vendredi, septembre 12, 2008
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند
هر وقت به ایران می رفتم زود بدو بدو خودش را میرساندو آخ و ناله و سرفه!
یک بار کیفم را ناگهان قاپید تا ببیند تویش قلم بدرد بخوری موجود است یا نه؟
سرفه اش قطع شده بود که گفت: اه! اینا چیه؟ چرا برام "مون بلان" یا "شیفرز" سوغات نیاوردی؟
و باز آخ و ناله و سرفه!
و مگر نمی دانست صبح تا شب کار می کنم تا بتوانم اجاره ام را بدهم و آخر ماه کم نیاورم؟
یعنی نمی دانست؟
و حالا "مون بلان" و "لامی" و "شیفرز" اش را از من میخواست؟
تا کجا باج می خواست؟ و برای چه؟
و هیچ جیز بدرد بخوری در زندگیش ننوشت!
ننوشت و مدام سرفه کرد!






















