاتحه و ختمٍ مبارزه و بسته شدن پرونده آزادیخواهی را اعلام کردن و یا خبر از هم پاشیده شدنٍ جنبشی را به این وضوح و قاطعیت اعلام کردن، هنر نمی باشد.
درست است که روزی نویسندگان ایرانی برای عبور از زیر تیغ سانسورٍ کتاب، تصویر را به جای کلام برگزیدند و اشتباه نیست اگر بگوییم روزی نویسندگانی چون بهرام بیضایی و ناصر تقوایی و غلامحسین ساعدی و ابراهیم گلستان سینمای مولف ایران را در دهه شصت میلادی و یا دهه چهل خورشیدی بنیاد گذاشتند. با اطمینان می توانیم بگوییم که سینمای ایران، در دوران جنگ، زیباترین فیلمهای بشردوستانه را از طریق فیلمهایی شاعرانه با پیامهایی بسیار صلح جویانه خلق کرد. با جرئت می توانیم بگوییم سینمای مولف ایرانی توانست با فیلم هایی برای کودکان و با بازی کودکان، با شعر و انسانیت، دلٍ غربی ها را بلرزاند. ولی اکنون می توان به این پدیده با تردید نگریست چرا که سینمای ایران به صورت موریانه ای درآمده است که فعالان کنونی اش این سینما را در خدمت ایدئولوژی های فرصت طلبانه به کار گرفته اند. داستان اسب ترویا را یادتان رفته؟ به نام سینما و از طریق سینما، ایدئولوژی می دهیم به خورد ملتهای شوم بخت. رک و پوست کنده بگویم با این نوع سینما، ملت را فیلم کرده ایم دیگر، مگرنه؟ داستان بیسکویت آقای کیارستمی را که یادتان نرفته؟ متأسفانه مدتی است که سینمای ایران بیسکویت خود و رأی خود را به رهبران سیاسی کنونی بخشیده است و از سینمای پیشرو فاصله گرفته است. از این زاویه و با چنین نگاهی است که می توانیم ادعا کنیم وجود فیلمی مانند کافه ترانزیت در چنین شرایطی غنیمت است.


در کافه ترانزیت ریحان خوشبختانه نه روشنفکر است و نه مستندساز و نه شاعر. ریحان کافه ترانزیت اش را ساخته است و مانند ننه دلاور لب مرز ایستاده است و آنقدر درگیر مشکلات خویش است که اصلاً یادش رفته آزادی فردی چه می تواند باشد ولی با همه ی اینها فراتر از بانوان اردیبهشتی و دوشیزگان خردادی از حقوقٍ انسانی و شرفٍ زنانه ی خویش دفاع می کند. ریحان به هیچ وجه با مأموران انتظامی و پاسدار و حتا حاج آقا یا حاکمٍ شرع درگیر نمی شود و در ضمن این افراد نیستند که برایش مشکل ساز باشند و سنگ جلوی پایش بیندازند، مسئله ی ریحان بعدٍ عمیق تری دارد و آن حضورٍ پدرسالاری غالب بر جامعه است. همان پدرسالاری شریف و باآبرو که مدام در تلاش است تا به حکمٍ سنت او را به زیرٍ لنگٍ خود بکشد و زمانی که موفق نمی شود یکراست می رود پیشٍ حاکمٍ شرع و به نام قانون و اخلاق و شرع برای ریحان پاپوش می دوزد تا درٍ دکانش را تخته کند و تا هر طور شده ریحان را در مطبخٍ خود چون کنیزی به کار بگمارد. در این گذارٍ دردناک، کافه ی بین راه، تنها پناهگاهٍ ریحان است. برای ریحان خانه یعنی کافه ترانزیت. ریحان نمی گذارد پشتش را به خاک بکشند. ریحان نمی خواهد شکست خورده و بی حیثیت شده به کنیزی برادرشوهر تن بدهد. ریحان با چنین جامعه ای درگیر می شود و در چنین فضایی ایستادگی می کند. ریحان می خواهد مرزها را بشکند و همه را به صلح در کافه ای بین راه دعوت کند.

