چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: juillet 2005

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

vendredi, juillet 22, 2005

در سوگ مولفی که مترجم شد

به آذین مولفی که از روی ناچاری مترجم شد:
لعنت به من! باز نرسیدم دوخط یا حتا یک خط در موردش بنویسم و باز نویسنده ای مرد و حالا چند هفته پس از مرگش مجبورم مرحوم نامه بنویسم. چقدر از این کار بدم می آید... الان به فعالیتهای سیاسی و ارادتش به حزب توده کاری ندارم و به تضاد و تناقضی که در درون کانون نویسندگان وجود داشت و هنوز ادامه دارد هم نمی پردازم؛ دارم صرفاً از نویسنده حرف می زنم و درباره مرگ مولف می نویسم. از روی زنده اش که دیگر نه، از روی مرده ی نویسنده ای به نام به آذین شرمنده ام. به آذین یک ماه توی بیمارستان بود و همگی می دانستیم که می میرد و من باز نرسیدم حرفی که مدتی است دارد توی فکرم می لولد را روی کاغذ بیاورم و آن در یک خط بنویسم: در ایران نویسنده مجبور می شود مترجم شود و از تولید ادبی خود چشم پوشی کند تا زنده بماند. در ایران، تاکنون هیچ دولتی و هیچ کمیسیونی متشکل از دولت و کارشناس ترجمه به برنامه ریزی دراز مدت و ایجاد یک سیاست فرهنگی برای ترجمه از فارسی به زبان بیگانه و بالعکس نپرداخته است طوری که سیاستی برای ترجمه ایجاد بشود و در کنار ترجمه، از ادبیات معاصر نیز حمایت بشود تا دیگر هیچ نویسنده ای تبدیل نشود به مترجم و هیچ نویسنده ای در حسرت نوشتن نمیرد.


نویسنده در حسرت آزادی می میرد:
چشم بسته غیب گفته ام اگر بگویم در کشوری مانند ایران نویسنده در ابتدا در حسرت آزادی می میرد؟
«مني كه به سانسور انديشه و گفتار خود تن مي‌دهم، مني كه به بهانه‌ي ترس، از يك طرف، و قدرت قاهر از طرف ديگر در امور شهر و كشور خود دخالت نمي‌كنم، راي نمي‌دهم، انتخاب نمي‌كنم و انتخاب نمي شوم، تجاوز را مي بينم و دم نمي زنم، مني كه بايد بروم و در برابر ميزي بنشينم و حساب عقيده‌ي خود را و ايمان خود را، حساب دوستي‌هاي خود را و دشمني‌هاي خود را، حساب ديروز و امروز و فرداي خود را به بيگانه‌ي سمجي كه نماينده‌ي قدرت قاهر روز است پس بدهم، اهانت ببينم و زير ورقه‌ي اهانت را به‌دست خود امضا كنم، من شايد آزادي را بفهمم، ولي جرات آزادي ندارم. نقصي، علتي در شخصيت انساني من است كه اگر بر آن آگاهم، هرچه زودتر بايد به جبران آن برخيزم؛ وگرنه شايسته‌ي نام انسان نيستم.» این تکه ای از نوشته های محمود اعتمادزاده است در دفاع از آزادی بیان. البته شخصاً ترجیح می دهم به آذین خطابش کنم که این نام انتخابی اوست برای نوشتن، و از نوشتنش حرف بزنم که نوشتن در دیاری که مزد گورکن از آزادی آدمی... حاشیه نمی روم بایست این مطلب را سالها پیش می نوشتم و نمی گذاشتم تا به آذین بمیرد تا این چند خط شتابزده قلمی شود.


