mardi, janvier 30, 2007
نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری
فیلمی از نامزدهای انتخاباتی ریاست جمهوری در کشور گل و بلبل/ تهیه شده توسط روابط عمومی وزارت کشور/
بخش اول/
بخش دوم /
بخش سوم/
بخش چهارم/
بخش پنجم/ بخش ششمبا تشکر فراوان از خبرنگاران و همکاران درون مرزی که با هشیاری و خلاقیت خود این لحظات ناب را ثبت کردند/ شما محشرید! محشر!/ حالا با توجه به این که در ایران افرادی هستند که پیشاپیش نطقٍ خود را برای دریافتٍ جایزه نوبل و یا جایزه اسکار نوشته اند/اگر لطف کنید و گفتگوهایی با نامزدهای جایزه نوبل و همچنین کاندیداهای اسکار انجام بدهید باز هم بیشتر ممنون شما خواهیم بود/و با تشکری دوباره از
مژگان کاهن برای کلیپهای ارسالی/از خواندن مقالات آموزنده و مفید
مژگان کاهن در وبلاگش غفلت نکنید/
عروسک پشت پرده داستانی از صادق هدایت را به روایت تصویر در سایت زیزاگ مگزین ببینید/
خمینی بازمی گردد (نامه ی یک بچه ی انقلاب)/ شعر تازه ای از لیلا فرجامی
آیا جمهوری نئان درتال را چطور؟
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 11:08 AM

jeudi, janvier 25, 2007
کلیپ های دیدنی
این روزها کارم زیاد است. تا چند روزی گرفتار خواهم بود و فرصت وبلاگ بازی نخواهم داشت. برایتان دو کلیپ دیدنی و شنیدنی گذاشته ام تا از اینجا دست خالی برنگردید. اولی را خودم پیدا کردم و دومی (ویلون زن روی بام) را مژگان فرستاده است.
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 7:38 AM

dimanche, janvier 21, 2007
شاه لیر به کارگردانی
آندره آنژل و با بازی
میشل پیکولی در نقش
شاه لیر، از نظر اجرایی، مانند چند نمایش دیگریست که این اواخر از نمایشنامه های
شکسپیر به روی صحنه آمده است. در
شاه لیر زمان واقعه را به قرن بیستم و فضای کانگسترها و مافیا تغییر یافته است. مکان واقعه نیز در درون جامعه ی سرمایه داری قرار گرفته است. در نتیجه صحنه گردانی و دکور ساده و نه چندان مجلل نمایش و لباس نمایش نیز به آن زمان وابسته است.
میشل پیکولی را چند سال پیش در نقش
چخوف در نمایشی بر اساس نامه های چخوف به همسرش و به کارگردانی
پیتر بروک و باز پیش از آن در
باغ آلبالو به کارگردانی
پیتر بروک بر روی صحنه دیده بودم.
میشل پیکولی بازیگر دلنشینی است که به راحتی و روانی صحنه را احاطه می کند.
پیکولی نقش شاه لیر را مانند سالمندی از کار افتاده که در دوران جوانی خود پادشاهی میکرده است ایفا می کند. شاه لیر مانند سالمندی در آسایشگاه، که دیگر اقتدار پیشین را ندارد تصویر میشود. سالمندی و جنونٍ پیری و از سوی دیگر استبداد و قدرت ساقط شده، نوسانات شخصیت شاه لیر را تشکیل می دهد و میشل پیکولی موفق می شود شخصیت ملموس و حتا دوست داشتنی ایی از شاه لیر ارائه بدهد.
دیکتاتوری که دیگر پشم و پیله اش ریخته است و حرامزاده ای که مدام رشد می کند تا خود را به بالا بکشاند و قدرت را در دست بگیرد و از سوی دیگر وارث بر حقی که در سخت ترین شرایط زندگی می کند و از بارگاهٍ سلطان رانده شده است، اینها عوامل پرکشش داستان را فراهم میسازند، دیکتاتور حتا پیش از ترکٍ تختٍ سلطنت، بازهم دولتٍ سانسور پرور خویش و از سوی دیگر امپراطوری مجیزگویی خود را تقویت می کند و مدام از حقیقت می گریزد. حقیقت تلخ است و داشتن آزادیٍ بیان مرگ آفرین! در پایان مانند بسیاری از تراژدی های شکسپیر، نمایش زندگی وقتی به پایان می رسد که همه به حقیقت و در نتیجه به مرگ برسند تا پرده برافتد.