jeudi, décembre 28, 2006


... به يادم نياوريد که" بهرام بيضايی" هستم از بخشی از جامعه خشمگين هستم ، اما...
بهرام بیضایی: "فرهنگ ما در همه باورهايش , تاريخش , سوابق‌‏اش و آنچه که مانع رشد و باعث ايستايی و توقف‌‏اش شده است نياز مند باز انديشی است ؛ همه ما ناچاريم همه چيز را از نو بينديشيم و همه چيز را از نو با تعقل و ادراک امروزی ارزيابی کنيم و تعريف‌‏های گذشته را ببينيم و از صافی خرد و آزمون بگذرانيم و در قالب يک دانش , بينش و خرد امروزی سازمان دهی کنيم ... من فقط فيلم نمی سازم من هر کاری انجام می دهم تا بتوانم خودم را بيان کنم اگر نتوانم فيلم بسازم ، تئاتر کار می کنم ، اگر امکان کار تئاتر نباشد, می نويسم و اگر نتوانم اين کار را بکنم کتاب می خوانم يا در س می دهم يا با خودم موسيقی زمزمه می کنم به هر حال در هر زمانی کاری را انجام می دهم منظورم از تمام اين ها شکل دادن به انديشه هايم است و اگر بخت ياری کند انتقال انديشه ام به شما و همين طور گرفتن انديشه از شما ... اگر چه من از بخشی از جامعه خشمگين هستم ، اما در بخش ديگر جامعه ريشه دارم ... هم نسلان من مانند دولت آبادی , بابک بيات , فرخ غفاری و کسانی ديگر بسيار خوب کار کرده اند و من اميدوارم که نسل های بعدی ما بهتر از کار کنند و از تجربيات آموزنده آنها استفاده کنيم بنابراين من غير از سپاسگذاری چيز ديگری ندارم که در اين شب بگويم ."
برگرفته از گزارش مراسم بزرگداشت بیضایی توسط مریم آموسا برای خبرگزاری کار ایران (ایلنا)

mardi, décembre 26, 2006

یک نوع پنجگانه یلدایی

باز هم هست، مثلاً
آیا بازی خصوصی نویسی یلدا یکی از عوارض سانسور و در خدمت سانسور نیست؟ هدف چیست؟ آیا با این بازیها می خواهیم از تلخی شوم واقعیتی که بر سرمان ریخته بگریزیم؟ و یا این که می خواهیم اصلاً نبینیمش؟ و اصلاً الان و در این شرایط چه اهمیتی دارد که من چه وقت بالغ شدم و چه زمانی اولین سیگارم را کشیدم و یا چیزهای خصوصی دیگر. در حالی که برعکس درست الان است که بایست یاد بگیریم خصوصی ها را برای خودمان حفظ کنیم و دیگران هم یاد بگیرند که به زندگی خصوصی مان احترام بگذارند و برای سرگرم کردن خود، با زندگی خصوصی مان بازی نکنند؟

lundi, décembre 25, 2006

طرحهای اروتیک رودن

طرحهای اروتیک اگوست رودن را اینجا ببینید. این طرحها عموماً با آبرنگ و یا گچ رنگی کشیده شده اند و این نمایشگاه تا هیجده مارس 2007 در موزه رودن ادامه دارد. در مورد جلوه های اشکالٍ مختلفٍ اروس در هنرهای تجسمی هم این مقاله را بخوانید.

samedi, décembre 23, 2006

تابلوها


ماه گذشته برای چند روزی در هلند بودم. سفر پرباری بود، بر خلاف بار قبلی در حصارٍ جمعٍ ایرانیان باقی نماندیم. به همراهٍ دوستی، رفتیم و موزه ها و تابلوها را دیدیم. در بازگشت از هلند، روحٍ هر دویمان سیراب بود و راضی. چهارصدمینٍ سال تولد رامبراند بود و البته که رامبراند را دیدیم و وان گوگ را و ورمر را و نمایشگاه بی نظیر تابلوها و طرحهای رنه ماگریت را در رتردام. روسپیخانه نرفتیم. ولگردی نکردیم و چه عالی بود اینطوری و مگر بهتر از این می توانست باشد؟
لطفاً به هیچ دلیلی از صفحات این وبلاگ کپی نگیرید و یا ذخیره نکنید. فقط می توانید لینک مستقیم بدهید

