امروز روز اول دی ماه است
من راز فصل ها را می دانم
و حرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک، خاک پذیرنده،
اشارتیست به آرامش.
***
داونلود: ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد (روی عکس کلیک کنید)
|
چشمان بیدار - مهستی شاهرخی |
||
|
|
||
First page
|
mercredi, novembre 29, 2017فروغ به روایت فرزانه میلانی ، مهدی جامیکتاب خانم دکتر میلانی که منتشر شد خیلی زود از طریق نشر باران در سوئد سفارش دادم و چندین شب پس از اتمام کار روزانه به خواندناش مشغول بودم. واقعیت این است که با انتظار زیاد از کتاب آن را دست گرفتم و همین باعث شد یک دو شب اول سرگردان شوم میان شوقی که در خواندن آن داشتم و انتظاری که آن را برآورده نمییافتم. کتاب را که نزدیک به نیمه رساندم مدتی کنارش گذاشتم. بعد دوباره به سراغاش رفتم و نیم اول آن را تا آغاز نامهها تمام کردم. اما همچنان میان نکات عالی و صفحات درخشان از سویی و مشکلات ارجاعی و خالیگاههای روایی سرگردان میماندم. پس از آن بتدریج به خواندن نامهها پرداختم و این بار باز سوال پشت سوال بود که برایم مطرح میشد. چرا این نکته در این نامه که میتوانست گرهی از روایت بگشاید در متن نیامده است. یا این یکی نکته در آن نامه اصلا نباید نادیده میمانده. سوال پایه و ساده این بود که چرا محتوای نامهها در شکلگیری روایت کتاب تقریبا هیچ نقشی ندارد؟
خانم فرزانه میلانی یکی از متعادلترین شخصیتهایی است که در عمرم
شناختهام. جمع میان سنت و مدرنیته است. این را پس از دیداری که به لطف
دوستمان فاطمه امان با ایشان داشتم به دوستان گفتم و در یادداشتی هم
نوشتم. مقالات بینشورانه ایشان را هم پیشتر خوانده و ستوده بودم. درک خانم
میلانی از مساله زن در ایران فوقالعاده است. صاحب کرسی دانشگاهی و تالیفات
آکادمیک هم هست و همه صلاحیتها در او برای نوشتن زندگینامه فروغ جمع است.
سالها پیگیرانه موضوع را دنبال کرده و خاصه اعتماد ابراهیم گلستان را هم
داشته و با او در باره فروغ برای نخستین بار به گفتگو نشسته است. اما چرا
کتاب فروغ و نامههای چاپ نشده او با وجود نکات درخشان و اطلاعات فراوان و
تحلیلهای عمیق در کل خواننده را راضی نمیکند؟ چیزی که در این مدت مرتب با
خود تکرار کردهام این است: کتاب ویراستار نداشته است. نه ویراستار فنی و
صوری بلکه ویراستار/ادیتوری که با مولف در تالیف کتابش به معنای غربی کلمه
همکاری کند و کتاب را دلسوزانه و همدلانه به بهترین صورت ممکن درآورد. مولف
در میان انبوهی از جزئیات کار چه بسا نقشه کلی کار را کمتر ببیند و به آن
توجه بایسته نکند. این ویراستار است که باید اولین منتقد جدی او باشد و در
به کمال آوردن کار مجدانه همپای نویسنده بکوشد.
![]() به نظرم اطلاق “زندگینامه ادبی” بر این اثر که در عنوان اصلی آن هم آمده انتظاری ایجاد میکند که اثر برای آن نوشته نشده است. کتاب زندگی فروغ اصولا خیلی خانوادگی نوشته شده. میشود گفت روایت زندگی فروغ است از چشم روابط خانوادگی او. خانم میلانی که سخت دلبسته خانواده است (و این در مقدمه مولف هم بخوبی بازتابیده) با گرایشی اساسا خانوادگی و حتی مادرانه و با دقت یک قصهنویس در جزئیات زندگی شخصی فروغ و حالات و روحیات او سیر کرده و مدارک خواندنی فراهم آورده است. برای همین کتاب را میتوان قصه زندگی فروغ و خانوادهاش دانست. قصهای که بر محور فروغ و خانه میگردد و فروغ و عشقهایش و مردهای زندگیاش؛ البته مهمترین آنها نه همه آنها – یعنی پدرش و شوهرش و گلستان و کمی هم ناصر خدایار. با اینهمه، میلانی قصه گویی است که میخواهد عبرتی از قصه به ما بدهد و اینجا و آنجا نقش معلم و استاد کلاس را فراموش نمیکند و با گروه دانشجویان/مخاطباناش خطاب استادانه و درس آموز دارد. بنابرین، گاهی یک امر جزئی را بسط میدهد و گاه از سر مسائل مهمی میپرد. برایش خط قصهای که میگوید مهم است و حرف و عبرت آن قصه و گرچه شیوهاش قصه گویانه است اما چندان در بند ترسیم دقایق موضوع و شخصیت پردازی و حتی سبک و لحن قلم و بیاناش نیست. برای همین گاهی مثل افتتاحیه نمایش یا قصهای داستان را شروع میکند ولی خیلی زود به لحن و فضا و بیان دیگری منتقل میشود. شروع فصلهای کتاب معمولا درخشان و پرتحرک و سینمایی است. اما افت بعدی بیان که تقریبا در همه فصول دیده میشود آن چیزی است که ویراستار کاردیدهای میتوانست از آن مانع شود. میلانی مثل فیلمسازی است که برخی صحنههای محبوباش را از مدتها پیش در ذهن پرورده و ساخته و در کارگردانی خوب از کار درآورده اما به همه داستان و صحنههایش به همان اندازه فکر نکرده و نیروی مساوی برای آنها نگذاشته است. ناچار ساختار کار یکدست نیست و با افت بیان و عدم انسجام روایت آسیب میبیند. چیزی که چه بسا بسادگی میشد از آن پرهیز کرد. مثلا در عرض چند صفحه نویسنده از تحلیل ادبی و با زبان جستار و مقاله آکادمی به نقل بلندی از نامهای دوستانه میرسد و سپس به شعر فروغ اشاره میکند و آنگاه از گفتگویی با خواهر فروغ نقل مستقیم میآورد و نهایتا به درج بخشی از عین متن گفت و شنودش با ابراهیم گلستان میپردازد که لحن محاورهای بر آن مسلط است. یعنی ظرف چند صفحه (صفحات 11 تا 16) ما از یک زبان جدی، رسمی و دانشگاهی به یک بیان غیررسمی و محاورهای منتقل میشویم. و این ماجرا در همه کتاب تکرار میشود. یعنی نوعی الگوی ساختاری میبینیم که از نظر روایی و بیانی به نظر من ناهموار است. در تالیف، میان مواد خام و ارجاع و استناد همیشه فاصله هست. مگر در بررسی اسناد که ما ناگزیر به آوردن عین سند هستیم و بیروننویس کردن متن آن تا بتوانیم در بارهاش حرف بزنیم و نتیجهای بگیریم. رفتار خانم میلانی با مواد خام کتاب خاصه مصاحبهها مثل اسناد است. در حالی که مصاحبه ماده خامی است که صرفا گزارههایی از آن ارزش نقل دارد. اما کتاب خانم میلانی اصولا طوری بسته شده که گویی در هر فصل یک مصاحبه بلند یا دو سه مصاحبه کوتاه اصل بحثاند و باقی بحث برای رسیدن به مصاحبه و نشر متن آنها نوشته شده است. به عبارت دیگر، در ساختار هر فصل یک مصاحبه اصلی وجود دارد و مولف قبل از آن مقدماتی میچیند که آمیزهای از روایت و تحقیق و یا مصاحبههای کوتاهتر است و بعد متن مصاحبه اصلی میآید و سپس اگر فصل به مصاحبه تمام نشود آمیزه روایت و تحقیق ادامه مییابد. فصل دوم مصاحبهای دارد با بهیندخت دارایی همسر دوم پدر فروغ. فصل سوم بر سر رابطه فروغ با ناصر خدایار گفتگویی کوتاه میبینیم با خدایار که به نظر میرسد بخشی از گفتگو(ها)ی مفصلی است که به هر دلیلی همه آن استفاده نشده است چون در یادداشتهای فصل، مولف از مجموعهای از گفتگو با او یاد کرده است. فصل چهارم مصاحبه با کامیار شاپور آمده است. فصل پنجم مصاحبه مفصلی با ابراهیم گلستان میخوانیم. و فصل ششم مصاحبه با زبیده طالبی مادر حسین منصوری پسرخوانده فروغ مرکز بحث است. قطعا برای سماجت و پیگیری محققانه خانم میلانی، که موفق شده بیشتر این افراد را برای اولین بار پای گفتگو بیاورد، باید اعتبار قائل شد. در این تردیدی نیست. اما این مصاحبهها همواره ساختار روایی فصل را به هم زده است و دست کم آن را دوگانه یا بهتر است بگوییم دوپاره ساخته است. این دوپارگی و گاه چندپارچگی معمولا در همه فصلها شکاف انداخته و روایت را گسیخته است. بنابرین، من میتوانم نتیجه بگیرم که مولف میان انبوهی از اطلاعات که در اختیار داشته نتوانسته به قول انگلیسیها محبوبان خود را بکشد و همه را به صحنه کشانده و در نتیجه آنچه از دست رفته انسجام روایت و آن همهجانبهنگری است که در شیوه آکادمیک زندگینامه نویسی ضروری است. مشهور است که عزرا پاوند تعداد سطرهای منظومه مشهور “سرزمین هرز” الیوت را به نیم تقلیل داد. ویراستاری کارکشته میتوانست بی تعارف یک سوم یا یک چهارم از مطالب زندگینامه فروغ را حذف کند و به جای آن توصیه کند که