نویسنده در حسرت نوشتن می میرد:
به آذین در گفتگو با بهزاد موسائی در فرهنگ و توسعه (شماره ۵۱ بهمن ۸۰) می گويد: «گرايشم به ترجمه رمان، گذشته از ارزش ادبی آن و ذوقی که همواره بدان داشته ام، از ناچاری بوده است. می بايست برگردان اثری کم و بيش پر حجم را که می توانست مقبول خوانندگان افتد هرچه زودتر به ناشر بدهم و از اين راه زندگی خانواده ام را تأمين کنم». رمان های "ژان کريستف" اثر رومن رولان و "بابا گوريو" و "چرم ساغری" نوشته بالزاک و "دن آرام" اثر شولوخف و "اتللو" اثر شکسپير از جمله ترجمه های اوست. البته در دوران ترجمه نیز باز به آذین کماکان نوشتن را ادامه داد و دو مجموعه داستان "مهره مار"و "افسانه های کهن" و رمان "خاطره ای از آن سوی دیوار"و بالاخره "مهمان این آقایان" که خاطرات زندان اوست را به رشته تحریر در آورد. دو فصل از رمان "خانواده امين زادگان" نيز در سال های ۳۶ و ۳۷ در مجله صدف منتشر شد که ادامه نيافت. خود او در اين باره نوشته است که "... آنچه مرا از پيگيری آزمون دختر رعيت و از ادامه خانواده امين زادگان باز داشت، فشار تنگدستی و لزوم تأمين زندگی خانواده بود. در آن زمان آثار نويسندگان ايرانی کمتر خواننده می يافت و به اندازه بخور و نمير هم در آمدی نداشت. بيکار بودم. ناگزير پيشنهاد ترجمه "بابا گوريو" اثر بالزاک را در برابر هزار تومان پذيرفتم و يک ماهه کار را تحويل دادم. گشايشی بود. سپاس گزارم".


نویسنده قربانی ترجمه می شود:
به آذین اولین قربانی ترجمه نیست. بسیاری از بزرگترین نویسندگان ایرانی قرن بیستم یا قربانی ترجمه شدند یا بخشی از نیروی نوشتن خود را فدای ترجمه و معرفی آثار ماندگار ادبیات جهان به خوانندگان فارسی زبان کردند. مگر نه این که صادق هدایت مترجم داستان های کوتاه چخوف و کافکا است؟ آیا صادق چوبک به ترجمه نپرداخت؟ احمد شاملو چی؟ سیمین دانشور ترجمه نمی کرد؟ پرویز داریوش با آن همه استعداد آخرش چی شد؟ و جلال آل احمد؟ و...؟ مگر بهترین نویسندگان ایرانی بیشتر نیروی خود را به ترجمه و معرفی آثار نویسندگان غیرایرانی اختصاص ندادند؟
هرگز از یاد نبریم که به آذین مجموعه داستان "پراکنده" و "به سوی مردم" را نوشته بود و رمان "دختر رعیت" را به چاپ رسانیده بود. پس از "نقش پرند" به نوشتن قطعات کوتاه روی آورده بود در حالی که دو فصل از رمان ناتمام "امین زادگان" را در مجله صدف، که خود برای مدتی از گردانندگانش بود به چاپ رسانیده بود که به قول خودش از روی ناچاری به ترجمه روی آورد.
زندگی به آذین مجموعه ایست از عشق به نوشتن و عشق به ادبیات جهان و کار برای تأمین زندگی و گردانندگی یک یا چند مجله ادبی و نوشتن نقد ادبی و از همه مهم تر، ترجمه برای تأمین مخارج زندگی که هر کدام از اینها نیروی بسیاری را می طلبد. نویسنده جوان و پرشوری که چهار کتاب نوشته است چون قریحه ادبی فراوانی دارد و انشای دلپذیر و شیوایی، تبدیل می شود به یک مترجم فعال تا بتواند زنده بماند و دلخوش به این است که دارد خدمت فرهنگی می کند و مردم کشورش را با ادبیات و رمان های بزرگ جهان آشنا می کند. در واقع نویسنده و مولفی خود را فدا می کند تا مولفان جهان و نویسندگان دیگر را به خواننده ایرانی بشناساند. مولفی در خود می تپد و مترجمی متولد می شود و رشد می کند و بزرگ می شود در صحنه ی ادبیات معاصر ایران.


در باب مقام رفیع مترجم در ایران:
در ایران اهمیت ترجمه و جایگاه مترجم تا جایی است که ما به واسطه ی مترجمان با نویسندگان غیر ایرانی آشنا می شویم و ارج و احترامی را که بایست نثار شکسپیر و رومن رولان و برتولت برشت و چخوف و بالزاک و جویس و پروست کنیم نثار مترجمش می کنیم. جایگاه رفیع مترجم در ایران تا به حدی است که مترجم، کارشناس و منتقد و بالاخره داور ادبیات داستانی می شود. این چیزی است که در غرب بندرت اتفاق می افتد. در غرب نویسنده سر جای خودش است و مترجم سر جای خودش و هیچکس حضور یکی را با دیگری پر نمی کند و هیچکس از یک نویسنده تازه کار و یا حرفه ای نمی خواهد که نوشتن خود را رها کند و یا زیاد جدی نگیرد و بیشتر به امر ترجمه بپردازد. تعداد دفعاتی را که به ایران سفر کرده ام و از من التماس دعا داشته اند که در موارد مختلف چیزی را برایشان ترجمه کنم را به هیچ وجه از یاد نمی برم و حالا بیا و به این دلالان ادبی بگو که من مترجم نیستم و ترجمه کردن را دوست ندارم و دلم می خواهد فقط بنویسم و دلم می خواهد داستانهای بد خودم را بنویسم تا این که از داستانهای خوب نویسندگان بزرگ، ترجمه ای متوسط و بد ارائه بدهم. زندگی یک بار بیش نیست و من این "یک بار" را می خواهم بنویسم و به قول چخوف هر نویسنده ای هر قدر هم که بد باشد بالاخره نویسنده است. ولی کو گوش شنوا؟


