چشمان بیدار- مهستی شاهرخی

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

jeudi, octobre 20, 2016

مرگ تصادفی یک آنارشیست به کارگردانی و با بازی داریو فو

مرگ تصادفی یک آنارشیست

به کارگردانی و با بازی داریو فو

فیلم کامل: مدت دو ساعت

حالشو ببرید

https://www.youtube.com/watch?v=NK4CCtXvcW0
www.youtube.com
Una delle commedie più note, viene rappresentata per la prima volta il 5 dicembre 1970 a Varese da Fo e il suo gruppo teatrale "La Comune". La commedia è ded...

Libellés : , ,


داونلود کتاب صوتی « مرگ تصادفی یک آنارشیست» از داریو فو

نام کتاب: مرگ تصادفی یک آنارشیست
نویسنده : داریو فو
مترجمان : یدالله آقا عباسی و علی اصغر مقصودی
ناشر : قطره
سال انتشار : ۱۳۸۴
تیراژ : ۱۱۰۰ نسخه
تهیه شده در آموزشگاه شهید احمد سامانی
به تاریخ خرداد ماه سال ۱۳۹۳
حجم با فرمت mp3 و کیفیت ۳۲ kbps 29 mb
موضوع نمایشنامه
این هم لینک برای دوستداران

Libellés : , ,


lundi, avril 25, 2016

چهار قرن بعد از مرگ شکسپیر و سروانتس

میگل د سروانتس و ویلیام شکسپیر ۴۰۰ سال پیش به فاصله یک روز درگذشتند. هر یک در زبان و سنت ادبی خود بزرگان بی همتایی تلقی می شوند. اما تمایز فاحش در ابعاد مراسم چهارصدمین سال درگذشت این دو، چه در کشورهای خود و چه در سراسر جهان، باعث شده برخی از هواداران خالق دن کیشوت از این تفاوت گلایه کنند.
در بزرگداشت ادیب بریتانیایی برنامه های گسترده ای ترتیب داده شده و "جهان به صحنه ای از یادواره هنری شکسپیر" بدل شده است. ولی بزرگداشت ادیب اسپانیایی درحد "جلسات و برنامه های ادبی و تحلیلی" محدود مانده است.

آیا انصاف است که شکسپیر سروانتس را تحت‌الشعاع قرار دهد؟

 میگل د سروانتس و ویلیام شکسپیر ۴۰۰ سال پیش به فاصله یک روز درگذشتند. هر یک در زبان و سنت ادبی خود بزرگان بی همتایی تلقی می شوند. اما تمایز فاحش در ابعاد مراسم چهارصدمین سال درگذشت این دو، چه در کشورهای خود و چه در سراسر جهان، باعث شده برخی از هواداران خالق دن کیشوت از این تفاوت گلایه کنند.

در بزرگداشت ادیب بریتانیایی برنامه های گسترده ای ترتیب داده شده و "جهان به صحنه ای از یادواره هنری شکسپیر" بدل شده است. ولی بزرگداشت ادیب اسپانیایی درحد "جلسات و برنامه های ادبی و تحلیلی" محدود مانده است.
برنامه هایی که برای بزرگداشت شکسپیر تدارک دیده شده قرار است نیم میلیارد بیننده داشته باشند. بخشی از آن تحت عنوان "راهپیمایی کامل" شامل ۳۷ فیلم کوتاه از اجرای تمامی نمایشنامه های شکسپیر در روزهای اخیر به نمایش درآمد. اما مجموعه برنامه هایی که دولت اسپانیا برای بزرگداشت سروانتش ترتیب داده بسیار محدودتر و بخش اعظم آن برگزاری کنفرانس و نمایشگاه در موزه ها و کتابخانه های آن کشور است.
این باعث شد برخی از چهره های مهم ادبیات و فرهنگ اسپانیا به صراحت اعتراض خود را بیان کنند.
پس از انتشار نامه دیوید کامرون٬ نخست وزیر بریتانیا در بسیاری از روزنامه های مهم سراسر جهان که برنامه های گسترده برای بزرگداشت شکسپیر را اعلام کرد، داریو ویانوئوا٬ مدیر آکادمی سلطنتی اسپانیا گفت:"برای آماده کردن خود برای این مناسبت ۴۰۰ سال وقت داشتیم."
او افزود: "برنامه های مختصری تدارک دیده شده ولی شخصیت سروانتس لایق اقدامات گسترده تری از سوی نهادهای عالی رتبه کشور است."
وزارت فرهنگ اسپانیا اذعان دارد که برنامه های مربوط به این مناسبت هنوز تکمیل نشده اند و برخی از برنامه ها ممکن است در سال ۲۰۱۷ آماده شوند.
اما آندرس تراپییو، داستان نویس اسپانیایی، معتقد است تفاوت در ابعاد بزرگداشت تا حد زیادی به خود این دو نویسنده و شناخت مردم از آنها ارتباط دارد. او می گوید:"دولت می توانست برنامه های گسترده تری برای بزرگداشت سروانتس ترتیب دهد ولی حقیقت این است که شکسپیر محبوبتر است."

بزرگداشت سروانتس، نویسنده نخستین رمان اروپا

فرناندو دل پسو برنده جایزه سروانتس شد



مقایسه سروانتس با شکسپیر
موسسه سروانتس می گوید دن کیشوت به ۱۴۰ زبان ترجمه شده است. شورای بریتانیا می گوید آثار شکسپیر به بیش از ۱۰۰ زبان ترجمه شده اند.
نمایشنامه های شکسپیر دستمایه اصلی بیش از ۱۰۰۰ فیلمنامه سینمایی بوده اند. حدود ۵۰ فیلم بلند به زبان های مختلف از داستان دن کیشوت ساخته شده است.
فیلم های سینمایی معتبری که براساس آثار شکسپیر ساخته شده عبارتند از نسخه های سینمایی هملت به کارگردانی کنت برانا و لارنس اولیویه و رومئو و ژولیت به کارگردانی باز لورمن.
فیلم های سینمایی خارجی موفقی که بر اساس دن کیشوت ساخته شده اند بسیار نادرند. اورسن ولز و تری گیلیام نتوانستند پروژه های سینمایی خود براساس این داستان را تکمیل کنند.
مردی از لامانچا (براساس دن کیشوت) و وست ساید استوری ( براساس رومئو و ژولیت) مشهورترین موزیکال هایی است که با الهام از آثار این دو نویسنده تهیه شده اند.
__________________________________________________________
یک نظرسنجی در سال ۲۰۱۵ نشان داد که فقط ۲۰ درصد از اسپانیایی های بالغ داستان دن کیشوت را بطور کامل خوانده اند و فقط نیمی از این تعداد ادعا کردند که نام شخصیت اصلی داستان "آلونسو کیخانو" را می شناسند.
آندرس تراپییو می افزاید: "آثار نمایشی او (شکسپیر) روی صحنه ۲ تا ۳ ساعت طول می کشند و خدا می داند چند فیلم براساس آن ساخته شده است. سروانتس آثار متعددی دارد ولی مهمترین آنها دن کیشوت، هزار و صد صفحه است و هزاران پانویس دارد."
تراپییو می گوید دشواری های خواندن این اثر سروانتس، که به اعتقاد بسیاری اولین داستان مدرن اروپایی است، همچون یوغی بر گردن اسپانیایی های معاصر سنگینی می کند و خیلی از آنها سروانتس را با تجربه فرهنگی منفی مرتبط می دانند.
"همه می گویند اهمیت دن کیشوت را درک می کنند اما یک احساس کلافگی ملی وجود دارد که نمی توانند این کتاب را به راحتی بخوانند. مردم دچار نوعی عقده می شوند. هر چند سال یکبار عزم خود را جزم کرده و شروع می کنند به خواندن کتاب. ولی وقتی به داستان آسیاب های بادی می رسند، که حوالی صفحه ۵۰ کتاب است، خواندن را رها می کنند."
این بخش از کتاب صحنه ای را توصیف می کند که دن کیشوت، یک نجیب زاده کم استطاعت که تصور می کند شوالیه ای حادثه جوست، آسیاب های بادی را غول های عظیم الجثه ای می بیند و سوار بر اسب نحیفش به نام روسینانته به جنگ آنها می رود.
این حقیقت که ترجمه داستان دن کیشوت به زبان اسپانیایی معاصر توسط آندرس تراپییو در اولین انتشارش ۳۰ هزار نسخه فروش داشت، به خوبی نشان می دهد که اسپانیایی ها چقدر به شناخت این داستان علاقمند هستند و در عین حال خواندن متن اصلی تا چه حد برایشان دشوار است.

