چشمان بیدار- مهستی شاهرخی

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

mardi, mars 28, 2017

Othello d' Abd Al Malik

lundi, mai 11, 2015

زنان: قربانیان همیشگی، مرغ عروسی و عزا




http://www.radiozamaneh.com/u/wp-content/uploads/2013/07/zahra-kazemi.jpg
هنوز از شوک مراسم قربانی فرخنده بیرون نیامده ایم که می بینیم حادثه دردناک مرگ فریناز، شهری را به آشوب کشید و هتلی را به آتش. 
محاکمه قاتلان و مسببان قتل هولناک و شکنجه بار و فجیع فرخنده در پایتخت توسط جاهلان غیور با سرهای برافراشته در بیدادگاه اسلامی افغانستان به نتیجه ای نومیدکننده تر از آنچه می پنداشتیم انجامید.
آن قلدری که با تخته سنگ بر سر فرخنده کوفته بود دارد با شناسنامه «کودک» تبرئه می شود. هیجده نفر دیگر هم بیگناه شناخته شدند! پلیس ها به علت انجام ندادن کار خود (محض خالی نبودن عریضه) یا از حقوقشان کم می شود یا جریمه می شوند یا مرخص.
http://shirin.mit.edu/wordpress/wp-content/uploads/2008/11/drZahraBaniYaghoob.jpg
محاکمات نمایشی قاتلان زهرا کاظمی - دکتر زهرا بنی عامری را به خوبی به خاطر داریم که به جایی نرسید و رفت در گورستان خاطرات.
دادگاه ریحانه جباری مگر کمیسیون حقیقت یاب داشت؟ آیا عدالت برقرار شد؟ آیا پیگیری داشت؟ سرانجام پرونده تجاوز به ریحانه چه شد؟ اصلاً چنین پرونده ای باز شد؟ دادگاه قاتل فریناز چگونه خواهد بود؟ نگاه که می کنیم می بینیم زنان در هر حال مرغ عروسی و عزا هستند و در هر حال قربانی می شوند. زنان یا پس از تجاوز به قتل می رسند یا مانند ریحانه به جرم دفاع از خود، به اعدام محکوم می شوند و سرشان بالای دار می رود.
قربانی شدن فرخنده در روشنایی روز و در مسجدی در پایتخت، که نشانه ای از ناامنی محض برای دختران و زنان بود، نقطه عطفی شد تا مردم نقاط مختلف افغانستان یکصدا به اعتراض برخیزند. اما حکومت برای ساکت کردن این خروش مردمی، در جواب قطع نامه و خواسته هایشان به زبان بازی و برگزاری چند فاتحه خوانی سراسری و نام گذاری خیابانی به نام شهید فرخنده و دستگیری تعداد زیادی از مسببان حادثه، تا حدود زیادی خروش مردم را رام کرد و همه منتظر دادگاه عدالت بودند که نشد و در کشورهای زیر سایه اسلام عزیز، عدالت اجرا نمی شود.
نکته منحصر به فرد اعتراضات مردمی بر دوش کشیدن جسد سوخته فرخنده، توسط زنان بود که همچون آنتیگونه می خواستند جسد خواهر بیگناه و رنج دیده و شکنجه شده و بی حرمت شده خود را دفن کنند و آبروی مرده را برگردانند  تا روحش آرامش پیدا کند.
دریغ که هیچکس در تهران به عنوان اعتراض  برای آرامش روح «ترانه موسوی» با آن جسم رنج دیده و سوخته و آن زهدان متلاشی گامی برنداشت. دریغ که زنان مهاباد پیکر فریناز زیبا را بر دوش نکشیدند تا در مراسم تدفینش شرکت کنند. دریغ که فعالان زن برای یک بار هم که شده تقاضای محاکمه قاتل  ندا آغاسلطان را ندادند و خیلی دریغ و دردهای دیگر... 
  پیش از هر چیز باید گفت «همبستگی بشری شغل پردرآمدی نیست که فعالان زن ایران با همکاری خود با لابی های اجنبی پیشه کرده اند. سکوتی که از جانب حقوق بشری های خودی می بینیم در جهت ساکت کردن اعتراضات و خروش های مردمی است و حیف و میل کردن پول نفت و سایر مواد باارزش میهن است.» خروش مردم مهاباد را به فال نیک می گیریم. خروشی از جنس اعتراض علیه سرمایه دار خائن و متجاوز. خروشی از جنس توانایی و نیروی خود را نشان دادن. نگذاریم جوانان برومند و دختران خوبروی سرزمین مان خوراک اهریمن و ضحاک شوند. 

                                            