مترجم شدن یا نویسندگی؟:
پرداختن به امر ترجمه برای یک نویسنده امری فرعی و از سر ناتوانی در امر نوشتن است. یادم هست تابستان ۱۳۷۱ در تهران بودم و دیداری با احمد شاملو داشتم. هنوز پایش را قطع نکرده بودند. رفته بودم تا از او بخواهم خاطراتش را از ساعدی برایم نقل کند و چون همدیگر را نمی شناختیم و آن دیدار هم دیدار اول و آخرمان بود به قصد حال و احوال از او پرسیدم آن روزها چه می کند. احمد شاملو در پاسخ گفت که مشغول ترجمه است. سکوت کردم. از پیش می دانستم که مشغول آماده کردن دن آرام است. (حالا هیچ نمی خواهم وارد این بحث بشوم که دن آرام به آذین بهتر است یا دن آرام احمد شاملو و اصلاً چرا احمد شاملو کاری را که از قبل ترجمه شده دارد دوباره ترجمه کرده است و آیا تنهایی اینکار را کرده یا از کسی کمک گرفته. نه! هدفم اینها نیست. هدفم اشاره به شاعر نامداری است که از غم نان تبدیل به مترجم می شود.) احمد شاملو از من پرسید: نمی پرسی چرا دارم ترجمه می کنم؟
پرسیدم: چرا ترجمه می کنید؟
گفت: سر آغاز شعر است. شاعر می خواهد شعر بگوید و نمی تواند پس می گوید نثر می نویسم و رمان بنویسم و نمی تواند. پس می گوید بگذار داستانی بنویسم و نمی تواند. پس می گوید بگذار نقد و پژوهش کنم. آری، حالا که نمی توانم بنویسم کار دیگران نقد می کنم ولی باز هم نمی تواند و باز می خواهد پژوهش کند و نمی تواند پس با خود می گوید حالا که از گونه های مختلف نوشتن عاجزم پس بگذار ترجمه کنم و کار دیگران را بشناسانم.... شاملو اضافه کرد: من الان در مرحله ی ترجمه هستم. (این جملات را به کمک حافظه نوشته ام و کلمات دقیقاً کلمات احمد شاملو نیست ولی محتوای و جوهر کلامش همانست که نوشته ام) در ایران بازار کتاب و تاجران کتاب یا به قول شاملو "خنیاگران" کتاب، نویسنده ی ایرانی را به سوی ترجمه سوق می دهد. طبیعی است که ناشر ایرانی پشیزی به آقای شکسپیر و چخوف و شولوخف و رومن رولان و ساموئل بکت نخواهد داد بلکه فقط بخور و نمیری به مترجم خواهد پرداخت و شاهکاری از ادبیات جهان را مانند میوه، به صورت کیلویی در بازار میوه فروشان خواهد فروخت. برای همین است که سیاست نشر داخلی هرگز نمی تواند با قوانینی که به مولف ارج و اعتبار و اختیار می بخشد موافق باشد . در این سیستم هر شاعر بزرگی به مترجمی متوسط تبدیل می شود.