 نمایشنامه های شکسپیر دستمایه اصلی بیش از ۱۰۰۰ فیلمنامه سینمایی بوده اند 
 
در عین حال فیلم هایی که به زبان انگلیسی براساس و با اقتباس از آثار شکسپیر ساخته شده او را به شکل گسترده ای در اسپانیا معرفی کرده اند.
خوزه ریواس، مهندس کامپیوتر ۲۵ ساله و اهل مادرید می گوید وقتی به شکسپیر فکر می کند اولین چیزی که به ذهن او می آید " کنت برانا" است و بعد فهرستی از آثار شکسپیر، از "هنری پنجم" تا "هیاهوی بسیار برای هیچ" را یادآوری می کند که همه آنها را به خاطر فیلم های سینمایی شناخته است.
در مقابل او هیچگاه آثار سروانتس را نخوانده و حتی نمی داند که امسال بزرگداشت چهارصدمین سالمرگ غول ادبیات اسپانیایی است.
لوپه استوز داستان نویس کودکان می گوید:"برداشت من این است که در بریتانیا واقعا شکسپیر را تحسین می کنند ولی در اسپانیا سروانتس تقریبا فراموش شده است."
وقتی او در دوران مدرسه داستان دن کیشوت را خواند از طنز آن متعجب شد."نمی توانستم باور کنم که چنین چیزی در آن دوران نوشته شده است. ولی روش برخورد ما با سروانتس، به عنوان مثال در فیلم های سینمایی و آثار تلویزیونی، خیلی خشک و عتیقه است. به عبارتی می توان گفت که نسل معاصر درک نادرستی از سروانتس دارد. امیدوارم روش جدیدی برای لذت بردن خردسالان از آثار سروانتس پیدا شود."
مسئول برنامه ریزی های مربوط به بزرگداشت چهارصدمین سالمرگ میگل د سروانتس معتقد است بخش زیادی از این انتقادها منصفانه نیست.
خولیو کرسپو٬ مدیر موسسه سروانتس در لندن می گوید: "هدف از یک چنین مناسبتی چیست؟ مهمترین موضوع ترویج آثار نویسنده و رساندن آن به مخاطبان معمولی است و نه سر و صدا به پا کردن. می توان پول هنگفتی را صرف برنامه هایی کرد که ظاهرا بسیار جذاب و تاثیر گذارند ولی مضمون جدی ندارند."
او به خوبی تشابه این دو نویسنده بزرگ را توضیح می دهد. دقیقا به این خاطر که تخمین زده می شود هر دو در روز ۲۳ آوریل درگذشته اند این روز به به عنوان روز جهانی کتاب تعیین شده و آثار هر دو به بیش از ۱۰۰ زبان ترجمه شده است.
"آنها نویسندگان متفاوتی بودند و هر یک شیوه خاص خود را داشتند ولی هر دو یکسان سطح زبان و فرهنگی را که به آن تعلق داشتند، ارتقا دادند."
آندرس تراپییو، از مریدان سروانتس، در عین حال به شکسپیر علاقه وافری دارد.




"هملت نمایشنامه مورد علاقه من است، ولی حتی در برخی از آثار ضعیف تر شکسپیر هم فرازهای خارق العاده ای وجود دارد. به عنوان مثال، از نظر من رومئو و ژولیت اثر چندان عالی نیست ولی صحنه خداحافظی بین عاشق و معشوق کیفیت بی نظیری دارد."
تراپییو معتقد است خصیصه دراماتیک آثار شکسپیر به آن حال و هوای مدرن تری داده و به همین دلیل ساختن آثار سینمایی براساس آنها ساده تر است.
"اما در مقابل دن کیشوت در واقع مجموعه ای از حکایت های کوتاه است و به سختی می توان آن را به زبان سینمایی ترجمه کرد. تمام فیلم هایی که در مورد دن کیشوت ساخته شده سعی کردند خنده دار باشند ولی همه عقیم ماندند."

دن کیشوت در صد کلمه

آلونسو کیخانو مرد سالخورده‌ای است علاقمند به داستان‌های شوالیه‌ای که تصمیم می‌گیرد یک شوالیه حادثه‌جو شود و سوار بر اسب پیر خود به جستجوی ماجرا می‌رود. خود را دن کیشوت لامانچا، دختر دهقانی به نام دولسینا را معشوقش و یک روستایی به نام سانچو پانزا را آجودان نجیب‌زاده‌اش تصور می کند. واقع‌گرایی پانزا با خیالپردازی های دن کیشوت به شدت در تضاد است ولی او نیز باور می‌کند حاکم یک جزیره است. در بخش دوم کتاب دن کیشوت تحت تاثیر موفقیت بخش اول داستان به یک شخصیت ادبی معروف بدل شده و با مشکلات جدیدی دست و پنجه نرم می‌کند.

چهارصد سال بعد از مرگ، لندن رنگ شکسپیر گرفت





 
باراک اوباما از سالن تئاتر گلوب لندن که مرکز نمایش آثار شکسپیر است دیدار کرد

امروز مراسم چهارصدمین سالمرگ ویلیام شکسپیر، نمایشنامه‌نویس مشهور در سراسر بریتانیا برگزار می‌شود.
او ۲۳ آوریل ۱۶۱۶ میلادی در زادگاهش استرتفورد درگذشت.
باراک اوباما، رییس‌جمهوری آمریکا که مهمان نخست‌وزیر بریتانیاست، امروز به سالن نمایش شکسپیر به نام تئاتر گلوب رفت.
در سراسر بریتانیا نمایشنامه‌های ویلیام شکسپیر اجرا می‌شود از جمله یک نمایش زنده با اجرای جودی دنچ، هلن میرن و دیوید تننت که بی‌بی‌سی به طور زنده پخش می‌کند.
بخشی از مراسم گرامیداشت شکسپیر شامل نمایش‌های خیابانی است و فیلم‌هایی که با استناد به نمایشنامه‌های او ساخته شده روی پرده می‌رود.


 
بازیگران تئاتر گلوب بخشی از هملت را برای آقای اوباما اجرا کردند

در تهران هم مراسمی در تماشاخانه‌ "تئاتر مستقل تهران" برگزار می‌شود همان‌طور که در تاجیکستان و افغانستان هم با اجرای چند نمایش از او، مراسم چهارصدمین سالمرگش گرامی داشته شده است.
+ بیشتر بخوانید: چهارصدمین سالمرگ شکسپیر و نمایش هملت در کابل
+ بیشتر بخوانید: هنرمندان گلوب تئاتر در تاجیکستان
از چندی پیش هنرمندان تئاتر گلوب لندن سفرشان را با هواپیما، قطار، قایق و اتوبوس به کشورهای مختلف جهان شروع کرده‌اند تا "هملت" را در این کشورها روی صحنه ببرند. تاجیکستان یکصد و چهل و یکمین کشور میزبان این نمایش بود و افغانستان صد و پنجاه و هشتمین.

