چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: یک داستان کوتاه یک داستانک ازریچاردبراتیگان وگوستاوهرلینگ

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

lundi, juin 05, 2017

یک داستان کوتاه یک داستانک ازریچاردبراتیگان وگوستاوهرلینگ

یک داستان کوتاه یک داستانک

از ریچارد براتیگان و گوستاو هرلینگ

 ترجمه علی اصغرراشدان

 Aliasghar-Rashedan03.jpg



Richerd brautigan
Ein Nachmittag1939
یک بعدازظهر1939
داستانی است باتکراری پایان ناپذیر، همیشه برای دختر چهارساله م تعریف می کنم. داستان چیزی بهش می دهدکه می خواهدبازوبازهم دوباره بشنود.
وقت تورختخواب رفتن که میرسد، می گوید:
« بابا، واسه م تعریف کن، یه بچه که بودی، چیجوری رفتی توسنگا. »
« باشه. »
پتوهاش راکه انگار ابرهای هدایت شونده بودند، قشنگ دور خودش پیچید. شستش را تو دهنش گذاشت و با چشمهای سبز فوق العاده علاقمندش، نگاهم کرد:
« یه بچه ی کوچیک و دقیقا هم سن حالای تو که بودم، مادر و پدرم تو یک پیک نیک، منو با خودشون بردن کوههای راینیر. حالا تو ماشین کهنه مون هستیم و داریم میریم که می بینم یه آهو وسط جاده وایستاده. به یه علفزار رسیدیم که تو برفابود، آونجا برف رو زمین خوابیده بود. سایه درختا روش افتاده بود و تو محل نور خورشیدنمی تابید.
گلای وحشی تو علفزار بزرگ شده بودن و خیلی قشنگ به نظر میرسیدن. یه سنگ گرد خیلی بزرگ غول مانند وسط علفزار وایستاده بود. بابام رفت طرفش، یه سوراخ بزرگ وسط سنگه پیداکرد. تو سوراخه نیگا کرد. سنگه به قاعده ی یه اطاق بلند و بزرگ بود.
بابام خزید تو سنگه، نشست و از تو سوراخه آسمون آبی و گلای وحشی رو نگا کرد. بابام از سنگه خیلی خوشش اومد، جوری رفتار کردکه انگار تو خونه بود، تموم بعدازظهر تو سنگه بازی و تفریح کرد.
بابام چنتاتخته سنگ کوچیک رو تو سنگ بزرگه جمع ومرتب کرد و روهم چید، از تخته سنگا یه کوره و یه مبل و وسایل دیگه خونه درست کرد. گلای وحشیم وسایل زندگی بودن. بابام از اونا خوراکی پخت. داستان مام همینجا تموم شد...»
با چشمهای بزرگ آبیش تماشام کرد و به چشم کودکی که تو سنگها بازی میکند، نگاهم کرد، جوری نگاهم کرد که انگار دلمه قل قلی گلهای وحشیم که تو کوره مانند تخته سنگها پخته شده م.
انگار به اندازه کافی ازداستان سیر نمی شود. سی یا چهل بار داستان را شنیده، باز و همیشه میخواهد دوباره بشنود. داستان خیلی براش مهم است.
فکرمی کنم دخترم ازاین داستان به عنوان یک درورودی به یک نوع کریستف کلمب استفاده میکند، دری که داخل می شود و دوران کودکی پدر و رفقای قدیمش را کشف می کند...

Gustaw Herling
Verbranntes Gedächtnis
خاطرات سوخته
( 20 مه 1919لهستان – 4 جولای ناپل ایتالیا،نویسنده لهستانی بود. )

روزی آتش سوزی یک خانه سالنمدان تنها را در روزنامه خواندم. همان روز آتش سوزی خاموش شد و تمام ساکنین تواستند نجات یابند، اما یادگاریهای خصوصی شان - نامه ها و عکس های قدیمی شان، قرباینهائی بودند که توآتش سوختند یا به وسیله آتش نشانها نابود شدند. سالمندها باباقیمانده خاطرات سوخته و گذشته شان، در خانه ای دیگراسکان داده شدند. بلافاصله چنان مرگ ومیرخشنی شروع شدکه خانه جدیدبعدازسه ماه تقریباخالی بود.
مدتی طولانی در نظر داشتم داستانی در این باره بنویسم. سر آخر از خیرش گذشتم، برام روشن شد که در کمترین سطور گزارش روزنامه هم داستان کاملی نهفته که کلمات اضافی براش تحمل ناپذیراست...

برگرفته از عصر نو

Libellés : ,




<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?