چشمان بیدار- مهستی شاهرخی

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

mardi, juin 16, 2020

داس آدمکُش نیست


ابزارها هیچ گناهی ندارند 
طناب ها و ریسمان ها، میل و اختیاری ندارند 

زهرها و مرگِ موش ها از خود اراده ای ندارند 
تازیانه ها و تسمه ها اندیشه ای ندارند 

تفنگها و هفت تیرها با کسی جنگی ندارند
بنزین ها و کبریتها در آتش سوزی تصمیم گیرنده نیستند 

پوتین ها و چکمه ها از کسی کینه ای ندارند 
کاردها و دشنه ها دوست و دشمن نمی شناسند 

تبرها و چکش ها را برای کار ساخته اند
داس را برای درو کردن گندم ساخته اند

اندیشه ارزشمند در پیکار با آدمکُشی است
کُشتن به دست خود یا به دست دیگری؟ 

ماهرترین جنایتکاران دستانِ پاکیزه ای دارند
اندیشه ناپاک و پلید را بایست ریشه کن کرد
* 

کُشتن با دستانِ قرضی
کُشتن با دستانِ پاکیزه، آدمکش را بی گناه نمی کند
گردن نهادن به اراده خداوند و گردن زدن بیگناهان فرهنگِ داعشی است
نوشتن در راه هموار سازی و عادی سازی فرهنگ داعشی و توجیه و تبلیغ آن، پاسداری از فرهنگ داعشی است
*
چگونه بگویم؟
نرم افزارها و یا سخت افزارها اراده ای ندارند
کامپیوترها و اینترنت و شبکه های اجتماعی بی گناهند
آن مهندسی که پشت کامپیوتر می نشیند و موج آدمکُشی و سر بریدن را برنامه ریزی و مدیریت میکند 
باید به سراغ او و آنها رفت و آنها را افشا کرد 
ابزار فرمانروایی داعش بر ایران زمین نشویم و نباشیم 

داس آدمکُش نیست؛ وسیله ای برای درو است 
در فرهنگِ ایرانیان، گردن زدن رونق نداشت 

فقط داعشی ها هستند که در خاورمیانه گردن می زنند 

Libellés : , ,


vendredi, juin 09, 2017

سه برداشت از انفجار در معدن زمستان یورت آزادشهر، خسرو غلامی

  • برداشت یکم: یک ماه از فاجعه زمستان یورت آزاد شهر گذشت

« وقتي معدن منفجر ميشه، ١٣ نفر در فاصله ٨٠٠ متري تونل، پشت يك تخته سنگ گير مي‌افتن. با كلاه ايمني شون تلاش مي‌كنن مسير رو باز كنن، مثل يك لودر. انقدر با كلاه، زمين و سنگ رو كنده بودن كه كلاه ايمني‌شون از وسط نصف شده بود. وقتي به اون تخته سنگ مي‌رسن، ديگه دست از تلاش برمي‌دارن. ٧ نفرشون ميان پشت اين تخته سنگ ميشينن و دستاي همديگه رو مي‌گيرن. معدنچي‌ها جسد اينا رو در همين وضعيت پيدا كردن. اينا دقيقه دقيقه نزديك شدن لحظه مرگشون رو زنده و شاهد بودن ... »
با انتشار خبر انفجار در معدن زمستان یورت، بسیاری بودند که حتی نام چنین معدنی در شهری دور افتاده در یکی از استان های شمالی را نشنیده بودند، اما آن روز و روزهای بعد، ارسال خبر و تصاویر دردناک کشتار دسته جمعی کارگران معدن آزادشهر، همه آنها را متاثر کرد.
اما نام " معدن زمستان یورت " نامی آشنا برای کارگران معادن " چادرملو "، " باب نیزو "، " طرزه "، " ذغال سنگ رودبار " و کارگران شلاق خورده " آق دره " و دیگر معادن ایران است و همه آنها با تمام وجود، این فاجعه برای شان ملموس بود. زیرا که این کارگران و خانواده های شان همواره شرایط کار در معدن و انفجارهای مهیب و ناگهانی، بخش از واقعیت های زندگی شان بوده است. همچنین این معدن نامی آشنا برای فعالین کارگری ای بود که خبرهای مرتبط با شرایط کار و زیست و اعتراض کارگران معدن را دنبال می کردند.
معدن زمستان یورت در ۱۴ کیلومتری شهر آزادشهر در استان گلستان و در ۹۰ کیلومتری شرق گرگان قرار دارد. گفته می‌شود تا اردیبهشت سال ۱۳۹۶ بیش از ۵۰۰ کارگر در آنجا کار می‌کرده‌اند. اما پیش از ظهر چهارشنبه 13 اردیبهشت 96 انفجاری مهیب این معدن را لرزاند. با وجود انتشار خبرهای ضد و نقیض، با پایان روز و در تاریکی شب بود که خبرها حکایت از مرگ فجیع معدنچیان داشت. کارگران در عمق ۱۳۰۰ متری در فضای مملو از گاز مونو اکسید کربن و متان گرفتار شده بودند و٤٤نفر زير آوار ماندند و سوختند و خفه شدند. کارگرانی که چندماهی حقوق معوقه داشتند و روزی حداقل 12 ساعت در سخت ترین شرایط با حداقل دستمزد در دو کیلومتری عمق زمین کار می‌کردند.
  • برداشت دوم: آغاز فعالیت معدن زمستان یورت با ۲۰۰ کارگر

روز 13 خرداد و یک ماه پس از فاجعه معدن، در خبرها آمد که رئیس سازمان صنعت،معدن و تجارت گلستان از آغاز به کار مجدد برخی از تونل‌های معدن زمستان یورت از دو هفته آینده خبر داد. وی گفت که  از حدود 250 نفر کارگر این معدن، در آینده نزدیک حدود 200 نفر از آنها به محل کار خود باز خواهند گشت.
این در حالی است که پس از انفجار معدن زمستان یورت، قرار بود که این واحد معدنی به مدت شش ماه تعطیل شود. اگر چه همه شواهد نشان از این دارد که کارفرمای معدن و بی توجهی به ایمنی محیط کار، عامل این فاجعه بوده، اما به نظر می رسد که با مقصر دانستن کارگران و هم چنین آغاز به کار معدن، عوامل اصلی این مرگ دسته جمعی به فراموشی سپرده می شوند.
بر اساس گفته کارشناسان باید در معادن، دریچه های هوشمند دمنده و مکنده هوا و اتاقک‌هایی مقاوم و سرپوشیده وجود داشته باشد تا در صورت ریزش و انفجار کارگران به درون آن بروند. اما گزارش های منتشره نشان می دهد که معدن زمستان یورت چنین امکاناتی نداشته است و هیچ راه فراری برای کارگران وجود نداشته است.
  • برداشت سوم: تشکل های مستقلی که کارگران از آن محرومند!

در یک ماه گذشته بار دیگر بسیاری از فعالین کارگری بدرستی به ضرورت ایجاد تشکل های معدنچیان تاکید داشتند. تشکل هایی مانند " اتحادیه معدنچیان " که بتواند هزاران کارگر معدن را در سراسر ایران متشکل کند، گام مهمی در مقابله با کاهش چنین خطرهای سهمگینی مانند فاجعه معدن زمستان یورت است. تشکل کارگران معدن که با اراده و دخالت همه آنها و با ساختاری جمعی و شورایی اداره شود، می تواند در دستیابی این بخش از کارگران به مطالبات شان موفقیت بیشتری کسب کند.
البته نباید فراموش کنیم که پدیده ناامنی محیط کار و به طور مشخص انفجار و مرگ کارگران معدن، زاییده نظام سرمایه سالار موجود است. وقتی سود بیشتر و هزینه کمتر اساس شیوه تولید کنونی است، پس باید انتظار داشت که در چهار گوشه جهان از ترکیه تا بولیوی و از چین تا ایران، معدنچیان به صورت دسته جمعی قربانی این روند سوددهی شوند. بدون شک تا زمانی که " در بر روی همین پاشنه می چرخد " و بهره کشی از نیروی کار ادامه دارد، ناامنی محیط کار و تلفات سنگین انسانی یک وجه اساسی شرایط کار و زیست کارگران است.
خسرو غلامی – 15/03/1396
برگرفته از سایت آزادی بیان