نیاز به یک سیاست ادبی:
ما در یک دنیای پولیتیزه یا بسیار سیاسی شده زندگی می کنیم. تلاش های فردی متأسفانه چندان به حساب نمی آید و در این زمینه دو چیز نقش اساسی دارد : شانس و سیاست منطقه ای. این به این معناست که مثلاً کسانی مانند عباس کیارستمی در سینما و یا مرجان ساتراپی در زمینه ی داستانهای مصور بسیار موفق بودند. ولی پس از آن سیاست فرهنگی دولت هاست که نقش بازی می کند. تا پیش از یازده سپتامبر نویسندگان افغانی خیلی هم برای فرانسویان شناخته شده نبودند ولی از فردای یازده سپتامبر و بحرانی که در افغانستان به وجود آمد کتابهای نویسندگان افغانی ساکن اروپا به فرانسه ترجمه شد و فرانسوی ها چون پیش بینی می کردند که ممکن است همین فراز و نشیب های سیاسی به زودی دامن ایران را بگیرد و ایران مرکز توجه و کانون نگاه ها قرار بگیرد به ترجمه آثار ایرانی علاقمند شدند. مجموعه داستانی از محمود دولت آبادی بیش از چند سال بود که در انتشارات گالیمار از این کشو به آن کشو می شد، صرفاً به دلیل فضایی روستایی که از ایران ارائه می داد، تصویری که بی شباهت به افغانستان نبود (من منکر ارزش ادبی آثار آقای دولت آبادی نیستم. چون با آن ترجمه نه به ارزش ادبی داستانها اضافه شد و نه چیزی از اصل آن کم شد و اصلاً ارزش ادبی یک اثر چیزی است جدا از سیاست های چاپ و نشر) آن مجموعه داستان بالاخره چاپ شد و به بازار آمد. یعنی در واقع سیاست فرهنگی دولت فرانسه در فروش کتاب و سیاست ترجمه در این زمینه و بیش از هر چیز، سیاست غرب در برابر کشورهای خاورمیانه، نقش اساسی را بازی کرد. در همان زمان همراه با بسته شدن قراردادهایی بین ایران و فرانسه در دوره ی ریاست جمهوری آقای خاتمی، سمینارهایی درباره ادبیات امروز ایران و ادبیات تبعید ایران در پاریس برگزار شد و چند کتابی هم ترجمه شد ولی اینها با جاافتادن نوعی خاص از ادبیات معاصر ایران در دل مردم فرانسه فرق دارد.


ترجمه های غلط و داستان سازی به شیوه غربی:
یکی از نکاتی که مرا بسیار آزار می دهد برداشتهای غلط برخی از ما از ادبیات غرب و از روی ترجمه های دست و پا شکسته است و به دنبال آن فرم گرایی بیمورد در داستان نویسی مدرن ایران به شیوه ی کپی کاری از روی آثار هنوز ترجمه نشده و ناشناخته در ایران. خوب ادبیاتی این چنین ظاهری و سطحی، به کجا خواهد انجامید؟ در ایران بیشتر نویسندگان از جویس حرف می زنند بدون این که جویس خوانده باشند. با این نوع تفکر است که نویسنده ی ایرانی به غرب می آید و بر اساس تصور خود از ادبیات غرب، چرا که آن را نخوانده یا اگر خوانده ترجمه هایست دست و پا شکسته توسط مترجمانی که به حزب توده ارادتی بی پایان داشتند و تازه همه ی اینها از صافی ممیزی شاهنشاهی و بعدی ها هم گذشته بوده است، می خواهد ادبیات نوین خود را (چه در ایران و چه در هجرت) بنویسد و ... در نتیجه آثاری سطحی و بی ریشه و ناخوشایند به بار می آید که به محض ترجمه شدن به زبان بیگانه آن جذابیت کاذب خود را از دست می دهد. بسیاری از این آثار، در دراز مدت، فقط به عنوان پدیده هایی از تأثیرات ادبیات امروز غرب بر ادبیات معاصر شرق، قابل بررسی خواهد بود.




