
برای اولین بار در زندگیم، جایزه ای بردم!
یک جاکلیدی برنجی!
آن را به تو دادم.
و تو آن را به معشوقه ات بخشیدی.
او وقتی فهمید طلا نیست،
سرم فریاد زد: اه! این که از برنجه!
طلات کو؟
من خیط شدم.
جایزه مان خیط شد.
با خود عهد کردم:
دیگر نمی برم!
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 11:29 AM
