چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: خانهء آفتابی از پرتو نوری علاء

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

mardi, avril 15, 2003

خانهء آفتابی از پرتو نوری علاء

خانۀ آفتابی
از
پرتو نوری علاء


همسر عزیزم ... همسر عزیز ... احمد جان ... احمد خان .... اصلاً اسم و عنوان نمیخواهد. با سلام، آرزو میکنم ... آرزو بی آرزو. سالهاست که دیگر آرزویی ندارم... امیدوارم که ... سلامت و خوش باشد؟ البته که هست ... خوب ... البته که خوب است. سُر و مُرو و گنده. شنیده ام روز به روز وزن اضافه میکند... ی های جهان مانا باشد. اگراز حال ما خواسته باشی ... اگر میخواست که دو خط نامه برای بچه ها مینوشت ... بچه ها خوبند و مشغولِ ... حمالی در مک دونالد و تریفتی. بی همه چیز خیال میکند که در آمریکا پول خیرات میکنند ... درس خواندن. اما درسهای نیلوفر امسال اُفتِ ... میگوید: چشمت کور. میگویم: چشم خودت کور. اگر بچه ها را بیرون نیآورده بودم حالا یا در سیاهچال اوین بودند یا در جبهۀ جنگِ حق علیه باطل برای برادران، جوراب و دستکش میبافتند. یادش رفته که خواهران زینب بخاطر شلوار زردی که فقط یک وجبش از زیر روپوش زهره بیرون بود داشتند او را به کمیته میبردند. یادش رفته که نیلوفر چهارده ساله ام رو با یک ورق روزنامۀ کار گرفتند و چقدر کتکش زدند. وقتی از کمیته درش آوردم، خودم نمیشناختمش. لبهاش، لبهای بچه ام چه ورمی کرده بود. کجا بود که ببیند. روزِ روزش نمیدانست بچه ها چند ساله اند و کلاس چندم ... زیادی نکرده است. شکر خدا بهتر هم شده است. هنوز یکسال دیگر به پایان کالجش مانده است. اما حالِ او خیلی خوب ... میداند، شنیده است، بجای آنکه غصه بخورد با دُمش گردو میشکند. باید بَرنده باشد، مهم نیست چه کسی میبازد ... است و خوش میگذراند. مدتی است که کارم را از دست ... صدای غش غش خندۀ چندش آورش را میشنوم. توی دلش قند آب میشود که من، بیچاره و محتاج او باشم ... نداده ام. پُست بالاتر هم به من پیشنهاد شده است. اما میدانی که کمرم که سالها پیش لطمه دیده بود ... هیچوقت زیر بار نرفت که پشت بند تقاضای دیوانه وارش برای عشق بازی در لبۀ وان حمام، ساییدگی استخوان پیدا کردم. هر وقت از کمر درد نالیدم، گفت برو کله ات را معالجه کن. گفتم میروی مستراح سیفون بزن، گفت بو از کله ات میآید ... حالا در اثر آسایشی که دارم خیلی بهتر شده، اصلاً خوبِ خوب شده است. خوشبختانه هنوز مدیکل به ما تعلق میگیرد ... هیچوقت نشد که نگران دوا و درمان ما باشد، سال دیگر با بیست سالگی نیلوفر، مدیکل هم قطع میشود. از حالا عزا گرفته ام که با خرج کمرشکن دکتر و دوا چه کنم ... میدانم که گرفتاری اما اگر فرصت کردی چند خطی برای بچه ها بنویس ... میگوید: پارسال برای زهره نامه دادم جواب نداد. میگویم: پرسیدی چرا؟ نگفتی بچه زنده است یا مرده؟ ... سعی کن بدون لغات سخت و خوانا بنویسی، بچه ها فارسی را خیلی خوب ... دهانش را کج میکند، زبانش را می پیچاند و از ته حلق میگوید: دَدی، دَدی من شاش داری ... میخوانند و حرف میزنند. غرض از نوشتن این نامه، نیاز شدید مالی ... جلوی او دست گدایی دراز کنم؟ آن هم بعد از این همه سال که کار کردم و یکشاهی از او نخواستم؟ کدام گدایی؟ آن خانه سهم بچه های من است که حالا او بالا کشیده. دوازده سال در ایران کار کردم تا تمام قرض خانه پرداخته شد. پرسیدم: "سهم من چی شد؟" پرسید: "کدام سهم؟" گفتم: "پولی که گذاشتم." گفت: برو بابا تو هم با آن پول گداییت." پرسیدم: "چرا پول گدایی را قبول کردی؟" گفت: "برای این که یک عمر مفت بهت دادم خوردی!" اشک شور بود و گرم. دیده نمیشد. فقط ته گلو میسوخت. میخواستی فریاد بزنی، با صدایی که شنیده نمیشد. فقط در سرت می پیچید؛ اگر پول رختشویی و نظافت و آشپزی و بچه داری و بغل خوابیهایم را در خانه ات حساب کنی ... نیست. فقط مامانم میخواهد بخاطر آیندۀ بچه ها، در مورد فروش خانۀ مان در ایران با تو ... مامانم میخواهد سر به تنت نباشد ... صحبت کنم. اینجا بخاطر وضع بد اقتصادی قیمت خانه ها خیلی پایین آمده است. اگر خانۀ مان را بفروشی و نصف پولش را برای ما بفرستی، با پولی که مامانم به ما میدهد میتوانم یک آپارتمان بخرم. اقساطش را خودم خواهم پرداخت ... پوزخند میزند و میگوید: "کور خوندی. خانه را بدهم به تو!" ... تو هم با نصف دیگر میتوانی یک آپارتمان یک اتاقه برای خودت بخری. تو به تنهایی احتیاجی به خانۀ چهار اتاقه نداری ... چرا ندارد؟ بزمهای شبانه، عرق خوری و تریاک کشی را که نمیتواند در یک آپارتمان کوچک، در دل همسایه ها برگزار کند. شنیده ام خانۀ آفتابی ام شده سُدوم و گومورا ... اگر هم داشته باشی میتوانی بعداً تهیه کنی. تو مرا میشناسی، تمام جان و مالم را برای بچه ها گذاشتم، حالا هم بفکر آیندۀ آنها هستم ... دارد پوزخند میزند ... فکر نکن روزی شوهر میکنم و پول تو به مرد دیگری میرسد. اصلاً میتوانی آن را به اسم ... میگوید: " شنیده ام بوی فرند گرفته ای." میگویم: " درست نیست." میگوید: " اسم طرف را هم میدانم." میگویم: "کلاهت را بگذار بالاتر." (معمولاً صدای ضربۀ سیلی از دردش بیشتر است). جلوی ریزش اشک را نگه میدارم و میگویم: " اصلاً شوهری که با وجود زن و فرزند در کنارش، سه تا سه تا معشوقه داشت، حالا چطور به خودش جرأت میدهد که بعد از شش سال بیخبری، از زنش بازخواست کند؟" میگوید: " برای این که من مَردم و تو زن." میگویم: "میدونی چی؟ گرفتم. خوب کردم که گرفتم. اگر با وجود شوهر گردن کلفت و مفت خوری مثل تو میتوانم با دست خالی، توی زمین غیر، بدون دانستن زبان، با دو بچه امور مالی ام را بگذرانم، میتوانم امورات دیگرم را هم اداره کنم." (دوباره میزند) ... خودت بخری. دوستِ ... پای منقل تریاکت ... نازنینت آقای وجدانی ... جورت را کشید و یکبار به ما سر زد. خیلی با محبت و روشنفکر شده بود. دَم از برابری زن و مرد میزد. به خیالش یادم رفته بود که چه دست بزنی روی خواهرش داشت ... اینجا در کار معاملات خانه است. میتوانی از او بخواهی که به اسم خودت یا بچه ها خانه را بخرد ... کلی هم فحش پشت سر نثارت کرد. بعداً معلوم شد که بیشرف چه نقشه ای برام کشیده بود. داد زدم: "اهلش نیستم. من روی شما مثل برادر حساب میکردم." راست راست توی چشمم نگاه کرد و با نیشخند گفت: "فکر نمیکردم انقدر اُمُل باشید. برادر بی برادر." تو هم بیشرفی! میان طبقۀ ریسنده و بافنده، و نویسنده و خواننده هم مثل نقل و نبات بیشرف پیدا میشود. شنیده ام برادرها عرق باندرول شدۀ اسمیرنوف برات میآرن. نوارهای پورنو هم دوتا دوتا. خانم بازی هم به شرطی که اسلامی باشد نه تنها خوب است که واجب شرعی است. اگر مردی یک شب سرِ بی زن زمین بگذارد، کفر نعمت کرده است و خدا را خوش نمیآید. دخترهای کشتۀ شهرت را هم همان برادرها برایت صیغه خوانده اند. یک زن عقدی هم روش. هنوز چندتای دیگر هم محل داری. با این که با رژیم اسلامی مخالفی اما دلیل نمیشود که از مواهبش بهره نبری. حیوان! زن جدیدت از نیلوفر کوچکتر است ..... نه، نمیتوانم نامه را تمام کنم. عقلم یک حکم میکند و قلبم، یک حکم دیگر. سرم را بلند میکنم، واقعه همین جا در قفسۀ کتابهاست:
حقایق در بارۀ لیلا دختر ادریس، دشنه در دیس. در روزگار سپری شدۀ مردم سالخورده، به کی سلام کنم؟ شهباز یا جغدان؟ یا عطر مردگان؟ در خیابان طولانی، در غروب اول پاییز، قافیه در باد گم میشود و دوازده رخ، از پنجرۀ جنوبی، در آینه های دردار، پدیدار میشود. وقتی که پروندۀ قدیمی ی پیرآباد، در چهار صندوق در خاک دام نگیر، از چشم باد، ورق میخورد، در مدار صفر درجه، در ملتقای دست و سیب، زمینم دیگر شد. عاشق شدن در دی ماه و مردن به وقت شهریور. آه .... به یاد عشقهای قدیمی، مرا از نیلوفر یاد است. پاپتی بر مخمل شب، با شالی به درازای جادۀ ابریشم، دوان دوان میآید. سه پله تا شکوه، بیگانه ای در من، سیریا سیریا! نیرنگستان است این یا دهلیز و پلکان؟ خانم زمان، حیوان! سگ و زمستان بلند، به طرف خانۀ سوان. شرح شوکران و مردی که همه چیز، همه چیز، همه چیز داشت، و هیچ چیز، هیچ چیز، هیچ چیز نداشت.

پرتو نوری علا
برگرفته از مجموعه داستان " مثل من"، انتشارات سندباد، لس آنجلس 1382
www.sinbadpublications.com
ketabinfo@yahoo.com



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?