درباره شکسپیر

  • متولد ۱۵۶۴ میلادی و اولین نمایشنامه ثبت شده در سال ۱۵۹۲
  • نوشتن ۳۸ نمایشنامه کامل از جمله رومئو و ژولیت، رؤیای نیمه شب تابستان، شاه لیر، هملت و مکبث
  • بیش از ۴۲۰ فیلم ساخته شده بر اساس کارهای او، بیش از ۷۵ برداشت از هملت و بیش از ۵۰ برداشت از رومئو و جولیت
  • بازیگری تئاتر و شراکت در مالکیت تئاتر گلوب
  • مرگ در سن ۵۲ سالگی در ۲۳ آوریل ۱۶۱۶





 
از چپ، هلن میرن، بندیکت کامبربچ و گریگوری پورتر نمایش هملت را زنده برای پرنس چارلز ولیعهد بریتانیا اجرا می‌کنند

 «شکسپیر در ۱۰ پرده»؛ چهارصدمین سالگرد نمایشنامه نویس شهیر انگلیسی

«شکسپیر در ۱۰ پرده» نام نمایشگاهی است که کتابخانه بریتیش لندن به مناسبت چهارصدمین سالگرد درگذشت نویسنده آثاری مانند اُتللو، مکبث و هملت برگزار کرده است.
این نمایشگاه دربرگیرنده بیش از ۲۰۰ قطعه نایاب است. در این میان می توان به نخستین نسخه چاپی هملت در سال ۱۶۰۳ و یا جمجمه ای که ویکتور هوگو به سارا برنادت، بازیگر نقش هملت، هدیه داده بود اشاره کرد.
زوئه ویلکاکس، مدیر اجرایی نمایشگاه می گوید: «نمایشگاه تنها درباره شکسپیر و یا مشهورترین آثارش نیست. این نمایشگاه در بر گیرنده ۱۰ اثر مهم او و باز آفرینی مدام آنها در خلال قرنهای گذشته است.»
شکسپیر در دوران زندگیش نتوانست بازی بازیگران زن را در نقش شخصیتهای آثارش ببیند. با اینحال نمایشگاه در بر گیرنده لباس بازیگران زنی مانند سارا سیدون و الن تری است که به ترتیب در قرنهای ۱۸ و ۱۹ میلادی در نمایشهای او نقش آفرینی کردند.
در این نمایشگاه همچنین تابلوی نقاشی از ایرا آلدریج، نخستین بازیگر سیاه پوست آمریکایی که در سال ۱۸۲۵ در نمایشنامه اُتللو بازی کرد، وجود دارد.
با وجود حضور اشیاء فراوان در این نمایشگاه، هنوز به طور قطع درباره چهره شکسپیر اتفاق نظر خاصی وجود ندارد. در بخشهای مختلف نمایشگاه می توان چهرهای متفاوتی از وی دید.
این نمایشگاه از پانزدهم آوریل تا ششم سپتامبر سال جاری بر پاست.

Libellés : , , ,


jeudi, novembre 05, 2015

نمایش صداهای چرنوبیل: اثر سوتلانا آلسیویچ

Michel Polac est très ému en présentant le livre de Svetlana Alexievitch " La supplication : Tchernobyl,
 عکس العمل میشل پولاک هنگام معرفی کتاب «صداهای چرنوبیل» و علاقه و هیجانی که در برابر کتاب نشان می دهد.
chroniques du monde après l'apocalypse ". 24 déc. 1998, 07min 51s

صداهای چرنوبیل: اثر سوتلانا آلسیویچ

 نمایش دو ساعته به زبان فرانسه 

Libellés : , , , ,


mardi, août 27, 2013

گوشه نشینان آلتونا و جمهوری سکوت

مقاله «جمهوری سکوت» از ژان پل سارتر، از ماندگارترین مباحث نظری ادبیات مقاومت در برابر خفقان فاشیسم است که بازخوانی اش بسیار مفید است


جمهوری سکوت از ژان پل سارتر 

"ما هيچ وقت به اندازه دوران اشغال توسط آلمان‌ها آزاد نبوده‌ايم. ما همه حقوقمان و اولاً حق بيان را ازدست داده بوديم. هر روز، رو دررو، به ما توهين می‌شد و بايد سكوت می‌كرديم؛ ما را دسته دسته تبعيد می‌كردند، به نام كارگر، يهودی و زندانی سياسی؛ هر جايی، روِی ديوارها، در روزنامه‌ها و بر رو‌ی پرده سينما، آن تصوير بی‌روح و دل به هم‌زنی را می‌ديديم كه جباران می‌خواستند از خودمان به خوردمان بدهند و، به خاطر همه اين‌ها، ما آزاد بوديم."
از آن جایی كه به نظر می‌رسید زهر نازی در ذهن ما رخنه كرده است، هر اندیشه صحیحی یك پیروزی به شمار می‌آمد؛ از آن جایی كه یك پلیس تمام عیار در پی آن بود كه ساكتمان نگه دارد، هر سخنی اعلام دوباره اصولمان محسوب می‌شد؛ از آن جایی كه ما را به دام انداخته بودند، هر حركت ما ارزش یك تعهد را می‌یافت. اوضاع و احوال غالباً دهشتناك مبارزه ما‌، نهایتاً این امكان را برایمان فراهم می‌آورد كه، بدون نقاب و بدون حجاب، آن وضعیت بی‌قرار كننده و تحمل ناپذیری را زندگی كنیم كه شرایط انسانی می‌خوانندش.
تبعید، اسارت و علی‌الخصوص مرگ (كه از مواجهه با آن در دوران‌های خوش‌تر شانه خالی می‌كنیم) دغدغه دائمی ما می‌شد. می‌آموختیم كه این‌ها نه اتفاقات قابل اجتنابند و نه حتی تهدیدات همیشگی و ظاهری: این‌ها سهم ما، سرنوشت ما و اساساً واقعیت ما به مثابه انسان است؛ هر لحظه از زندگی‌مان تعبیر كامل این عبارت پیش پا افتاده بود: "انسان فانی است" و هر تصمیمی كه هریك از ما برای خود می‌گرفت تصمیمی معتبر به حساب می‌آمد چرا كه رو در روی مرگ گرفته می‌شد، چرا كه هر بار می‌توانست به صورت "مرگ بهتر است تا..." بیان شود.
من در این جا روی سخنم آن دسته سرآمد از ما نیست كه در نهضت مقاومت بودند، بلكه همه آن فرانسویانی است كه در هر ساعت شبانه روز در این چهار سال گفتند نه! اما سبعیت دشمن هر یك از ما را به منتهی الیه این طیف سوق داد و از خودمان سؤالاتی را پرسیدیم كه كسی از خود در زمان صلح نمی‌پرسد؛ هریك از آن‌هایی بین ما كه از جزئیات مقاومت اطلاع داشتند - و كدام فرانسوی دست كم یك بار در این موقعیت قرار نگرفته بود؟ - با اضطراب از خود می‌پرسیدند: "آیا اگر شكنجه شوم، تاب می‌آورم؟"
به این ترتیب پایه‌ای‌ترین پرسش آزادی مطرح می‌شد و ما مشرف به ژ‍رفترین معرفتی بودیم كه انسان می‌تواند از خودش داشته باشد. چرا كه راز انسان عقده اودیپ یا عقده حقارت نیست، بلكه حد آزادی خویش است، توانایی وی در مقاومت در مقابل مصیبت و مرگ است. شرایط كوشش كسانی كه درگیر فعالیت‌های زیرزمینی بودند برایشان تجربه جدیدی فراهم آورد؛ آن‌ها مانند سربازان در روز روشن نمی‌جنگیدند. آن‌ها تنها به دام می‌افتادند و در تنهایی در بند می‌شدند.
بی‌یار و یاور و بی‌دوست و رفیق مقاومت می‌كردند، تنها و برهنه پیش روی جلادانی قرار می‌گرفتند كه صورتشان تراشیده بود، خوب خورده و خوب پوشیده بودند و بر جسم بی‌نوای آن‌ها می‌خندیدند، شكنجه‌گرانی كه وجدان بی مشكل و قدرت اجتماعی‌شان ایشان را محق جلوه می‌داد. تنها، بدون دستی محبت‌آمیز یا كلامی تشویق كننده. به هر حال، در بن تنهایی‌شان، داشتند از دیگران حمایت می‌كردند، همه دیگران، همه رفقای آن‌ها در نهضت مقاومت. یك كلمه كافی بود كه ده‌ها و صدها دستگیری دیگر رخ دهد. مسئولیت تمام عیار در تنهایی تمام عیار - آیا این همان تعریف آزادی ما نیست؟
این محرومیت، این تنهایی، این مخاطره عظیم برای همه یكسان بود. برای رهبران و افراد آن‌ها؛ مجازات برای كسانی كه پیغام‌ها را می‌رساندند، بی‌آن كه بدانند محتوای آن‌ها چیست و برای كسانی كه كل نهضت مقاومت را فرماندهی می‌كردند یكسان بود؛ اسارت، تبعید و مرگ. هیچ ارتشی در جهان وجود ندارد كه خطر برای فرمانده كل آن با یك سرجوخه چنین یكسان باشد و برای همین نهضت مقاومت یك جمهوری راستین بود؛ سرباز و فرمانده در معرض همان خطر، همان طردشدگی، همان مسئولیت تمام عیار و همان آزادی مطلق درون این نظام بودند.
به این ترتیب، در خون و تیرگی قوی‌ترین جمهوری‌ها بنا شد. هر یك از شهروندان این جمهوری می‌دانست كه مدیون همه دیگر است و فقط می‌تواند بر خودش تكیه كند؛ هر كدام از آن‌ها در تنهایی‌اش به نقش تاریخی خود واقف بود. هر یك از آن‌ها، در مقابله با جباران، پای قراردادی آزادانه و غیرقابل فسخ با خود ایستاده بود‌ و با انتخاب آزادانه خود، آزادی را برای همه انتخاب می‌كرد. این جمهوری بدون نهادها، بدون ارتش و بدون پلیس چیزی بود كه هر فرانسوی می‌بایست در هر لحظه به دست می‌آورد و بر آن علیه نازیسم شهادت می‌داد. كسی در وظیفه‌اش در نماند.