Libellés : ,


mercredi, avril 29, 2015

نوروز فرخنده در کابل


فرصت نکرد تا با دو دلاری که همان روز صبح از پدرش گرفته بود دفترچه ای بخرد.
مجال نیافت تا در جشن نوروز 1394 شرکت داشته باشد.
فرصت نکرد تا معلم شود و به آرزویش برسد.
فرصت نکرد تا روزگار فرخنده ای را به چشم ببیند.
صبح 27 اسفند از خانه خارج شده بود و یکراست به مسجد آمده بود و با ملای دعانویس مسجد بر سر دعا نویسی و خرافه حرفش شده بود. ملای رمال که با این حرفها دکانِ خود را در آستانه تخته شدن می دید فریاد زده بود: «تو با این حرفها قران را سوزاندی» و حالا...
حالا پیش از آن که مجال دفاع از خود را داشته باشد.
فرصت نداشت تا دعاهایی که هر روز در خانه و هر هفته در مسجد به درگاه خداوند کرده بود مستجاب شود.
حتا فرصت نکرد از خود رفع اتهام کند.
برای لحظه ای مجال نیافت تا بیگناهی خود را از آن اتهام واهی ثابت کند.
مردم توی زیارتگاه، از زن و مرد، او را به باد مشت و لگد گرفته بودند. یکی از پشت حجابش را کشیده بود و موهای بلندش جلوی چشم نامحرمان بیرون ریخته بود.
پیش از آن که به خطری که تهدیدش می کند فکر کند.
پیش از آن که فرصت کند تا نفسی تازه کند
اوباشان دور زیارتگاه او را با چوب و سنگ ولگد زده بودند. برای چه؟
مجال نیافت تا کمک بخواهد، همه از درون و بیرون مسجد بر سرش ریخته بودند و او را می زدند.
در برابر اتهامی چنین دروغین، به زنی چنین با ایمان، چه می شود گفت؟
مجازات سوزاندن کتاب مقدس چیست؟
توهین به کتاب مقدس، در برابر جان یک انسان؟!
جان یک انسان در برابر جان یک زن؟! اگر فرخنده گناهکار بود دیگر با او چه می کردند؟ حالا که بیگناه بود و در نتیجه هیچ مدرکی علیه او نداشتند این گونه قیامت کرده بودند. اگر سندی علیه او داشتند؟ مگر در دادگاهی محکوم شده بود؟
فرخنده نیمه جانی بیش نبود و از هیچ سو کمکی نبود.
اینها (این سیل قاتلان بی شمار آویزان از در و دیوار) ناگهان با این سرعت از کجا پیدایشان شد؟ از کجا به این سرعت خبر شدند؟ چه کسی خبرشان کرد؟ اینها که بودند؟
این «حافظان دین» ( کلماتی که خانم سیمین حسن زاده معاون وزیر فرهنگ شاعر، عصر هنگام  پس از دیدن تصویر و خواندن خبر و یا فیلم های فیس بوکی کشتن فرخنده، در فیس بوک شخصی خود مرقوم فرموده بود از چه تفکر والایی و چه  سطح فرهنگ بالایی و چه طبع شاعرانه ای و چه نوع فرهنگ سازی عمیق و قابل تحسینی نشان داشت. معاون وزیر فرهنگ!) یا پاسداران باورهای خرافی؟!
پلیس محلی که تا آن زمان به ظاهر او را داخل مسجد نگه داشته بود ناگهان خود را کنار کشید و فرخنده را مانند دوعا (دوعا خلیل اسواد، دختر کرد ایزدی شانزده ساله ای که به جرم عاشق شدن به دست عموهایش سنگسار شد) به دست سپاه سرکوب یا شخصی پوشان مسلحی که ژیله ضدگلوله به تن داشتند سراند تا در بیرون از مسجد به مجازات برسد و خود را  به نرمی از مهلکه کنار کشید و به تماشا ایستاد؟!
فرخنده را از طبقه بالا به پایین انداختند. با چوب و سنگ بر سرش می کوفتند و هیچ کمکی نبود فقط عابران  از  کنار رود خشکیده از این جنایت با موبایل فیلم می گرفتند.
نیمه جان، با سری خونین بر زمین افتاده بود و تکه های سنگ و کوباندن ضربات چوب و اتومبیلی که از روی تنش عبور می کرد را دیگر حس نمی کرد. موتورسیکلتی چند بار از روی پیکر بی جانش گذشت؛ در صحنه بعد موتورسیکلت جسم بی حرکتش را به سوی رود خشکیده کابل می کشید، صحنه بعد، گودال نیست، گودی کوچکی کنار همان رود خشکیده جایی نزدیک به دیوار، آتشی برافروخته اند، آتشی با شعله هایی از جسم بی جان فرخنده! آیا همه اراذلی که فرخنده را زدند و کشتند خودشان بیگناه بودند و با زدن فرخنده رستگار می شدند؟
