مهاجرت و تبعید چهره های گوناگونی دارد و یکی از این چهره ها، دوگانگی عواطف نسبت به مکان است، «من دو عشق دارم» به نگاه مهاجر و تبعیدی می پردازد، نگاهی به پشت سر و نگاهی به پیش رو، عشقی به کشور زادگاه و مهری به سرزمین میزبان. نام نمایشگاه از ترانه مشهور ژوفین بیکر خواننده سیاهپوست گرفته شده است که برای اولین بار در سال 1930 این ترانه را خواند: «من دو عشق دارم: سرزمین زادگاهم و پاریس» و ترانه محبوبیتی خارج از تصور پیدا کرد.
پیش از این برایتان نوشته بودم که موزه مهاجرت از سال 2007 تاسیس شده است و در کنار موزه دائمی، نمایشگاه هایی از آثار هنرمندان با مضمون مهاجرت برگزار می کند تا تاریخ مهاجرت به فرانسه، به ویژه مهاجرت هایی که از قرن نوزده به سوی فرانسه صورت گرفته و آثار مهاجران و آثار مربوط به مهاجرت را جمع آوری کند و در معرض نمایش بگذارد تا با بررسی مهاجرت از زوایا و جنبه های مختلف، نگاه و درک بهتر و عمیق تری نسبت به خیل عظیم مهاجران ساکن فرانسه داشته باشیم.
این بار نمایشگاه تاکیدش بر نگاه هنرمند معاصر بوده است و از طریق نگاه هنرمند گذار مردم مهاجر را به شیوه ای موثر و گویا می بینیم. این نمایشگاه غنی از عکس و چیده مان و ویدئو، آثار هنری هنرمندان معاصر را در زمینه نگاه مهاجر و نگاه به مهاجرت، در موزه مهاجرت به معرض نمایش گذاشته است.
در سالن اول نمایشگاه، تصویر اتومبیل هایی که بار و بندیل بسته اند و در راه ترک سرزمین زادگاه از طریق راه های زمینی و کشتی هستند را می بینیم، اما مگر می شود خاطرات و گذشته را هم بار چمدان کرد؟ مگر می شود همه چیز را با خود برد؟
توده ای بطری خالی! چه پیامهایی که به امید پاسخی چون این بطری های شناور در دنیای پهناور تبعید و در اقیانوس هجرت رها نکرده ایم. مهاجرانی که در این آثار می بینیم گاه در حال عبور به سوی شهرهای بزرگی چون پاریس و نیویورک و پکن و برلین و لندن و دهلی نو و بیروت هستند، تشک های عظیمی در یکی از سالن های نمایشگاه موجود است که بر روی آن نقشه همین شهرهای بزرگ کشیده شده است، اجازه داریم روی این روتختی های پر نقشه بنشینیم، نشستن و خوابیدن روی نقشه شهرهای جهان! اما مگر بار اولمان است؟ تا سکنا گرفتن در جایی، در چه شهرهایی و در چه تشک هایی، شب را به سر نیاورده ایم؟
در جایی دیگر عکس هایی از مهاجران بی خانمان افغانی و ایرانی توسط یک عکاس فرانسوی است، مهاجرانی که در جنگل ونسن و یا کنار پل سن مارتن در کیسه خواب می خوابیدند، تا مقصد چقدر مانده؟ هر مهاجر با خود داستان و خاطره ای دارد، در گوشه ای از نمایشگاه عکاسی از آسمان آبی و دریای الجزیره عکس گرفته و آن را به صورت پوستر درآورده و تکثیر کرده است و هر بازدیدکننده ای می تواند یک پوستر از آسمان الجزایر را با خود به خانه ببرد، مگر سالها پیش از منظره ای که از پنجره اتاقم می دیدم عکس نینداخته بودم؟ همان آسمانی که پرده های کشیده در شب های جنگ، همیشه آرامش آن سهم کوچک را از من دریغ می کرد! مگر آسمان الجزایر چه فرقی با آسمان من دارد؟ هول زدم و دو نسخه برداشتم با این فکر که دریا و آسمان الجزایر را بالای کتابخانه بچسبانم، نگهبان دید و اعتراض کرد که چرا دوتا؟ دوتا نمی شود، هر نفر یکی! دوستم گفت: یکیش مال من است. برای من برداشت. نگهبان دیگر حرفی نزد. و این جوری شد که دوستم با سخاوت تمام، سهم خود از آسمان الجزایر را به من بخشید.
خیلی تصادفی با خانمی که همراه شوهرش به دیدن نمایشگاه آمده بود آشنا شدم، صدایش را شنیدم که داشت چیزی راجع به ایران می گفت، برایم عجیب بود! در نتیجه از او سئوال کردم و سر صحبتمان باز شد؛ این خانم در زمان انقلاب و در ابتدای جوانی به ایران سفر کرده و از فواید اقامت در ایران بی نصیب نمانده چون او را به جرم جاسوسی دستگیر کرده و بنابرین مثل کلوتیلد رایس، مدتی را در زندان اوین گذرانیده واین واقعه مال سالها پیش است، قرار شد یک وقت دیگر همدیگر را ببینیم و کل ماجرا را مفصل با جزییات برایم تعریف کند. ایران را به خوبی می شناخت و توی زندان اوین فارسی یاد گرفته است. موقع خداحافظی، با مهربانی دستش را روی دستم گذاشت و به من گفت : بیچاره!

نمایشگاه جنبه های مختلفی دارد، در جایی به ریشه لغات مهاجر پرداخته و جای تعجب است که بسیاری از لغات مرسوم در فرانسه از جاهای دیگر آمده اند و تلفظ صحیح کلمه و کشور اصلی را با نقشه، دستگاه نشان می دهد. اکثر هنرمندان از مهاجران آفریقای شمالی بودند اما هنرمندان فرانسوی که از پدیده مهاجرت عکس و یا فیلم و یا اثری خلق کرده اند نیز وجود داشتند. یکی دستگاه هایی ساخته بود که در ایستگاه مترو و ترن و فرودگاه، با پول خرد، از آن آدامس و شکلات و بیسکویت می خریم، اما به جایش در دستگاه، پاسپورت، کارت اقامت، و چیزهای اساسی و نیاز فوری مهاجر را گذاشته بودند. تخیل بشر که مرز ندارد، دارد؟ کاش می شد، چرا نه؟