 Sophia Loren in
ما امروز در آستانه جمهوری دیگری هستیم: باشد كه این جمهوری كه در روشنی روز برپا می‌شود فضایل تلخ آن جمهوری شب و سكوت را حفظ كند.
ژان پل سارتر - 1944

فیلم «گوشه نشینان آلوتنا» به کارگردانی ویتوریو دسیکا و بازی سوفیا لورن و تهیه کنندگی کارلو پونتی، سیاه و سفید، 1962

مدت فیلم: یک ساعت و چهل و دو دقیقه
  

Libellés : , , , ,


lundi, juillet 22, 2013

والری لانگ در گذشت

Ecoutez l'émission 57 minutes
  والری لانگ، دختر جک لانگ وزیر سابق فرهنگ فرانسه، بازیگر تئاتر و سینما، امروز در 47 سالگی درگذشت. مرگ زود هنگام والری ، زن بااستعدادی که جلوه ای از هنرش در نقش زن «هیروشیما، عشق من» اثر مارگوریت دوراس دیده ام منقلبم کرد. والری لانگ با شیوه بازی اش در نمایش «هیروشیما، عشق من»که بر بیان وزین او متمرکز شده بود، از یادم نرفته؛ طنین صدایش، مانند نغمه ای  کلمات ساده و بامعنا و آهنگین مارگوریت دوراس را در فضا شناور می کرد. بی پروایی اش در هنگام عریان بر صحنه تئاتر ظاهر شدن، بدون این که به پدر وزیرش فکر کند نیز برایم تحسین برانگیز بود. همچنان که فعالیتش در دفاع از حقوق مهاجران، و دفاعش از حقوق مهاجران غیرقانونی. مصاحبه اش را با رادیو فرهنگی فرانسه اینجا گذاشته ام. در مورد نمایش «هیروشیما، عشق من»، از دقیقه 43/44 به بعد است
Hiroshima, mon amour, de Marguerite Duras, mise en scène Christine Letailleur, Théâtre de la Ville (Abbesses) du 10 au 27 avril.
Enregistrement effectué dans les studios de Radio France en septembr dernier, diffusion complète le 29 avril.

Libellés : , , ,


samedi, mai 25, 2013

زیبای بی اعتنا، اثر ژان کوکتو با اجرای ادیت پیاف

 نمایش تک پرده ای «زیبای بی اعتنا»، اثر ژان کوکتو با اجرای ادیت پیاف
    مدت نمایش: بیست و هفت دقیقه
 زیبای بی اعتنا، نمایش تک پرده ای خطاب به معشوقش که بی تفاوت به او دارد روزنامه می خواند. این قطعه زیبا را ژان کوکتو برای ادیت پیاف، زن هنرمند و عاشق پیشه نوشته است که زندگیش همه عشق بود و زخمهایش همه از عشق و صدایش فریاد از عشق. عجز و دادش همه از بی وفایی و تمنای عشق.  از اجرای این قطعه فقط صدای ادیت پیاف و  متن ژان کوکتو به جا مانده است   
***
Edith Piaf - Le bel indifférent (Pièce en un acte de Jean Cocteau). 1953

  • تمرین باله «زیبای بی اعتنا: در حضور ادیت پیاف، 1958

https://www.youtube.com/watch?v=fWo8mtYgVxU



  • Jean Cocteau speaks about Edith Piaf


  • گفتاری از ژان کوکتو. درباره ادیت پیاف
https://www.youtube.com/watch?v=fl4WYQlNkI0

Libellés : , ,


mercredi, mai 15, 2013

گشت شب، نمایشی از تئاتر آفتاب افغان

«آفتاب»، نام گروه تئاتر سولیه به زبان پارسی دری است و گروه آفتاب، شعبه ای از گروه بازیگران تاتر سولیه یا «خورشید» آریانا موشکین است که هنرجویان افغانی او در خلال سالها بوده اند و چند سالیست که در مورد مسایل افغانستان نمایش هایی ارائه می دهند.
گشت شب، آخرین نمایش این گروه درکنار جنگل ونسن و مکان قدیمی اش در نیم قرن اخیر (از مه 1968 تاکنون) و موضوع داستان، ماجرای پناهجویان افغانی برای ماندن در جایی در دنیا و شب را تا صبح به سر آوردن است. افغانی های مهاجر، همچون ایرانیان و مهاجران اروپای شرقی، به دلیل مشکلات سیاسی درون کشورشان به کشورهای اروپایی از جمله فرانسه روی آورده اند. اما برای پناهجو این اول ماجراست. گرفتن مجوز اقامت و انتظار قانونی شدن اقامت طولانی، شوک فرهنگی و حوادث بیگانه ماندن و نامریی ماندن در سرزمین بیگانگان، اجزاء دیگر تجربه مهاجرت است. نادر جزو خوش شانس هاست که کارت اقامت دارد و شغل نگهبانی در تئاتری در کنار جنگل شهرها؛ نادر شبها را از طریق اسکایپ می تواند با خانواده و همسرش تماس بر قرار کند. همه پناهجویان افغانی به خوش شانسی نادر نبوده اند؛ برخی از آنها بدون هیچ مدرک قانونی زندگی زیرزمینی و مخفی دارند و شبهای برفی و سرد زمستان را ناچارند در خیابان به سر بیاورند. واقعیتی عظیم از طیف مهاجران بدون مجوز که ماهها در کنار جنگل ونسن و یا در نزدیکی ایستگاه قطار «گار دو لست» شبها را در کیسه خواب به روز رساندند. 
ریزش برف در بیرون، نداشتن سرپناهی گرم برای خواب، بی پناهی، کابوس گذشته و از دست دادن عزیزان و گذشته، بیخانمانی و دربه دری و از سوی دیگر خود را از دریچه چشم دیگران دیدن، یا افغانی را از نگاه اروپایی و دیگران و سوءتفاهم های فرهنگی، همه و همه در این شب دراز بی پایان چهره می نمایند و علیرغم هولناک بودن شرایط تماشاگر را می خنداند  
نم«ایش در عین مطرح کردن و نشان دادن زندگی مهاجران و پناهجویان بیخانمان در فضایی طنزآمیز می گذرد. اما اینجا این پرسش پیش می آید که آیا خندیدن تماشاچی های ناز و مهربان جنگل ونسن به هولناکی زندگی پناهجویان ایرانی و افغانی و آنها را گشتی شبانه بردن، می تواند دردهای پناهجوی شرقی را برای غربیان برملا کند؟ آیا این کافی است؟ اجرای نمایش خوب بود. اما محتوای نهایی اجرا چی؟ هدفتان چه بود؟

