mardi, mars 10, 2009
به پیکاسو گفتم: "دارم می روم به دیدار با مارگریت دوراس!"....جواب نداد.....
گفتم: "می دونی شما دو نفر نکته ی مشابهی دارید؟"....
باز جواب نداد.....
گفتم: "هر دو با شدت هر چه تمام تر زندگی کردید!"....
حرفی نزد.....
گفتم: "زندگی را مثل یک خوشه انگور توی مشت تان گرفتید و فشردید."....
چیزی نگفت.....
- "عصاره ی زندگی، شیره ی زندگی توی کار هر دو تان دیده می شود."....
حرفی نداشت که بزند.....
_ " الان دارم می روم به دیدار با مارگریت دوراس! براش پیغامی نداری؟"






