از اطلاعات فراوانی که در نامههای کتاب آمده استفاده شود و شخصیت فروغ به استناد آن دادهها ترسیم و تکمیل شود. مصاحبه هر قدر هم که خوب باشد ماده خام تحقیق است. اما در این کتاب مصاحبهها به متن تبدیل شدهاند و کار تحلیلی و تکمیلی در باره آنها و حتی ادعاهای مطرح شده در آنها انجام نشده است. برای همین میبینیم در باره ادعاهای ناصر خدایار از هر دستی که مطرح کرده هیچ چالشی و ردیهای و شاهد خلافی آورده نمی شود (مثلا ص 92). گویی “نقل” سند است. اما نقل همیشه در معرض خطا و تغییر و تحریف است و تنها وقتی ارزش دارد که شواهد دیگر مضمون آن را تایید کنند. چنین کاری در کتاب صورت نگرفته است. کتاب بحارالانواری از روایتها و نقل قولها ست بدون اینکه صحت و سقم و جامعیت آنها وارسی شده باشد. گفتم زندگینامه ادبی انتظار دیگری از این کتاب ایجاد میکند که پاسخ نمیگیرد. من از یک زندگینامه ادبی انتظار دارم که نشان دهد چگونه شاعر ما پرورش فکری پیدا کرده است و چگونه به سبک و بیان خاص خود رسیده است و چگونه شاعری مثل فروغ که با هنرهای دیگر مثل سینما و نقاشی و تئاتر آمیخته بوده بین شعر خود و آن هنرها رابطه برقرار میکرده است. اینها در کتاب نیامده است. بنابرین، میبینیم که در فصل سوم که دفتر شعر اسیر فروغ بحث میشود از نزدیک به سی صفحه بحث تنها سه صفحه به تحلیل این دفتر پرداخته شده است. چنانکه در مصاحبه با گلستان هم وقتی او می گوید: «چیزهایی میخواندم برای او. میگفتم این را بخوان. آن را بخوان.» (ص 188) مولف نمی پرسد چه کتابهایی بود که برایش میخواندید و چه کتابهایی بود که میخواستید بخواند یا فروغ خودش میخواند. اصولا مساله میلانی پرورش فکری فروغ نیست. مساله او مباحث روانی فروغ و مشکلات خانوادگی او ست. امری که در جای خود بسیار مهم و ارجمند است اما در “زندگینامه ادبی” او تنها بخشی از ماجرا ست نه همه آن. برای همین ما از روایت میلانی متوجه نمیشویم که فروغ چه میخواند و محصول چه جامعه و فرهنگی بود و روی چه حسابی اینقدر استقامت نشان میداد. تمرکز فراوان مولف بر مشکلات روانی فروغ او را از این نکته غافل کرده است که به دیگر جنبههای زندگی او و نیز زنان دیگر دوره و زبان ادبی دوره هم بپردازد و او را در ظرف و زمینه دوره بنشاند و بشناساند. اگر بخواهم به یک نکته از این دست مسائل اشاره کنم باید نحوه برخورد میلانی با شعر گناه را یادآور شوم. مولف دانشور ما آنقدر غرق در جزئیات شعر و زندگی فروغ و کنش و واکنشهای دیگران به شعرهای گناه آلود فروغ است که از مضامین شعر دوره فراموش میکند. در تصویری که میلانی از فروغ میدهد، گویی این تنها فروغ است که به شعر گناه میپردازد. اما واقعیت در چشم انداز ادبی آن دوره این است که شعر گناه شعری عمومی بود. یعنی تقریبا همه شاعران نامدار دوره در این مضمون شعر سرودند. فروغ تنها نبود. و از این بابت کاملا پرورده فکر و گرایش دوره خود بود. از این رو، در صفحاتی که بحث در این زمینه جریان دارد (مثلا 83 تا 88) هیچ اشارهای به دیگر شعرهای دوره نیست. یعنی بررسی این شعرها کاملا از کانتکست زمانه به دور افتاده است و ناچار تصویری نادقیق از مساله به دست میدهد. اشارهای که شجاع الدین شفا به ترجمه خود از ترانههای بیلیتیس میکند، میتوانست سرنخ خوبی برای بحث از یکی از سرچشمههای شعر فروغ باشد. آن کتاب به قول شفا «در تهران سر و صدای زیادی کرد… و فروغ هم ترانههای بیلیتیس را خوانده بود و برای همین سراغ من آمده بود.» (صص 97-98) این ترانهها سرچشمه جسارت زنانه برای بسیار از شاعران و شعرخوانان دیگر هم بوده است. اما میلانی بدون بحث از این ترانهها و محتوا و اهمیت آن برای دوره و برای فروغ از آن در میگذرد. فروغ آگاهانه به سراغ شفا رفته بود تا بر کتابش مقدمه بنویسد. فکر میکرد که مترجم آن ترانهها اگر شعر او را تایید کند، او هم بیلیتیس دیگری خواهد شد. و جالب است که برخی در اشاره به شعر گناه فروغ او را “بیلیتیس ایران” نامیده بودند (بنگرید به عنوان مطلب خواندنیها در سال 1335 در پانویس 123، ص 110). اینجا دقیقا محلی است که شخصیت جسور و هوس خواه فروغ خود را نشان میدهد و در نامههایش در همین کتاب هم آمده است. اما میلانی به عمد یا به سهو – و به نظر من به خاطر دید مادرانهای که دارد- آن را نادیده میگیرد و ترجیح میدهد او را چون قربانی تصویر کند و نه زنی که آگاهانه به تن و هوسهای تنانه خود فکر میکند: «یک روزی باید بمیریم و آن وقت اگر حسرت و آرزویی در دلمان باقی مانده باشد میدانی که خیلی تلخ است. این جوانی مثل یک شعله آفتاب است و زود غروب میکند. و آن وقت زندگی آدم یخ میزند. هیچ چیز زیباتر و عظیمتر از پیوند نیست. اینکه آدم تنش را به تن موجودی که دوست دارد بچسباند و در جریان لحظههای طوفانی به خدا برسد. بقیه همهاش مسخره است. یک لحظه دوست داشتن هم عشق است.» (از نامه به مهری رخشا، ص 485) خانم میلانی در بخشهای آغاز کتاب تلاش کرده است شعر فروغ را همچون گزارشی از زندگی او بازخوانی کند. این تلاش گاهی موفق است مثلا در اشاره به شعر “بازگشت” که در آن فروغ از پسرش کامی یاد میکند (ص 135)، گاهی خوب است مثل اشاره به شعر هفت سالگی (ص 41) گرچه کاملا قانع کننده نیست و خواهم گفت چرا. اما در برخی موارد نیز اشارههای شعری فروغ اساسا تیپیک است و دشوار میتوان آن را اشاره به زندگی خود او گرفت چنانکه پدر در شعر “دلم برای باغچه میسوزد” نمیتواند به پدر بیولوژیک فروغ تقلیل داده شود و اصولا یک پدر مثالی است تا یک پدر عینی. یعنی از پدران دوره نمایندگی میکند تا پدر شاعر. و بنابرین اینکه مولف دانشور آن را حتی پیشبینی شاعرانه فروغ از عاقبت پدرش تلقی کند، تعجب آور است ( ص52). اما چرا ارجاع و استناد به شعر فروغ کافی نیست؟ این نه به خاطر آن است که اصولا رابطهای بین شعر و زندگی شاعر و در این مورد فروغ وجود ندارد. قطعا دارد. فروغ شعرش را زندگی کرده است و در شعرش زیسته است. اما برای اینکه بدانیم شعر او تا کجا و به چه صورتی از زندگی او خبر میدهد و چگونه زندگی شاعر در شعرش منعکس میشود نیاز به بحث داریم. این بحث مقدماتی میتوانست روشن کند که مولف چگونه به مساله مینگرد و محدودههای این رابطه را چگونه ترسیم میکند. اما چنین بحثی در کتاب وجود ندارد. این غیبت مباحث پایه و بحث از روش در کتاب خانم میلانی چشمگیر است. و این باز از آن مواردی است که ویراستار مفروض ما میتوانست به مولف دانشور توصیه کند. اما غیبت ویراستار باعث غیبت نکاتی در کتاب شده است که گاه مخل بحث و اقناع و گاه آزارنده است. از مهمترین این نکات باید به فقدان هر گونه توضیحی در باره نامهها اشاره کرد. نامهها درست نیمی از کتاب خانم میلانی است و بخش مهمی از اعتبار این کتاب. اما هیچ یادداشتی به عنوان مقدمه ندارد. ما حتی نمیدانیم این نامهها چگونه به دست مولف رسیده است. میدانیم که نامهها را ابراهیم گلستان به خانم میلانی داده است. اما این را از طریق خود کتاب نمیدانیم. بنابرین وقتی به بخش نامهها میرسیم در دو صفحه فهرستی از نامهها میبینیم و بعد نامهها یک به یک آمده است. نامهها هیچ شرح خاصی ندارد و اعلام و اشخاص یادشده در آنها نیز معرفی نمیشوند؛ گرچه این خوبی را دارد که هر جا نام فیلمی آمده است مشخصات آن به زبان انگلیسی در پای صفحه ذکر شده است. ولی در آن مقدمه غایب لازم بود گفته شود که مشخصات این فیلمها چگونه فراهم شده است و آیا از کاتالوگ جشنوارههایی که فروغ یاد میکند برداشته شده یا به کمک مثلا یک فیلمشناس – خود گلستان؟