Libellés : ,


lundi, février 27, 2017

فیلم پاکسازی خیابان مولوی تهران از کارتن خواب ها برای نظافت شهر

فیلم پاکسازی خیابان مولوی تهران از کارتن خواب ها برای نظافت شهر 
https://www.youtube.com/watch?v=RGHAZksTWUQ&feature=youtu.be

نتیحه دو کشته و چندین زخمی و مجروح

Libellés :


آقای فرهادی! مرگ خوب است فقط برای وطن؟، شکوه ميرزادگی

آقای فرهادی! مرگ خوب است فقط برای وطن؟ ، شکوه ميرزادگی

در میان کارگردانان چهار کشور دانمارک، سوئد، آلمان، و استرالیا (که برای دولت ها و مردمان شان، و به ويژه برای هنرمندان و روشنفکران شان، «درک و حمایت از آزادی بیان و شأن انسان» کاملاٌ قابل فهم است، و قوانین اساسی شان بر مبنای همین ارزش ها ساخته شده)، حضور آقای فرهادی باید توجيه روشنی داشته باشد. یعنی ایشان بايد روشن کند که يا به نمايندگی از کشوری سخن می گوید که همه ی حقوق بشری در آن رعایت می شود، و یا از جايگاه شهروندی کشوری که به نقض حقوق بشر مشهور است.

آقای فرهادی! مرگ خوب است فقط برای وطن؟
پنج کارگردان نامزد اسکار فیلم خارجی اعلام کرده اند که «جایزه ی اسکار امسال را، صرف نظر از این که چه کسی برنده خواهد شد، به تمام مردم، هنرمندان، روزنامه‌ نگاران و فعالانی تقدیم می‌کنند که برای ترویج اتحاد و درک متقابل و همچنین برای حمایت از آزادی بیان و شأن انسانی تلاش می‌کنند؛ ارزش‌هایی که این روزها محافظت از آنها از هر زمان دیگری حائز اهمیت‌تر است». آقای اصغر فرهادی، فیلمساز ایرانی، یکی از این پنج کارگردان است. اين بیانیه بسیار زیبا و انسان دوستانه نوشته شده است. اما برای من قابل درک نیست که چرا آقای فرهادی (که به نظر می آید به تقاضای ایشان این نامه تهیه شده) از بقیه نخواسته اند تا همانطور که اشاره ی مستقیمی به سیاستمداران آمریکایی دارند ذکری هم  از سیاستمداران ایرانی داشته باشند؟
براستی که در میان کارگردانان چهار کشور دانمارک، سوئد، آلمان، و استرالیا که برای دولت ها و مردمان شان، و به ويژه برای هنرمندان و روشنفکران شان، «درک و حمایت از آزادی بیان و شأن انسان» کاملاٌ قابل فهم است، و قوانین اساسی شان بر مبنای همین ارزش ها ساخته شده اند، حضور آقای فرهادی باید توجيه روشنی داشته باشد. یعنی ایشان بايد روشن کند که يا به نمايندگی از کشوری سخن می گوید که همه ی حقوق بشری در آن رعایت می شود، و یا از جايگاه شهروندی کشوری که به نقض حقوق بشر مشهور است. اگر اولی نیست چگونه است که در بیانیه ی اين هنرمندان هیچ سخنی از کشور ایران به ميان آورده نمی شود؛ کشوری که علاوه بر داشتن حکومتی آزادی کش و مردم ستیز، قوانین قضایی و مدنی اش نيز برگرفته از قوانین قرون وسطایی و ضد هر نوع درک و حمایت از آزادی بیان و شأن انسانی ست؟
چگونه است که این خانم ها و آقایان  اعلام می کنند که «به نمایندگی از تمامی نامزدها، به صورت متفق‌القول و قاطع، فضای متعصبانه و ناسیونالیسم موجود میان بخشی از جمعیت و متاسفانه سیاستمداران در آمریکا و بسیاری از دیگر کشورها» را تقبیح می کنند اما به تعصبات «امت پروری» در کشوری چون ایران اشاره ای ندارند؛ ، تعصباتی که  به مراتب هراس انگیزتر از تعصبات ناسیونالیسی در آمریکا یا دیگر کشورها ست؛ تعصباتی که نزدیک به چهل سال است جهان را گرفتار شدیدترین خشونت ها کرده است. آیا تفکیک افراد براساس جنیسیت، رنگ، مذهب، در کجای دنیا بیش از کشورهایی چون ایران وجود داشته است

من، به عنوان یک ژورنالیست ایرانی ـ آمریکایی، شخصاً از منتقدان سیاست های آقای ترامپ بوده ام، اما از آنجا که قوانین موجود در آمریکا را یکی از انسانی ترین قوانین امروز جهان می دانم که بیشترین رویکرد را به مفاد اعلامیه ی حقوق بشر دارد، به هیچوجه نگرانی ام در مورد وضعیت آمریکا قابل مقایسه با نگرانی ام در ارتباط با وضعیت سرزمین رنج دیده ی ایران نیست.
 نمی خواهم آقای فرهادی را متهم به حمایت از روش های ضد آمریکایی جمهوری اسلامی کنم. انتظاری هم نیست که یک هنرمند حتماً مخالفت خود را نسبت به حکومتی دیکتاتوری که همواره زندان و شکنجه را به همراه دارد اعلام کند، اما این پرسش برایم وجود دارد که چطور آقای فرهادی طی این همه رفت و آمد به خارج هیچ اعتراض، هر اندازه کوچک، و حتی هیچ سخنی در ارتباط با تبعيض و سانسور و شکستن ارزش های انسانی در محدوده ی هنرمندان و فیلمسازان کشوری که تابعیت آن را دارد نکرده است؟ چگونه است که تا کنون از تربیون هایی جهانی که در اختیار دارد نگفته است که زنان هنرپیشه ی ايرانی، حتی هنگام ظاهر شدن در نقش دختر و خواهر و مادر و همسر، ناچارند «حجاب سیاسی جمهوری اسلامی» ( و نه حجاب اسلامی) را داشته باشند؟ چرا اگر ایشان به تعهد یک هنرمند باور دارد حتی یکبار هم نپرسيده است که چرا هنرمندان آواز خوان زن ایرانی چهل سال است اجازه ی خواندن ندارند و بیشترشان چون پرندگان در قفس در کنج خانه هاشان نشسته اند؟ چرا درباره ی سانسور مذهبی، جنسیتی، فرهنگی در فیلم ها و کتاب های ادبی (و نه سیاسی) سخنی نگفته اند؟     کاش ایشان هم، چون کیا رستمی، هنرمند بزرگ جهانی ایران، در مقابل همه چیز ساکت می شد و تعهدات هنرمندانه اش را در آثارش نشان می داد. اما ایشان (که يکباره خود را وسط معرکه ی سیاست انداخته و نخست اعلام می کند که «به دلیل سیاست های مهاجرتی ترامپ در مراسم اسکار شرکت نمی کند»، و حالا سخن از «تعصبات ناسیونالیستی در کشور آمریکا» می گوید و خیال اش هم راحت است که صفحات روزنامه های دولتی ایرانی - که در بيان هر کلمه ی سياسی سانسور می شوند - گفته ها و عکس های ایشان را منتشر می کنند) آيا بهتر نبود که کلامی هم درباره ی وضعیت تاثرانگیز هنرمندان و نویسندگان و هموطنان رنج دیده ی زادگاهش می گفت؟
آقای فرهادی!  آیا این شما نیستی که بیشتر از هنرمندان اروپایی و آمریکایی موظفی «دوربین ات را به سمت ويژگی های مشترک انسانی» بچرخانی؟ و بیشتر از آن ها از شکستن حرمت انسان و هنر در کشورت بگویی؟ یا فکر می کنی که مرگ خوب است برای هموطن؟
 در آمریکا، به اندازه ی کافی هم هنرمندان متعهد و ژورنالیسم آزاد وجود دارد و هم مردمانی که برای خواست های حقوق بشری خود اجازه ی اعتراض دارند. شما بهتر است به فکر مردمانی باشید که صدایی برای گفتن و قلمی برای نوشتن و فریادی برای اعتراض ندارند.
منبع سایت آزادی بیان