این بود سرگذشت زنی که معنای نامش خوشبختی بود. فرخنده، چون ماهی بی جانی در بستر رود خشکیده کابل، در سرزمین فغان ستان، چون اوراقی مقدس از صفحه هستی در برابر چشمان مردم سوخت و سوخت تا سرانجام خاکستر شد.
ساعت چهار بعدازظهر بخشی از همین قاتلان و اراذل با افتخار در فیس بوک خبر اقدام شجاعانه و هنرمندانه خود را برای جهانیان درج کردند و برای محکم کاری همراه با فیلم هنرنمایی های خود را به تماشا گذاشتند تا خانم معاون وزیر احساسات  ملی و قران پرستی خود را هویدا کند (بدون این که بپرسد آیا خبر سوزاندن قران راست بوده یا نه؟ و اگر راست بوده به حکم چه دادگاهی فوری فرخنده را در مسجد به زیر لگد گرفته اند؟ مگر مسجد خانه خدا و پناهگاه بی پناهان نیست؟) یا تا آن دیگری بنویسد که فرخنده قصد گرفتن پناهندگی از آمریکا داشته و یک مشت حرف مفت و بهتان چرند دیگر از رسانه ها ی عمومی و فیس بوک پخش می شود و اما از قضای روزگار همین فیلم ها تصاویر قاتلان را به خوبی ضبط کرده و چگونگی کشتن فرخنده را به وضوح فاش می کند!
پلیس محلی عصر همان روز، پس از دادن خبر کشته شدن فرخنده ، پدر و خانواده اش را تهدید کرد تا بگویند فرخنده ناراحتی روانی داشته و بهتر است آنها برای در امان ماندن از خانه شان را بگذارند و به نقطه نامعلومی فرار کنند. رسانه ای شدن خبرهای ضد و نقیض و نبودن نشانه ای از عدالت در قتل فرخنده، خشم مردم را برانگیخت و این اعتراض از سوی مردم و به خصوص از سوی زنان چهره وسیعی به خود گرفت. زنان افغانی با ماسک «ما همه فرخنده ایم» به خیابانها ریخته و خواهان دستگیری و محاکمه علنی قاتلان بیشمار آن زن بی سلاح شدند.
 مردم افغانستان به ویژه فرهنگیان و زنان برآشفته از این بی امنیتی و جنایت آشکار در روز روشن در مرکز کابل، به اعتراض و راه پیمایی و دادخواهی پرداختند. مردم افغانستان پس از تجربه تلخ و خونین طالبان دیگر به هیچ وجه تن به اسارت و قتل های داعش و یا شبه داعش نمی دهند و با هر نوع علائم داعشی می ستیزند. کشتن فرخنده بدین شکل فجیع زنگ خطری بود تا وجدان جامعه بیدار شود و به شدت خواهان دستگیری و محاکمه این اراذل و اوباش و همچنین برکناری پلیس بی خاصیتی که قادر به دفاع از مردمش نیست، بشود.
از طریق عکس و ویدئوهای آماتور از قتل فرخنده، بسیاری از آنان که با لگد بر مغز فرخنده کوفته بودند و یا پلیس هایی که تماشاگر صحنه شده بودند (ولی نه همه شان) دستگیر شده اند. در مورد قتل فرخنده همه انتظار محاکمه ای عادلانه را دارند.  امید که چشمانِ هشیار جمع را احزاب با معاملات پنهان سیاسی نبندد و این موج گسترده عدالت خواهی با همین پایداری تا پایان محاکمه قاتلان پیش برود.
بیگناهی و شدت مجازات دو شاخص اصلی ماجرای فرخنده است. بزرگترین جرم فرخنده، زن بودن در کشوری مردانه با قوانینی مردانه و دینی مردانه است. فرخنده به بدترین شکلی قربانی شد و روز برابری و بهزیستی را ندید.
قاطعیت و پایداری زنان افغان در دادخواهی برای فرخنده و خانواده اش ستودنی است. دیدن جنازه فرخنده بر دوش زنان افغانی، نشانه بارزی از همبستگی و همدردی عمیق زنانه است. زنان افغانستان با کاشتن نهالی در جایی که فرخنده را سوزانده بودند، و با به دوش کشیدن تابوت فرخنده در مراسم به خاکسپاری توسط زنان، تابوشکنی کردند و حرکت پیشرویی را آغاز کردند.
در برابر این فاجعه همبستگی زنان افغان بسیار زیاد بوده است. دوستی می گفت:«زنان ایرانی متأسفانه در برابر قتل ندا یا ترانه یا زهرا یا زیبا و یا زینب و یا ریحانه و یا ده ها و صدها و هزاران زن جانباخته دیگر، هرگز چنین همبستگی عظیمی از خود نشان نداده اند و هرگز تابوت هیچ زنی را بر دوش نکشیده اند. احساس عدم مسئولیت در مورد تجاوز گروهی و سپس سوزاندن جسد «ترانه موسوی» چیزیست که هنوز در ایران با سکوت با آن روبرو می شوند».