- فراهم آمده. هر چه هست کتاب در باره بسیاری از جزئیات کار که قاعدتا باید مخاطب از آنها بداند ساکت است. مهمتر از اینها آن است که رابطه ارگانیکی میان متن روایت و تفسیر و تحلیل میلانی با این نامهها وجود ندارد. کتاب در واقع به دو بخش تقریبا مستقل تقسیم شده است در حالی که این نامهها کاملا میتوانست دستمایه تحلیل و تکمیل و تصحیح روایتهای متن کتاب باشد. یک نمونه کوچک از آن، نامه عاشقانه فروغ به فریدون کار است (ص 473) که در متن کتاب هیچ اشارهای به آن نیست. این است که گفتم مردان زندگی فروغ هم در کتاب خانم میلانی محدودند به چند نفر. اما نمونه اصلی و بزرگ، مساله توجه فروغ به فیلم و سینما ست که در این نامهها به وضوح آشکار است. فروغ دراین نامهها منتقد فیلمی فرهیخته، فیلمشناس و صریحاللهجه دیده میشود با آرزوهای بزرگ برای آینده خود در سینما. این تصویر از او در کتاب غایب است. نادیده ماندن این بخش از زندگی فروغ را میتوان در نمایههای ناقص پایان کتاب هم ملاحظه کرد. هیچ کدام از فیلمها در نمایه کتاب ذکر نشده است. و اصولا هیچ یک از نامهای آدمها نیز در این نامهها استخراج و نمایهسازی نشده است. در واقع، غیر از انتشار نامهها هیچ کار خاصی برای رسوخ به دنیای فروغ از طریق تحلیل این نوشتههای اصیل صورت نگرفته است. ویراستار غایب میتوانست بخشی از این کاستی را با نمایهسازی مناسب برطرف کند. خانم میلانی در تحلیلی درخشان میگوید افعالی همچون پرواز کردن، برخاستن، در راه بودن، توقف نکردن، در جریان بودن، از قفس پریدن و اوج گرفتن در شمار متداولترین واژههای شعر فروغ است (صص 129-130) اما تصویری که کتاب او از فروغ میدهد و آنچه با بستن کتاب در ذهن باقی میماند تصویر زنی است محزون، بیمار و قربانی. تصویر روشن پروازها و اوجها و از قفس پریدنهای فروغ در سایه این تصویر تاریک نادیده میماند. برگرفته از سایت راهنمای کتابLibellés : Forugh Farrokhzad lundi, avril 03, 2017فروغ فرخزاد پای سفره هفت سین (عکس)jeudi, décembre 08, 2016مسعود بهنود و صيغه کردن زنی که پنجاه سال پیش درگذشته، شکوه میرزادگی![]()
درباره ی فروخ فرخ زاد، شاعر بزرگ معاصر ایران،
بسیارانی نوشته اند؛ چه در ارتباط با شعر او و چه در ارتباط با زندگی شخصی
او. همه می دانند که فروغ فرخ زاد و ابراهیم گلستان، نویسنده و فیلمساز نام
آور زمان خودش، رابطه ای عاشقانه داشته اند. همه می دانند گلستان همسر و
فرزندانی داشت اما (به هر دلیلی) راضی نشد که از همسرش جدا شود و با فروغ
ازدواج کند. او، مثل برخی از مردها یا زن ها، هم «زندگی خانوادگی اش» را می
خواست و هم رابطه با فرد یا افرادی دیگر را. و فروغ هم ابایی نداشت با
مردی رابطه داشته باشد که آن مرد همسری دارد. او در طول زندگی کوتاهش با
مردان دیگری نیز بود و نه تنها هیچوقت آن روابط را پنهان نکرد، و به قول
معروف «جانماز آب نکشید»، بلکه روابط خود را در شعرهایش نیز فریاد کرد.
روابط فروغ، به ويژه رابطه ای که با گلستان داشت، چه در زمان زنده بودن او و چه پس از مرگش مورد قضاوت خیلی ها قرار گرفته است. برخی «این نوع رابطه ها» را جدا از شعر فروغ می دانستند و کاری به این بخش از زندگی او نداشتند، اما بیشترین افراد فروغ را برای شیوه زندگی شخصی اش ملامت می کردند. و البته، مثل همیشه، این فروغ بود که بیشترین ضربه های «اخلاقی» را خورد و نه مردان دیگر و یا ابراهیم گلستان. حتی خیلی ها تنگ نظرانه بلندای شعر فروغ را به گلستان نسبت می دهند بی آن که به روی خودشان بیاورند که آقای گلستان پس از فروغ هم با خیلی از زن ها، شاعر و غیر شاعر، ارتباط داشته است اما هیچ کدام شان از یک محدوده ی مختصر فراتر نرفته اند. با این همه، و با این که فروغ خیلی زود زندگی را وداع گفت، بیش از همه ی آن مردان، و حتی بیش از آقای گلستان، محبوب و ماندگار شد. و حتی پس از انقلاب اسلامی - که نام او از سوی اهل حکومت در ارتباط با «فساد دوران طاغوت» مطرح می شد و انتشار کتاب های او ممنوع شد. هر چه بود نام و شعر فروغ هر روز جای بیشتری را در اذهان جامعه ای باز کرد که قوانین مذهبی از یک سو، و تفکر مردسالارانه ی حمایت شده به وسیله ی این قوانین از سویی دیگر، آن را بسته و تاریک کرده است. شعرهای فروغ آنقدر پنهانی و به سرعت چاپ و منتشر شد که جمهوری اسلامی هم کم و بیش در مقابل او عقب نشینی کرد. یکی از شعرهای او را هم چسباندند به خودشان و گفتند این شعر را فروغ برای خمینی سروده شده است. که با منش و روحیه ای که فروغ داشت نمی توان باور کرد «آن کسی که می آید» چنان کسی باشد. هر چه هست اکنون سال های سال است که دیگر کمتر کسی در ایران و بیرون از ایران درباره زندگی شخصی و یا اخلاقی فروغ حرف زده؛ شعر او بر فراز همه ی بود و نبود او ایستاده و با مردمان سخن می گوید. اما در چنین زمانه ای ناگهان شخصی مدعی می شود که: «ابراهیم گلستان در تاریخ 9 شهریور 1342 خورشیدی، فروغ فرخزاد را صیغه کرده است.»* این شخص مسعود بهنود است، روزنامه نویس نام آوری که به هر چه شهرت داشته باشد نه کسی او را «شاهدی عادل» می داند و نه حتی بیشتر سخنان او را در ارتباط با مسایل مختلف سیاسی و اجتماعی باور دارد. مسعود بهنود که در جوانی به عنوان یک روزنامه نویس پرشور خوش درخشید، در دوران سلطه ی جمهوری اسلامی بر ایران، با این که بیشتر اوقات در خارج ایران به سر برده، هیچوقت در کنار آزادی خواهان نبوده و حتی نتوانسته یا نخواسته است که به طور جدی مخالفت خود را با حکومت اسلامی اعلام کند. اما این ها البته به خودش و نوع شخصیت اش مربوط است؛ ولی این که پس از 50 سال به خودش اجازه دهد که یکی از بزرگترین شعرای ایران را برای آقای گلستان صیغه کند واقعاً شرم آور است. شرم آور است که در نقش یک عاقد قلابی، اتهام زشتی چون «صیغه شدن» را به زنی زده که نه تنها این وصله ها به او نمی چسبد، بلکه دیگر نیست تا از خودش دفاع کند. آقای بهنود، در ادعانامه ی خود، از زمانی می گوید که پدر آقای گلستان پسرش را تشویق می کند با فروغ رابطه ای شرعی داشته باشند و استدلالش هم این است که چون همه ی مردم از رابطه آن دو با خبرند بهتر است این کار را بکنند. در اينجا آقای بهنود آنقدر گرفتار خیالات خودساخته ی خود شده که فراموش کرده است در آن زمان کسی را برای ارتباط خارج از ازدواج بین یک زن و مرد نه بازداشت می کردند و نه شلاق و سنگساری در ميان بود. دلیلی وجود نداشت که وقتی همه ی مردم از رابطه ی دو نفر آگاهند «آقا» برود و «خانم» را «صیغه» کند. بعد هم ایشان از کجا شاهد قدم زدن این سه تن و تصمیم به صیغه شدن گرفته اند؟ آیا کدام یک از این سه تن چنین ماجرایی را برای ایشان تعریف کرده است که حالا او آن را برملا می کند؟ فروغ و پدر گلستان که نیستند. آیا در آخر هفته هایی که بهنود در لندن «به خدمت» استادش گلستان می رسد این سخنان را از خود گلستان شنیده؟ و یا وقتی خبر شده که خانه ی گلستان در خطر مصادره است، و یا شنیده که گلستان قصد سر زدن به ایران را دارد خواسته «آب تربت»ی بر سر گلستان بریزد و به مقامات جمهوری اسلامی نشان دهد که این آقا بدون صیغه با فروغ ارتباط نداشته است؟ اما در این جا هم یادش رفته که زنان دیگری را که با گلستان رابطه داشته اند برای او صیغه کند. و آنوقت، به خاطر یک خانه و يک احياناً سفر، مقام روشنفکری را - که گلستان سال هاست به آن می بالد - از او گرفته و او را تبدیل به «سيد آقازاده» ای کرده که به خواست خانواده ی آخوندی اش تن به هر کاری می دهد. این کار چه یک طرفه باشد و چه دو طرفه، و به هر نیتی که انجام شده، یکی از زشت ترین و زن ستیزانه ترین اعمالی است که در زمانه ی ما، از سوی یک روزنامه نویس و در جهت عادی سازی احکام و قوانین واپسگرای جمهوری اسلامی، انجام شده است. سوم دسامبر 2016 Libellés : Forugh Farrokhzad mercredi, novembre 02, 2016خانه فروغ فرخزاد تخریب شدخانهای که فروغ فرخزاد، شاعر شناختهشده ایران در سالهای پایانی زندگیاش در آن زندگی میکرد، تخریب شده و به جای آن یک عمارت سه طبقه ساخته میشود. ![]() خانهای که فروغ فرخزداد در اواخر عمر در آن زندگی میکرد از خاطره تهران زدوده شد.