Libellés : , ,


dimanche, février 19, 2017

چند صحنه از فیلم مستند «مرسی، رئیس»، اثر فرانسوا رفرن، 2016

Libellés : , , ,


samedi, janvier 28, 2017

گزارش قتل تولید پوشاک داخلی: "انفجار پلاسکو"! بابک داد


بابک داد

نماد تولید پوشاک داخلی کشور با انفجارهایی مشکوک فرو ریخت. و هنوز در ششمین روز بعد از حادثه، از آوارهایش «دود سفید» بیرون می‌زند و هنوز هم آهن‌آلات اسکلت فلزی ساختمان پلاسکو را که از زیر آوارها بیرون می‌کشند، گداخته و سرخ هستند. کدام آتش‌سوزی «عادی» می‌تواند چنین حرارت هولناکی داشته باشد که‌ بعد از ۷ روز، هنوز قطعات فلزی و آهنی از نقطه ذوب پایین نیامده باشد؟

بر اساس شواهد فراوان، ساختمان پلاسکو در حین آتش‌سوزی در طبقات فوقانی، در عملیاتی هدایت شده در طبقات میانی، احتمالاً با مواد منفجره‌ «ترمایت/ thermite» منفجر شده است. در جای خود درباره خواص انفجاری این ماده ویرانگر و چگونگی عملکرد سریع آن در رسیدن به حرارت فوق‌العاده بالا نتیجه تحقیقاتم را ارائه می‌کنم. ولی این کل داستان نیست. اکنون جامعه پر از پرسش است: اینکه چرا ساختمانی با استحکام ۲۰۰ ساله، در ۵۴ سالگی تاب تحمل یک آتش سوزی ۴ ساعته را نمی‌آورد و به شکلی معماوار از طبقات پایینی منفجر می‌شود و ناگهان فرو می‌ریزد؟ مسئولان هر دقیقه چیزی را به عنوان علت فاجعه مطرح می‌کنند که‌ حقیقی نیستند و بعدتر بناچار تکذیب می‌شوند. روز اول گفتند انفجارها بخاطر گاز بوده، اما بلافاصله شرکت گاز اعلام کرد پلاسکو اصولاً گازکشی شهری نداشته است. بعد گفتند گازوئیل منفجر شده که انفجار گازوئیل مضحک تر از آن بود که‌ تکرارش کنند! و حالا آن را به «برق» ربط داده‌اند که باز هم هیچ منطقی ندارد. اما درباره انفجارهای سلسله‌وار طبقات زیر ششم برج که منجر به سقوط پلاسکو شد، هنوز هیچ توضیح روشنی نداده‌اند.
برخی هم گفتند و نوشتند سازه فولادی پلاسکو در حریق ذوب شده و طبقات فرو ریخته‌اند. حال آنکه ساختمانهایی با عمر و سازه شبیه پلاسکو حتی پس از ۲۴ ساعت آتش‌سوزی کامل، به سرنوشت پلاسکو دچار نشده‌اند. در جستجویم به ساختمان مشابهی در اسپانیا برخوردم.
در فوریه ۲۰۰۵ ساختمان ۳۲ طبقه (۱۰۵ متری) ویندزور در مادرید اسپانیا دچار حریق در طبقات بالایی شد و ۲۴ ساعت هم در آتش سوخت و با آنکه شبیه ساختمان پلاسکو تهران دارای اسکلت فلزی بود، فرو نریخت. ویندزور کاملاً سوخت اما کُلپس (فروریزی) نکرد. آن ساختمان محصول دهه هفتاد میلادی بود و با آنکه ارتفاعش دو برابر و نیم پلاسکوی ۴۲ متری بود، بعد از حریق ریزش نکرد. پلاسکو تنها یکی از موارد فراوان آتش‌سوزی برجهای اسکلت فولادی جهان است که فقط بعد از ۴ساعت آتش‌سوزی آن هم در طبقات بالا، ناگهان از پایین دچار انفجار می‌شود و در چند ثانیه فرو می‌ریزد. مضحک است اگر آن انفجارهای همزمان را به کپسول گاز، انفجار گازوئیل و یا خروج گرد و خاک ربط دهیم.
راز این ریزش مشکوک در چیست؟ شوخی نیست. تا همین حالا جسد ۹ نفر آتش‌نشان کشف شده و به گفته کلانتری بهارستان تاکنون ۲۰۰ نفر مفقودی گزارش شده است.

شاید دهها شهروند زیر این آوار آهن محبوس و به احتمال بسیار زیاد جان باخته‌ باشند. همچنین در بُعد اقتصادی، حداقل بیش از چهار هزار نفر بیکار شده‌اند و میلیاردها تومان خسارت برجای مانده و چنانچه اشاره کردم «نماد تولید داخلی» در عرصه پوشاک هم نابود شده است.
در بررسی فیلمهای لحظه ریزش پلاسکو از زاویه‌های مختلف به «شباهت عجیب» این ریزش با «تخریب کنترل‌شده» ساختمانهای قدیمی می‌توان پی برد. در یوتیوب فیلم‌هایی از دهها مورد تخریب ساختمانهای قدیمی (controlled demolition) در سراسر جهان هست که اگر با دقت ببینید متوجه شباهت ریزش برخی از آنها با ریزش (انفجار و تخریب) ساختمان پلاسکو می‌شوید. در چندین مورد (بخصوص آنها که مواد منفجره تی‌ان‌تی و یا «ترمایت» را فقط در یک طرف طبقات میانی کار گذاشته‌اند) ساختمانها شبیه ساختمان پلاسکو اصطلاحاً به شکل «کتابی» روی خود تا می‌شوند و فرو می‌ریزند. اما برعکس، آخرین چیزی که‌ در پلاسکو فرو افتاد، اسکلت فولادی و مستحکم آن بود.
حال سئوال این است که‌ چرا همان اسکلت سالم، به زمین که رسید شروع به ذوب شدن کرد و این روند بعد از هفت روز ادامه دارد؟
واقعیت این است که‌ آتش ماده انفجاری «ترمایت» بدون نیاز به اکسیژن تا روزها می‌تواند. بقایای آوار را در روی زمین ذوب کند و نشانه آن هم گاز و دود سفیدی است که‌ در بقایای آوار پلاسکو هنوز ادامه دارد! این امر، فرضیه ریزش بخاطر «عدم مقاومت سازه» را به کلی رد می‌کند. سازه فولادی پلاسکو که دور تا دور آن «کلاف کشی فولادی» هم شده، از لحاظ فنی نمی‌باید بعد از یک حریق چند ساعته چنین ذوب شود. در موقع ریزش هم، اسکلت ساختمان دیرتر از همه سقوط می‌کند و در فیلمهای مختلف به جز انفجارهای قطاری در طبقات پایینی و شکست ناگهانی اسکلت و ریزش ساختمان، چیزی دیده نمی‌شود. ریزش پلاسکو بعد از «انفجارهای کنترل‌شده» که در طبقات پایینی ساختمان رخ داد که‌ آتشی در آنجا نبود. پس باید «جعبه سیاه فاجعه پلاسکو» را در همان طبقات میانی کاوش کرد.
برخی می‌گویند به دلیل آبگیری زیاد در طبقات فوقانی برای اطفاء آتش، «بار ساختمان» سنگین شده بود. این بیراه نیست، اما وزن آب روان آنقدر سنگین نیست که بتواند سازه فولادی را مغلوب خود کند. اتفاقاً همان حجم زیاد آب که حریق طبقات بالا را خاموش می‌کرد، همزمان باعث خنک شدن فضا و ساختمان و سازه فولادی آن می‌شد مه باز هم فرضیه ذوب شدگی سازه را رد می‌کند. لذا نظریه سقوط پلکانی به علت سنگینی طبقات مردود است.
در حقیقت اتفاق اصلی در «خلوتی» طبقات پایین‌تر برج پلاسکو رخ داد. آنجا که انفجارها رخ دادند و فیلمهای شاهدان آنها را تأیید می‌کند. احتمالاً با استفاده از «ترمایت» که چند ویژگی دارد.