Libellés :


mardi, avril 09, 2013

شاهزاده و سیاه، داستانی از مهران زنگنه


 
شاهزاده و سیاه[1]

             
از 

مهران زنگنه



شاهزاده رو به انتهای صحنه كرد و پرسید: این راه به كجا می رود؟

گفتم: به دیفال (1) می خوره، مگه كوری.

كاشكی چند گیلاس اضافه را نزده بودم. حتما مست بودم. شاید هم كار، كارِ گیلاس هایی كه بالا انداخته بودم نبود. من كه هر شب مست، سیاه مست می رفتم روی صحنه. اصلا مگر شده است كه من مست نباشم؟ تازه آنقدرها سیاه نبودم. صورتم را نمی گویم. صورتم سیاه بود. واكس زده، مثل كفش های سیاه ورنی زیر نور می درخشید. پریشب، بعداز نمایش حوصله نداشتم. صورتم را گربه شور شستم. دیشب مردم به من چپ چپ نگاه می کردند وقتی داشتم می آمدم سر كار. خوب شد كه دیر وقت از خانه زدم بیرون و بچه ها  توی خیابان بازی نمی كردند وگرنه حتما دنبالم راه می افتادند و مرا هو  می  كردند. وقتی  می  آمدم دلشوره ی پیدا كردن كار بعدی را داشتم. این كار را هم تصادفی پیدا كردم. بر حسب اتفاق توی عرق فروشی میكده مدیر تئاتر را دیدم. وقتی فهمید كه دانشجوی تئاتر بوده ام به من وعده ی كار داد. به عنوان سیاه. سیاه توی یك نمایشِ رو حوضی. كافی بود كمی بدیهه سرایی  می  كردم. چارچوب نمایش روشن بود: شاهزاده وصف شاهزاده خانم را  می  شنود، ندیده، یك دل نه صد دل عاشق شاهزاده خانم  می  شود و بار سفر  می  بندد تا به خواستگاری او برود. قرار شد من نقش غلام سیاه او را بازی بكنم. 

- آزاد. كاملاً آزاد. بدون متن. مدیر گفت.

بـا خوشحالی پذیرفتم، نه فقط به این دلیل، كه كفگیر به ته دیگ خورده بود و مدتی بود كه پیش مسیو عرقِ نسیه  می  خوردم و كم كم طوری شده بود، كه وقتی پایم را توی عرق فروشی  می  گذاشتم مسیو مثل برج زهر مار می شد و با نگاهش مرا ملامت  می  كرد، بلكه خودِ نمایش هم باب دندان من بود. روی صحنه باید حكومت  می  كردم، مركز ثقل نمایش، و مزخرف سر هم  می  كردم. هر چیز كه به ذهن  می  رسید  می  توانست بر زبان بیاید، فقط كافی بود تماشاچیان بخندند. باید  می  رفتم و دیگر بازیگران را  می  دیدم و با آنان قرارمدار بازی را  می  گذاشتم.

لاله زار، تئاتر مشعل. روی یك تابلوی نئون غبارآلوده كه زمانی ظاهراً شب ها روشن خاموش  می  شده است، نوشته بود تئاتر مشعل. در كنارِ نوشته  نقش یك مشعلِ مشتعل دیده  می  شد كه تكه ای از دسته ی آن افتاده بود. دو طرف در ورودی توی ویترین عكس های شاهزاده و سایر بازیگران نصب شده بودند. روبروی ویترین سمت راست ایستادم و عكس ها را تماشا كردم. چند عكس رنگ و رو رفته و زردشده ی شاهزاده خانم و ندیمه اش توی حالات مختلف. وقتی  می  خواستم وارد بشوم ندیمه را توی گیشه ی فروش بلیط دیدم. توی عكس جوان به نظر  می  رسید. به زحمت  می  شد تشخیص داد كه این همان زنی است كه توی عكس در حال رقص عربی است. از كنار گیشه كه  می  خواستم بگذرم شنیدم كه گفت هی كجا؟ صدای كلفت و غیر زنانه ای داشت. گفتم با مدیر كار دارم.

- چی كار داری؟

- قراره اینجا كار بكنم.

با چشم سراپایم را وارسی كرد.

- وایسا همینجا.

و بعد به طرف راهرو سر كشید و فریاد زد اكبری! اكبری! اكبری، كه بعدا فهمیدم ملتزم ركاب است، آمد.

- این آقا دنبال كار  می  گرده، ببرش پیش مدیر!

داشتیم از او دور  می  شدیم كه شنیدم مرا صدا  می  كند. وقتی به سمت او برگشتم پرسید: چی كار بلدی؟

-  هیچ كار.

-  پس واسه چی اومدی؟

خندیدم و گفتم:  می  خوام شاه بشم.

- شاه كه ما داریم. گمونم اینجا واسه ی تو كاری نباشه، وقتتو تلف  می  كنی.

به دنبال ملتزم ركاب راه افتادم. راهروی تنگ و تاریك به یك سالن كوچك  می  خورد كه در آن چند تكه مبل رنگ و وارنگ زوار در رفته قرار داشتند. در انتهای سالن دری كوچك بود. ملتزم ركاب در را گشود. پله ها . خودش جلو افتاد ولی با وجود اینكه به نفس نفس افتاده بودم و مطمئنا او صدای هِن و هِن مرا  می  شنید، هر از گاهی بر می  گشت پشت سرش را نگاه  می  كرد. از پله ها ی گرد و غبار گرفته ی تیزی باید بالا  می  رفتم. به سقف تار عنكبوت چسبیده بود. به پاگرد كه رسیدیم ملتزم ركاب به دری اشاره كرد. در زدم، ملتزم ركاب همان جا ایستاد. احساس كردم مرا زیر چشمی  می  پاید. صدایی نیامد. دوباره در زدم باز صدایی نیامد. بلاتكلیف چند لحظه منتظر ماندم. سپس رو به ملتزم ركاب كردم و از او راجع به مدیر تئاتر پرسیدم. به نشانه ی اینكه نمی  داند شانه ای بالا انداخت. دستگیره ی در را چرخاندم و در را گشودم. ملتزم ركاب همانجا ایستاد،  انگار قصد نداشت پی كارش برود. اتاق محقر و كم نور بود. مدیر تئاتر پشت میز نشسته بود و چرت  می  زد. با گشوده شدن در چرتش پاره شد و سر بلند كرد و به من و ملتزم ركاب كه پشت سرم بود، لبخند محبت آمیز و دوستانه ای زد و از من كه  می  خواستم در را پشت سرم ببندم خواهش كرد در را نبندم. ملتزم ركاب از توی قاب در به داخل اتاق نگاه  می  كرد. مدیر تئاتر  پس از سلام و علیك و احوالپرسی مرا به اتاق گریم برد و به كسانی كه آنجا بودند، معرفی كرد. در وصف من با لحن تمجیدآمیزی گفت: فارغ التحصیل دانشكده ی هنرها است.