 بالاخره معلوم نشده به سر دکتر زهرا بنی عامری چه آمد؟ بحث بر سر مزدوران اجنبی و یا  خودمانی نیست. همبستگی زنانه کجا رفته؟ زنی داشته جلوی زندان از خانواده زندانیان سیاسی عکس می انداخته، پس از توقیف، بازجویی، شکنجه، تجاوز، او را کشتند و هنوز مرگش دادگاه عادلانه ای نداشته؟ امنیت کشور کجاست؟ بر سر زهرای جوان که در ابتدا اسم فامیلش را هم به غلط بنی یعقوب می نوشتند تا آبروداری کنند ( لابد می خواستند آبروی قاتلان را حفظ کنند) چه آمد؟ چرا در ایران جمعی با شعار «ما همه ترانه ایم» یا «ما همه ریحانه ایم» به خیابان نیامدند و اعتراض نکردند؟ از این زاویه می بینیم که زنان افغان تا چه حد بر زنان ایرانی پیشی گرفته اند و حقارت ها و وابستگی ها و منافع مالی و احتیاط، تا چه حد باعث عقب ماندگی جنبش زنان ایرانیان شده است. شهامت و صراحت سیلی غفار در مناظره تلویزیونی با سیمین حسن زاده تحسین برانگیز است کدام روزنامه نگار یا فعال فمینیست یا حقوق بشری ایرانی در جدل با مخاطب خود تا این حد علناً و بی محابا گستاخانه در برابر دروغگویی یا دودورویی مخاطب خود چنین از خود پایداری نشان داده است؟
گرچه دیدن این صحنه ها برای ما ایرانیان دلگرم کننده است اما ناخودآگاه سخت نگران کننده هم هست چون سریع به عواقب آن از جمله پرونده سازی و یا حمله اراذل و فرستادن اوباشی که مأمور حال گیری و شکستن چنین افرادی هستند آشنا هستیم یا با حمله و  خطر جانی از سوی حاکمیت و یا خریده شدن توسط حکومت وقت صداهایی چنین رسا را که صدای مردم هستند ساکت می کنند و خدا آن روز را نیاورد که فریاد زنانی آگاه و سربلند و هشیار مانند فرخنده رو به خاموشی بگذارد. روزی در کوچه ای خلوت ...
ناخودآگاه احساس می کنم که داعش چنگ انداخته روی تمام کشورهای مسلمان. داعش نقابی که بر چهره دارد، حالا هر چه که هست پس از حمله القائده به آمریکا ظهور کرده و انگار پس  از طالبان خیال دارد، خدایا زبانم لال، نمی خواهم فکرم را به زبان بیاورم.
اما کشتن فرخنده با آن شکل فجیع چه فرقی با سر بریدن جیمز فولی دارد؟
به گمان من اشتباه فرخنده در بحث  و مجادله با ملای دعانویسی با تفکری خرافی و در واقع مبارزه با بازمانده طالبان از طریق مجادله تئوریک بود که به نتیجه نمی رسد و می بینیم برای همین جان خود را بر اثر دروغ دسیسه بار ملا باخت. ملایی که از راه دعا نویسی درآمدی دارد نمی آید قبول کند که اینکارش بیهوده است چون به نفعش نیست. شفاف بودن از صفات ملایان دعانویس نیست، ملا بودن در افغانستان، مانند مارخورده، افعی شدن است، پس فرخنده نباید با او سر شاخ می شد اشکال از جای دیگریست.
می بینیم که در این قضیه همانقدر ملا نفع اقتصادی دارد که خانم سیمین حسن زاده برای گرفتن حقوق ماهیانه خود. منافع مشترک، آدمها را با هم هم عقیده می کند. البته مردم افغانستان پس از طالبان از خطر نیروهای بی رحم داعش  جنایتکار با تمام نمایش های خشونت بار دولت اسلامی آگاه است و امید که از ابتدا بتواند این مار، این افعی  مهلک را از سرزمین خود پس براند و آزادی و حق خود را حفظ کند.
سوخته شد و فرصت نکرد رهایی ملتش را از باورهای خرافی را به چشم ببیند
کشته شد و مجال نیافت شاهد به سر آمدن دوران جهالت و پایان دوران بیخردی باشد  
خاکستر شد و نگذاشتند روز آزادی مردم رنج دیده افغان از ستمِ مردمان و دوران را ببیند
به امید بهروزی و بهزیستی در روزگاری فرخنده برای مردم افغان یاد فرخنده را گرامی می داریم.
بازنویسی دوم  26 آوریل
·       این مطلب به زبان فرانسه هم ترجمه شده است و برای رسانه ها فرستاده خواهد شد.