(عکس: اینستاگرام هوشنگ گلمکانی)
هوشنگ گلمکانی، منتقد سینما و روزنامهنگار به خبرگزاری مهر گفته است که از سال ۱۳۵۵ که با کاوه گلستان، عکاس فقید ایرانی آمد و شد داشته، خانه تخریبشده در محله دروس در تملک فروغ فرخزاد بوده است. پس از درگذشت فروغ، کاوه گلستان مدتی در این خانه زندگی میکرده و بعد از درگذشت این هنرمند عکاس نیز خانه به شکل نیمهمتروک درآمده و مدتی پیش به فروش رسیده، تخریب شده و به جای آن یک آپارتمان سه طبقه با پارکینگ و امکانات رفاهی در دست ساخت است. برگرفته از رادیو زمانه Libellés : Forugh Farrokhzad, News samedi, octobre 29, 2016فروغ و نامهها
از فروغ فرخزاد، که نامه بسیار مینوشت، تا امروز بیش از هشتاد نامه منتشر شده است، اما بسیار نامههای دیگر هم از او به جا مانده که هنوز چاپ نشدهاند. «فروغ فرخزاد؛ زندگینامهی ادبی و نامههای چاپنشده» عنوان کتابی است که فرزانه میلانی، نویسنده و پژوهشگر و استاد ادبیات فارسی دانشگاه ویرجینیا، خبر چاپ قریبالوقوع آن را داده و گفته است: برای تهیهی این کتاب با بیش از ۷۰ نفر از اقوام، دوستان، همکاران، همسایهها و آشنایان فروغ فرخزاد مصاحبه کردهام. در ضمن این کتاب بیش از ۳۰ نامه را دربرمیگیرد که در سالهای اخیر جمعآوری کردهام؛ نامههایی که پیش از این منتشر نشدهاند.
خانم میلانی، یکی از این ۳۰ نامه را، پیش از انتشار کتاب، برای من فرستاده است تا در خوابگرد منتشر کنم. نامهای است عاشقانه به شاهی یا همان ابراهیم گلستان. فایل پیدیافِ نامه، حاوی تصویر دستخط فروغ، را هم میتوانید از یکی از این دو لینک دانلود کنید: [دانلود از گوگل+] یا [دانلود از خوابگرد+]
فرزانه میلانی قصد دارد برای پرهیز از سانسور، این کتاب را، که حاصل بیش از ۳۰ سال پژوهش و تلاش اوست، در خارج از ایران منتشر کند، اما اعلام کرده که نسخهی اینترنتی آن را نیز برای خوانندگان داخل ایران منتشر خواهد کرد.
متن نامهی فروغ فرخزادیکشنبهشب ۱۷ ژوئیهعزیزم. عزیزم. عزیزم. قربانت بروم. دوستت میدارم. دوستت میدارم. یک لحظه از مقابل چشمم دور نمیشوی. نفسم از یادت میگیرد و خونم در قلبم طغیان میکند. شاهی، دوستت دارم. دو روز است که نتوانستم برایت نامه بنوسم و وجدانم همینطور عذابم میدهد. دیروز که شنبه بود همراه گلُر و هانس و دختر کوچکشان[۱] و سیروس رفتم به راولنسبورگ[۲] تا تعطیل آخر هفته را پهلوی امیر بگذرانم. ما که چهار نفر بودیم و امیر هم با زن و بچههایش و مهرداد روی هم میشدند پنج نفر و همه با هم میشدیم نُه نفر و نُه نفر شدن و نُهنفری زندگی کردن حتی اگر برای دو روز هم باشد یکی از آن چیزهائیست که مرا خفه میکند. نمیدانم چرا تحمل جمعیت را ندارم. چرا تحمل زندگی فامیلی را ندارم. من آنقدر به تنهائی خودم عادت کردهام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس میکنم. تا دور هستم دلم میخواهد نزدیک باشم و نزدیک که میشوم میبینم اصلاً استعدادش را ندارم. برای اینکه خودم را سرگرم کنم هی رفتم توی آشپزخانه و ظرف شستم و ظرف شکستم و هی آمدم توی اطاق و با بچهها دعوا کردم یا تلویزیون تماشا کردم. هوا هم آنقدر بد بود که حتی نمیشد پنجره را باز کرد. یا طوفان بود و خاک و صدای شکستن شاخههای درختها میآمد و یا باران بود و مه و سرمای شدید. و بالاخره هم سرما خوردم و آنچنان سرمائی خوردم که وقتی برمیگشتم پشت ماشین زیر چهار تا پتو دراز کشیدم با گلوی روغنمالیده و سردرد وحشتناک و سرفه و هزار چیز غیرقابل تحمل دیگر و حالا هم که دارم این نامه را برایت مینویسم آنقدر تب دارم که چشمم باز نمیشود. هوای اینجا خیلی بد است. منکه هیچوقت مریض نمیشدم از وقتی که از ایران آمدهام اقلاً نصف مدت را مریض بودهام.قربانت بروم. دارم مزخرف مینویسم. دارم حرفهای بیهوده مینویسم. دیگر تمام شد. فردا که دوشنبه است میروم و بلیط هواپیمایم را میبرم برای رزرو کردن صندلی. خیال دارم برای دوشنبۀ دیگر که سوم مرداد میشود رزرو کنم. میخواستم جمعه بیایم ام بچهها نمیگذراند. هنوز هم نمیدانم که جمعه بیایم یا دوشنبه. فردا همهچیز معلوم میشود. بلافاصله برایت مینویسم. نمیدانم باید برایت تلگراف بزنم یا نه و نمیدانم اگر تلگراف بزنم به فرودگاه میآئی یا نه. اگر مینویسم ”نمیدانم“ برای این نیست که فکر میکنم اهل آمدن نیستی بلکه برای اینست که فکر میکنم شاید فرصت و امکان آمدن برایت وجود نداشته باشد. شاهی، قربانت بروم، اما من راستی راستی راستی احتیاج به دیدن تو در همان لحظۀ اول دارم. اگر سرنوشتم این باشد که ترا دوباره ببینم باید در همان لحظۀ اول ببینم. این دوروزه هم هیچ خبری از تو نداشتهام. شاید فردا نامهات برسد. اگر قرار شد جمعه بیایم فردا و پسفردا هم برایت مینویسم و دیگر نمینویسم چون اگر بنویسم بعد از خودم میرسد. اما اگر قرار شد دوشنبه بیایم تا چهارشنبه برایت مینویسم. دیگر نمیتوانم بنویسم. از وقتی که به برگشتن فکر میکنم و میدانم که دیگر دارد خیلی خیلی نزدیک میشود نمیتوانم بنویسم. انگار نوشتن کار باطلی است. یک کار غیراصلی است. دیگر میخواهم گوشۀ اطاق بنشینم و چشمهایم را روی هم بگذارم و هرچه را که پیش خواهد آمد در ذهنم بسازم و تماشا کنم. وقتی که از راولنسبورگ برمیگشتم تمام راه را به تکرار این رؤیا گذراندم. هی دیدمت که آمدی و آمدی و آمدی تا به من رسیدی و مرا نگاه کردی و مرا گرفتی و مرا بوسیدی و مرا بوسیدی و بوسیدی و بوسیدی و من سست شدم و بیحال شدم و میان دستهای تو از خود رفتم و باز از اول دیدمت که آمدی و آمدی و آمدی…. قربانت بروم. قربانت بروم نمیدانی چه حالم بد است و همینطور دارد بدتر میشود. مثل مستها هستم و اصلاً نمیدانم دارم چه مینویسم. راستی فراموش نکن که به زهراخانوم از آمدن من بگوئی. عادت داشت که همیشه در غیبت من اسبابهای اطاقها را جمع میکرد. و شاید حالا هم همین کار را کرده باشد. آخ، قربانت بروم. دلم با تو در اطاق خودم بودن را میخواهد. آن بعدازظهرهای گرم بیهوشکننده و آن خوابهای تابستانی و آن عریانی سراپای ترا چسبیده به عریانی سراپای خودم میخواهد. یعنی میشود میشود که دوباره ببینمت و ببوسمت، میشود؟ شاهیجانم، باید برایم دعا کنی. قربان لبهای عزیزت بروم. قربان چشمهای عزیزت بروم. قربان بند کفشهایت بروم. چه دوستت دارم، چه دوستت دارم، چه دوستت دارم. الان یکمرتبه یاد سیروس افتادم. راستی مثل فاحشهها شده و خودش هم میداند که شده و از این قضیه درد میکشد و میداند که من هم میدانم که درد میکشد و اینست که سعی میکند بگوید نه خیلی هم از وضع خودش راضی و به این جنسیت مشکوک خودش مغرور است و همینجاست که دیگر کارهایش دردناک میشود. از آن آدمهائیست که فکرمیکنم یک روز در نهایت خونسردی باید خودش را بکشد. با وجود اینکه رفیق و همصحبت خیلی خوبیست اما واقعاً بعضیوقتها جلوی مردم حسابی خجالتم میدهد. به هرکس و همهچیز بند میکند و میخواهد همراه همۀ مردها راه بیفتد و شب را با آنها بگذراند و خیلی بد است. من بعضیوقتها فرار میکنم تا نباشم و نبینم. درست مثل فاحشهها شده و اصرار هم دارد که اینطور باشد. شاهیجانم، چرا دنیا اینقدر پر از چیزهای وحشتناک است؟ پر از محکومیتهای وحشتناک است؟ پر از نیازهای وحشتناک است؟ پر از بیماری و جنون است؟ دیروز اینجا در مونیخ یک نفر مرد خودش را به دار کشیده و علتش این بوده که در جریان پخش مسابقۀ فوتبال آلمان و سوئیس تلویزیونش خراب میشود و چون نمیتواند بقیۀ مسابقه راتماشا کند از عصبانیت اول تلویزیون را میشکند و بعد خودکشی میکند. این خبر برای من خیلی عجیب بود. زندگی به یک چنین علاقههای کوچکی بسته شده و این علاقهها با همۀ کوچکیشان حیاتی هستند و با وجود این به دست نمیآیند. قربانت بروم. من که ترا دوست دارم. من که ترا دوست دارم. من که ترا دوست دارم. دیگر نمینویسم چون واقعاً حالم وحشتناک بد است. تا فردا میبوسمت فروغ
[۱] اشاره به گلوریا فرخزاد است و همسرش هانس گاسنر و دخترشان یودیت .