ترمایت برای سوختن به اکسیژن نیازی ندارد، چون در خود اکسیژن دارد. با کنترل از راه دور با صدای محدودی منفجر می‌شود و سپس شروع به سوختن سریع می‌کند. سرعت سوختنش آنقدر بالاست که در ۲ ثانیه، حرارتی نزدیک به ۲۵۰۰ درجه ایجاد می‌کند که‌ فولاد را ذوب می‌کند و بتن را دچار تٙرٙک و شکست می‌کند و می‌تواند ساختمان را از همان ناحیه به زانو در آورد. نکته مهم اینجاست که «ترمایت» ساعتها و حتی روزها بعد از انفجار، بدون نیاز به اکسیژن می‌سوزد و هرچه در جوار آن باشد را ذوب می‌کند. به همین دلیل، ساختمانهایی که با این ماده تخریب می‌شوند، گاه تا یک هفته به حال خود رها می‌شوند تا «ترمایت» همه اجزای فلزی و سیمانی و مصالح ساختمان را ذوب و تبخیر کند و عملیات گودبرداری راحت‌تر شود. با مقدار کمی از این ماده، ساختمان پلاسکو از زانو خم شده و روی خود «تا» شد. با تکه برداری از بقایای آوار در لابراتوار می‌توان ردپای نوع ماده منفجره را پیدا کرد، اما به بهانه‌های واهی دور تا دور محل آوار را گونی آبی کشیدند تا دسترسی به بقایای آوار ناممکن شود!
در نهایت، به نظرم آتش‌سوزی اولیه عمدی بوده و جانفشانی نیروهای آتش‌نشانی در حال به ثمر نشستن بود که‌ «فاز دوم عملیات تخریب» توسط همان هزاردستان، با انفجارهای طبقات پایینی اجرایی شد و آتش‌نشانان و کسبه‌ای که برای بردن اسناد مالی به برج رفته بودند، همگی را به کام مرگ کشید.
صبح روز واقعه، دقایقی پس از مصاحبه سخنگوی آتش‌نشانی در حوالی ساعت یازده که او داشت خبر «پایان عملیات اطفای حریق» را می‌داد و پلاسکو پشت سر او در آرامش ایستاده بود، انفجارها صورت گرفت تا «هدف اولیه» ایجاد حریق عمدی که محقق نشده بود، حالا با انهدام از طبقات پایینی تأمین شود. پلاسکو «محکوم به نابودی» بود و یافتن اینکه کدام مافیاهای اقتصادی و کدام گروهها و سازمانهایی قصد تخریب آن را داشتند، چندان دشوار نیست.

تصمیم این بود که‌ این «نماد» تولید پوشاک داخلی با سوختن و یا با ریزشی مهیب نابود شود. طبعاً قرار بوده گاز با برق و یک عامل ساده، علت حریق طبیعی اعلام شود. بخصوص اگر چند نفر آتش‌نشان بیگناه در آن «قربانی» شوند و بتوان ذهن جامعه را با «موضوع عاطفی» این تخریب عمدی، مشغول و درگیر کنند که چه بهتر! وگرنه کیست که‌ نداند اگر حریق طبیعی بود، بسیار زودتر از اینها خاموش می‌شد. و اگر واقعاً جان افراد داخل ساختمان و پرسنل آتش‌نشانی اهمیت داشت، قُرُق هوایی بیت رهبری را به روی هلی‌کوپترهای امداد و نجات باز می‌کردند و به آسانی جان دهها بیگناه را نجات می‌دادند. نکته اینجاست که از نظر «طراحان»، تخریب پلاسکو «شهید» هم لازم داشت. و چه کسانی بهتر و مظلوم‌تر از پرسنل شریف و نجیب آتش‌نشانی؟! صدالبته که همه جانباختگان این سانحه دردناک، مقام والای شهادت را نزد مردم و خداوند دارند، اما منظور در اینجا همان «نوع شهیدی» است که آقایان می‌توانند با نامش به نان و نوای بیشتر برسند. و به بهانه قداست آنها می‌توانند هر موضوعی را «غیر قابل بحث» و «مقدس» کنند و از زیر بار هزاران سئوال و مطالبه و مسئولیت شانه خالی کنند.
حالا دیگر پلاسکو (با میلیاردها تومان سرمایه و پوشاک آماده پخش برای نوروز و هزاران میلیارد سرقفلی و دهها قربانی بیگناه) نابود شده و دیگر در قلمرو «خون شهیدانی» است که ملک طلق آقایان «از ما بهتران» است. کسانی که سالهاست نان در خون شهدا می‌زنند و جام تنعم از قداست آنان می‌نوشند. به نام‌شان هر چپاول و فسادی را توجیه می‌کنند و هرگونه سئوال و مطالبه‌ای را «در افتادن با مقدسات و خون شهیدان» لقب می‌دهند و سرکوب می‌کنند.
البته قرار است فقط «اسم» شهید بر آتش‌نشانان گذاشته شوند تا بهره‌برداری از آنها خرجی هم برای حکومت نتراشد! چون همان روز اول، معاون بنیاد شهید آب پاکی را روی دست مردم ریخت و گفت: آتش‌نشانانی در مأموریت کاری کشته شده‌ باشند، «شهید کاری» محسوب می‌شوند. ولی فعلأ در فضاسازی روانی، آن آتش‌نشانان بی‌پناه را «شهید» می‌نامند تا اوضاع ناآرام نشود. اگرچه براستی از دیدگاه همه مردم، آن قهرمانان مظلوم شهید هستند. و مگر نه اینکه در راه حفظ جان و مال مردم، پا به قربانگاه گذاشتند؟ اما آقایان چنان رِند هستند که‌ زیر بار هرج اضافه نروند.
امروز چهارشنبه ششم بهمن ماه همسر یکی از آتش‌نشانان خبر داده که مسئولان گفته‌اند فقط نصف حقوق قربانیان را به عنوان مستمری به بازماندگان پرداخت می‌کنند. و این یعنی همان که گفتم: آتش‌نشانان «شهید اسمی» هستند و کارکردشان این است که‌ به بهانه آنها، سئوال و انتقادی مطرح نشود! ظاهراً همین فضای احساسی و پاک مردم، برای پیشبرد کار آقایان و برادران کافی است!
واقعیت این است که پلاسکو نماد تولیدات پوشاک داخلی در کشور بود و خار چشم مافیای قاچاق و «برادران قاچاقچی» بود. مافیایی که هر شب عید نگران است که هزاران کانتینر پوشاک بنجل قاچاق را چطور در رقابت با پارچه و پوشاک و نساجی‌ وطنی در بازار آب کنند؟
پلاسکو نماد تولید پوشاک داخلی بود که‌ عده‌ای به «زمین» آن نظر داشتند، و عده‌ای به «بازار پر رونق» آن! و کیست که‌ نداند این عده، برادران «آن» عده‌اند و همگی بر سر یک سفره نشسته‌اند و آنقدر مافیای «هزاردستانی» هستند که‌ بتوانند یک آتش جزیی به جان پلاسکو بیاندازند و آن را به زانو درآورند و نابود کنند.
حالا بنیاد مستضعفان (بخوانید بیت رهبری) به زمین پلاسکو می‌رسد و به جای سرقفلی‌های چهار،پنج میلیارد تومانی یک بهای «کارشناسی شده» به کسبه پرداخت می‌کند که‌ شاید یک دهم ارزش واقعی سرقفلی‌ها نشود. «پوشاک قاچاق» برادران هم در شب عید با خیال آسوده روانه بازار می‌شوند. و حدود چند صد واحد پلاسکو هم که بیمه نبوده‌اند، با هزاران کارگر به خاک سیاه می‌نشینند. بماند آن واحدهایی که بیمه‌نامه دارند، معلوم نیست به چند درصد از سرمایه و مال سوخته خود برسند؟
تأسف‌بار اینکه در این غائله هم چندین خانواده سوگوار بر سوگواران دیگر این دیار مصیبت‌زده افزوده شدند، که‌ آنها هم به زودی در بوته فراموشی رسانه‌ها از یادها می‌روند!