لینک منابع
فیلمهای مستند از صحنه قتل فرخنده: صحنه های بسیار خشن

گزیده و فشرده اخبار وب و فیس بوک
فرخنده، دختر 27 ساله افغان صبح روز 28 اسفند از منزل خود در کابل خارج شد و ساعاتی بعد خانواده اش جنازه او را در حالی که از سوی اوباش متعصب تکه پاره و سوزانده شده بود تحویل گرفتند. بنابر روایتهای موجود گویا فرخنده در صبح روز حادثه با ملای دعانویسی مسجد  شاه دو شمشیر مشاجره لفظی پیدا می کند و به اعتراض، کاغذی را که دعانویس بر روی آن دعا و طلسم خویش را نوشته بوده به داخل آتش می افکند. ملای دعانویس که کار و کسب خویش را در خطر می بیند، به میان مردم شتافته و به دروغ فریاد می زند که این زن قرآن شریف را به آتش کشیده!
با فریادهای ملای دعانویس توده های جاهل و اوباش متعصب به گرد فرخنده حلقه می زنند، مرتد و مزدور امریکا می خوانندش و بدون تحقیق درباره ادعای ملای دعانویس و پیش از آنکه فرخنده فرصت دفاع از خویش را بیابد او را زیر مشت و لگد خود گرفته و تا حد مرگ کتک می زنند، سپس پیکر نیمه جانش را زیر چرخهای ماشین انداخته و بارها از روی جسم بی جانش رد می شوند و در پایان برای اینکه مطمئن شوند عمل مقدسشان را به تمامی به انجام رسانده اند جنازه فرخنده را به آتش می کشند.
پلیس، که به گواهی ویدئوها و تصاویر ثبت شده توسط دوربین های موبایل، از ابتدا تا انتهای ماجرا فقط ناظر جنایت بوده است و هیچ اقدامی برای جلوگیری از قتل فرخنده انجام نداده برای پاک کردن صورت مسئله بلافاصله به منزل خانواده قربانی مراجعه و با تهدید از آنها می خواهد که برای در امان ماندن از دست متعصبین مذهبی هرچه سریعتر منزل خویش را تخلیه نموده و به مکان نامعلومی فرار نمایند و ضمناً پدر فرخنده را وادار می کنند که اعتراف کند دخترش دارای بیماری روانی بوده و به همین دلیل قرآن را به آتش کشیده است. اعترافی که بلافاصله از سوی پلیس رسانه ای می شود
صبح روز پنج شنبه گذشته زنی جوان با صورتی خونین و پای برهنه رو به دوربین موبایلهای شهروندان کابل سعی می کرد چیزهایی بگوید، اما صدای ظریف و لرزان او در همهمه ای که ملایان متعصب واوباش جاهل به راه انداخته بودند شنیده نمی شد و فقط مشت و لگد بود که از هر طرف به سر و صورتش حواله می شد. عده ای دست بر اندامش می کشیدند و سعی می کردند تا در آخرین لحظات از جسمی که اکنون با فریاد ملایی متعصب حلال گشته بود تمطع بجویند و عده ای دیگر الله اکبر گویان با چوب و سنگ بر سر و رویش می کوفتند
"فرمانده امنيه كابل به پدر و مادر فرخنده در دفترِ خود گفته است كه "دخترتان قرآن را آتش زده و زخمي است، مردمِ خشمگين ميخواهند او را بكشند... او هنوز در حوزه دوم نزد ما است ولي شديدن زخمي است؛ من به طلوع نيوز گفته ام كه او بيمار رواني است. شما هم بخاطرِ حفظ زندگي خود و دخترِتان گفته هاي من را تأييد كنيد و به طلوع نيوز بگوييد كه او از بيماري رواني رنج ميبرده است..."
اگر متوجه شده باشيد، مصاحبه ايكه پدر ومادر فرخنده ميگويند دخترشان از شانزده سال بدينسو از بيماري رواني رنج ميبرد؛ در دفترِ كارِ فرمانده امنيه كابل و در حضورداشتِ او صورت گرفته است نه در خانه، حوزه يا بيمارستان.
اين را هم يادداشت كنيد كه فرمانده كابل پس از ختم مصاحبه دستِ خود را بالآي شانه چپِ پدر فرخنده ميگزارد و ميگويد "كاكا ! تو خو آدمِ خوب و مسلمان به نظر ميايي اما وضعيت بسيار زياد خراب است؛ راستِش مردمِ خشمگين دخترت را كشته اند. برو و با دوسه نفر نزديكترين دوستانت بدون اينكه كسِ دگري را خبر كني جنازه دخترت را تسليم شو و خَپ و چٌپ يك جايي گورش كن يا دَ دريا پرتويش...
يادداشتِ سومي هم اينكه فرمانده امنيه كابل به پدر فرخنده در دفترِ خود گفته است كه "مرده ره كه گور كردي خود و خانواده ات از كابل بيرون شويد، هرجاييكه ميرويد برويد؛ من امنيتِ شما را تأمين كرده نميتوانم... اگر ميخواهيد خود و فاميل تان زنده باشيد همين امشب خود را از كابل بكشيد
این بقعه ی فساد یعنی "مسجد شاه دو شمشیره" که صدها رمال و جادوگر و دزد و اوباش در داخل و اطراف آن جمع شده اند باید تخریب شده و جایش تشناب/ توالت عمومی درست شود. شاه دو شمشیره خود با لشکر غارت و وحشت تازی به کابل حمله کرده و هزاران تن از کابلیان را به قتل رساند.
  

Libellés : ,


samedi, mars 28, 2015

نوروز در کابل


Affichage de  en cours...

چگونه می توان به راحتی زیست؟ چگونه می توان به تصویرِ خود در آینه نگریست و شرمگین نبود که ما نخستین روزهای بهار را سپری می کنیم و فرخنده به نوروز نرسیده به تهمت ملایی و با تصمیم آنی عوام، ناگهان بارها «سنگسار» و «سیمان سار» و «لگد سار» و «پاترول سار» شد و سپس مانند ساحره های قرون وسطا به آتش کشیده شد.
عوام در سالهای سلطه شوروی بر افغاتستان و بعد کمونیست های نمازخوان و بعد طالبان همه جورش را دید. از مغزشویی تا مدارا؛ ولی جرقه های فتنه و نفاق را چه کسی می افکند؟ آیا تصادفی است؟ آیا هیچ جوری نمی شد جلویش را گرفت؟ 
نمی شد همان اوایل دو یا چهار پلیس فرخنده را بیندازند توی جیپی و آژیرکشان  پیش از اینکه هجوم جمعیت زیاد شود سریع دور شوند، بروند و شبی و یا چند روزی به بهانه بازداشت یا تحقیق فرخنده در دادگستری نگهدارند تا خطر بر طرف شود بعد بی سر و صدا رهایش کنند؟ یعنی نمی شد؟ آیا دفعه اولشان بود که در کابل به زنی حمله می شد؟
دیدن جنازه فرخنده بر دوش زنان نشانه همبستگی و همدردی عمیق زنانه است. بزرگترین جرم فرخنده، زن بودن در کشوری مردانه با قوانینی مردانه و دینی مردانه است. فرخنده به بدترین شکلی قربانی شد و روز برابری و بهزیستی را ندید.
به امید آن روز

