چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: تثلیث از حمید حمزه

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

vendredi, avril 09, 2004



حمید حمزه را از هیجده - نوزده سالگی ام و از سال اول دانشکده ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران می شناسم. همکلاسی و همدانشکده ای بوده ایم. حمید حمزه همان سال اول ازدواج کرد و بعد لاله بود و بعد دوقلوها و حسرتی که ناکام ماند. سال اول هیجده - نوزده ساله بودیم و تنها او بود که در میان ما متأهل بود و خانه ای از آن خود داشت. گاهی در خانه اش جمع می شدیم و حمید یکی از داستانهایش را برایمان می خواند
بعدها همین جمع کوچک و محقر دانشجویی به هوادارای و مریدی استاد اعظم پیوست و دیگر گروهی دانشجویی نبود. استادی بود و مریدانش که زنان و نافرمانان را در آن جمع راهی نبود
نوشته ی حاضر در ابتدا نامه ای بوده است برای یک آشنا و سپس تلاشی است در جهت نقد تفسیری و کوششی است برای تأویل متن از جانب یک آشنای قدیمی که کمی صاف و صوفش کردم و اولین بار در مکث نهم 1378 به چاپ رسید. مکث مجله ای بود دوستانه، که دوستان برای دوستان می نوشتند و دوستان هم می خواندند. مجله ای با تیراژی بسیار کم که هیچ وقت زیاد نشد بلکه ناگهان قطع شد و تمام
به هر حال برای حمید حمزه که مورد بی مهری بارگاه استاد اعظم قرار گرفت و پس از آن در سکوت و انزوا نوشت و در خود تپید و چه حیف
و براستی که معلوم است که همه چیز را ننوشته ام و دلم نیامد که بنویسم به خاطر لاله ای که در نوزده سالگی مان در گلدان خانه اش کاشته بود و به خاطر سارا و نیما و بیشتر از هر کس به خاطر حمید
خوشحالم که هنوز حمید می نویسد و هنوز غرق نشده است



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?