چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: یک فنجان قهوه با جیمز

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

samedi, juin 19, 2010

یک فنجان قهوه با جیمز

جیمز جویس از اکتبر 1904 تا مارس 1905 را در شهر پولا، که در آن زمان به اتریش - مجار تعلق داشت و حالا جزوی از کرواسی است، گذارانیده است. پولا یکی از سفرهای اولیس (ببخشید منظورم جیمز جویس) است، او بعدها "اولیس" را در سال 1922 منتشر خواهد کرد که گشتی در دل دوبلین شهر زادگاهش است
جویس در این دوران در حال گذراندن یک تبعید خودخواسته است، هنوز تبعیدش به تبعید اجباری و تبعید به توان دو در جنگ جهانی تبدیل نشده است. در این دوره او فقط به عنوان نویسنده آزادیخواه با حکومت ایرلند مشکل دارد، هنوز مشکلاتش چندبرابر نشده است تا اولیس وار دور شهر و یا جهان را در طلب آزادیش بگردد.
جویس در طول این شش ماهی که در پولا اقامت داشت به اتریشی ها انگلیسی درس می داد و در کافه روبروی آمفی تئاتر که الان نام آن کافه را "کافه اولیس" گذاشته اند می نشست.
مجسمه جویس نشسته بر صندلی کافه، الان توی ایوان است. باران شدیدی می آمد، هیچکس توی ایوان نبود فقط جیمز سنگی زیر چتری نشسته بود و به روبرو خیره شده! به چی فکر می کرد؟ مثل موش آب کشیده، بر روی صندلی کنار جیمز نشستم و به دختر کافه چی که چتر به دست به سویم می آمد قهوه سفارش دادم. آمفی تئاتر رومی در برابرمان بود، دورنمایی از یک تمدن کهن و باشکوه اما ویران شده! خوشبختانه صندلی، مانند همه صندلی های توی تراس، چتر آفتابی بزرگی دارد که مانع ریزش باران بر سرو مغزم می شود. تا قهوه برسد باران کمتر می شود و جهانگردان مختلف روی سنگفرش های این خیابانهای زیبای قرون وسطایی راحت تر حرکت می کنند.
قهوه که رسید، از بس سردم است فوری پولش را به دخترک می پردازم و حبه قندی توی فنجان قهوه ام می اندازم. دارم قهوه ام را می نوشم که دسته ای جهانگرد میانسال با شوخی و خنده از روبرو می آیند، زنی فربه با موهای فرفری کوتاه خاکستری زود دوربینش را به دست یکی از همراهانش می دهد و از پله بالا می دود و می آید کنار جیمز، و روی زانویش می نشیند و به دوستانش اشاره می کند تا عکسش را بیندازند. عکسش که افتاد سرش را برمی گرداند و نام جیمز جویس و سال تولد و سال فوت او را از لوح بالای سرش می خواند و خندان سری تکان می دهد و به همراهانش ملحق شده است. حتا نمی داند کی بوده! مهم برایش مشهور بودن اوست! البته این خانم میان سال جویس را نمی شناخت و از سر شوخی و مسخره بازی روی زانوی مجسمه نشست و عکس انداخت اما هستند کسانی که از همجواری با مشاهیر بسیار مفتخرند و فقط به نشستن بر سر زانو و یا فرو رفتن در بغل ایشان اکتفا می کنند.
فکر نوشیدن قهوه ای دیگر در کنار جیمز و تماشای تئاتر باستانی را دارم اما از سوی دیگر باران بند آمده است و الان دیگر می توانم به همراهانم در کنار اسکله ملحق شوم. دوربینم همراهم است ولی میل ندارم این لحظه را با عکسی از دوربینم ثبت کنم. در فکر اینم که نویسنده حقیقی به جای نشستن بر روی زانوی دیگر نویسندگان و عکس گرفتن با آنها، در خلوت آثارشان را می خواند و سپس در گوشه کافه ای می نشیند و در حال نوشیدن قهوه به شهر و دنیای پیرامونش نگاه می کند و دورنمای مقابلش را تصویر می کند، نویسندگی بازسازی جهان و نوسازی دنیا به شیوه ای نو و موزون و با کلماتی طنین آفرین است، مگر نه آقای جویس؟



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?