jeudi, décembre 21, 2006

شب دراز یلدا

lundi, décembre 18, 2006

فرخ غفاری درگذشت

مراسم به خاک سپاری پنج شنبه 21 دسامبر ساعت 14:15 در گورستان مونپارناس

dimanche, décembre 17, 2006

چی بودیم و چی شدیم

بدون شرح

samedi, décembre 16, 2006

زمان تبعید چگونه صرف می شود؟

ما کجا هستیم؟

و به کجا می رویم؟

تا کجا بایست برویم؟

چه زمانی چمدانهایمان را باز خواهیم کرد؟

در کدام ساحل؟

زمان تبعید چیست و چگونه صرف می شود؟

آیا دنیای یک تبعیدی را پایانی هست؟

آیا زمانی از این گریز باز خواهیم ایستاد؟

آیا خواهیم توانست در ساحلی دیگر خانه کنیم؟

آیا خواهیم توانست بر درختی دیگر آشیانه بسازیم؟

آیا هجرت ما را پایانی هست؟

mercredi, décembre 13, 2006

فراخوان چراغ به سردبیری ساقی قهرمان

نشریه ی چراغ، ارگان دگرباشان جنسی ایرانی از هنرمندان، نویسندگان، و پژوهشگران گفتمان دگرباشی جنسی (همجنسگرا، دوجنسگرا، دگرجنسگونه) دعوت می کند آثار خود را برای انتشار به چراغ بسپارند.
چراغ با هر چه گسترده تر کردن امکانات خود برای بازتاب خوشی/ناخوشی های امروز و فردای دگرباشان جنسی ایران، نیازمند همکاری فعال اعضای جامعه ی دگرباشان است. شعر، داستان، مقاله های پژوهشی و روشنگرانه، ترجمه ی آثار از زبان های دیگر، خاطره هایی از زندگی روزانه، اتوبیوگرافی، آثار نقاشی، عکس، هر آنچه تولید فرهنگی، هنری، ادبی اعضای جامعه دگرباشان جنسی ایران است، به این گستردگی یاری می رساند. با هویت اصلی و اسم فرعی خود برای چراغ بنویسید. گردانندگان چراغ مشتاق دریافت آثار شمایند.
*
دایره ی مسائلی که به معضل تقابل جامعه دگرباشان جنسی با اکثریت (-)حاکم می پردازد اما محدود نیست. داستان، شعر، مقاله های پژوهشی که در ارتباط با این تقابل و در روشنگری این معضل به قلم آمده اند از زمره مطالبی اند که چراغ علاقمند به انتشار آن در صفحات خویش است. چراغ، نه تنها فضایی است برای انعکاس ادبیات دگرباشان جنسی، بلکه به چه و چرایی و چگونگی ساخت و پرداخت این جامعه و شکل گیری/رشد این جامعه، و گسترش ادبیات این جامعه نیز می پردازد، در همین راستا است که ما مشتاق همکاری با نویسندگان متعلق به جریان اصلی/حاکم در جامعه ایرانی هستیم، مشتاق انتشار آثاری هستیم که با پیشنهادن تأویل خویش از ساختار جامعه، ساختار جامعه را از بن بست جنگ خانگی ِ فرهنگی به جانب هارمونی و همراهی بکشانند، راه را روشن کنند. جامعه نمی خواهد و نمی باید در زندان انکار اجتماعی بماند. آثاری که به چالش روابط بینامتنی جامعه ی دگرجنسخواه با جامعه ی همجنسخواه دست می زنند، جایی شایسته در صفحات چراغ دارند.

با امید
گردانندگان چراغ
http://www.pglo.net/persian/cheragh
__________________
از ساقی قهرمان سه شعر در "مجموعه روسپی و روسپیگری در شعر زنان" خوانده اید