نیاز فوری به یک سیاست فرهنگی در مورد ترجمه و ادبیات معاصر:
یکی از مسایلی که به ادبیات معاصر ایران لطمهء اساسی زده است، مشکل ترجمه است. برخی از بهترین نویسندگان ایرانی قربانی ترجمه شدند و به جای نوشتن آثار خود به ترجمهء آثار نویسندگان غربی پرداختند. رسمی نشناختن ادبیات معاصر از سوی دولت و بی مهری به ادبیات معاصر ایران نقش اساسی در رکود ادبیات معاصر ایران در عرصهء جهانی داشته است. ماندن در انزوا و رد قانون کپی رایت و سیل ترجمه های نه چندان روان آثار غربی به ایران و استفادهء غیراخلاقی و رایگان یا بهتر بگویم دزدانه از این آثار، ذهن خواننده را تنبل و غیرفعال می کند. در بیشتر کشورهای جهان معمولاً افراد به غیر از زبان مادری در دبیرستان و دانشگاه زبان های بین المللی را یاد می گیرند و در نتیجه تا به این حد وابسته به ترجمه نیستند.
ما به یک سیاست ترجمه نیازمندیم. این وظیفه ی دولت است که راه را هموار کند تا گزیده ای از آثار نویسندگان ایرانی به زبان های بین المللی ترجمه شود و ادبیات معاصر ایران به دنیا شناسانده شود. وظیفه دولت تنها نظارت و سانسور موارد اخلاقی و شرعی آثار نویسندگان نیست بلکه دولت باید بر هجوم این همه ترجمه ی پرت و پلا از آثار غربی نیز نظارت داشته باشد و جهت پاسداری و امانت داری از فرهنگ جهانی حرکت کند. از طرف دیگر برای نویسندگان مهاجر نیز، بایستی سیاستی برای ترجمه داشت و برای داشتن مخاطب بیشتر به زبانی بین المللی نوشت و یا ترجمه کرد تا اثر توسط طیف وسیعی خوانده شود. دورنمای ادبیات ایران و یا ادبیات مهاجرت ایرانیان در «خوانده شدن» است و در گسترش دادن طیف خوانندگان خود، و این امر فقط با ترجمه میسر خواهد شد. متأسفانه محافل همه ی کانالهای ارتباطی و بین المللی را قبضه کرده اند و در حال حاضر در میان ایرانیان دموکراسی ادبی وجود ندارد ولی اگر آثار ایرانی به زبانهای دیگر ترجمه شود و خوانده شود خواه ناخواه هر اثری برای خود خوانندگانی خواهد داشت و هر چه تعداد خواننده بالاتر باشد و هر چه بیشتر خوانده شویم بیشتر می توانیم به آینده امیدوار باشیم.


نیاز به یک کمیسیون نظارت بر ترجمه:
به خوبی می دانیم که تنها دانستن زبان برای مترجم شدن کافی نیست. مترجمی برای خود حرفه ای است که بایست شیوه ها و روش های مختلف ترجمه را یاد گرفت و جوهر اثر را شناخت تا به ترجمه اثری دست زد. یکی از فرانسویان آشنا به زبان فارسی سالهاست که مشغول ترجمه است در حالی که ده در صد از داستانهایی که خیال می کند ترجمه کرده است را هم نفهمیده!!! و از آن سو کم نیستند دوستان ایرانی که پس از گذراندن یکی دو ترم زبان انگلیسی و یا فرانسه و یا آلمانی، دست به ترجمه آثار بزرگان می زنند بدون آنکه از ادبیات و شعر شناختی داشته باشند!!! شاید اگر روزی شورا یا کمیسیونی نظارت بر ترجمه کتاب در ایران را به عهده بگیرد... آن روزی را می گویم که در این شورا افرادی که حتا "هاو دو یو دو؟" را بلد نیستند به عنوان هیئت مدیره بر صدر ننشینند... همان روزی که مترجم (به معنای حرفه ای و فارغ التحصیل مدرسه عالی ترجمه و مدارسی از این قبیل) به امر ترجمه مشغول شود، آن روز دیگر شاهد اشتباهات فاحش ادبی در ترجمه ی کار بزرگان ادبیات جهان نخواهیم بود. به امید روزی که دیگر کسی پس از گذراندن دو سه ترم کلاس زبان فرانسه به ترجمه نپردازد و نپندارد که می تواند به ترجمه اشعار "پره ور" یا "رمبو" یا "مالارمه" بنشیند و به امید روزی که ادبیات و نویسندگی در ایران از سوی مسئولان کمی جدی گرفته شود و بالاخره به امید روزی که مولف بتواند در ایران زنده بماند تا حکایت دوران خویش را بنویسد.

Libellés : ,


jeudi, juillet 14, 2005


دلم برای شهر زیبای آوینیون لک زده
برای آفتاب گرمش
و بوی خوش گلهای صحرایی

Libellés :


mardi, juillet 12, 2005

برای زندانیان در حال اعتصاب غذا

اعتصاب غذا

نشکن! نبر!
به صدای قلبت گوش کن
به صدای پرواز اندیشه ات تا دوردست ها
نشکن! نبر!
شکست تو شکستن بالهای من است
شکستن تو شکست روح من است
حالا که سبک تری پرواز کن!
حالا که در قفسی پروازکن!

