samedi, septembre 13, 2008
در کنیسه ی الغریبه ی جربه، تونس
فکرش را بکن که چندین و چند سال در تهران زندگی کنی و پایت را داخل کنیسه ی یهودیان در یوسف آباد نگذاشته باشی تا ببینی چه شکلی است!دو تا از همکلاسی های دوران دبیرستانم، رویا و ثریا یهودی بودند و من هرگز فرقی بین خودم و آنها نمی دیدم و فقط محافظه کاری شان و یک نوع ترس و انزوای غریب در هر دویشان بود، هر دو آرشیتکت شدند و هر دو؛ البته سوا و جدا از هم به یک جایی در آمریکا رفتند! حالا کجایش را نمی دانم!
فکرش را بکن که هفت سالی در محله یهودیان پاریس زندگی کرده باشی و باز هم داخل یک کنیسه را ندیده باشی! آیا بایست تا تونس می رفتم تا بتوانم داخل معبد یهودیان را ببینم؟
راستی آن تو چه خبر بود؟ برای ورود به محوطه ی کنیسه ی الغریبه ی یهودیان در جزیره ی جربه، از طاق امنیتی و بازرسی بدنی گذشتیم، درست مثل مرز یا فرودگاه ما را گشتند. وقتی به دم نمازخانه رسیدیم، برای ورود به داخل نمازخانه، بایست همگی کفش مان را در می آوردیم و مویمان یا سرمان را می پوشاندیم! همه از دم، از زن و مرد! برای زنان سبدی پر از روسری گذاشته بودند و برای مردان سبدی پر از کلاه! من به شالی که به گردن داشتم اشاره کردم و بعد به سرم، عابد یا کاهن الغریبه که پیرمردی با ریشی بلند و سپید بود سرش را به علامت مثبت تکان داد! شال را روی سرم انداختم و کفش هایم را در جا کفشی گذاشتم و وارد شدم.
کنیسه کوچک بود و پر از یادگاری و مدال و چیزهایی به خط عبری، و مطمئناً انبوهی از اشیاء تاریخی و عتیقه! مسجدها و کلیساها، معمولاً سقف های بلند دارند و یا پنجره های نورگیر بلند، ولی کنیسه، پنجره های کوچک داشت و سقفش بلند نبود و کوچک بود، مانند موجودی در خود فرورفته! حالا بیشتر آن انزوای رویا و ثریا را می فهمیدم، منزوی و درونگرا همچون کنیسه ای! داخل کنیسه الغریبه، درست همان طوری است که در عکس اول می بینید.
موقع خروج از مسجد و کنیسه، جوانی الجریزه ای، عکاسی که همراهمان بود تصادفاً از من دو عکس گرفته بود، هر دو را دارم، شبیه
هم اند! و در هر دو، خودم هستم: چه در مسجد جامع جربه و چه در کنیسه الغریبه در جربه!تفاوتش هیچ معلوم نیست! عکسهایم را به یادگار سفرم در آلبوم خصوصی می گذارم. آلبومی از دیدارهای من و خدا! به گمانم اگر خدا وجود داشته باشد، پس همه جا هست دیگر! مگرنه؟






