- فارغ التحصیل كجا بود؟ از دم درِ دانشكده رد شده ام.

- شكسته نفسی  می  فرمایید.

پیرمردی كه یك تاج كاغذی بر سر داشت لبخندی زد و گفت: به به، چه خوب... . شاهزاده نیم نگاهی به او كرد. او حرفش را ادامه نداد و ساكت شد. شاهزاده به طرف شاهزاده خانم كه روی یك صندلی نشسته بود خم شد و گفت: بابای منم شاه امریكاست. مثلا وانمود كرد كه دارد در گوشی  می  گوید اما طوری گفت كه همه،  می  توانستیم بشنویم چه  می  گوید. سایر بازی كنان به جز همان كه مرا نزد مدیر برده بود، خودشان را به نشنیدن زدند و واكنشی نشان ندادند اما نگاهشان بین من و شاهزاده سرگردان بود. فقط ملتزم ركاب خنده ی احمقانه ای كرد. شاهزاده جوان بیست و هفت هشت ساله ای بود خپل، گرد، با غبغبی آویزان و موهای مشكی صاف و چرب. به او  می  آمد شاهزاده باشد. در حالیكه شانه ای بالا  می  انداخت گفت: اگر درس خونده، پس اینجا چی كار داره؟  اصلاً به من چه؟ كسی نیست بگه به  تو چه؟ كافیه بتونه مردم رو سیاه بكنه كه انشاءالله  می  تونه، برا سیاه كردنم كه  می  گه درس خونده. شاید آمریكا هم رفته.

و خودش خندید، بقیه هم لبخند زدند. حتی مدیر تئاتر هم لبخند زد. فقط مدیر تئاتر بود كه گفت مطمئن هستم كه باهم كنار  می  آیید. شاهزاده شانه ای بالا انداخت و ادامه داد: آره به من چه؟ و وقتی من با خنده برای اینكه باب مزاح را باز كرده باشم گفتم خوب به تو چه؟ برافروخته جواب داد همه رو ماشین زیر  می  گیره ما رو سه پاچی. ببین كی به من  می  گه به تو چه! اونم هنوز نیومده. به من همه چه! هر چی باشه ما اینجا صاحب نسقیم، پیش كسوتیم. رنگ به روی مدیر تئاتر نماند. و بقیه هم تو لب رفتند.

- برای چند شب...

شاهزاده حرف مدیر را قطع كرد و گفت آره خوب برا چن شب. در حالیكه با انگشت اشاره به سینه ام  می  كوبید گفت: اما باید بدونی كه ما اینجا گربه رقصونی نداریم.

- من هم بلد نیستم گربه برقصونم اما میمون چرا. اگر قرار بود نقش لوطی را بازی بكنم  می  تونستم به خوبی برقصونمت.

خون به صورتش دوید و رگ های گردنش بیرون زدند. هنوز داشت با انگشت به سینه ام  می  زد. چشمانش را تنگ كرد و از لای پلك های متورم ش به من خیره شد. دیگران مرا زیر چشمی  می  پائیدند. شاهزاده خانم  كه ظاهرا پیش از ورود ما به اتاق محقر گریم كه رختكن هم بود مشغول شانه كردن موهایش بود به ما پشت كرد و شانه را در موهایش فرو برد. مدیر تئاتر در حالیكه به شاهزاده خیره شده بود انگار منتظر كسب اجازه است گفت خوب گمان می كنم دیگر وجود من لازم نیست خودتان با هم كنار بیایید. و چون كسی چیزی نگفت همانطور كه نگاهش را به شاهزاده دوخته بود عقب عقب از اتاق خارج شد و رفت. پس از رفتن مدیر شاهزاده با اخم گفت پیرمرد فقط بلده دردسر درست بكنه. بهش گفتم یه نفر رو ور دار بیار خودم یادش  می  دم نه یه آد می  كه هنوز از راه نرسیده زبون درازی  می  كنه. و بعد برای من تمام آنچه را كه من باید روی صحنه  می  كردم و  می  گفتم یك به یك و جمله به جمله توضیح داد. سیاه بازی نبود. یك نمایشنامه ی بی مزه بود كه با آنكه ظاهرا متنی برایش وجود نداشت ولی همه چیزش از قبل روشن بود. در ضمن توضیحات شاهزاده هر بار كه  می  خواستم چیزی بگویم حرفم را قطع  می  كرد و نمی گذاشت حتی كلمه ایی بر زبان بیاورم.

- حالیت شد. همش همینه. لازم نیست ادا و اطوار بیای. اگرم  می  خوای این حرفا رو بنویس، ببر حفظ كن، یادت نره. وای به حالت اگه مِن و مِن بكنی! بنویس! سواد كه داری؟

ملتزم ركاب كه جوان تنومندی بود و تمام مدت پشت سر شاهزاده دست به سینه ایستاده بود با شنیدن سئوال شاهزاده نیشش باز شد. نمایشی ملال آور بود. آنقدر ملال آور كه من برای اینكه بتوانم تحمل بكنم مجبور بودم یكی دو گیلاس بیشتر بالا بیاندازم. نمایشی كه هر شب  می  توانست بدل به نمایشی نو و تازه بشود چیزی بود كهنه، تكراری، بی سر و ته. شاهزاده خرفت بود. حتی خرفت تر از آنكه از یك شاهزاده انتظار  می  رود. روی صحنه حرف معمولی نمی  توانست بزند و دائم كلیشه ها  را تكرار  می  كرد و به نشانه ی عاشق بودن آه سوزناك  می  كشید.

- چند روز دیگر باید در این بیابان بی انتها سرگردان بمانیم. آفتاب سوزان است و لبهای ما تشنه.

برای صدمین بار آه كشید. من وسط صحنه دراز كشیده بودم. خمیازه كشان با بی حوصلگی جوابش دادم: بگم واسه ی سرور عنترم پسپی كووولا(2) بیارن. جمله ای جدید، خارج از متن. حتی نگفت پسپی چی هست؟  می  توانست بپرسد یا بگوید به من  می  گویی عنتر، یا باز به جای انور گفتی عنتر، تا من منباب روال سیاه بازی بر وزن عنتر چیز دیگری بگویم.  می  توانست دست كم بپرسد، اما هیچ نگفت. خودش را به نشنیدن زد. دستش را دوباره سایه بان چشمانش كرد و پرسید: غلام، این راه به كجا  می  رود؟

- چند بار بگم؟ به پشت صحنه، به قربستون (3)، به قربِ (4) عمه ی من، به رم، چه  می  دونم.

یكی خندید. دستش را پایین آورد، نیم نگاهی خصمانه به من كرد و دوباره دنباله ی همان چیزهایی را كه از بر بود گرفت.

- كی چشمان ما به جمال بی مثالِ مه لقا روشن  می  شود؟

- چسمای (5) شوما(6)، آخر نمایش، وقتی صدای خروپف همه در اومد، تازه اگه تا اون وقت برق نرفته باشه.

یكی خندید. در جایم نشستم و به سالن چشم دوختم. چند نفر توی سالن نشسته بودند. یكی تخمه  می  خورد و همان بود كه  می  خندید. آخرین شب نمایش بود.

- مه لقای من!

و آه كشید. حوصله ام از دست آه كشیدنش سر رفت.