بازیگران مرد، ادموند و ادگار نیز در نقش های خود بازی درخشانی ارائه می دهند. از صحنه های به یاد ماندنی نمایش، صحنه ی مرگ ادگار است. مرگ ادگار وارث قانونی و برحقی که در سخت ترین شرایط و در بیغوله ها زندگی می کند، مرگ دو جوان حومه نشین پاریس را در دو سال پیش یادآور می شود. ادگار بی خانمان است و فراری و قاتلان در تعقیب او، تا او را از روی زمین محو کنند و ثروتش را تصاحب کنند، ادگار در حال فرار، درست به همان شیوه ، توسط کابلهای برق بر روی صحنه جزغاله می شود.
فراز و فرود زندگی و پستی و بلندیهای سرنوشت و از اوج قله ها به قعر چاه فرو افتادنها، و خلاصه بازیهای قدرت به نحو تکان دهنده ای در این نمایشنامه وجود دارد و پرورده شده است. شکسپیر در شاه لیر، سلطنت را تا اعماق فقر و بینوایی به خاک می کشد و روی دیگر و چهره ی ترحم برانگیز سکه ی قدرت را به ما نشان می دهد.
با کمال تأسف، بازیگران زن، همگی حضوری کمرنگ داشتند و بازی ضعیفی از خود ارائه دادند. گویا بازیگران زن بیشتر به خاطر شباهتشان به تصاویر ذهنی کارگردان انتخاب شده بودند. کوردلیا، دختر کوچکتر صرفاً به خاطر سبک بودن جثه اش انتخاب شده بود چون در پایان نمایش، میشل پیکولی جسد کوردلیا را که مانند دختربچه ای در خواب ٍمرگ فرو رفته، بر روی دست گرفته و به روی صحنه می آورد و کوردلیا برای مدتی بی حرکت بر روی دستان او میماند. از کمی ها و کاستی های برخی از بازیگران، به خصوص ضعف بازی در مورد نقش جذابی مانند دلقک، توسط بازیگری که بازیهای خنکی را با ماریونت انجام می داد، بگذریم چون دست آخر همیشه می شود گفت که شنیدن کلمات جادویی شکسپیردر هر حال و همیشه لذت بخش است.
نمایشنامه شاه لیر درست چهارصد سال پیش توسط ویلیام شکسپیر نوشته شده است و تازگی و عمق اثر، آن را به یکی از شاهکارهای ماندگار ادبیات جهان تبدیل کرده است. چرا که ادبیات، زمان و جغرافیا ندارد. روحٍ هنر بی مرز و بی زمان است و با معیارهای روزمره نمی توان اثر هنری را داوری کرد. زیاد به عقب و ریشه های نمایشنامه برنمی گردم. همین قدر بدانید که در ابتدا، داستان، بر اساس یک افسانه بنا شده است. در کار شکسپیر افسانه ی شاه لیر و دخترانش و ماجرای پادشاهی در بریتانیا در هم ادغام می شود. شکسپیر داستانها و کتابهایی که بر اساس این افسانه و یا زندگی آن پادشاه و دخترانش نوشته شده است، همه را خوانده است و به عنوان پشتوانه در پشت سر دارد ولی او سرانجام مثل بسیاری از آثارش روایت خود را از شاه لیر و دخترانش، به صورت نمایشنامه ای در پنج پرده برای اجرا بر روی صحنه مینویسد.
در نمایشنامه شکسپیر تلخای سخنان آزاد و در واقع مهرآمیز و بدون مجیزگویی کوردلیا در برابر زبان رسمی حاکمان خودکامه، نقطه ی شروع فاجعه است.
زبان سرخ سرٍ سبز می دهد بر باد
زبان آزادی و آزادگی و زبانٍ حقیقت گویی در برابر زبانٍ چاپلوس و متملق و ساختگی و ریاکارانه ی عوامل حکومتی قرار می گیرد و مسلماً سزای چنین زبانی، زندان و تبعید و خلع ید و محروم شدن از ارث و در به دری است. اما این را هم به خوبی می دانیم که هر حکومتی بالاخره دورانی دارد و روزی پرده ها فرو خواهد افتاد و چهره ی واقعی چاپلوسان و سالوسان آشکار خواهد شد.