[۲] Lawrenceburg
Libellés : Book, Forugh Farrokhzad, poetry jeudi, septembre 22, 2016نامهای از فروغ فرخزاد![]() فروغ فرخزاد نامه بسیار مینوشت. نامههای او، مثل شعرهایش آزاد و جسور و بیپروا بود و گوشههای مهمی از زندگی و عوالم او را بازگو میکرد. تا امروز، بیش از هشتاد نامه از فروغ به چاپ رسيده، اما نامههای بسیار دیگری از او هنوز منتشر نشده باقی است.[1] «زندگینامۀ ادبی فروغ فرخزاد» کتابی است در شرف انتشار از دکتر فرزانه میلانی، استاد ادبیات فارسی و مطالعات زنان در دانشگاه ویرجینیای آمریکا، که در این کتاب سی نامهی مهم از فروغ را هم برای نخستین بار منتشر میکند. یکی از این نامهها را خانم میلانی پیش از انتشار کتاب در اختیار آسو گذاشته است که منتشر کنیم. این نامه را فروغ به دوست نقاشاش، مهری رخشا نوشته بود که در ایتالیا زندگی میکرد. ۲۷ بهمن ۱۳۳۶ مهری جانم، امیدوارم حالت خوب باشد. از اینکه اینقدر دیر کاغذ مینویسم تعجب نکن. میخواستم به تو بفهمانم که کاغذ ننوشتن چه مزه دارد! اما شوخی میکنم. تو که میدانی من اهل این صحبتها نیستم. نمیدانم چرا امشب دلم میخواهد که با تو صحبت کنم. هوا یک طور عجیبی شده. آدم جنون بهار را زیر پوستش حس میکند. یک مدتی توی خیابان راه رفتم، بعد آمدم خانه. از روزی که تو رفتهای، زندگی من هر روز یک فرمی داشته. اما رویهمرفته همهچیز همانطور پیش آمد که باید پیش میآمد. یعنی میخواهم بگویم که من حالا همهی قضایا را به همان فرم و شکلی که اتفاق میافتد، میپذیرم و انتظار دیگری ندارم. یادت هست من تازه راحت شده بودم آن شب کنسرت، و جریانات بعدی را که خبر داری. مثل این بود که یک تکه الماس در تاریکی شب درخشید و خاموش شد و من فکر کردم که دیگر تمام شد. یک چیز شومی در من بیدار شده بود که در مقابلش تسلیم بودم. مدتی خودم را خالی و خفه میدیدم. به شکل یک مشت آب شده بودم که توی گودال جمع میشود و بوتهها رویش را میپوشانند و توی خودش میگندد و تبخیر میشود. و هیچ فکر نمیکردم که باز هم یکطوری بشود تا چند وقت پیش، یک شب رفته بودم منزل تو، مثل همیشه آنوقت پیچ رادیو را باز کردم، باز هم صدای او. نمیدانم چرا یکمرتبه بعد از مدتی خودم را پیدا کردم. شکل خودم شدم. آنوقت به او تلفن کردم. از نوع همان دیوانگیها که تو میدانی. همیشه اولین کلمهی او در تلفن، که آمیخته با یک نوع تعجب و خوشحالی غیرمنتظره است، مرا تکان میدهد و مستم میکند و اطمینان و اعتماد مسخرهای در من به وجود میآورد. بقیه را میدانی. یعنی اینکه باز دویدم و رفتم و تا شب همهی حرفهایی را که در عمرم از دهان او نشنیده بودم، شنیدم. به من گفت: «دیگران مثل آب هستند، میآیند و میروند، اما تو ریگ ته جویی. میمانی، میمانی و باز هم وقتی نگاه کنم، میبینم که هستی.» یک حالت گنگ و ناشناسی داشتم. مثل درختی شده بودم که در اولین روزهای بهار از یک خواب سرد و طولانی بیدار شده و جنبش و رشد جوانهها را در زیر پوست نازکش احساس میکند. و در یک انتظار خاموش و پُرهمهمهای نفس میکشد. وقتی که از او جدا شدم، نمیدانم چرا دلم میخواست توی خیابانها بدوم و سرم را به دیوارها بکوبم. نمیدانم چرا دلم میخواست یک نفر به صورتم سیلی بزند. یک چیزی در من بیدار شده بود و هِی بالا میآمد، مثل آب دریا، و جسم من ظرفیتش را نداشت. آنوقت به خودم گفتم احمق، با اینهمه عشق و با اینهمه زندگی که او به تو میبخشد، دیگر حساب چه چیز را میکنی و به چه چیز ارزش میگذاری؟ در من شعر میجوشید و من باز هم دیوانگی کردم. یعنی همهی آدمهای احمق را که دوستم داشتند، گذاشتم کنار. همهی نقشهها و برنامههای عمرانی! به هم ریخت. به قول بچهها، برنامهی تشکیل خانواده! آنچنان کُنفیَکون شد که دیگر محال است تا آخر عمر کسی حاضر شود مرا بگیرد. اما مهریجان، چه اهمیت دارد؟ در عوض، من هر روز که او را میبینم، مثل این است که توی شیشهی عطر میغلطم و حل میشوم. دیگر از زندگی چه میخواهم؟ همیشه فکر میکنم که مرگ جلویم ایستاده. من زندگی را چنگ نمیزنم، اما از آنچه هم که به من زندگی میبخشد، پرهیز نمیکنم. یک روزی همهچیز تمام میشود. مهریجانم، بهخدا تمام میشود. من و تو و او و عشق و این مسخرهبازیها، و آنوقت دیگران میآیند مینشینند یک فنجان قهوه یا یک دیگ حلوا میخورند، به قدر یک رسالهی دکتر فروزانفر راجع به مولانا! پشت سر ما بد میگویند و همهی دقِدلیها و واماندگیهایشان را بروز میدهند و بعد غائله ختم میشود. یک سنگ یکمتری و یک گودال تاریک و یک غرولند نکیر و منکر. میبینی که دارم مزخرف مینویسم. اما من این زوال دردناک را در همهچیز حس میکنم و میبینم. و از این حرص و شتابی که در حرکات و زندگی مردم وجود دارد، از این حرصی که به خاطر حفظ قراردادهای پوچی از قبیل خانواده، آبرو، گوهر عفت، وفاداری و چند تا کلمهی دیگر نظیر همینها که نوشتم میزنند، فقط خندهام میگیرد. مهریجانم، به اینجا که رسیدم، دیدم که همهاش از خودم نوشتهام. این شاید خودخواهی باشد، اما ما بدبختها، هرقدر هم که بخواهیم خودمان را از این قید رهاشده نشان بدهیم، باز هم اسیر «خودِ» خودمان هستیم. یعنی من با دکتر سیّار چه فرقی دارم؟ او هم وقتی مینشیند، از اسهال خونیاش صحبت میکند، چون این «درد» اوست و اگر همدردی میجوید، از این نوع است و مطمئن باش که تمام دوستانش یا اسهال خونی دارند یا زخم معده. و همین موضوع علت نزدیکی و دوستی آنهاست و دکتر چیزی از «خودش» را در دیگری جسته، یعنی خودش را جسته و به او میپردازد. من هم تا به تو میرسم، از این عشق واماندهی خودم صحبت میکنم، برای اینکه میدانم تو هم درد مرا داری و خلاصه ما همیشه وقتی نقشی از خودمان را در دیگری دیدیم، به دنبال آن میرویم تا تنها نباشیم. این هم فلسفهی سراپا مزخرف من که خودم هم نفهمیدم چطور تمام شد. اینجا در تهران هیچ خبری نیست. زندگی مثل همیشه میگذرد و همهی ماها اسیر ضعفها و بدبختیهای خودمان هستیم. من میخواهم شاعر بزرگی بشوم. صفیّه دلش میخواهد تعداد عشاقش را زیاد کند. فخری آزادی بیشتری میطلبد و بقیه همه از همین نوعاند. و همه خیال میکنیم که آدمهای مهمی هستیم، در حالی که همهمان در اشتباه هستیم و زندگی دارد ما را فریب میدهد و به دنبال خودش میکشاند و ما بدبختها هم از صبح تا شب توی سروکلهی هم میزنیم. نامهات خیلی قشنگ بود. درست همان چیزهایی را نوشته بودی که من فکر میکردم باید بنویسی، یعنی دید و درک تو نسبت