پلاسکو و بازار و زمین آن، یک مسئله بود که‌ حالا «جمع» شد‌ه است. با حادثه‌ای که خیلی‌ها اصرار دارند بگویند یک حریق عادی بوده و ممکن است هر جایی پیش بیاید! این وسط کسانی هم هستند که‌ «ناآگاهانه» و یا با «سازماندهی» به میدان می‌آیند و اصرار دارند که به حرمت خون شهدا «سیاسی‌کاری» نکنید و شهرداری و فلان و بهنام را زیر سئوال نبرید! اینها حتی استدلال‌های علمی مبنی بر انفجار عمدی پلاسکو را هم زیر سئوال خواهند برد و زیر تابوت آتش‌نشانان سینه خواهند زد تا «میز» مسئولان گزندی نبیند. اما حقیقت از پشت ابرهای دروغ بیرون خواهد زد، همانطور که لحظه‌های کوتاه انفجار از میان فیلمهایی که‌ شهروندان از پلاسکو ثبت کردند، بالاخره نمایان شدند.
آیا این بار هم فریب بازیهای روانی برادران را خواهیم خورد؟ شاید. و البته شاید قربانی بعدی خود ما باشیم. مایی که بی‌کفایتی مدیریت شهرداری تهران را دیدیم که از عهده مدیریت این رویداد تلخ برنیامد.
شهردار خلبانی که با کلاه ایمنی «فرمانده میدان» شد و حتی نتوانست جان نیروهایش را نجات دهد. او باید بخاطر سهل‌انگاری در ایمن‌سازی ساختمان پلاسکو و همچنین بخاطر ناتوانی در فرماندهی میدان «شرافتمندانه» استعفاء دهد. آیا چنان خواهد کرد؟
این متن و تحقیقات پیرامونی آن را که با عشق به آتش‌نشانان مظلوم گرد آورده‌ام، به روح سرافراز آن قهرمانان مظلوم و به بازماندگان محترم‌شان تقدیم می‌کنم. روحشان شاد
بابک داد
پاریس
مطالب بیشتر و عکس‌نوشته‌ها در این زمینه را در کانال تلگرام و صفحه فیس‌بوکم دنبال کنید.
تلگرام:
http://t.me/babakdad
فیس‌بوک:
http://facebook.com/babakdad.page
توئیتر:
http://twitter.com/babakdad1
وبلاگ:
http://babakdad.blogspot.com
برگرفته از گویا نیوز

Libellés : ,


mardi, janvier 24, 2017

افشاگری آتش‌نشان ها

 
روزنامه ایران : پنجمین روز عملیات آوار‌برداری ساختمان ویران شده «پلاسکو» با روزهای دیگر تفاوت‌هایی داشت. تفاوتی که انگار غم آتش‌نشانان را چند برابر کرده بود. نمی‌دانستند باید چه کنند اما می‌گفتند که به نوعی به حاشیه رفته‌اند. به سختی صحبت می‌کردند. چشمانشان همچنان پر از اشک بود و حسرت و نگاهشان به آوار مرگباری بود که روی سر عزیزانشان ریخته بود و نمی‌دانستند حتی جسدشان کجاست؟ هنوز آتش از لابه‌لای ویرانه‌ها به بیرون زبانه می‌کشید و دود همه جا را گرفته بود. در میان این هیاهو خبرنگاران و عکاسان که در تکاپوی تهیه خبر و عکس برای ثبت وقایع بودند جایی نداشتند و باید پشت میله‌ها می‌ماندند. فضایی که با تنش و اندوه درآمیخته بود.
 آتش‌نشانان سختکوش با صورتی دود گرفته و بغض‌های فروخورده دیگر اشتیاقی به گفت‌و‌گو نداشتند. خسته بودند و مضطرب. ناگفته هایشان زیاد بود اما فضایی برای درد دل هایشان وجود نداشت. در این میان به هر سختی بود سر صحبت را با یکی از این قهرمانان باز کردم. از حرف زدن طفره می‌رفت و نگاه خیره‌اش را به لودرهایی دوخته بود که آوار را به چنگک می‌کشید و داخل کامیون‌ها رها می‌کرد. نمی‌خواست اسمش جایی مطرح شود و دودل بود برای گفتن ناگفته‌ها.اما وقتی قول دادم نامش فاش نشود شروع به صحبت کرد.

چهار کارگر در موتورخانه زنده بودند
این آتش‌نشان که هنوز هم ازاین فاجعه در شوک است با صدایی لرزان گفت: «پنجشنبه شیفت کاری‌ام نبود و در خانه در حال استراحت بودم. وقتی خبر آتش‌سوزی ساختمان پلاسکو را از تلویزیون شنیدم به ایستگاه آتش‌نشانی رفتم و خیلی سریع برای امداد‌رسانی راهی خیابان جمهوری شدیم. در همان ساعت‌های اولیه که خبر پیدا شدن 4 نفر در موتورخانه ساختمان پلاسکو اعلام شد در آنجا حضور داشتم. این 4 کارگر توانسته بودند از طریق پیامک زنده بودن و گرفتار شدنشان را در آنجا به ما اعلام کنند.
 بعد از در جریان قرار گرفتن این موضوع همه ما به کندن تونل مشغول شدیم ولی به دلیل آواربرداری و سنگینی خاک موفق نشدیم و تونل دوم را حفر کردیم. آن زمان هم به آنها نرسیدیم و شروع به حفر تونل سوم کردیم، در این تونل به آنها رسیدیم. دستگاه پیجر آوردیم و دیوار را سوراخ کردیم تا با تونل زدن به 4 نفر برسیم وگرنه ما از کجا می‌دانستیم که باید آنجا تونل بزنیم و به آنها برسیم. خودشان به ما آمار داده بودند و ما تلاش می‌کردیم تا نجاتشان دهیم. نزدیک موتورخانه هم شدیم که آنها گفته بودند برای پناه گرفتن خودشان را به بوفه که در همان نزدیک موتورخانه بود رساندند.
آنها وقتی به بوفه رسیده بودند حتی اگر فقط آب با کیک هم می‌خوردند شاید زنده می‌ماندند اما به خاطر اینکه یکی از مسئولان دستور داد سریع آواربرداری کنید و این شرایط را جمع کنید اجازه کار دیگری نداشتیم از طرفی تیغه دیواری که روی پلاسکو خم شده بود را برداشتند و بیل مکانیکی که بالا رفت بالای ساختمان بیشتر ریزش کردو طبقه منفی یک که موتورخانه بود ویران شد.

انتقاد ازمدیریت ضعیف
یکی دیگر از آتش‌نشانان که در غم از دست دادن همکار و دوستش اشک می ریخت و گفت: ای کاش مسئولان مربوطه به شنود بی‌سیم‌ها پرداخته و مکالمه‌های 40 دقیقه قبل ازریزش را به دقت گوش کنند. زمانی که افرادی مدیریت برنامه‌ای به این عظیمی را در دست می‌گیرند ولی سر رشته‌ای از آن ندارند. کار دچار مشکل می شود .اگر فردی رفتارشناسی حریق و سازه‌ها را بداند قطعاً این اتفاق نمی‌افتاد و عده زیادی بی‌گناه زیر خروارها خاک نبودند. در همان لحظات ابتدایی که اتش در طبقه بالای ساختمان پلاسکو شروع شد پس از مهار کردن آتش دیگر نباید اجازه ورود به آتش‌نشان‌ها داده می‌شد  اگر کسی  اطلاعاتی در مورد حریق و سازه‌ها داشته باشد باید بداند که پس از گذشت یک ساعت از حریق احتمال شرایط بحرانی تری هم هست چه برسد به ساختمانی که 4 ساعت در آتش بوده.به نظرم در آن شرایط نباید اجازه ورود می‌دادند  اما با این حال آتش‌نشانان دل به آتش زدند.اما امیدواریم  با  تمام آتش‌نشانانی که از همان ابتدای آتش‌سوزی وریزش در ساختمان حضور داشتند به صورت محرمانه و بدون انتشار مشخصات صحبت کنند تا واقعیت و ناگفته هابیان شود.

Libellés : ,


lundi, décembre 26, 2016

نابینایی جهان در برابر جنایات بودائیان


عکس ها و منظره های دیدنی هر کشوری معمولاً از طرف آژانس های مسافرتی ارائه می شود اما آیا واقعیتی که این عکس ها نقل می کند با آنچه حقیقتاً در آن کشور می گذرد یکی است؟ یا با آنچه در حال حاضر در بیرمانی می گذرد نزدیک است؟ (تذکر: مقاله با عکس های دهشتناک تزیین شده است. روح های شکننده و حساس برای حفظ سلامت خود و پیشگیری از آسیب دیدن، از تماشای این عکس ها حذر کنند.)