Libellés : ,


vendredi, septembre 12, 2014

معرفی ادبیات مهاجرت: سولماز شریف

ادبیات و نسل دوم مهاجرین ایرانی

 عباس شکری

 گزارش دو جایزه ادبی برای یکی از ایرانیان نسل دوم در خارج از خاک وطن، در سال 2014

نسل دوم ایرانیان مهاجر، اگرچه در زمینه‌های گوناگون موفقیت‌های چشم‌گیری نصیب‌شان شده است، اما، جامعه ایرانی مهاجر، تنها زمانی دست به هیاهو و شوق و ذوق می‌زند که در زمینه‌های علمی و فنی کامیابی به دست آمده باشد. در بین نسل دوم، کم نیستند دختران و پسرانی که در هنر و از آن جمله در ادبیات توانسته‌اند، رقیب‌های خود را پشت سر بگذارند و جایزه‌های ادبی را از آن خود کنند. ولی، دریغ و افسوس که رسانه‌های ایرانی مُهر سکوت بر لب دارند و از آنها یاد نمی‌کنند. فراموشی رسانه‌های ایرانی؛ چه داخل ایران و چه در خارج، نشان اهمیت ندادن آنان به حوزه‌ی ادبیات است. البته که برای رسانه‌های ایرانی خودی و غیرخودی، حرف اول را می‌زند. به رسانه‌های خارج از کشور نگاه کنید، (از رسانه‌های داخلی توقعی ندارم) هرگاه یکی از به اصطلاح اصلاح‌طلب‌ها حتا نامزد جایزه‌ای می‌شود، بوق و کرنای آنان گوش فلک را هم کر می‌کند. انگار رسانه‌های ایرانی با نسل دوم ایرانیان مهاجر که در حوزه‌ی ادبیات و هنر، کار می‌کنند، (موسیقی شاید استثنا باشد) قهر کرده و یا به کلی برای‌شان مطرح نیست که کدام جوان ایرانی با زبانی غیر از زبان مادری، کدام موفقیت نصیب‌اش شده و یا چه جایزه‌ای دریافت کرده است.
در سال جاری میلادی، یکی از ایرانیان نسل دوم مهاجر، در حوزه‌ی ادبیات، نه یک بار که دو مرتبه، جایزه‌ی ادبی دریافت کرده که رسانه‌های ایرانی، حتا آنهایی که در آمریکا و به ویژه در لس‌آنجلس فعال هستند، چشم بر این کامیابی ادبی بسته‌اند و به هیاهویی دل خوش دارند که بی هنری محض است.

پدر و مادرش ایرانی‌اند و در استانبول متولد شده است. ناگزیری روزگار او را به آمریکا می‌برد.
پس از تحصیلات دبیرستان، در دانشگاه‌های نیویورک، و برکلی درس خوانده و سال جاری علاوه بر چندین جایزه که پیش از این دریافت کرده بوده، دو جایزه دیگر هم بر افتخارهای ادبی خود افزوده است. بورس تحصیلی دانشگاه استنفورد را دریافت کرده بود که اکنون هم در همان دانشگاه مشغول تدریس ادبیات است. از سیزده سالگی نوشتن را شروع کرده و در نشریه‌های مشهور ادبی آمریکا؛ the Kenyon Review, jubilat, Gulf Coast, Boston Review, Witness and other publications آثارش منتشر شده است.
***
سولماز شریف، یکی از پنج نفری است که در سال 2014 برنده‌ی بورسیه تحصیلی Ruth Lilly and DorothySargent Rosenberg Poetry شده است که توسط بنیاد شعر و مجله‌ی شعر اعلام شده است. مدیر مسئول این بنیاد در بیانیه خود می‌گوید: “هدف از اعطای این جایزه بزرگ که ویژه شاعران جوان بین 21 تا 31 ساله است، تشویق آنان به مطالعه، پژوهش و نوشتن است. آثار هر یک از این پنج نفر که برندگان امسال هستند، درگیر مسایل اجتماعی هستند که هر روز در برابر چشمان ما رخ می‌دهند. آفرینش‌های اینان بازتاب صداهای خاموش درون و بیرون متن‌اند که حاشیه‌های خاموش را چنان شاداب می‌کنند که گویا آرزوهای به زبان نیامده نیز تحقق یافته‌اند. در این معنا، آنان به جهان اعلام می‌کنند که ادبیات «خبر» است، «خبر»‌ی که هرگز کهنه و فرسوده نمی‌شود”.
در پایان بیانیه سردبیر مجله شعر آمده است: “اینها گروهی شگفت‌انگیز از جوانان هستند. زیباشناسی و نگرانی‌های آنها متفاوت است، اما گوهرهای درخشان و با استعدادی می‌باشند که من با استفاده از کلام درخشان امرسن به ویتمن، ورود آنها به راه پیش رو که بی تردید، پیش‌زمینه‌ای بس طولانی داشته است، خوش آمد می‌گویم. راهی که شروع شده تا دوران هنری درخشانی را برای‌شان رقم بزند.”
***
سولماز شریف در سال 2014 برنده‌ی جایزه‌ی «بنیاد رونا جف» هم شده است. در بیانیه اعلام برندگان آمده است:”برای بازشناسی نقش و شرکت زنان نویسنده در اعتلای جامعه و فرهنگ‌مان، بنیاد «رونا جف» بیستمین جایزه‌ی سالانه خود را بر اساس برنامه‌ای انتخاب کرده است که مبتنی بوده بر شناسایی، هویت‌یابی و حمایت از زنان نویسنده‌ای که استعدادهای استثنایی زمانه می‌باشند. تأکید ما نیز بر آثار منتشر شده این افراد بوده است. این جایزه در سه حوزه‌ی داستان، شعر و خلاقیت اعطا می‌شود تا شرایط نوشتن برای نویسندگان جوان فراهم شود. باشد که با پژوهش و نوشتن، موقعیت حمایت از کودکان که یکی از هدف‌های اصلی این برنامه بوده است، برجسته شود.
سولماز شریف در دانشگاه برکلی موفق به کسب لیسانس ادبیات شد و از دانشگاه نیویورک فوق لیسانس هنرهای زیبا را گرفت. سپس بورسیه دانشگاه استنفورد را گرفت و در همان جا هم اکنون ادبیات تدریس می‌کند. اکنون در حال کار کردن روی مجموعه شعری است به نام «نگاه». این کتاب بازنویسی فرهنگ لغت وزارت دفاع آمریکا است. این کتاب در واقع مکمل واژه‌نامه‌ی آکسفورد می‌باشد. اما آنچه شریف در کتاب «نگاه» انجام می‌دهد، نه تنها توجه به سوء‌استفاده نظامی‌ها از روش اورولی* زبان است که از همان واژه‌ها برای روشن شدن معنای نهایی‌شان در شکل سوء استفاده شده سیاسی‌شان می‌باشد. شعر «نگاه» به صورت دوگانه طرح شده که به صورت دوئل با هم در مبارزه هستند: یکی خشونت است علیه مردم که با بررسی زبان معین می‌شود و دیگری خشونت زبان علیه خود زبان.
سولماز که آمریکایی ایرانی تبار است، در حال تدارک انتشار دومین مجموعه شعر خود می‌باشد که شعری است مستند درباره‌ی انقلاب ایران. او با پول این جایزه، سفری به ایران داشته به این نیت که با شاعرهای اکنون ایران گفتگو، شعر مدرن ایران را انتخاب و ترجمه کند. تصمیم دارد که باقیمانده پول جایزه را برای امرار معاش خود استفاده کند تا از میزان کار روزانه اجباری برای کف دست نانی بکاهد و بتواند به پژوهش، نوشتن و سرودن بپردازد.
***
در شرایطی که کمتر کسی میان ایرانیان ساکن خارج و حتا رسانه‌های ایرانی به موضوع گوانتانامو پرداخته است، سولماز نه تنها در این مورد شعر گفته که در شعرهای دیگرش هم به طور پیگیر درگیر مسایل ایران است؛ دوران پُر جوش و خروش بعد از بهمن پنجاه و هفت، فرار انقلابی‌های آن روزها به خارج از کشور برای نجات جان خویش و جنگ و آسیب‌های ناشی از آن در شعرهای سولماز شریف طرح شده‌اند. ترجمه شعرهای سولماز به فارسی، دشوار می‌باشد و شاید به همین خاطر هم تاکنون خودش تلاشی برای برگردان آنها به زبان مادری نکرده است. شعر گوانتانامو را به طور آزاد ترجمه کرده‌ام و کوشش شده که به متن اصلی وفادار بمانم و بازسرایی به شیوه‌ای شده که معنای شعر واژگون نشود.