به آن محیط و اجتماع اصلاً برایم غیرمنتظره نبود. رُم خیلی زیباست، اما یادت هست که یک دفعه برای تو نوشته بودم که آدم نمیتواند فقط با زیبایی زندگیاش را پُر کند. زندگی را باید با زندگی پُر کرد و من در رُم زندگی نکردم. امیدوارم تو مثل من نباشی. شنیدهام ایرانیها در آنجا بر علیه تو صفبندی کردهاند و مشغول ذکرخیر رفتهها، یعنی بنده، هستند. بهِت گفته بودم و حالا خودت میبینی که چقدر از این خالهزنکبازیها و اداهای جنوبشهری در آنجا رواج دارد. من که به کسی بدی نکردم و متأسفم که در رُم چرا زندگیام خیلی زاهدانه گذشت. شاید علتش این بود که شرایط مناسبی پیش نیامد که آدم خودش را نشان بدهد. در هرحال از قول من به آنها بگو آن احمقی که در اروپا هم وقتش را صرف این کارهای مضحک و مبتذل میکند، آنقدر کوچک است که آدم دلش میسوزد جوابش را بدهد و، گذشته از همهی این حرفها، از این قسمت نامهام دلم به هم خورد. حیف است که نامهام را خراب کنم و این موضوع اگر ختم شود، بهتر است. مهریجان، در آنجا که هستی، حرفها و عقاید پوچ را از مغزت دربیاور و دور بریز. یک روزی باید بمیریم و آنوقت اگر حسرت و آرزویی در دلمان باقی مانده باشد، میدانی که خیلی تلخ است. این جوانی مثل یک شعلهی آفتاب است و زود غروب میکند. و آنوقت زندگی آدم یخ میزند. هیچچیز زیباتر و عظیمتر از پیوند نیست. اینکه آدم تنش را به تن موجودی که دوست دارد بچسباند و در جریان لحظههای طوفانی به خدا برسد. بقیه همهاش مسخره است. یک لحظه دوست داشتن هم عشق است. نمیدانم چه مینویسم. باز مطابق معمول «ودکا» خوردهام. دستهایم در یک گیجی خوبی مثل موجودات مستقلی روی کاغذ حرکت میکنند و من با تعجب کلمات را نگاه میکنم و خودم را میبینم. همان حالت سردرگمی که در من است، گمان میکنم که در نامهام هم باشد. هر حرفی حرف دیگر را نقض میکند و در عین حال من به همهی این حرفها هم معتقدم. آیا میتوانی بگویی که من چه هستم؟ خودم فکر میکنم که این یک حالت تکامل است، چون در دنیایی که فلسفه، وجود مرا در یک لحظه نفی و اثبات میکند، یعنی من خودم نمیدانم که هستم یا نیستم، دیگر داشتن یک عقیدهی ثابت نسبت به یک موضوع خاص و بهاصطلاح زیر یک علم سینه زدن مسخره است. همهچیز درست و بجاست و همهچیز را باید قبول کرد. من هم همینطورم. در هر حال میخواستم به یادت بیاورم که اگر هم حقیقتی در زندگی وجود داشته باشد، در آن لحظه است که انسان از خودش درمیآید یا در خودش گم میشود. و یک نیروی جادویی و سحرآمیزی آدم را میکشد نمیدانم به کجا، فقط میکشد، و اینها همه در آن یک لحظه است و تو یادت باشد که تنها با زیباییها خوش نباشی. اگر پُررو شدهام، علتش هوای بهار است. امسال اصلاً زمستان نداشتیم. یک آواز و جنبش شیرین و چندشآوری در هوا وجود دارد. درست مثل این است که بهار دارد به زندگیهای گذشتهاش فکر میکند. یادم هست که با پای لخت روی علفها راه میرفتم. هروقت کنار Tevere [2] رفتی، یاد من هم باش. من آنجا را خیلی دوست داشتم. آب یک عمق سبز تیرهای داشت و درختها، وزکرده و سبک، مثل کف صابون بودند. اگر برایم نامه نوشتی، از حال و کار خودت برایم بنویس. همهچیز را بنویس. اینجا حال همهی بچهها خوب است. یعنی من دیگر جز با بانو و فخری با دیگران معاشرتی ندارم. فقط خبر دارم که خوب هستند. از عشقت برایم بنویس. من ظرفیت همهچیز را دارم. شاید زیاد فاسد شدهام و شاید خیلی آدم شده باشم. فعلاً که مستم، یعنی سرم دارد میافتد روی نامه. از قول من به شهرزاد اگر دیدی سلام برسان. قربان تو فروغ [1] مثلاً مجید روشنگر از خاطرهای یاد میکند که «مربوط میشود به صدوچند نامه و کارتپستالی که فروغ از اروپا برای یکی از دوستانش فرستاده بود. این دوست، پس از مرگ فروغ، کپی تمام این نامهها را در اختیار ما گذاشت و خواست که ما آن نامهها را چاپ کنیم. من همهی آن نامهها را خواندم. نخستین واکنش من این بود که زمان چاپ آنها اکنون نیست. در آن نامهها بیشتر مطالب دربارهی مسائل زندگی خصوصی فروغ بود. و همچنین قضاوتهای حاد او دربارهی افرادی که هنوز زنده بودند و هنوز هم زنده هستند. برخی از آن نامهها از چنان لحنی برخوردار بود که به نظر من ــ در صورت چاپ آنها ــ جیغ همه را در میآورد. نظر من این بود که زمان انتشار این نامهها باید تا سالهای سال به تعویق بیفتد. معهذا، برای آنکه یکتنه به قاضی نرفته باشم، با پوران فرخزاد، خواهر فروغ، در منزل ایشان ملاقاتی کردم و موضوع نامهها و فکر انتشار آنها را با ایشان در میان گذاشتم. ایشان هم نظر مرا تأیید کردند و به این ترتیب چاپ آن نامهها به آینده موکول شد. و آن نامهها را عیناً به آن دوست دیرین فروغ برگرداندم. اکنون که دارم این سطور را مینویسم، افسوس میخورم که کاش نسخهای از آنها را نگاه داشته بودم. اهمیت تاریخی آن نامهها بسیار زیاد است و انتشار آنها ــ در زمان مناسب خود ــ ضرورت حتمی دارد. اما دیگر نمیدانم بر سر آن کاغذها چه آمد.» (مجید روشنگر، تولدی دیگر و چند خاطره، دفتر هنر: ویژهی هنر و ادبیات، سال اول، شمارهی 2، پاییز 1373، ص134) و حسین منصوری، به نقل از نورمحمد منصوری، میگوید که فرخزاد بیش از یکصد نامه برای نورمحمد فرستاده است که امیدوارم آنها هم روزی به چاپ برسند. وقتی نامههای بیشتری علنی شوند و متن نامههای چاپشده به صورت دستنخورده در دسترس همه قرار گیرند، نکات پراهميت و زیادی دربارهی زندگی فرخزاد روشن خواهد شد. نامههای او مدرک معتبری است كه راهگشای زندگینويسان آيندهی او خواهد بود. [2] تِوِره سومین رود طولانی ایتالیاست. Libellés : Forugh Farrokhzad, News, poetry samedi, janvier 16, 2016آینههای فروغ فرخزاد و سیلویا پلاث، ترانه مسکوب .
Leila Rahimi Bahmany
لیلا رحیمی بهمنی، آیینه های اسارت و رهایی: فروغ فرخزاد و سیلویا پلاث، لایدن: انتشارات دانشگاه لایدن، 2015، 381 صفحهMirrors of Entrapment and Emancipation: Forugh Farrokhzad and Sylvia Plath .Leiden: Leiden University Press, 2015, 381 pp
نویسنده با توسل به معانی عمیق و گاه ضد و نقیضی که آینه در ادبیات
زنانه دارد سعی در روشنتر کردن اشعار این دو شاعر معاصر دارد. او کوشیده
است نشان دهد که چگونه این دو شاعر از ایماژ آینه به گونه ای زیرکانه برای
درک، نقد و ابراز حالات و عواطف خود بهره جسته اند و بدین طریق نقشهایی قوی
و به یادماندنی از وجود زنانه خود ترسیم کرده اند.