در نمایشنامه ی شاه لیر شکسپیر آن روز، همیشه دیر است.
آن روز، همیشه تلخ است.
آن روز، همیشه مرگ است.
ولی آن روز، سرانجام فرا خواهد رسید.
روزی که نه تو مانی و نه من
Libellés : Shakespeare, Théâtre
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 7:04 AM

jeudi, janvier 18, 2007
خوشبختانه من یک زنم
تولد: فیلمی از نگین کیانفر و نگاهی تازه نسبت به مسئله ی تغییر جنسیت در ایران

پوستر فیلم(تصویر مهتاب)
به قول
سیمون دوبووا: برای زن شدن و برای زن بودن همیشه بایست خود را توضیح داد و خود را از نو تعریف کرد چرا که ساختار جامعه و زبانٍ جامعه و خلاصه همه چیز مردانه است.
در قرون گذشته، نویسندگی نیز حرفه ای مردانه بود و زنان به ناچار پشت نام های مستعار مردانه پنهان می شدند و داستانهای خود را مینوشتند. سه خواهر نویسنده،
خواهران برونته، سه زن هنرمند با قلمی توانا و ماندگار، بار مصیبت زن بودن در جامعه ی مردانه را میکشیدند و با نامهایی مردانه داستانهای خود را نوشتند. رنج زن بودن و خلاقیت نویسنده در کار نویسنده ی توانا و بی نظیری مانند
ویرجینیا وولف تلاقی درخشانی دارد.
ویرجینیا وولف در رمان
اورلاندو روحٍ شعر و ادبیات را در قالب پسرکی به نام
اورلاندو متبلور می سازد و این جوان شاعر در نیمه ی رمان تغییر جنسیت می دهد و زن می شود، زن شدن
اورلاندو آنقدر طبیعی اتفاق می افتد که نیازی به هیچ توجیه علمی نیست. اورلاندو می خواهد زن باشد و از زن بودن خود خوشنود است. همین. اورلاندو می خواهد مادر باشد و از مادر بودن خود خوشنود است همین. ادبیات به سمت زنانگی می رود. روحٍ ادبیات در جستجوی زنانگی است و دیگر از زبان مردانه و منطق مردانه و سلطه ی مردانه خسته شده است.
بارها از من خواسته اند تا در مورد ادبیات زنان ایران مطلبی بنویسم
، بنابر این از فرصت استفاده کرده و باز لازم می بینم یادآور شوم هر گاه زنی قلم به دست گرفت و چیزی نوشت و یا هر شخصی به مسئله زنان پرداخت لزوماً آن نوشته کاری فمینیستی و نویسنده اش هم نویسنده ای فمینیست نیست و آن اثر نیز به ادبیات فمینیستی تعلق ندارد.
سیمون دوبوا در کتاب
جنس دوم به زنانی اشاره می کند که زندانبان اند و مسئله جنسیت و یا صرفاً زن بودن، لزوماً آنها را با زنان زندانی در یک جبهه واحد قرار نمی دهد و باز از زنانی که به سوی فاشیسم رفتند و در جهت سرکوب زنان دیگر دست به کار شدند و یا حتا در این زمینه بر مردان پیشی گرفتند. استفاده از زنان برای سرکوب زنان در میدان هفت تیر نمونه ای واضحی برای این پدیده است. پس هر حرکتی توسط زنان را لزوماً نمی توان حرکت فمینیستی نام نهاد.