گوانتانامو

سلیم عزیز،
حالت چطوره؟ آنها با تو                     کردند؟
به شدت نگران‌ام. تازگی، موهای‌ام          حتا پوست‌ام.
دکتر می‌گوید که این‌ها                     .
باورشان کردم. این نمی‌بایست
خواهشمندم نگران نباش
در حیاط، پروانه‌ها به مادرهای‌ات داده‌اند
                                                            یادت هست؟
چیزهایی همراه نامه فرستادم              – نان‌ها را
تنها برای تو پختم. لطفن نوش جان کن. چرا می‌خواهی
تجدید فراش کنم؟ من گفتم
                                    و او                    نمی‌توانست
من هرگز نمی خواستم                      .
عزیزم، آوازی را می‌خوانم که                تو دوست داشتی و
راهِ رفته را به یاد داشته باش
”                       ” تنها برای تو
نگه می‌دارم.
با مهر و ارادت

پانوشت:
*) اورولی Orwellian یک صفت است که به رفتارها و سیاست‌های کنترلی به وسیله تبلیغات، پایش و شنود، اخبار نادرست، انکار حقیقت، و دستکاری گذشته اشاره دارد، که توسط حکومت‌های سرکوبگر مدرن مورد استفاده قرار می‌گیرد. این وضعیت و شرایط اجتماعی را جرج اورول در رمان‌هایش، به ویژه کتاب 1984 توصیف کرده است، و به همین خاطر، به آن اورولی یعنی منسوب به اورول می‌گویند.
منبع:
1-Rona Jaffe Foundation Writer’s Award
http://www.ronajaffefoundation.org/
2- Ruth Lilly and Dorothy Sargent Rosenberg Poetry Fellowship
* عباس شکری دارای دکترا در رشته ی “ارتباطات و روزنامه نگاری”، پژوهشگر خبرگزاری نروژ، نویسنده و مترجم آزاد و از همکاران تحریریه شهروند در اروپا است.
Abbasshokri @gmail.com

Libellés : , , ,


mercredi, avril 23, 2014

بازسازی مرگ‌های تراژیک؛ از فروغ فرخزاد تا علی شریعتی



آزاده اخلاقی، ایده‌پرداز و کارگردانِ این مجموعه‌ی ۱۷ عکسی می‌گوید: «امروز آرمان‌گرایی سوژه‌ی تمسخر خیلی‌ها شده است، مردم کسانی را که اهداف بلند و دور از دسترس دارند دست می‌اندازند. برای من ولی کسانی که می‌جنگند و برای آرمانی جانشان را فدا می‌کنند بسیار محترمند. هدفم زنده کردن یاد کسانی بود که ستایش می‌کنم.»