کتاب شامل مقدمه، سه فصل، نتیجه و پیوست است. مقدمه کتاب دربارۀ آینه در ادبیات زنانه است. آینه بار معنایی و ارزشی متفاوتی برای زنان و مردان دارد. از این رو نویسندگان زن و فمنیست های ادبی در مواجهه با ماهیت چند جانبه آینه واکنش های مختلفی بروز داده اند. آینه در برابر فردیت، تن، عاملیت، صدا و جهان بینی کسی که در مقابلش ایستاده، کنش های متقابلی نشان می دهد. گاه کاربرد آینه نشان از اسارت زن دارد، هنگامی که زن تا سرحد تصویری برای نگاه خیره و کام یابی مردانه تنزل می یابد و پیچیدگیهای انسانی او نادیده گرفته و سرکوب می شود. زنان با درونی کردن این تصاویر، خود به آینه هایی برای مردان بدل می شوند تا تصاویر تحریف شده و دلخواه آنان را انعکاس دهند. در چنین محیطی، ظاهر و زیبایی از پیش تعریف شدۀ زن اهمیت فراوانی می یابد چرا که ظاهر او تعیین کنندۀ سرنوشتش است. برخی از شعراء و نویسندگان زن در آثارشان به شکستن چنین آینه هایی بر می خیزند. در مقابل، گاه آینه وسیله ای می شود برای زنان در جهت بازسازی، شناخت خود و دوستی با خویشتن خویش، و با ظاهر و جسمشان و نیز با دنیای اطراف. در ادبیات مدرن زنانه چنین آینه ایی ساخته و ترویج می شود. در فصل اول اسطوره هایی که آینه درونمایۀ مرکزی آن را تشکیل داده و این اسطوره ها تأثیری شگرف بر فرهنگ و ادبیات غرب گذاشته اند، همچون اسطورۀ نارسیسوس و اِکو و مدوسا، بررسی شده است. به علاوه شاخص ترین نظریه های مرتبط با آینه و انعکاس در ادبیات، فلسفه و روانشناسی، از جمله نظریات زیگموند فروید، دونالد وینیکات و ژاک لاکان به طور خلاصه تشریح شده است. آنگاه خوانش های فمنیستی این اسطوره ها و نظریه ها از جمله در آثار لوس ایریگاری، هلن سیکسو، جودیت باتلر، جولیت میچل و الیزابت گراسز مورد تحلیل قرار گرفته است. آینه علاوه بر ویژگی مکانی، ویژگی زمانی نیز دارد از این رو استعاره ای می شود برای بیان خاطره و خیال. آینه ابزاری برای نمایاندن ظاهر است، با این حال ویژگی روانی درونی نیز جزء لا ینفک آن است. شخص در برابر آن نه فقط با ظاهر خود، بلکه با تمامی احوالات گوناگون درون خود و همچنین با تمامی تصاویری که خود و یا محیطش از او و نوع او ساخته مواجه می شود. در حقیقت آینه آستانه ای می شود برای ورود به عوالم دیگر. ممکن است یوتوپیایی شود که در آن شخص تصویر ایده آل خود و آرزو های خود، حتی رسیدن به محبوب خود را در آن ببیند. گاه هم صحن دادگاهی، و یا به قول پلات “اطاقهای مخوفی”، می شود که شخص خودهایش را بی رحمانه به محاکمه می کشد. زمان مندی آینه بدین مفهوم است که آینه نه تنها چگونگی شخص را در زمان حال می نمایاند، بلکه مقایسه ای با کیفیت تصاویر گذشته او و نیز طرحی از آینده او پیش رو می نهد. با ایستادن در مقابل آینه، گذشته، حال و آینده ما بر روی سطح آن احضار می شود که این حال اغلب یادآور پیری و تباهی است. زمان دار بودن آینه به بحث دیگری در کتاب منجر شده است و آن جابه جایی تصویر مادران و فرزندان، به ویژه دختران است. ظاهر شدن تصویر مادر در آینه دختر، تصویری که در ادبیات زنان مکرر آمده، نه تنها اشاره ایست به پیری و مرگ، بلکه نشانگر کسب هویت مادر و تکرار داستان زندگی و سرنوشت مادر برای دختر است. این جابجایی تصویر در آینه غالبا برای دختر نامطلوب و دردناک است، چراکه یادآور یک عمر زدودن های دردناک تصویر خود در آینه و اتخاذ نقابهایی است که زن و زنانگی تعریف شده است. و در پایان این فصل، عملکرد یکسان آینه و متن از این حیث که هر دو ابزار نمادی فردی اند (subjective semiotic mode) مورد بررسی قرار گرفته است. زنان اغلب از متن نه تنها به مثابۀ آینه ای برای بروز هویت و احوال خود، بلکه بعنوان محلی برای ساختن خود استفاده کرده اند. متن برای زنان فضایی فرهنگی فراهم می کند که در آن هویت و جنسیت زن با نقاب ها و تصاویر اجتماعی او وارد مذاکره می شود. این مباحث تحلیلی مقدمه ای فراهم می کند برای فصل دوم و سوم کتاب که در آن نمونه های بهره گیری از ایماژ آینه در آثار دو شاعر معاصر زن بررسی شده است. فروغ فرخزاد و سیلویا پلاث با کاربردهای استعاری آینه در سنت های ادبی خود به خوبی آشنا بوده اند با این حال به نحوی بدیع آنها را برای نفی همان اصول و تعالیمی که این آینه ها قرن ها در قالب آنها معنا می یافتند به کار گرفته اند. بدین سان این بدعتها به آفرینش شعر مدرن انجامیده است. نویسنده در نتیجه کتاب، آینه های اشعار فرخزاد و پلاث را در کنار هم چیده است و نشان می دهد که آنها به استثنای برخی تفاوتها، شباهتهای حیرت آوری با هم دارند. این نکته خود گواه دیگری است بر فراگیر بودن تجربیات زنانه و نمودگار تلاش مشابه این دو شاعر است که فرهنگ و ادبیات مردسالارانه را برنمی تافتند و به جای انعکاس القائات این فرهنگ می کوشیدند تصویر و صدای اصیل خود را کشف کنند و بروز دهند. برای هر دو شاعر متن-آینه، فضایی یا پنجره ای پیش رو قرار می دهد، که در آن حاضر با غایب، وجود با نمود، درون با بیرون، خصوصی با عمومی، درون نگری با تقلید، حقیقی با تخیلی، و بالاخره حال با گذشته و آینده وارد مناظره و مناقشه می شود. در پیوست کتاب آن دسته از اشعار فرخزاد که در فصل دوم بخش هایی از آن به طور گزینشی بررسی شده به صورت کامل نقل و به انگلیسی ترجمه شده است. ترجمه برخی از این اشعار برای نخستین بار صورت گرفته است. برگرفته از سایت راهنمای کتاب Libellés : Book, Forugh Farrokhzad, poetry mercredi, avril 23, 2014بازسازی مرگهای تراژیک؛ از فروغ فرخزاد تا علی شریعتی
آزاده اخلاقی، ایدهپرداز و کارگردانِ این مجموعهی ۱۷ عکسی میگوید:
«امروز آرمانگرایی سوژهی تمسخر خیلیها شده است، مردم کسانی را که اهداف
بلند و دور از دسترس دارند دست میاندازند. برای من ولی کسانی که میجنگند
و برای آرمانی جانشان را فدا میکنند بسیار محترمند. هدفم زنده کردن یاد
کسانی بود که ستایش میکنم.»
«به روایت یک شاهد عینی» یکی از عظیمترین پروژههای عکاسیای است که در چند سال گذشته در ایران انجام شده است: پروژهی سهساله ای که شامل تحقیق فراوان هم بوده، ثبت هفده فریم است که اجرای بسیار خوب و دقیق و پُر از جزئیاتی هم دارند. در اجرای این عکسها گروه بزرگی به خانم اخلاقی یاری رساندهاند؛ از جمله ساسان توکلیفارسانی (عکاس و مجری جلوههای بصری) و ژیلا مهرجویی (طراح صحنه و لباس). Libellés : Art, Forugh Farrokhzad, Women mardi, février 18, 2014چند عکس و طراحی منتشر نشده از فروغ فرخزادjeudi, janvier 02, 2014سینمای فروغ فرخزاد به بهانه سالروز تولدش
هشتم
دی ماه تولد فروغ فرخزاد بانوی شعر فارسی است که بهانهیی شده برای
پرداختن به سینمای او و فیلم ماندگارش «خانه سیاه است» که انگار گذر تاریخ
ذرهیی خاک بر آن ننشانده. فیلمی که تاریخ سینمای ایران به وجودش مزین است و
از این رو درخور یادآوری همیشگی است.
به گفته کریم امامی،
نویسنده و مترجم که در آن دوره برای گلستان کار میکرد، نخستین تجربه
فرخزاد در کار با دوربین، تصویربرداری از خیابانها، چاهها و پمپهای نفت
در آغاجاری، به وسیله یک دوربین دستی سوپر۸ بود که این کار را از داخل یک
اتومبیل سیاحتی انجام میداد.
متن کامل مقاله را مجله هفته بخوانید: اومانیسم رادیکال و همزیستی فیلم و شعر
Libellés : cinéma documentaire, Film, Forugh Farrokhzad mardi, janvier 22, 2013از «خانه سیاه» تا زیستن در خانه فروغ
خانه سیاه است عنوان فیلمیست که فروغ فرخزاد در سال ۱۳۴۱ آن را با
تهیهکنندگی ابراهیم گلستان در جذامخانه تبریز ساخت. فیلمی که به آشنایی
او با حسین، یکی از پسر بچههای حاضر در فیلم، انجامید. این آشنایی در طول
۱۳ روز فیلمبرداری سرانجام به این تصمیم فروغ منجر شد که حسین را از
خانوادهاش بگیرد و با خود به تهران ببرد.
آنچه در پی میآید بخش سوم از متن گفتوگوییست با حسین منصوری، درباره زندگیاش پیش از فروغ، با او و پس از او. بخش نخست گفتوگو بخش دوم گفتوگو بخش سوم و پایانی Libellés : Forugh Farrokhzad mardi, novembre 27, 2012دو پست ناب از آزاده![]()
آزاده سپهری در وبلاگ خود عکس کمیابی از فروغ فرخزاد با مادرش را منتشر کرده و مطلب نابی در مورد تئاتر «کور و کرها» که هر دو مطلب بسیار جالب و دیدنی است
Libellés : Forugh Farrokhzad, News, Théâtre mercredi, août 08, 2012فریدون از فروغ می گوید
فریدون فرخزاد از فروغ و شعرش و زندگی و مشکلات خواهرش فروغ می گوید
Libellés : censure, Forugh Farrokhzad, Littérature, poetry dimanche, août 05, 2012آخرین نامۀ فروغ فرخزاد به برادرش فریدون
نمی دانی چقدر غصه دار هستم و قلبم چقدر گرفته، ممکن هست تا آمدن شماها من خفه شده باشم، فایده اش چیست؟ فایده تمام این کارها چیست؟ تا حالا من خوشحال بودم که اقلاً تو از آنجا راضی هستی و کار می کنی و کارت این همه موفقیت پیدا کرده، حالا تو برمی گردی و تمام نصایح من در تو اثری نداشته، حیف! اینجا تو باید میان کسانی زندگی کنی که تمام زندگی مرا خرد و نابود کردند! اینها هیچ هستند، آنهائی که امروز صد دفعه عکس تو را توی مجلاتشان چاپ می کنند و به زور به خورد آن بقیه می دهند و فردا هیچ کاری ندارند غیر از آن که هر جا می نشینند از تو بد بگویند و هر جا می نویسند از تو بد بنویسند!