به هیچکس گوش نکن!
نه به صدای تاجران
و نه به صدای سیاستمداران
تو برای تجارت اعتصاب غذا نکرده ای
تو به امر سیاستمداران اعتصاب غذا نکرده ای
پس گوشت به آنها نباشد
تو بدهکار کسی نیستی
زندگی تو از آن توست

ببر از هر چه مادی است
ببر از همه ی ترس ها
ببر از همه ی عاطفه ها
ببر از هر چه زمینی است

به صدای قلبت گوش کن!
قلب تو زنده ترین قلب هاست
گوش کن به صدای زندگی
به پرواز پرنده ای از قفس بیندیش
و پرواز کن در آسمان آزادی!


اعتصاب غذا

اکبر ده روز اعتصاب غذا یعنی چی؟
اکبر بیست روز اعتصاب غذا یعنی چی؟
اکبر یک ماه اعتصاب غذا یعنی چی؟
من هر وقت کمی ناهارم دیر می شود دلم ضعف می رود
ساعت چهار یا پنج بعدازظهر از گرسنگی دستهایم می لرزد
اکبر اعتصاب غذا اصلا یعنی چی؟

lundi, juillet 11, 2005

نامه ها و امضاها

نامه ای بی نام به دستم رسیده است
نامه از من می خواهد که نام و امضایم را بگذارم
آن پایینش!

نامه ای دیگر برایم فرستاده اند
نامه از تو می خواهد
که اعتصاب غذای خود را بشکنی
انگار تصمیمی گرفته شده است
انگار که جان تو بازی است
تصمیم آنها چنین است: بازی دیگر کافی است
تصمیم اینست: بازی بایست خاتمه پیدا کند

همین چند روز پیش
همین ها نامه ای نوشتند
و از ما خواستند
که بین شیخ و شحنه
رییس قبیله را انتخاب کنیم
و چون بزرگ تر است
به او رأی دهیم

از سفارت هم نامه ای داشتم
از من می خواستند
که در رأی گیری شرکت کنم
و در انتخابات شرکت فعال داشته باشم!

نامه ی غریب دیگری
به دستم رسیده است
از زبان پسرکی که چند سال پیش
تکه تکه اش کردند!
نامه را پسرک مقتول امضا کرده است!
روحٍ پسرکٍ مقتول از تو می خواهد
که اعتصاب غذایت را بشکنی
نامه از من می خواهد که امضای پسرک مقتول را تأیید کنم
و امضایم رابگذارم
آن پایینش!

نامه ای هم هست
خطاب به یکی از مقامات آمریکایی
و من که در این سالها دیده ام
دولت آزادیخواه آمریکا
مردم عراق و خلق افغانستان را
با آزادی و دموکراسی
چگونه بمب باران کرد
نامه را با احتیاط بسیار به کناری می گذارم
نامه از من می خواست که امضایم را بگذارم
آن پایینش!

چندی پیش
نامه خنده داری
برایم فرستاده بودند
نیم صفحه انشا بود
و پایینش پنجاه تا اسم!
نامه از من می خواست که امضایم را بگذارم
پایینٍ پایینش!

برایشان نوشتم که من
نویسنده ی کوچکی هستم
و نام کوچکی دارم
چیزهای کوچکی می نویسم
از دوران دبستان تاکنون
خودم همیشه به تنهایی
انشاهایم را می نویسم
و معمولا امضای کوچکم را می گذارم
پایین انشاهای کوچک خودم!

من هنوز
به شکل کودکانه ای
در فکر اینم
که بکارت شناسنامه ی قرمزم
شرافت همه ی جهان است
و انتخاب نکردن هم نوعی انتخاب است
و من سال هاست که انتخابم را کرده ام
و قرنهاست که چیزی را به کسی توصیه نمی کنم
و مدتهاست که برای کسی تصمیم نمی گیرم
و دیگر اینکه من در ایران زندگی نمی کنم

من به شکل ساده لوحانه ای
باز هم منتظرم مردم فکر کردن را بیاموزند
و برای همین با همه ی سخاوتی که دارم
از دادن فتوا به دیگران گریزانم
من هنوز با خوش خیالی غریبی بر این گمانم:
رأی دادن امری فردی و خصوصی است
و قرنها و دریاها فاصله است
بین تصمیمهای قبایل شیخ نشین
و نظرگاه آزادیخواهان و روز برقراری دموکراسی

دوستان نادیده! پوزش!
دوستان ناشناس! معذرت!
نگارندگان نقابدار! معذرت!
دوستان بی نام مرا ببخشید!
کوچکی نام یک سیاه لشگر تاریخی
ممکن است از نام داری و نام آوری
و بزرگی تان بکاهد