باور کردنی نیست! وحشتناک است! جسد کودکان روی آب چون ماهیان مرده! انبوهی از مردگان! مانند نوار غزه، قوم روهینگیا در منطقه ای مرزی  مانند نوار باریکی در خطه مرزی بین بنگلادش و ماینمار(بیرمانی سابق) قرار گرفته است.
شعله های آتش به آسمان رسیده است. بمباران ها، شیون ها، ضجه ها، سوگواری ها؛ به صحنه هایی از یک فیلم جنگی می ماند. همه چیز حاکی از خشونت ارتش ماینمار با ساکنان این روستاهای مرزی است. روهینگیا قومی مسلمان است واقع در غرب ماینمار در ایالت راخین و در منطقه ای مرزی زندگی می کند که توسط ارتش ماینمار بمباران شده است. شعله های آتش بر اثر سوختن خانه ها سر به فلک می کشد. شدت حریق به حدی جدی و پیشرفته است که در آن سوی مرز نیز قابل دیدن است.
طبق آخرین آمار رسمی ماینمار، آمار کشته شدگان در این سرکوب نظامی 86 نفر اعلام شده است که 40 نفرشان زن و 25 نفرشان کودک بوده اند؛ اما آمار حقیقی رقمی بسیار بالاتر از این است، چون در عکسی در روز دهم نوامبر از بالا گرفته شده نشان می دهد 1200 خانه مسکونی به کل نابود شده است و تاکنون 27000 نفر آواره شده اند.
در ماه اکتبر2016 گروهی سرباز وارد روستایی می شوند و روستاییان را به گلوله می بندند. رگبار گلوله! باران گلوله!

خبرنگاران رویتر در حال تحقیق و پیگیری بر روی موارد تجاوز توسط نظامیان در منطقه به زنان قوم مسلمان روهینگیا بودند که حکومت نظامی اعلام شد و همه شان از منطقه اخراج شدند. راه های کمک رسانی به روی روستائیان به کل شده بسته است! آنها در چادرهای امدادی در شرایط بدی بسر می برند . امکان گرفتن هیچگونه کمکی را ندارند. در شرایط کنونی کمتر روزنامه نگاری توانسته وارد مناطق حساس بیرمانی شود.
جرقه بمباران این مناطق به دلیل کشته شدن چند پلیس مرزبان در یک درگیری هنگام بازرسی در یک پاسگاه مرزی روز 9 اکتبر زده شد. البته از آنسو هم کشته دادند اما خون این دو با هم برابر و یک رنگ نبوده و نیست. این درگیری یادآور قتل عامِ پیشین این قوم در 2012 است که در یک درگیری هفت ماهه، سه هزار نفر توسط  ارتش قربانی شدند. (عکس توده اجساد جزغاله شده مربوط به 2012)

بیرمانی کشوری قدیمی است (ماینمار نامی است که جمهوری نظامی بیرمانی پس از جنگ دوم جهانی و پس از قیام مردمی برای خود برگزید تا تاریخ گذشته را نفی کند و آینده ای با «جمهوری نظامی» پیشه کند؛ پس اسمش را عوض کرد. اما بسیاری از کشورها به روال سابق این کشور را بیرمانی خطاب می کنند.) این کشور در کل بیش از هفتاد میلیون جمعیت دارد اما اکثریت آن با بودائیان است و اقلیت کمی با مسلمانان و ادیان دیگر. قوم روهینگیا با جمعیتی یک میلیونی که از دیرباز ساکن همین منطقه راخین بوده است {و دولتش به غلط آنان را «مهاجران غیر قانونی از بنگلادش» قلمداد می کند} هراز چند گاهی توسط ارتش بودایی به طرز وحشیانه قلع و قمع میشود، گردن زده می شود و مُثله میشود. در بیرمانی از این اقلیت مسلمان با اکثریت بودائی، «حق شهروندی» گرفته شده است. آنها هیچ گونه حقی برای دسترسی به پزشک و بیمارستان و بهداشت و آموزش و حق استخدام و (مزایای شهروندی) و نداشتن مجوز کار و کارت هویت ندارند و همچنین از همان روستا حق خروج هم ندارند.
ساکنان روستاهای مرزی ایالت راخین از اعمال جنایتکارانه و تجاوز و اعدام توسط باندهای خشونت گرا شکایت کرده اند اما دولت و ارتش این ادعاها را رد کرده اند. وکلا و گروه های حامی اقلیت های مذهبی، عکس ها و ویدئوهایی منتشر کردند که در آن روستائیان با خشونت بسیار زجرکُش میشده اند اما دولت نگذاشته این ویدئوها پخش بشود. سانسور شدیدی که بر کشور حاکم است مانع از خروج هر گونه خبری در این باره می شود. خانم آنگ سان سوچی، برنده جایزه نوبل جهانی صلح سال 1991 که خود سالها در حصر خانگی می زیست، در حال حاضر دو سالی می شود که حزبش (اتحاد ملی برای دموکراسی) به قدرت رسیده و در نتیجه او رئیس جمهور بیرمانی است اما او در دفاع از قوم مظلوم روهینگیا نه تنها هیچ اقدامی نکرده است بلکه در چنین شرایطی با سکوت در برابر جنایات ارتش و ماندن در رأس دولتی نظامی بودایی بیشتر به تبار بودایی و سنتی و قومی خویش وفادار مانده است.
زنان مسلمان ماینمار، نیروهای امنیتی را به زنده آتش زدن کودکان متهم کرده اند؛ چون آنها با به آتش کشیدن روستاها باعث به آتش کشیده شدن کودکان هم شده اند. زنی شهادت داده است که آنها به جای نجات دادن کودکان، کودکی را زنده به میان آتش پرتاب کرده اند.
صبح زود 13 نوامبر 2016، همه ساکنان روستای کایرگوانک تانگ را خالی کردند و رفتند. هیچ معلوم نبود اگر به چنگ مأموران ارتش بیفتند چه بلاهایی به سرشان خواهند آورد. پایشان را قلم خواهند کرد؟ دستشان را با ساطور قطع خواهند کرد؟ یا نه، یک دفعه آنها را گردن خواهند زد؟ زنها را چی؟ زنده زنده، پستان هایشان را خواهند برید؟ یا نه؟ اول به آنها تجاوز خواهند کرد؟ و بچه هایشان چی؟ گلوی نازک کودکانشان را خواهند برید؟ یا این که یک دفعه زنده زنده به میان آتش پرتابشان خواهند کرد؟
در راه پیمایی هایی که در افشای جنایات ارتش ماینمار و برای جلب حمایت جهانی نسبت به قوم روهینگیا ترتیب داده بود سمبلهایی به شکل پستان های بریده زنان همراه با پلاکارد حمل میشده است.
در حال حاضر شبکه تلویزیونی ار. بی. مشغول بررسی اتهام سوزاندن های عمدی توسط نیروهای امنیتی است. ارتش ماینمار برای  سرکوب روستائیان مسلمان روهینگیا از هلی کوپتر  و خمپاره استفاده کرده است، در واقع حکومت ماینمار کشور خود را (شهروندان خود را) بمباران کرده است! اما مگر ایران همین کار را با مردم کردستان نکرد؟
با قوم روهینگیا همچون محکومان ابدی رفتار می شود چون فرار و پناهندگی در این شرایط مرگبار به هیچ وجه برایشان میسر نیست. دولت ماینمار پنهانی قرار و مدارهایی با کشورهای همسایه گذاشته است تا از دادن پناهندگی به قوم روهینگیا خودداری ورزند و آنها را به بیرمانی دیپورت کنند. اخیراً بنگلادش دو کشتی حامل پناهجویان روهینگیایی را به ماینمار پس فرستاد. ادعایشان این بود که اینها تروریست هستند و پناهجو نیستند! و تکلیف آنهایی که ترجیح دادند بمیرند اما برنگردند تا به چنگ ارتش ماینمار نیفتند چیست؟ آنها از کشتی خود را به آب اقیانوس افکندند.
این افراد به محض بازگشت به بیرمانی توسط ارتش بودایی و باندهای مهاجمش به سخت ترین شکلی مجازات می شوند. بریدن دست و پا، یا به اصطلاح «قلم کردن قلمِ پایشان» و در مورد زنان «بریدن پستان» هایشان مجازات هایی است که در مورد قوم مسلمان روهینگیا صورت گرفته است.
اما چرا بودائیان ماینمار دست به حذف آن دیگری (یا اقلیت مسلمان کشورش) کمر بسته است؟ می توان علت های بسیاری را عنوان کرد اما بوی پول علت اصلی است. روهینگیا قوم مرفهی است، ثروتمند و کاسب. ایالت راخین هم به همچنین، ایالت حاصلخیزی است؛ پس بوی مبلغی ده میلیون دلاری که بریتانیا می خواهد/ یا قصد دارد در ایالت راخین هزینه توسعه و پیشرفت کند بیش از هر چیز قانع کننده است. پس به خاطر پول بوده که این راهبان و عابدان بودائی خون جلوی چشمشان را گرفته و می خواهند سر همه افراد غیرخودی را زیرآّب کنند تا همه آن مبلغ کلان پروژه مذکور در ایالت راخین بین هم مسلکان خودشان تقسیم شود.
کشورهای مسلمان جهان در مورد «پاکسازی قومی» هیچ موضعی نگرفته اند و همگی در برابر این همه شقاوت سکوت کرده اند. تاکنون فقط کشورهای ترکیه و مالزی و اندونزی و تا حدودی چین پناهجویان روهینگیا را پذیرفته اند. اما سکوت دیگر کشورها در برابر این «پاکسازی قومی» همچنان ادامه دارد. گویا قیام یا فریاد در برابر بیعدالتی (البته در درجه اول ربط مستقیم به منافع مادی و یا پول دارد و در درجه دوم) بستگی به منافع سیاسی پس بدین ترتیب اکثریت کشورهای جهان دلیلی نمی بینند ده ها و صدها پناهجوی بی سقف را به مجموعه نان خورها و بیکاران و فقرای کشور بیفزایند.
پیش از این، شخصاً از وجود چنین جنایاتی در این سالها از سوی کشورهای بودایی به کل بی خبر بودم با دیدن بعضی عکس های خبری، چون قضیه و میزان شقاوت در منطقه خاور دور را(به دلیل همان دوری بسیارش) نمی دانستم. در ابتدا باورم نشد و گمان بردم فتوشاپ است. اما هنگامی که دوستی مطمئن، مرا در جریان وقایعی که در سفرش به چشم دیده بود گذاشت، حیرت کردم از میزان خشونت این بنی بشر! و از سوی دیگر یک بار دیگر دیوار خوش بینی و خوش خوش خیالی ام فرو ریخت. چرا که همیشه بودائیان را مردمانی عابد و نیکو سرشت تصور می کردم که همیشه در تأمل و تعمق در کار جهان و معنویت هستند و آرامش و صلحی نیلوفری دارند و بر روی آب راه می روند که این فکرم مانند نقشی بر آب بود و از هم گسیخت و سرانجام به سرخی رنگ جامه راهبان بودائی شد. رنگ سرخِ ارتشی از برهمنان در ماینمار که دیگر رنگ خون قوم روهینگیا را به خود گرفته است. اینها را نوشتم تا شما را نیز با چهره خونین و مخوف حضرت بودا آشنا کنم.            
  19 دسامبر 2016 پاریس