mardi, décembre 12, 2006

چی بودیم و چی شدیم

بدون شرح

lundi, décembre 11, 2006

چی بودیم و چی شدیم

بدون شرح

mercredi, décembre 06, 2006

پژواک در تبعید از شیما کلباسی

پژواک در تبعید مجموعه ای از اشعار شیما کلباسی به زبان انگلیسی است. پژواک در تبعید کتابی است در هشتاد و پنج صفحه و ناشر کتاب آمریکایی است. پژواک در تبعید مجموعه شعر مدرنی است و شعر حزب الله هم که اخیراً برنده جایزه بین المللی هاروست شد در همین کتاب است. در بخش اول پژواک در تبعید، درونمایه اشعار، سیاسی و بشردوستانه و صلح جویانه است و در بخش دوم زنی دریچه ی قلبش را می گشاید و برایمان از عشق و از رنج و از زندگی در تبعید می گوید.
شیما کلباسی، شاعره مهاجر ایرانی سی و چهار ساله است و با همسر و دخترش در آمریکا زندگی میکند. پژواک در تبعید دومین کتاب شعر اوست که به چاپ رسیده است. اولین مجموعه شعر او سنگسار بود که توسط نشر سندباد در آمریکا به چاپ رسید و از طریق اینترنت هم می توان سنگسار را خواند. دومین مجموعه شعر فارسی شیما کلباسی، مجموعه شعر "نه" به زودی به صورت کتاب اینترنتی عرضه خواهد شد.
از ویژگی های شیما کلباسی تجربه های گوناگون او در زمینه ی شعری و در همکاری با شاعران غیر ایرانی است. شیما کلباسی اولین شاعر ایرانی و فارسی زبانی است که به نوشتن اشعار دو نفره با شاعران غیر همزبان خود، شاعرانی مانند السیو زانللی ( شاعرایتالیایی) ران هودسون و راجر هیومز ( شاعران آمریکایی) و یحیی لبعبیدی (مصری) پرداخته است. اشعار انگلیسی وی تا کنون در آنتولوژیهای فراوانی به صورت کتاب و یا به صورت اینترنتی منتشر شده اند. شیما کلباسی مدام در جستجوی شکلهای نوینی برای اشعار خویش است. وی مبتکر سبک اشعار موازی است که در آن شعر چه به صورت عمودی و چه به افقی قابل خواندن است. اشعار فارسی شیما کلباسی تاکنون در بسیاری از مجلات ادبی و اینترنتی داخل و خارج از ایران منتشر شده است و همچنین در مجموعه شعرهایی تحت ویراستاری پوران فرخزاد و انتشارات کتاب در ایران به چاپ رسیده است. تعدادی از اشعار شیما به زبانهای ایتالیایی، هندی، هلندی، روسی، بلغاری، کرویشیایی، انگلیسی، ایسلندی، آلمانی، اسپانیایی، فرانسوی، سوئدی، دانمارکی، فنلاندی، لهستانی، عربی و اسپرانتو ترجمه شده و یا به زبان انگلیسی در کلاسهای درسی در کروشیا، هند و انگلستان توسط اساتید تدریس شده است. تاکنون چندین نقد درباره کتاب پژواک در تبعید نوشته اند که از میان آنها می توان به دو نقد از دو شاعر مشهور آمریکایی، جیمی سانتیاگو باکا و دانیلا جیوزفی اشاره کرد. برای دیدن نقدها می توانید به سایت کتاب پژواک در تبعید مراجعه کنید.
شیما کلباسی شاعر، مترجم و فعال حقوق بشر، مدیر و گرداننده پروژه های "گفتگوی بین ملتها از طریق ترجمه شعر" و"شعر زنان ایران" است. شیما کلباسی از اعضای مدیریت پروژه بین المللی "آوای دیگر" بوده و همچنین سردبیر مجله معروف آمریکایی "میوز آپرنتیز گیلد" هم هست.

برای اطلاعات بیشتر اینجا راببینید
و زن ایرانی سایت شیما کلباسی را فراموش نکنید
____________
پیش از این از شیما کلباسی اشعاری از مجموعه سنگسار و نه را در اینجا و اینجای چشمان بیدار خوانده اید.