نظرم را هم نپرسید
من نظرگاه کوچکی دارم
درست به کوچکی خودم
بزرگان بزرگواری کنند
و این بنده ی ناچیز را ببخشند
ازکوچکی خودم شرمنده ام!
پوزش! پوزش!

dimanche, juillet 10, 2005

رأی زنان

چرا هیچکس از من نمی پرسد
چرا هیچوقت در زندگیت رأی نداده ای؟
چرا هنوز شناسنامه ی ایرانی جلد قرمزت بکر است؟
و چرا رأی دادن را جدی نمی گیری؟
تا به آنها بگویم
در کشوری که نیمی از جمعیتش را زنها تشکیل می دهند
چرا نباید حتا یک کاندیدای زن داشته باشیم؟
چرا باید زنان به حکومت مردان و مردسالاری رأی بدهند؟
آقایان خودشان بریده اند.
آقایان خودشان هم می دوزند
آقایان خودشان هم به تن خواهند کرد
رأی مرا برای چه می خواهند؟
که بگویم به به چه قبایی
آنها خبر ندارند که رأی زنان نامریی است
رأی زنان در صندوق های هنوز ساخته نشده ریخته می شود
وای چه دوریم از آن روز
از روز تصمیم گیری های قبایل شیخ نشین
تا روز برقراری دموکراسی
چه دوریم! چه دور

samedi, juillet 09, 2005

رأی ایرانیان

رأی ایرانیان

داوود ایرانی است
ماریا همسر داوود آلمانی است
ما همگی در آلمان هستیم
داوید حق رأی ندارد
ماریا حق رأی دارد
داوود می آید توی کارگاه
قاه قاه می خندد و می گوید کورخوانده اند که به من حق رأی نداده اند
توی خانه مان این منم که تصمیم می گیرم
توی خانه مان این منم که به زنم می گویم پاسپورتش را ببرد و به چه کسی رأی بدهد
زن که از خودش نظری ندارد
زن که روی حرف مردش حرف نمی زند
داوود قاه قاه می خندد
ما همگی قاه قاه می خندیم
ما همگی در آلمان هستیم

vendredi, juillet 08, 2005

مراسم سالگرد مبارزات دانشجویی


مراسم سالگرد مبارزات دانشجویی

هیجده تیر امسال در میدان باستیل
هشت شب هوا هنوز روشن است
چند پلیس توی ماشین نشسته اند و از دور ما را می پایند
هنوز میز آماده نیست
هنوز شعارها و پلاکاردها را نچسپانده اند
ساعت هشت شب است
باد می آید
بیست و چند نفرهستیم
جوان ترین مان پنجاه ساله است
موی بیشترمان سفید است
سوز می آید
ساعت نه شده است
حالا حالاها طول خواهد کشید تا پرچم ها را آویزان کنند
حالا حالاها طول خواهد کشید تا بلندگو را وصل کنند
حالا حالاها طول خواهد کشید تا میز را بچینند
سی نفری هستیم ولی تا ساعت ده سیصد نفر نخواهیم شد
ماشین پلیس دوری می زند و دور می شود
سوز سردی می آید
و من احتیاج به فنجانی قهوه داغ کنار یک بخاری گرم را دارم
بعدش هم که گرمم شد احتمالا یک پیتزای جانانه با نیم بطری شراب سنت امیلیون دلتنگی ام را تسکین خواهد داد
فقط باید از روی این نیمکت برخیزم و راه بیفتم
حالا حالاها طول خواهد کشید تا بتوانم از جایم بلند شوم
امان از این آرتورز لعنتی

jeudi, juillet 07, 2005

تحصن


تحصن
عصر شنبه بود
شنبه روز تعطیلم بود
هوا خوب بود و آفتابی
رفتم کنار برج ایفل
همانجا نشستم
چندتایی اعلامیه خواندم
کسانی را که مدت ها بود ندیده بودم
در آنجا دیدم
با بعضی ها خوش و بش کردم
حرف می زدیم
از هر دری سخنی
چند توریست ژاپنی آمدند
کنارمان ایستادند و با برج ایفل عکس انداختند
ساعت هشت و نیم شده بود و کم کم خسته می شدم
ساعت نه که شد دیگر هم گرسنه بودم و هم خسته
با وجدانی آسوده برگشتم به خانه
همبستگی خود را با زندانیان سیاسی در حال اعتصاب غذا نشان داده بودم
حیف که نشد عکس یادگاری بیندازیم
باطری دوربینم تمام شده بود
شنبه روز تعطیلم بود