Links :

Libellés : ,


jeudi, décembre 15, 2016

از سرمقاله های احمد شاملو در کتاب جمعه

روزھای سياھی در پيش است. دوران پر ادباری که، گرچه منطقاً عمری دراز نم یتواند داشت، از ھم اکنون نھاد
تيره ی خود را آشکار کرده است و استقرار سلطه ی خود را بر زمينه ئی از نفی دموکراسی، نفی ملّيت، و نفی
دستاوردھای مدنّيت و فرھنگ و ھنر می جويد.
اين چنين دورانی به ناگزير پايدار نخواھد ماند، و جبر تاريخ، بدون ترديد آن را زير غلتکِ سنگين خويش درھم
خواھد کوفت. امّا نسل ما و نسل آينده، در اين کشاکش اندوھبار، زيانی متحمل خواھد شد که بی گمان سخت
کمرشکن خواھد بود. چرا که قشريون مطلق زده ھر انديشه ی آزادی را دشمن می دارند و کامگاری خود را جز به
شرط امحاء مطلق فکر و انديشه غيرممکن می شمارند. پس نخستين ھدفِ نظامی که ھم اکنون می کوشد پايه ھای
قدرت خود را به ضرب چماق و دشنه استحکام بخشد و نخستين گا مھای خود را با به آتش کشيدن کتابخانه ھا و
ھجوم علنی به ھسته ھای فعال ھنری و تجاوز آشکار به مراکز فرھنگی کشور برداشته، کشتار ھمهٔ متفکران و
آزادانديشان جامعه است.
اکنون ما در آستانهٔ توفانی روبنده ايستاده ايم. بادنماھا ناله کنان به حرکت درآمد هاند و غباری طاعونی از آفاق
برخاسته است. می توان به دخمه ھای سکوت پناه برد، زبان در کام و سر در گريبان کشيد تا توفان بی امان بگذرد.
امّا رسالت تاريخی روشنفکران، پناه امن جستن را تجويز نمی کند. #ھرفريادیآگاه کنندهاست، پس از حنجره ھای
خونين خويش فرياد خواھيم کشيد و حدوث توفان را اعلام خواھيم کرد.
سپاهِ کفن پوشِ روشنفکرانِ متعھد در جنگی نابرابر به ميدان آمده اند. بگذار لطمه ئی که بر اينان وارد می آيد نشانه ئی
ھشداردھنده باشد از ھجومی که تمامی دستاوردھای فرھنگی و مدنی خلق ھای ساکن اين محدوده ی جغرافيائی در
معرض آن قرار گرفته است.

کتاب جمعه سال اول، شماره اول

Libellés : , ,


jeudi, novembre 17, 2016

ترامپ: ضد-انقلاب سازنده


گروه آنارکومونیستی فوژان (فریاد) زندگانی
ترامپ: ضد-انقلاب سازنده
مایی که دشمن ترامپ هستیم اما عاشقش شدیم!








"دوران خواجگی سیاسی به سرآمد. امروز روز شروع ارگاسم است. به شما قول می دهم که همه مردم ارگاسم سال بعد-انتخابات ریاست جمهوری-را تجربه خواهند کرد."

(ولادیمیر ژیرینفسکی، رهبر حزب لیبرال دموکرات روسیه، هنگام رأی دادن برای دوما، سال ۱۹۹٣)




اکنون همه یاد ۲۹ اکتبر ۱۹۲۲ ایتالیا (نخست وزیر شدن موسولینی)، ٣۰ ژانویه ی ۱۹٣٣آلمان (صدراعظم شدن هیتلر) و البته ٣تیر ۱٣٨۴ ایران (رئیس جمهور شدن احمدی نژاد) افتادند.

اکنون همگان در حال مرور مقاله ی "نظریه ی فرویدی و الگوی تبلیغات فاشیستی" آدورنو، آرای مانس اشپربر درباره ی "جباریت" و نوشته های عمیق گرامشی درباره فرهنگ فاشیستی اند.

خانم جودیت باتلر هم احتمالا یکی از همین هاست که می پرسد "اینها چه کسانی هستند که به ترامپ رأی دادند؟" و به این نتیجه می رسد آنها توده ای خشمگین اند با محوریت اندیشه های مردان خرده بورژوای سفیدپوست که دشمن فمینیسم و مهاجران هستند؛ و در پاسخ به اینکه "ما که هستیم که اینها را نشناختیم؟" می گوید چپ ها و لیبرال های ساده لوح که فکر می کردیم همه از حداقل های سرشت انسانی برخوردارند!

چه رأی به ترامپ "نه" به هیلاری یا به کلیت سیستم تعبیر شود، و چه "آری"یی ایجابی به ترامپ، در هر دو صورت از نظر امثال باتلر رأی دهندگان مشتی بیشعورند- گیریم که ما ساده لوح ها هم در آگاهی ندادن به ایشان مقصر باشیم.

باری اما اگر به قول خود آدورنو ریشه های آشویتس را باید تا اندیشه ی دکارت ردیابی کرد، و به قول مارکس سرمایه داری آمیزه ی چرک و خون است، و هایدگر بر آن است که تاریخ هستی بشر تاکنون تاریخ متافیزیک بوده است، آنگاه اینهمه در شوک بودن و خشم از حماقت توده ها برای چیست؟!