نگین کیانفر، کارگردان فیلم "روز تولد"هیچ قصد ندارم نویسندگانی را که نام می برم در این کفه قرار بدهم ولی داستانهای خانم
گلی ترقی و یا به دنبالش
فرخنده آقایی حاوی نوعی زنانگی به معنای
ضعیفه نویسی اند و بیشتر به
ادبیاتٍ مردپسند تعلق دارند. خانم ترقی علیرغم قلم شیوا و آگاهی بر فنون و شگردهای نویسندگی امروز جهان، جهان بینی مردانه ای دارد که بر تمام داستانهایش استوار است و غالب شخصیتهای اولیه اش مردان و یا پیرمردان هستند و اگر هم زنی در این میان باشد چیزی جز یک دختربچه ی ننر ولوس نیست. گلی ترقی در داستانهای مهاجرتش نیز زنانی که دیده میشوند یا دختر بچه اند و یا پیرزن، یعنی یا قبل از بلوغ و یا پس از یائسگی! گلی ترقی همیشه از زن بالغ و زن شکوفای عاشق فرار می کند و یا دست به دامن تمثیل و یا مایل به شوخ طبعی و مسخره بازی می شود. زنان گلی ترقی اگر از طبقه بالای جامعه باشند شاهدان ساکت روزگار اند و اگر از طبقات پایین جامعه، هیولاهای چند چهره ای مانند داستا
ن خدمتکار و یا موجودات قرون وسطایی و روستایی ایی مانند
ننه انار که انگار به داستانها و افسانه های فولکلوریک و قصه های کودکان تعلق دارند. زنانگی برای
گلی ترقی چیز بامزه ایست که می شود تا ابد تحقیرش کرد و برای یک عمر به آن خندید و مسخره اش کرد.
زنانگی داستانهای
فرخنده آقایی از نوع دیگریست، زنانگی در داستانهای
فرخنده آقایی چیزی شوم و پنهان مانند یک غده ی سرطانی مرگبار بود که در شکم زنی نهفته بود و از این رو زن مدام در سکوت رنج می کشید. غده ای که دیگر طاقت نیاورد و در کتاب
جنسیت گمشده با مقدمه ای علمی!!! و مستند!!! این غده ی نکبت بار زنانگی را کند و انداخت دور و در پایان مانند توابی پشیمان از زن شدن و زن بودن خود افسوس و حسرت روزهای مرد بودن خود را خورد و مسلماً حکومت مردسالار ایران تاکنون بسیار از این موضوع خشنود شده است و حتماً از ایشان تقدیر به عمل خواهد آورد.
نویسندگان دیگری هم هستند که آثار خود را از بوی ادویه و سس غذا پر می کنند و گاهی با ایجاد یک حمام زنانه ما را دچار این توهم می کنند که دارند ادبیات زنان می نویسند در حالی که مجلس سفره زنانه و روضه زنانه و همایش انبوهی زن و غذا و ادویه و عطر یک روبنای ظاهری و تصوری مردپسندانه است از زن. زن نه در حمام نهفته است و نه در آشپزخانه حضرت آقا! زن موجودیست مانند تو دارای هوش و حواس و درایت و اگر هر دقیقه توی سرش نزنی و مدام تحقیر و سرکوبش نکنی و هر روز جوانه هایش را نتکانی شاید روزی بتواند گل و میوه دهد.

فقط یک مقایسه کوچک: اگر در قرن بیستم
اورلاندو زن شد و شعر گفت، در ایران کنونی و قرن بیست و یکم خانم
فرخنده آقایی از زن بودن خود استعفا داد و آن را راز شوم هستی دانست. اینها را نوشتم که بگویم تفاوت ره از کجاست تا به کجا و خلاصه هر داستانی ادبیاتی فمینیستی نیست هر نویسنده زنی هم از زن بودن خود خوشنود نیست.
ولی من خوشحالم یک زنم و می خواهم زن بمانم و این راز هستی را بگشایم و بفهمم. باقی را بعدها خواهم نوشت. فکر می کنم همین برای امروز کافی است. فیلم
تولد را ببینید. بعداً باز با هم در مورد ادبیات زنان حرف میزنیم.