- بیا اینجا بتمرگ.

شاهزاده كه دو بـاره دستش را سـایه بان چشمانش كرده بود. به طرف من چرخید. لب گزه رفت. دست بر كف صحنه كوبیدم و با عصبانیت فریاد زدم مگه كری؟ بیا اینجا! و دستم را به طرفش گرفتم و موس كشیدم: موچ، موچ! آمد.

- حالا دمبت(7) رو تكون بده.

دیدم رنگ از رویش پریده است. به طرف من خم شد. دهانش را به گوشم نزدیك كرد و با عصبانیت اما طوری كه من هم به زحمت  می  شنیدم چه  می  گوید زمزمه كرد: چرا امشب نمایشو خراب  می  كنی؟ جواب منو بده! احمق! بازی در نیار! دست گذاشت زیر بغل من و بازویم را گرفت و خواست مرا از جا بلند كند. سرم گیج  می  رفت.

شاهزاده در گوشم زمزمه كرد: نمی تونستی یه كمی  كمتر كوفت بكنی؟

- غلام! برخیز!  آفتاب سوزان است و لبهای ما تشنه. چند روز دیگر باید در این بیابان بی انتها سرگردان بمانیم. لب های ما...

-  بگم واسه ی سرور عنترم پسپی كولا بیارن.

حتی نگفت پسپی چی هست؟  می  توانست حداقل بپرسد. این بار دو نفر خندیدند. خود من هم خنده ام گرفته بود. وقتی احساس كردم كنف شده است كیف كردم. باید او را وادار  می  كردم از من بپرسد پپسی چی هست، دلم  می  خواست به او حالی كنم اگر جمله ای خارج از متنی كه هر شب و هر بار تكرار كرده است بگوید به هیچ جای عالم بر نمی  خورد. شاهزاده كه هنوز بازوی مرا در دست داشت، مرا به طرف خودش كشید و زیر لب گفت پسپی دیگه چه صیغه ای؟ مگه قبلا برات تعیین نكردم چی چی باید بگی؟ مگه دیشب بازی نكردی؟ یادت رفت؟ باید بگی هر كه طاووس خواهد جور هندوستان كشد. صدای دندان قروچه اش را  می  شنیدم.

- چی؟ نمی  شنفم (8). بلندتر بگو. چرا مـثه چـراغ موشی به پت و پت افتادی؟ زبونتو بریدن؟ اَ كن! بگو: اَ اَ اَ اَ اَ اَ. ببینم زبون داری؟

چیزی نگفت.

- نشنفتم. دِ الهی خدا بزنه تو كمر بریده ات.

هیچ نگفت.

- فقط بلدی هیچی نگی. خو همون هیچی رو بلندتر بگو! آباریك الله (9).

با انگشت اشاره چند بار روی چانه اش كشیدم.

- اَقو اَقو قندت بده. بابا جون دهنتو باز كن.

صدای خنده آمد.

- آباریك الله، دهنتو باز كن!

و تا دهن باز كرد رقصان گفتم: آفرین، صد آفرین دخمل (10) خوب و نازنین، فرشته ی روی زمین. دهانش را در نیمه راه بست. با عصبانیت داد زدم دِلامذب (11) اون گاله تو باز كن دیگه. صدای خنده آمد. دوباره بازویم را فشار داد. بازویم درد گرفت. به روی خودم نیاوردم. دست دیگرم را كمانه ی گوشم كردم به نشانه ی اینكه نمی شنوم و منتظر ماندم. كمی بلندتر گفت باید بگویی هر كه طاووس خواهد جور هندوستان كشد.

- هر كه پسپی خواهد جور هندونستان (12).

برای یك آن یادش رفت كه روی صحنه است، با دو دست یقه ام را گرفت و خارج از متن توی صورتم فریاد زد احمقِ عوضی! پسپی دیگه چی چیه؟ لبخند بر لبانم نقش بست.

- پسپی همونه كه زبونو باز  می  كنه.

خنده.

- خارجیه.  می  خوای زبونتو باز كنم. شوما كه واردی.

برای اولین بار بود كه یك جمله ی جدید، خارج از متنی كه به گفته ی خودش از موقعی كه شروع به كار نمایش كرده بود دائم تكرار  می  كرد، بر لبانش جاری  می  شد. ساكت شد، مرا به طرف خودش كشید و دوباره در گوشم گفت: منو كنف  می  كنی؟ واست دارم. سپس رهایم كرد. سرگردان شده بود. نمی  دانست دیگر چه باید بگوید. از بلاتكلیفی كلافه شده بود. اگر روی صحنه نبودیم حتما عصبانیتش را به شكل دیگری نشان  می  داد، همانطور كه با پس گردنی به جان یكی از ملازمین توی رختكن افتاد وقتی كه ملازم كه حكم پادو را هم داشت یادش رفته بود بگوید سماق روی كباب هایی كه هر شب قبل از نمایش زهر مار  می  كرد، نریزند. دستش را سایه بان چشمانش كرد و دوباره با صــــدایی لـرزان و گرفـته پرسیـد: غـلام، این راه بـه كـجا  می  رود؟

- به آخـر آخـرای زدگی (13). به مـرگ، بـه مـووت (14)، به فووت (15).

بلاتكلیف دستانش از دو طرف تنش همچون دو شقه گوشت بی جانِ آویخته به قناره ی قصابی آویزان شدند. به بالا و طرفینش نظری انداخت انگار كه دنبال راه گریزی  می  گردد. حالا من بودم و او، و او دیگر حرفی برای گفتن نداشت و من بالاخره نقشِ سیاه، نقشِ مسلط را بازی  می  كردم. نمایش جان گرفته بود و تماشاچیان  می  خندیدند. دست كردم تو جیب تنبانم و یك نیمی در آوردم و به طرفش گرفتم.

- بیا لب تر كن! مگه نگفتی كه تنشه(16) هسی؟ بیا بزن شاید علقت(17) سر جاش بیاد.

و خودم واگوییدم: زكی ما رو باش این علقش كجا بود.

خنده. در این میان یك كلیشه به ذهن علیلش رسید: پس از بازگشت گردنت را  می  زنم.

- زكی! بزن به تنبك. این جوری.

نیمی را روی صحنه گذاشتم و شروع به نواختن تنبكی خیالی كردم در حالی كه صدای ویولن در  می  آوردم.

- نای نای نانای نای نی نای.

قرارمان این بود كه هر وقت من نای  نای نی  نای كردم او برقصد. با خوشحالی دستانش را بلند كرد و  می  خواست قر بدهد كه من دیگر نخواندم. كنف شد. همه خندیدند. من با احساس رضایت در بطری را باز كردم و پس از اینكه بطری را به طرف تماشاچیان گرفتم و گفتم سلام، یك جرعه از آن نوشیدم، با پشت دست به دهانم كشیدم. تلخ بود و بد مزه؛ در بطری را بستم. یكی از تماشاچی ها از درون تاریكی داد زد بره اونجا كه غم نباشه. شاهزاده روی صحنه بالا و پایین  می  رفت، ایستاد. دست به بناگوش برد و گوش ایستاد.

- غلام صدای پا  می  آید.

- آره صدای پای ابس(18)  می  یاد.

- صدای پای آدمیزاد است.

از جا برخاستم و از پهلو به او نزدیك شدم و مچ پایش را گرفتم و از جا بلند كردم. شاهزاده كه منتظر بود از من بشنود آفتاب زده به مغزت، چه صدایی؟ عصبانی گفت چی كا  می  كنی؟

- نع، صدای پای یابو بود. نلعشم (19) نكردن. چرا نگفتی نلعت بكنن؟ سمبات(20) ساییده  می  شن، در این بیابان سوزان نلعبند از كجا گیر بیاریم؟

- كسی نیست یك پس گردنی به من بزند و بپرسد این احمق را چرا با خودت همراه كرده ای؟

من یك پس گردنی محكم به او زدم و گفتم این احمق را چرا با خودت همراه كرده ای؟ تلوتلو خورد و خصمانه به من چشم دوخت. و باز كلیشه: وقتی به ملك خویش باز گشتیم به پدرم شاه شاهان گزارش زبان درازی های ترا خواهم داد.