غیر از آن است که به بیان بنیامینی کلمه فاجعه همین وضع موجود بلاتغییری ست که مدتهاست کنار ما جریان دارد؟

وقتی حتی سندرز بدنه ی اجتماعی گفتمان سوسیالیسم به سبک آمریکایی خودش را باور نمی کند، چرا باید انتخاب شدن ترامپ شوک آور باشد؟! مگر نه اینکه همان بنیامین به ما می گوید "هر بار ظهور فاشیسم، شاهدی ست بر انقلابی شکست خورده".

واقعا این چه مضحکه ای ست که چپ های مترقی مخالف ترامپ می پذیرند که هیلاری چه هیولایی بوده، که در شکل دادن داعش و امثالهم نقش آفرینی کرده، که خاورمیانه را به گند کشیده و از قبل این گند میلیون ها آواره و مهاجر خلق شده است، اما باز هم نگران وضعیت مهاجران در آمریکای ترامپ هستند؟! ببخشید آیا مهاجران سوری که امروز در اروپا پراکنده اند و در اردوگاه ها آواره اند، محصول دیپلماسی هنرمندانه هیلاری نیستند؟! آیا این نگرانی برای سوری ها اولویتش کمتر از نگرانی برای مکزیکی های آمریکاست؟!

اگر جمهوری خواهان دسته گل عراق و افغانستان را به آب دادند، بی شک سوریه و لیبی شاهکار دموکرات هاست.

آیا صرف زن بودن کلینتون می تواند به نفع گفتمان فمینیسم باشد؟! امروز بزرگان فمینیسم همچون نانسی فریزر از "چرخش ظالمانه ی جنبش زنان" به سبب حاشیه ای تلقی کردن سرمایه داری و نئولیبرالیسم سخن می گویند. باری اگر ترامپ نماد تفکر مرد سفیدپوست خرده بورژواست، هیلاری هم "نشانگان فمینیسم سفید" است. این وسط اگر گفته شود که بالاخره "فمینیسم سفید" هرچه باشد فمینیسم است، درست مثل این می ماند که در دفاع از "استالینیسم" بگوییم بالاخره هرچه باشد مارکسیسم است!

در قیاس با چپ های لاف زنی چون باتلر و چامسکی، اتفاقا موسولینی، هیتلر، لوپن، ترامپ و احمدی نژاد خدمت بهتری به طبقه کارگر و انقلاب می کنند: آنان سرمایه داری را بی رودرواسی در برابرمان می گذارند؛ بی هیچ بزک هیلاری وار، خاتمی طور. اینجا خبری از خنده های "ظریف" نیست. دقیقا به قول ژیرینفسکی "وقت به ارگاسم رسیدن است". البته که این به معنای باور آخرالزمانی داشتن به اینکه "هرچه اوضاع بدتر، فرج نزدیکتر!" نیست، چه اینکه سوژه ی تغییر باید توانایی اش را باور کند؛ رخ نمایی ناسیونال پوپولیسم یا فاشیسم تنها می تواند نوید این باشد که سوژه ی تغییر باور کند که همین اکنون هم برای شوریدن علیه بنیان های وضع موجود به اندازه ی کافی دیر شده است. یا عملا (و نه به مثابه ی ژست رادیکال گرفتن) گزاره ی "یا سوسیالیسم یا بربریت" را می پذیری و برای تحقق سوسیالیسم دست به کار می شوی یا همچنان تا یک بار دیگر مواجهه با انتخاب میان "بد" و "بدتر" سرگرم کمونیسم خرده بورژوایی ات می شوی. چنین است که مارکس می نویسد:

"انقلاب با پیروزی های غم انگیز-خنده دار فوری اش نیست که پیش رفته و راهی برای خود گشوده است؛ کاملا به عکس، با ایجاد یک ضدانقلاب انبوه، نیرومند، با پدید آوردن حریفی که باید با آن به مبارزه برخاست، حزبی که حزب شورش بود به یک حزب به راستی انقلابی تبدیل شده است." (نبردهای طبقاتی در فرانسه)

دیروز انتخاب میان الگور-بوش بود، امروز هیلاری-ترامپ است و فردا احتمالا منندز-بولتن؛ همچنان که در ایران دیروز خاتمی-ناطق بود، امروز روحانی-جلیلی، و فردا احتمالا مطهری- شریعتمداری. "بد" در هر انتخابات بدتر خواهد شد و "بدتر" در هر انتخابات بدتر از قبل. منطق صفت تفضیلی "تر" پایانی نخواهد داشت، ما قرار است چه کنیم؟

بگذریم از اینکه "ناسیونال پوپولیسم" را با "فاشیسم" یکی گرفتن، خود بخشی از بازی اکتفا کردن به منطق دوگانه ی "بد"/"بدتر" است. به قول کوین پاسمور:

" فاشیسم نابودی دموکراسی را پیش شرط پیروزی ناسیونالیسم افراطی می داند، حال آنکه راست افراطی امروزی می کوشد دموکراسی را از نظر نژادی همگن کند و امتیازات آن را برای ملیت غالب حفظ کند. جامعه ی مطلوب راست افراطی امروزی شاید به دولت آپارتاید آفریقای جنوبی یا آرمان های جدایی طلبان سفید پوست در آمریکا شبیه تر باشد."

(فاشیسم/ کوین پاسمور/ ترجمه: علی معظمی/ نشر ماهی/ص۱٣۱)

این تمایز به جهت شناخت نوع دشمنی که با آن طرفی و گزینش تاکتیک های مناسب برای مبارزه بسیار حیاتی است. از اصطلاح "فاشیسم" می توان خیلی شلخته بهره برد و در قله های رفیع رادیکالیسم در گفتار ایستاد، اما گول ظاهر شیک بلوک دیگر بورژوازی را خورد و به چشم راه حل مقطعی برای دفع فوری "شر اعظم" در آن نگریست.

باری بی تردید اعتراضات چند روز اخیر در آمریکا به انتخاب شدن ترامپ برای ما ایرانیان یادآور خاطره جنبش سبز است؛ البته که ساختار جامعه مدنی آمریکا قابل قیاس با ایران نیست و از همین رو هم این شباهت های ظاهری گول زننده نباید ما را به قضاوت های عجولانه اغوا کند، اما ایرادی نیست اگر آرزو کنیم و امیدوار باشیم که این اعتراضات حقیقتا به موجی برای برابری طلبی و حراست از ارزش های انسانی بدل شود و نه چون جنبش سبز ایران سکویی برای بار دیگر میدان داری رفرمیسم شرمنده، و نیز جولانگاه خودخواهی طبقه ی متوسط. هرچند فروکش کردن جنبش وال استریت نشان داد چپ های آمریکا هم چندان اهمیتی برای سازماندهی، مداومت در نبرد، و عملا جدی گرفتن معنای بودن در بربریت قائل نیستند.

انتخابات آمریکا تأیید کننده ی این مدعاست که ما به پایان دوره ی معناداری منطق "بد"/"بدتر" در عصر سرمایه داری نئولیبرال رسیدیم. اکنون یا برای به چنگ آوردن "خوب" (سوسیالیسم) خیز برمی داریم یا بربریت به منتها الیه منطقی اش می رسد. مصرف کالای تاریخ مصرف گذشته ی "بد"، تنها سبب پیدایش عوارض هرچه "بدتر" خواهد شد.

انقلاب پدیده ای نیست که به واسطه حضور یک یا چند سیاست بوجود بیاید بلکه در اثر آگاهی طبقاتی و تشکیلات منضبط به قصد اعتراض به وضع موجود شکل می گیرد و با حرکتی نرم و حساب شده در زمانی مشخص در پوست و بافت جامعه رسوخ می کند و همه متوجه حضورش می شوند. ترامپ نه انقلاب را جلو می اندازد و نه عقب. انقلاب با حرکت تاریخی خودش می تواند زمان وقوعش را تعیین کند و ما خیلی خوب می دانیم که انقلاب هم مانند سایر تغییرات بشری اتفاق می افتد، اما نه آنطور که ما می خواهیم.
برگرفته از سایت اخبار روز

Libellés : ,


This page is powered by Blogger. Isn't yours?