mercredi, juillet 06, 2005

مسابقه


از پیش به ما چراغ سبز داده بودند
همه برای شرکت در این نمایش آماده بودند
زن ها و دوربین ها و پلاکاردها و اشعار متن
عکاس ها: در پشت دوربین هایشان آماده بودند
کارگردان: جایی در آن پس پشت ها بود
سناریو را با هم مرور کرده بودیم
زمان: چند روز مانده به انتخابات ریاست جمهوری
مکان: استادیوم ورزشی آزادی یا دانشگاه یا پادگان
بازیگران: سی و سه زن جوان روزنامه نگار اصلاح طلب مانند سی و سه پرنده سرگردان در جستجوی سیمرغ یا دکتر معین
پلاکاردها را فقط برای عکس گرفتن به همراه آورده بودیم
:اکشن!
فرمان حرکت داده شد
و ما حرکت کردیم

ما گفتیم: ما آزادی نمی خواهیم
ما گفتیم: آزادی از سر ما زیاد است
ما گفتیم: ما مشکل مان حجاب نیست
ما گفتیم: ما در روزنامه هایمان هم نوشته ایم
که در سرتاسر کشور زن خیابانی نداریم
و اگر هم داریم دولت به آنها سر و سامان می دهد
ما حتا نوشته ایم که دولت به زنان خیابانی کهنسال سرپناهی می دهد
و به جوانترهایشان وام قرض الحسنه
ما گفتیم: ما حق سفر کردن نخواستیم
ما گفتیم: ما حق کار کردن نخواستیم
ما حق طلاق هم نخواستیم
و همینطور حق دایگی بچه های خودمان را هم نخواستیم
ما گفتیم: حق و حقوق برابر با مردان را نخواستیم
ما از همان اولش گفتیم: ما نیمه ای بیش نیستیم
از نیمه ای دیگر منظورمان همین است دیگر
ما نیمی از حق انسان را طلب کردیم
انتخابات در راه بود
و جام جهانی در پیش
ما از فوتبال شروع کردیم
ما شاعرانه گفتیم ما نیمه ی دیگر هستیم و ما هم حق دیدن داریم
ما فریاد کشیدیم
که آزادی برای جامعه ما هنوز زود است
ما از آزادی همین استادیومش را می خواهیم
و فقط به عنوان یک شهروند می خواهیم فوتبال تماشا کنیم
و به عنوان حقوق شهروندی مان، فقط می خواهیم شاهد بازی ایران و بحرین در جام جهانی باشیم
ما گفتیم: ما بلیط خریده ایم
ما بلیط خریده بودیم
ما بایست مسابقه را ببینیم
ما فقط می خواهیم مسابقه ببینیم
کارگردان علامت داد: کات!
ایران به جام جهانی راه یافت
آنهم با یک گل به هیچ!
ما نیمی از مسابقه را دیدیم
ما در تاریخ خواهیم ماند
ما برای ماندن در تاریخ عکس های زیادی انداخته ایم
: کات!کات!
پیش از ما هیچ زنی به عقلش نرسیده بود که بلیط مسابقه بخرد
پیش از ما هیچ زنی به مغزش خطور نکرده بود که در تاریخ بماند
تاریخ منتظر ما سی وسه نفر نشسته بود
پیشاپیش به ما چراغ سبز داده اند
و یک ندای غیبی همیشه حامی ماست
ما را باز هم بر صحنه های تاریخی خواهید دید
فعلا خدانگهدار
تا برنامه ی بعدی

mardi, juillet 05, 2005


آخرین بیسکویت
دلم سوخت برای عباس کیارستمی
که یک روز پیش از انتخابات به مهارت شیخ بزرگ ایمان آورد
و تنها بیسکویتی که از کودکی اش باقی مانده بود
را به رییس قبیله بخشید
کیارستمی همچون کودکی به حضرت عباس قسم خورد
که داروغه را از شیخ بیشتر دوست می دارد
و من دلم برای خودم سوخت
که هیچوقت نه شیخی را دوست داشته است و نه شحنه ای را
و دلی هم دارد که برای هیچ بیسکویتی هول نمی زند
در این فکر فرو رفتم
که این دوستی ها و عشق ها و صداقت ها از کجا هویدا شد؟
من همین الان حاضرم همه ی بیسکویت هایم را به گرسنگان جهان ببخشم
اما هیچوقت رأی ام را به کسی تقدیم نکنم
حیف از آن آخرین بیسکویت

This page is powered by Blogger. Isn't yours?