دیشب، شرجی و تاریک، مثل یک لحاف سیاه و سنگین بر سرم افتاده بود.
توی خواب دلم خواست دستانم را باز کنم،
به حسی نیاز داشتم؛ به حسِ رهایی از قفسِ تن.
دستِ راستم را دراز کردم به سوی پنجره، یا تنها روزنه ام به دنیای بیرون.
طوری که انگار دارد به پیشواز نسیم می رود،
دراز شد و رویید تا آن سوی پنجره.
آن سو دستِ راستم ساقه ای شده بود یا شاخه ای با برگ.
بیرون روز بود و روشن.
دستم به سوی نور پیش می رفت و قد می کشید
و باز شاخه و برگ....
حالا بگو تعبیرش چیست؟
Libellés : poetry
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 5:45 PM

آثار کامل خانم مهشید امیرشاهی توسط گروه انتشارات آزاد ایران تجدید چاپ میشود.
مجلد اول این مجموعۀ ارزشمند که در دسترس علاقمندان قرار گرفته است داستانهای کوتاه
این نویسندۀ نامدار را در بر میگیرد و هم اکنون در مراکز معتبر پخش کتاب از جمله
آمازون موجود است
لینک آمازون
Libellés : Book, Literature, Littérature
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 3:20 PM

هیچ کس مرا به رسالت برنگزیده است
پیامبرم اما من
کتابم زمینی است
یگانه سوره ی کتابم را بر فراز کوه طور بر سنگ
نبشتم
آیه ی یگانه ای یکتا سوره ام دارد: دوستت
دارم
به گاه رفتنم ترا به جانشینی ام برمی
گزینم
تا مرا با چشمانت
با لبانت
با دستانت
با آوایت
با دلت
اگر در ساحل چشمانت کسی هست
در صفحات سفید زندگی ات
اگر برگ سفیدی باقی است
یکتا آیه ی زندگی ام را تفسیر کنی
در آسمان روز، آنگاه که شب است، چون هر روز ، چون امروز، آن را
بنویسی
و برای ستارگانی که بر زمین زندگی می کنند آن را به ترتیل
بخوانی
Libellés : poetry
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 6:45 PM