فقط مانند فردی که در این فیلم با جنسیت خود آشتی می کند و پای زنانگی نوپای خود می ایستد لازم است که ما هم از نو متولد بشویم و تولد خود و ورود خود را به گستردگی این هستی زنانه جشن بگیریم ... اینطور نیست؟
فیلم
تولد را اینجا ببینید
__________________
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 11:59 AM

mercredi, janvier 17, 2007
بازگشت
کلیپ
بازگشت با صدای
زیبا شیرازی کاری از
مسلم منصوری
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 11:40 AM

mardi, janvier 16, 2007
چند ترانه قدیمی
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 11:33 AM

dimanche, janvier 14, 2007
از رنگ تهی می شوم

قرمزهایم را اول از همه جمع کردم. قرمز و گلی زیاد نداشتم فقط یک بلوز نخی اناری رنگ بود که مدتها آن را نپوشیده بودم. از سه سال پیش که خون از رگهایم گریخت و تنم یخ زد دیگر هیچ لباس سرخ رنگی نپوشیده بودم. بلوز اناری را تا کردم و کنار گذاشتم، شور زندگی برای همیشه از تنم گریخته بود. ژاکت زرشکی و عنابی هم داشتم ولی تابستان بود و ژاکت ها توی چمدان. نارنجی ها را جمع کردم. همه ی آن پرتقالی ها را و آجری ها و عنابی ها را. نمی دانم چرا بلوزهای آستین کوتاه نارنجی و پرتقالی زیاد داشتم. نارنجی رنگ گرمی است مرا به یاد تابستان و خورشید سوزان و پرتقال و نارنجستان می اندازد. یک بلوز نارنجی داشتم، یک بار دیروقت بود و از مهمانی برمی گشتم. تا وارد راهروی مترو شدم راننده ترن برایم بوق زد. بگمانم علتش باید آن بلوز پرتقالی باشد چون پیش از آن هیچوقت با ورودم، صدای بوق مترو درنیامده بود. بلوز پرتقالی را اول از همه تا کردم و کنار گذاشتم و دو بلوز لیمویی و زرد را هم کنار گذاشتم. رنگ زردش روشنایی خورشید و نور بود و لیمویی اش بوی عطر لیموی تازه پیچیده در فضا. روشنایی و عطر از من گریخته بود و دیگر حس شان نمیکردم. نور دور بود و سپیدی و روشنایی دست نیافتنی. از سه سال پیش که امیدهای سپیدم به سیاهی نشست دیگر کور شده بودم و روشنایی را نمی دیدم. اگر به دام آن باند کلاهبرداران دهن گشاد و همه کاره نیفتاده بودم...؟ اگر دوستی و امید به آینده و روزهای بهتر از من نگریخته بود...؟ اگر ایمانم را به انسان از دست نداده بودم؟ بلوزهای تابستانی سفید و کرم رنگم را هم تا کردم. کدام روشنی؟ کدام روشنایی؟ بایست از اولش حدس می زدم که به قول فروغ از جویباری که گودالی می ریزد چیزی عایدم نخواهد شد. همه اش مرداب است! و تا بخواهی موج موج لجن است که پس و پیش می شود. سپیدی برایم رنگ یخ بود اما دیگر رنگ خنکای بستنی نبود چون جگرم برای ابد آتش گرفته بود و می سوخت. سپیدی برای همیشه از قلبم گریخته بود.
صورتی هایم؟ دوستی می گفت:" من هر وقت می خوام به تو فکر کنم صورتی فکر می کنم." صورتی لطیف بود، مثل خواندن یک شعر عاشقانه و یا نوازش یک دست در تاریکی یا مثل بوسه ای معصومانه در کودکی! سه سال پیش بود که همه ی مهر و دوستی هایم بخار شد و به هوا رفت. کدام دوستی و کدام لطافت؟ دنیا تجارتخانه ایست! اصلاً بازار است این جهان! صورتی هایم را جمع کردم و کنار گذاشتم. لطافت و مهر و عشق را مانند معصومیت کودکی از من دزدیده بودند. این اواخر زیاد توی نمایشگاه ایو کلن پلکیده ام و چشمم از آبی لاجوردی پر است. چه کسی می فهمد که روحم از امواج آبی پر شده ولی خودم سیاهپوشم یعنی چه؟ آبی های آسمانی ام را هم جمع کردم. دیگر به آنها و ساده لوحی آنها نیازی نبود. بایست این آبی ها را همان موقع که آن اراذل و اوباش به خانه ام ریختند و مزاحم آسایش من و همسایگانم شدند جمع می کردم و می ریختم دور و گرد دوستی و پاکی را برای همیشه خط می کشیدم. بوی عفونت مرداب مشامم را فرا گرفته بود. آبهای راکد؟ آبی و آسمان؟ آبی رنگ آب و آرامش بود و من هرگز آرامش نخواهم یافت تا به آبی آبها بپیوندم. در غیبت تو آرامشی نخواهم داشت. امواجٍ آرامش برای همیشه از جانم رخت بربسته است. فیروزه ای هایم؟ هر وقت این را می پوشیدم مثل مسجد شاه اصفهان پر از کاشی آبی می شدم. از درون کاشیکاری می شدم و مانند مناره ای به فلک سر می کشیدم ولی حالا سرم شکسته است و مغزم خون چکان است. دیگر همه ی کاشی هایم خرد شده است و آتش به جانم افتاده است. نیلی هایم؟ نیلی زیاد دوست دارم. نیلی کمرنگ لطیف است و نیلی پررنگ نیروبخش. نیلی های لطیفم را تا کردم و نیلی پررنگ شالی بود که تا دیدمش بایست می خریدمش تا رنگش به من نیرو ببخشد. شال نیلی را هم جمع کردم. در روزهایی که داخل نمایشگاه ایو کلن بودم، لاجوردی هایش را دوست داشتم ولی حالا با تعجب به آن لاجوردی های زنده نگاه می کنم. انگار اقیانوسی که در درونشان موج می زند تیره و منجمد شده باشد! امواج و گیاهان! چقدر زندگی را دوست داشتم! و یا چقدر خیال می کردم زندگی را دوست دارم!