«به روایت یک شاهد عینی» یکی از عظیم‌ترین پروژه‌های عکاسی‌ای است که در چند سال گذشته در ایران انجام شده است: پروژه‌ی سه‌ساله‌ ای که شامل تحقیق فراوان هم بوده، ثبت هفده فریم است که اجرای بسیار خوب و دقیق و پُر از جزئیاتی هم دارند. در اجرای این عکس‌ها گروه بزرگی به خانم اخلاقی یاری رسانده‌اند؛ از جمله ساسان توکلی‌فارسانی (عکاس و مجری جلوه‌های بصری) و ژیلا مهرجویی (طراح صحنه و لباس).

علی شریعتی – ۳۰ خرداد ۱۳۵۶ – لندن |
محمود طالقانی – ۱۹ شهریور ۱۳۵۸ – تهران |
سهراب شهید ثالث – ۱۰ تیر ۱۳۷۷ – شیکاگو |
مهدی باکری – ۲۵ بهمن ۱۳۶۳ – جزیره‌ی مجنون، ایران |
غلامرضا تختی – ۱۷ دی ۱۳۴۶ – هتل آتلانتیک، تهران |
فروغ فرخزاد – ۲۴ بهمن ۱۳۴۵ – تهران |
میرزاده عشقی – ۱۲ تیر ۱۳۰۳ – تهران
کلنل محمد تقی خان پسیان – ۱۵ مهر ۱۳۰۰ – مشهد
تقی ارانی – ۱۴ بهمن ۱۳۱۸ – تهران |
محمد فرخی‌یزدی – ۲۵ مهر ۱۳۱۸ – زندان قصر، تهران
محمد مصدق – ۱۴ اسفند ۱۳۴۵ – احمدآباد، ایران |
آذر شریعت‌رضوی، مصطفا بزرگ‌نیا، احمد قندچی – ۱۶ آذر ۱۳۳۲ – دانشکده‌ی فنی، دانشگاه تهران، تهران |

Libellés : , ,


lundi, mars 10, 2014

مبارزه با زن ستیزی، یک مبارزه عمیق فرهنگی است


The Monet family in their garden at Argenteuil - Edouard Manet

 هشت مارس و روز جهانی زن را پشت سر گذاشتیم. البته ماهی را هر وقت از آب بگیرند تازه است. در هر حال مقابله با زن ستیزی نباید مانند «حاجی فیروز، سالی یک روز» منحصر به نمایشی یک روزه برای جماعت شود. 
بدین ترتیب امروز با دو روز تأخیر برای جشن یک روزه زنان، سه کلیپ از مردان در وصف زنان برایتان می گذارم، از مردانی که نه محض تظاهر و مردم فریبی بلکه از سر صدق و صفا در جشن زنان شرکت کرده اند.
  • 1/  کلیپ اول، اسکیچی از گی بودوس، کمدین موزیک هال و طنزپرداز و منتقد سیاسی فرانسوی، که مانند آلبر کامو در الجزایر متولد شده است، می باشد. گی بودوس زمانی به شدت فعالیت سیاسی داشت و پس از آن دوره، انتقاد تیز و تند سیاسی اش را در نمایش ها و اسکیچ ها و از طریق کار هنری خود ادامه داده است؛ در این طنزها راست و همچنین رفقای چپ از نگاه ریز بین و نقد آمیخته به طنز او در امان نبوده اند. در این اسکیچ قدیمی که دیگر کلاسیک شده، گی بودوس زن ستیزی عمیق را به معرض نمایش می گذارد و کلمات زن ستیزانه ای را که که رایج است و ورد زبان همگان شده است را به سخره می گیرد.
 Guy Bedos: Toutes des salopeshttp://www.youtube.com/watch?v=ffanbB_22Yo

  •  2/ ترانه «تمام زنان زیبا هستند» از فرانک میکاییل نیز یک ترانه قدیمی است اما نگاه شاعر- خواننده به زن بسیار سالم و مهربان است. زن ستیزی و مردسالاری یک روزه به وجود نیامده پس در یک روز هم از بین نمی رود بلکه در دراز مدت و در دل جامعه رشد می کند و جا می افتد. فرانک میکاییل، هنرمند فرانسوی 6 بلژیکی که در دل خانواده ای کارگر - هنرمند رشد کرده، با ترانه های خود طرز فکر کهنه و کلیشه ای نسبت به زنان را از ذهن جامعه می زداید.
  • Frank Mickael: Toutes femmes sont belles
http://www.youtube.com/watch?v=Wtd4scJC0Dw&feature=kp
http://www.youtube.com/watch?v=ytDln8bG5iU

  • 3/ و بالاخره ترانه خاطره انگیز و از یاد نرفتنی «زن زیبا» از ویگن خواننده محبوب که گرچه فمینیستی نیست ولی زن ستیزانه هم نیست و نگاه مهربان و سالمی نسبت به زنان دارد. روحش شاد و یادش زنده!
  • Vigen: zan-e ziba (La belle femme)
http://www.youtube.com/watch?v=9CSexTSx-3g

  نوروزی دیگر و بهاری دیگر در راه است
به امید روزهای بهتر برای همه

Libellés : , ,


This page is powered by Blogger. Isn't yours?