- به كدوم پدرت؟

- مگر یك آدم چند پدر دارد، احمق؟

- شوما كه آدم نیسی.

یقه ام راگرفت.

- پس چه هستم ملعون نمك به حرام؟

- شوما شازده ای.

صدای خنده. یقه ام را رها كرد، بادی به غبغب انداخت، دست به كمر زد و گفت بله بله، البته، اسباب افتخار زمین و زمان.

- بعله(21) اسباب اُفتِ خر.

همه خندیدند. احساس كنفی  می  كرد. مسئله را شخصی  می  فهمید ولی ابدا قضیه به من و او مربوط نبود، من از نمایش روحوضی همان را  می  فهمیدم كه  می  كردم، كاش این چند گیلاس لعنتی رو نزده بودم تا كسی خیال نكند از روی مستی پیش آمده است. شاهزاده ساكت شد و دیگر هیچ نگفت فقط متفكرانه روی صحنه بالا و پایین  می  رفت و پس از چند لحظه بلاتكلیفی گذاشت و با قدم های بلند از صـحنـه خـارج شـد. مـن مـانـدم و خـودم. ترس برم داشت. تنها روی صحنه. فقط انتظار این یكی را نداشتم، اصلا تصورش را نمی   كردم كه بگذارد و برود. دست و پای خودم را گم كردم.  بدون وجود شاهزاده غلام معنی نداشت، ما به یكدیگر جوش خورده بودیم، هیچیك از ما نمی توانست بدون دیگری وجود داشته باشد. من اصلا قصد نداشتم كه كار را به این جا بكشانم و اگر  می  دانستم چنین  می  كند به هیچ وجه سعی نمی کردم چیز تازه ای سر هم بكنم و به همان كه بود تن  می  دادم. برای یك لحظه ماتم برد و همانجا كه بودم خشكم زد. آرزو كردم كاش حداقل به ذهن علیلش برسد و بگوید پرده را بكشند. ولی نكرد. به طرف بطری عرق رفتم، آن را از روی صحنه برداشتم، بدون آنكه درش را باز بكنم بطری را به دهان بردم. از دهان دورش كردم و بعد گفتم پس چرا ازش چیزی میزی در نمیاد. سر بطری را به طرف كف صحنه تكان دادم.

- مصبتو شكر تموم شد. كی ریختش تو خندق بلا. شازده كه عرق خور نبود آدم  می  خورد. پس كی بود؟

در حالیكه تظاهر  می  كردم دنبال چیزی روی صحنه  می  گردم لای درز های كف صحنه را كه نگاه  می  كردم فریاد بر آوردم: حالا چطوری بین چهل میلیون دزد دزد رو پیدا كنم.

خنده.

- نه! نه!  می  دونم، ملازم تو بودی.

انگشتم را لای یكی از درزها كردم

- اینجایی؟ كجا قایم شدی؟

خنده.

- اگه پیدات كردم  می  دم شازده بخوردت یا باباش.

خنده. باید یك طوری تماشاچی ها را سرگرم  می  كردم ولی چیزی به ذهنم نمی رسید. دستم را كمانه ی گوشم كردم و گوش ایستادم، بعد از لحظه ای گفتم صدای خروپف  می  یاد، خوابتون برد، شازده! موس كشیدم.

- برگرد باباجون، برگرد. الان چسمات به جمال بی مثال مه مقا روشن  می  شه. بیا! صدای خروپف مردم در اومد. تا برقا نرفتن خودتو برسون.

صدای خنده آمد.

- بدو بابا! یه نیمی ام دستخوش واسه من بیار تا چسمای منم روشن بشن.

خبری از شاهزاده نشد. كم كم داشتم كلافه  می  شدم كه صدای پا شنیدم. در جای خود چرخیدم و دیدم كه شاهزاده و دو تا ملتزم ركاب روی صحنه ظاهر شدند. با وجود اینكه هر بار شاهزاده را  می  دیدم چندشم  می  شد اینبار از دیدن او از صمیم قلب خوشحال شدم و در مقابلش به خاك افتادم.

- شازده ی گرام تپاز كجا گورتو گم كرده بودی؟

دو ملتزم ركاب از دو طرف به سمت من آمدند و هر یك زیر یك بازوی مرا گرفتند و از جا بلندم كردند و در مقابل شاهزاده نگاهم داشتند. آنقدر نزدیك به او كه صدای نفس كشیدنش را  می  شنیدم.

- حالا بت حالی  می  كنم كه این راه به كجا  می  ره.

از چشمانش شرارت  می  بارید. صدایش نوعی استحكام یافته بود. بی سابقه. با چشم به یكی از ملازمین اشاره ای كرد. دو ملازم مرا روی زمین خواباندند. یكی از آنها روی گرده ام نشست و دیگری كنار شاهزاده ایستاد. نفسم در نمی آمد. شاهزاده در حالیكه دستش را سایه بان چشمانش كرده بود پرسید غلام این راه به كجا  می  رود؟

- به شب اول قرب.

صدای زوزه  چیزی در فضای صحنه پیچید و من فقط توانستم به زحمت فریاد بزنم. صدای خودم را  می  شنیدم كه  می  رفت و  می  آمد و فضا را قُرق كرده بود. شاهزاده بالای سرم ایستاده بود. وزن ملازم روی گرده ام سنگینی  می  كرد. لبانم خشك شده بودند و پاهایم  می  سوختند. از درد به خود  می  پیچیدم. یك آن شلاق از حركت ایستاد. صدای نفس نفس ملازمی كه شلاق  می  زد  می  آمد. صحنه به حركت در آمده بود. صدای شاهزاده در گوشم پیچید: چند روز دیگر در این بیابان سوزانِ بی انتها سرگردان بمانیم. آفتاب سوزان است و لبهای ما تشنه. غلام! من حتی یادم رفته بود چه در جوابش باید  می  گفتم. صدای زوزه ی شلاق بلند شد و دوباره شروع به دست و پا زدن و فریاد كردم. صدای شاهزاده  می  آمد.

- غلام پپسی  می  خواهی یا كانادادرای؟

و خندید. قهقهه زد.

- یكی به دادم برسد.

از توی سالن هم صدای خنده  می  آمد.

- چند روز دیگر در این بیابان سوزان....

فریاد زدم: هر كه طاووس خواهد جور هندوستان كشد. از زدن دست كشیدند. ملازم از روی گرده ام برخاست و به كمك دیگری مرا از جا بلند كرد. هر دو زیر بغلم را گرفته بودند. روبروی تماشاچی ها ایستادیم. پرده كشیده شد. كف پاهایم  می  سوختند. تماشاچیان كف زدند.

_____________________________

(1)دیوار (2) پپسی كولا (3 ) قبرستان (4) قبر (5) به ضم چ؛ چشم (6) شما (7) دمت (8) نمی  شنوم (9)بارك الله (10) دختر (11) لامذهب (12) هندوستان (13) زندگی (14) موت (15) فوت (16) تشنه (17) عقل (18) اسب (19) نعل (20) سم هایت (21) بله



از همین نویسنده نزد آمازون منتشر شده است:

  • -         شاهزاده و سیاه (شش داستان کوتاه)
  • -         هیچکس (رمان)
  • -         سحرگاهان (شعر)






[1]  این داستان در مجموعه داستانی به همین نام چاپ شده است.

Libellés : , ,


This page is powered by Blogger. Isn't yours?