سبزه هایم؟ سبزی ها و خرمی ام؟ سبزهای کاهویی و سبزهای پسته ای و سدری و چمنی و ساقه چناری ام. چقدر سبز داشتم! چقدر به خرمی و شادابی و برکت رنگ سبز احتیاج داشته ام؟ اگر قرار بود مرا از داخل رنگ بزنند حتماً می گفتم از درون سبزم کنید ولی حالا دیگر لازم نیست. الان مثل یک چاه پر از تاریکی ام. همه ی سبزهایم حتا زیتونی هایم را جمع کردم. قهوه ای مرا یاد قهوه و شکلات و تنه ی درخت می انداخت و رنگ خاک هم بود. اما به قهوه ای هم دیگر نیازی نبود، حتا قهوه ای خاکی رنگ. آیا من هم روزی در خاک فرو خواهم رفت؟ - نه! وصیت می کنم مرا بسوزانند و خاکسترم را در کوزه گلی شرابی رنگی بریزند و بعد خاکسترم را به باد و آب اقیانوس ها بسپارند. دوست دارم پخش شوم و کلاً سر به نیست شوم. یک مرگ مهاجر! یک مرگ متحرک! یک مرگ بزرگ و سیال! نمی خواهم ساکن گورستان بشوم و زیر سنگی مستقر شوم.
گور نمی خواهم.
سنگ نمی خواهم.
مرگ را گسترده و بی نشان می خواهم!
موقع سوزاندنم قطعات آداجیو پخش کنید و شیر و شراب بنوشید !
خاکستری ها و طوسی ها و سربی ها را چه کنم؟ چه خلاء دوست داشتنی در میان این خاکستری ها و سربی ها داشتم. انگار در خانه ی ققنوس پناهنده می شدم و در میان تلی از خاکستر به انتظار می نشستم ولی حالا لازم نیست. دیگر پناهگاهی نیست! دیگر به هیچ چیز هیچ امیدی نیست! بایست این چمدان را ببندم و سر به نیست کنم. دیگر لازمش ندارم. بایست بروم و موهایم را رنگ کنم. عادت چند سال اخیر و نوسان بین بلوطی و شرابی و فندقی و گندمی! حالا دیگر میلی به این تنوعات ندارم. رنگ شب! رنگ شب یلدا بهترین رنگ است و دیده نمی شود.
با سیاه به بی رنگی نزدیک می شوم.
با سیاه محو می شوم.
با سیاه نامریی می شوم.
این را هنوز نمی دانند!
این را هنوز نمی بینند!
مادرم! خالق هستی من! امشب شب تولدم است. در شبی مانند امشب درد بسیار کشیدی تا مرا زاییدی. هر سال همین روز را به من تبریک می گفتی. امسال کسی تولدم را تبریک نگفت! می دانی چرا؟ چون دیگر تو نبودی.
در تهران در چمدانم باز مانده بود، مهتاب با حیرت گفت: "چقدر سیاه!... این همه مشکی میخوای چیکار؟" مهتاب نمی دانست که از این به بعد "دیگر سیاهی است". مهتاب نمی داند که دیگر از همه ی رنگها تهی شده ام. مهتاب هنوز نمی داند که تو برای همیشه رفته ای. مهتاب هنوز منتظر است تا تو از بیمارستان مرخص شوی و برگردی به خانه ولی من که می دانم که تو برای همیشه رفته ای به آن سو و روزی هم می آیی و مرا با خود می بری آنجا. الان پیش از سفرم، یکی دو کار کوچک مانده! کمی جمع و جور برای بستن چمدانم و بعدش به پایان رساندن این نامه ی ناتمام و ... همین!