lundi, décembre 04, 2006

خواندنی های ماه دسامبر

می دانم دیر شده ولی چه کنم این ماه در سفر بودم و همه ی کارها روی هم تلمبار شد. در عوض یک عالمه نوشتم و اینطور که می بینم برای آخر دسامبر هم هیچ مطمئن نیستم فرصت کافی برای جمع آوری لینک داشته باشم ولی سعی خود را خواهم کرد چون به هر حال اینجا انباری من است.
ازرا پاوند، نيروي محركه جنبش هاي مدرنيستی
نظریه ادبیات؛ متن هایی از فرمالیست های روس گردآوری شده توسط تودوروف
داستان جن ها، گفتگو با آری سیلدز
درگذشت فريدون هويدا، روشنفکر و ديپلمات ايرانی
خواهر حجابت رو حفظ کن! برادر نگاهت رو حفظ کن! صداهای سانسور نشده ايرانی" مجموعه مقالات نويسندگان، هنرمندان و روشنفکران ايرانی گرداورنده: ليلا اعظم زنگنه همراه با مقاله ای از مهرانگيز کار به نام "مرگ يک مانکن"
ما چون طلا می درخشیم/ آذر محلوجیان
نگاهي به «عكس هاي پاره، يك شرح احوال»، نوشته آذر محلوجيان
مادر حالا آلماني صحبت مي کند/ نگاهي به رمان فهيمه فرسايي با دستمايه «تابعيت»
نگاهی به عشق سالهای وبا از گارسیا مارکز
هنریک ایبسن: نمایشنامه نویسی آشوبگرا و ستیزه جو
نقد فمينيستى رمان «عروسك فرنگى» نوشته‌ی «آلبادِسس پدِس»
نگاهى به رمان "ما" نوشته يوُگنى زامياتين
مروری بر کتاب متن هایی برای هیچ / میترا داور
مروری بر صید قزل آلا در آمریکا / میترا داور
گدا داستانی از غلامحسین ساعدی به مناسبت سالگرد مرگش
چرا کسی فکری برای این کشور نمی کند/ گفتگو با بهرام بیضایی
ده داستان از کافکا لینک از مرور
نوشته خداوند/ بورخس لینک از مرور
به یاد "بیژن مفید" و "شهر قصه" او
به ‌قلم احمد شاملو، "نام‌ها و نشانه‌ها در دستور زبان فارسي" منتشر شد
ترجمه پانزده شعر از ریچارد براتیگن
شعری از برتولت برشت
"گامی دیگر" شعری از محمد مختاری به یاد سالگرد قتل محمد مختاری
اعترافنامه ی دختران بد دومین مجموعه شعر لیلا فرجامی به صورت اینترنتی منتشر شد
پژواک در تبعید مجموعه اشعار شیما کلباسی به انگلیسی منتشر شد
____________
لینک دادن به قصد اطلاع رسانی است و بس. لطفاً برای هر لینکی یک داستان نسازید .
برای عبور از مثلثهای زرد و باز کردن سایت ها و وبلاگها از راه های پیشین استفاده کنید. اگر نشد دو راه دیگر هم وجود دارد: یک و دو
چشمان بیدار آگهی نمی پذیرد ولی از انتشار فراخوان های فرهنگی و هنری استقبال می کند.
چشمان بیدار از معرفی کتابهای نخوانده و نمایش ها و نمایشگاه های ندیده معذور است و فقط به انتشار خبر اکتفا خواهد کرد.
نویسنده این وبلاگ در هیچ جایی کامنت نمی گذارد و در بخش نظریات هیچ سایت و یا وبلاگی شرکت نداشته و ندارد و نخواهد داشت و مطالب خود را با نام خود در همین جا و یا در سایت های رابط منتشر می سازد پس هر پیام و هر نظری با همین نام ربطی به این نویسنده ندارد و کاملاً ساختگی است.
لطفاً برای تماس، از مسنجر استفاده نفرمایید و فقط به آدرسی که در بالا ذکر شده پیام بفرستید.
این اواخر به دلیل کم و زیاد شدن سرعت اینترنت و قطع و وصلهای ناگهانی آن بسیار مشکل داشتم، آیا همین توضیح برایتان کافیست؟
یک سئوال: در مورد نیم فاصله، آیا سیستمی وجود دارد که کپی گرفتن و از این سیستم به سیستم رفتن و یا از این زبان به زبانی دیگر تبدیل شدن باعث نشود که این نیم فاصله ها به هم بچسبند؟ چون نیم فاصله فقط در چهارچوب چهاردیواری وبلاگ شخصی معتبر است ولی وقتی خواستی همان مطلب را برای مجله ای در کشوری دیگر بفرستی همه حروف به هم میچسبد و افتضاحی می شود که نگو. اگر راه نجاتی وجود دارد لطفاً برایم بنویسید.
به دلیل سفر پاسخ به برخی نامه و پیامها به تعویق افتاد. حلالم کنید. سفر بودم و بعد که رسیدم سرما خوردگی و گلو درد و... نشد دیگر. ولی در اولین فرصت
از مطالب رسیده سپاسگزارم و آنها را می گذارم توی نوبت
چشمان بیدار از توجه و استقبال شما سپاسگزار است
.

samedi, décembre 02, 2006

دیدنی های اعجاب برانگیز

موزیک متن: زیاد شنیدیم. تهیه کننده: حدسش زیاد سخت نیست
برای طرح غنی سازی فرهنگ خرافه در سرزمین گل و بلبل
یک نمایش زیبا: مردی با دو سر

نقاشی های سه بعدی بر کف پیاده روها

یک صدای اعجاب برانگیز: tell me why

نقاشی از رنه ماگریت

This page is powered by Blogger. Isn't yours?