من نمی دانم قدرت تحمل تو تا چه اندازه است؟ من میان اینها زندگی کرده ام میان اینها مرده ام تا توانسته ام خودم باشم ولی تو… من هم مثل تو عاشق گرد و خاک کوچه مان و بچه گداهای خیابان امیریه و کبوترها و سگ ها و گل های آفتابگردان هستم ولی تو برای که می خواهی اینها را تعریف کنی؟ تو از سادگیت و از احساسات پاک و بچه گانه ات زندگی می کنی و اینها با مسخره کردن همین احساسات تو نان خواهند خورد! من به این عادت کرده ام و این دلقک ها را خوب می شناسم تو هم بیا تا آنها را بهتر بشناسی، منتظر آمدن تو و آنیای عزیزم هستم، به هر جهت اولین کسی که در فامیل ما می میرد من هستم و بعد از من نوبت تو است، من این را می دانم
به مناسبت سالگرد قتل فریدون
برگرفته از دوستداران فریدون فرخزاد
Libellés : Forugh Farrokhzad samedi, juillet 14, 2012به یاد فروغ با حمید سمندریان ![]()
نوشتند حمید سمندریان فوت کرده است. نوشتند که بر اثر سرطان مرده است. نوشتند که حسرت به روی صحنه بردن «گالیله» برشت را داشته است. حمید سمندریان با آن همه شور و انرژی و شوخ طبعی و شادابی مگر می توانست بمیرد و یا در دل حسرتی با خود داشته باشد؟ از حمید سمندریان کلاسهای «فن بیان» را یادم می آید و تمریناتی برای کارگردانی صحنه های جمعی و گروهی در کلاس، بیش از این یادم نیست.
با انقلاب فرهنگی در دوران اولیه جمهوری اسلامی، همه استادان تئاتر از کار برکنار شدند، انقلاب فرهنگی آقای سروش و موسوی و باند اپوزیسیون رسمی کنونی، هیچکدام از این استادان را نپذیرفت و دانشگاه برای چند سالی در دوران جنگ بسته ماند تا دانشگاه را از هر چه غیراسلامی تشخیص داده بودند پاکسازی و نظافت ضد عفونی کنند. در آن دوران شنیدم آقای سمندریان به سبک جماعت تبعید در خارج، رفته چلوکبابی باز کرده است. مگر حمید سمندریان تبعیدی در داخل کشور نبود؟ هیچ دلم نمی خواست بروم و آقای سمندریان را پشت دخل چلوکبابی اش بینم، پس برخلاف بروبچه هایی که دنبال پاتوق می گشتند هرگز چلوکبابی اش را ندیدم. و اصلاً آیا راست بوده؟ الان دیگر در این عصر دروغ و دغل، بسیاری از چیزها را، حتا اگر با چشمان خودم هم ببینم باور نمی کنم.
تابستان 1997 به تهران سفر کرده بودم و به دنبال تکمیل پژوهشی در مورد زندگی فروغ فرخزاد «فروغ در باغ خاطره ها»، یادم بود که فروغ شعرهایی از نمایشنامه ای به کارگردانی حمید سمندریان را ترجمه کرده، اظهارات آقای سمندریان و نقل خاطره ای از فروغ توسط او می توانست جالب و مفید باشد. یادم نیست از طریق چه کسی و چطور تلفنی پیدایش کردم. به محلی که درس می داد زنگ زدم، یادم رفته بود که ایران همیشه کشور مدیران و مدیر عامل هاست؛ هر نوع برخورد کنکرت و شفاف ممنوع است. گفته بودم فقط از او یک سئوال دارم و زیاد وقتش را نمی گیرم اما برای همین مجبور شدم چند بار شماره را بگیرم و تا آقای سمندریان بیاید و گوشی را بگیرد، از شخصی که پشت تلفن بود و نمی شناختمش حالش را پرسیدم، گفت «نه خانوم، چیزیش نیست، فقط اون موای فلفل نمکی، که اونم نگر داشته برا رد گم کردن»
آقای سمندریان تلفنی برایم توضیح داد که نمایشنامه «زن نیک سچوان» را خودش ترجمه کرده است و فقط قسمت های شعر برشت را از آلمانی به فارسی ترجمه آزاد می کرده و به فروغ می گفته و فروغ آن قسمت ها در زبان فارسی به شعر تبدیل می کرده است. ازش تشکر کردم و خداحافظی.
الان کتاب را ندارم ولی به خاطر دارم که بخش هایی که «شنته»، زن نیک سچوان با نوزادی تنهاست و زیر برف و گرسنگی، قطعاتی نقل می کند را فروغ تنظیم کرده بود و کلماتش نشان از انتخاب فروغ می داد و هوای او را داشت و یادآور حس مادرانه عظیم فروغ بود. به قول برشت «براستی که در روزگار تیره ای بسر می بریم»
امروز می بینم که از فروغ فرخزاد که جفت شعر بود تا حمید سمندریان، همگی در گورستان خفته اند. حسرتش دردناک است ولی مگر ایرانی بدون حسرت آزادی و هنر کم مرده است؟ تعداد ایرانیانی که فکر می کنند این روزها گذراست و سرانجام به سر کار و بار خود باز خواند گشت، پس از گذشت سی و چند سال، روز به روز بیشتر می شود و امروز دارد سر به میلیونها می زند و تمامی ندارد و باز دوره می کنیم این روزگار را. ما که میرا و شکستنی و آسیب پذیر و رفتنی هستیم با حسرت دنیا را ترک خواهیم کرد؛ و بدبختانه هیچ نمی دانیم آیا روز سعادت بشر، سرانجام زمانی فرا خواهد رسید یانه؟
اهل تعارف و تشریفات نیستم. تسلیت نویسی و بیانیه نویسی هم نمی کنم و هنوز نمی خواهم باور کنم که «پرنده مردنی است»، پس همیشه در ذهنم پروازشان و روزگار بهروزی شان را به خاطر می سپرم.
یادشان گرامی
Libellés : Art, Exile, Forugh Farrokhzad, Théâtre mercredi, juillet 20, 2011یک پنجره برای من کافیست
Libellés : Forugh Farrokhzad lundi, février 07, 2011فروغ فرخ زاد در صحنه ای از فیلم «خواستگاری»با وجودی که از فروغ فرخ زاد به جای بازیگر نقش عروس یاد شده است اما در این صحنه می بینیم که عروس، دختر دیگری است که چای می آورد و فروغ نقش دیگری را به عهده دارد. برای ایفای نقش داماد نام داریوش ـ نویسنده و مترجم ـ آمده است در حالی که پرویز داریوش نقش پدرعروس را به عهده دارد. سایر بازیگران فیلم: طوسی حائری (دومین همسر احمد شاملو) ، محمود هنگوال (صدابردار سازمان فیلم گلستان) و هایده تقوایی (دختر جوان) بودند. خواستگاری در زمستان سال ۱۳۴۰ در چهل و سومین جلسه «کانون فیلم» به نمایش درآمد. دو دقیقه از فیلم «خواستگاری» بر روی یوتوب (کل فیلم نیم ساعت است) لینک از سایت ایرانیان اما محتوایش تصحیح و تکمیل شده است. Libellés : Film, Forugh Farrokhzad mardi, décembre 28, 2010فروغ در سینمافروغ در تئاتر و سینما![]() به مناسبت فرا رسیدن سالگرد تولد فروغ (پانزده دی ماه) مطلبی آماده کرده ام که در به تجربیات تئاتر و فعالیت های او در زمینه سینما می پردازد. بخش مربوط به تئاتر را به زودی بر روی اینترنت می گذارم. بخش مربوط به سینما را بعدتر. تجربیات فروغ از سینما (شهریور 1337 به بعد) مربوط به دوره ایست که در «گلستان فیلم» در ابتدا به عنوان منشی استخدام می شود و کم کم تقسیم بندی و ثبت مشخصات نماهای فیلم های گرفته شده به او واگذار می شود. در تابستان 1338 برای گذراندن یک دوره کارآموزی حرفه ای نه ماهه (به همراه صمد پورکمالی) راهی انگلستان می شود تا صدابرداری فیلم و تعمیر دستگاه ها را بیاموزد. پس از بازگشت، فروغ در برخی از فیلمهای گلستان فیلم مانند «خواستگاری»، 1339 و «دریا» تابستان 1341 (ناتمام) بازی می کند و یا برای تهیه فیلم های مستند شرکت فعال دارد و چند فیلم کوتاه تبلیغاتی برای گلستان فیلم می سازد. پس از ساختن «خانه سیاه است»، در پاییز 1341، فروغ در فیلم «خشت و آینه»، ساخته ابراهیم گلستان، بهار 1342 همکاری و بازی دارد. فروغ در نقش یک زن چادری که تاکسی می گیرد تا به عباس آباد برود در دو سکانس «خشت و آینه»، بهار 1342 Libellés : Film, Forugh Farrokhzad, Théâtre mercredi, décembre 22, 2010نجات دهنده در گور خفته است |
|