حالا دیگر آماده ام! کی می آیی پیشوازم؟ کاش امشب می آمدی تا دوباره مرا به زندگی برگردانی.
Tableau: Mark Rothko
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 1:00 AM

vendredi, janvier 12, 2007
پاسخ به خوانندگان
پیش از هر چیز از توجه و استقبال شما سپاسگزارم. فقط ذکر چند نکته تکراری را ضروری میدانم. چهاردیواری اختیاری است: چشمان بیدار بخش نظرخواهی فعال ندارد. فکر کنید اتاقی را می گذارید برای مهمان و مهمان بیاید و زباله هایش را بریزد روی تخت و فرش و کثافتکاری های دیگر، شما هم به ناچار می نویسید: از پذیرش مهمان جداً معذوریم!
راستش هیچ دوست ندارم بخش نظرخواهی وبلاگم تبدیل به زباله دانی برای دیگران شود. کسانی که پیشنهاد و یا حرفی برای گفتن داشته باشند می توانند از طریق ایمیل پیام خود را برسانند و مسلم است که در صورت نیاز به آنها پاسخ داده خواهد شد.
نکته دوم این است که نویسنده این وبلاگ در هیچ جای دیگری به اسم مستعار نمی نویسد و با هیچ وبلاگ دیگری هم مشارکت ندارد. مطالبی که می نویسم را در همین جا و یا در سایت هایی که با آنها همکاری دارم منتشر خواهم کرد.
از پاسخ به نامه های خصوصی و بحث درباره مسایل سیاسی و یا سیاست های فرهنگی و مذاکره با افراد خیرخواه جداً معذورم آقای روزنامه نگار!
از ورود به بخش نظرخواهی گروه های ضرب و جرح و سرکوب و بی نزاکتی نیز به شدت اکراه دارم. هر کس حرفی دارد با منطق و دلیل و با نام خود بنویسد ; منتشر کند. به رفتار توهین آمیز و دور از نزاکت، در هر کجا که باشد به هیچ وجه پاسخ داده نخواهد شد.
توجه و استقبال شما دل گرمم می کند ولی متأسفانه این فقط یک وبلاگ است و مجله ادبی نیست و به همین دلیل گنجایش انتشار مطالب یک مجله ادبی را نیز ندارد. لطفاً مطالب خود را برای سایتهای ادبی بفرستید در صورت لزوم به شما لینک داده خواهد شد. الان مقاله خوبی از خانم مهناز قزلو، "
انسان ممنوع! اعتراض و عصیان" منتشر کرده ام و به دلیل کم حجم بودن وبلاگ و کمبود جا، آن مقاله را در پستهای پیشین منتشر کرده ام که خیلی حیف است. اینجا خیلی کوچک است و برای داستان و شعر دیگران متاسفانه جا ندارم. باور کنید کارهای خودم را هم به روال سابق، برای سایتهای دیگر می فرستم و بندرت و گاهی فقط به دلایلی خاص در همین جا منتشر می کنم.
در ماه های آینده وقت کمتری برای وبلاگ خواهم داشت چون می خواهم بیشتر به داستان نویسی ام بپردازم و کارهایی که در دست دارم را برای چاپ آماده کنم بنابر این وقت کمتری را در اینجا صرف خواهم کرد. حلالم کنید. فقط چند کتاب برای معرفی در دست دارم که سعی می کنم در اولین فرصت، یادداشتهایم را تنظیم کنم و بگذارم اینجا.
آقای وحید ضیایی کتابش را به صورت الکترونیکی منتشر کرده بود و برایم فرستاده بود و می خواستم معرفی کنم که متأسفانه باز به علت حملات ویروسی به کامپیوتر و به خصوص به باکس های الکترونیکی ام، به ناچار توسط دوستی که در کارهای فنی کمکم می کند، خانه تکانی کردیم و همه جا مورد پاکسازی و ضدعفونی شدید قرار گرفت و خلاصه تر و خشک با هم سوخت. البته کتاب
شعراستان آقای ضیایی را در سایت مانیفست هم می توانید پیدا کنید. آقای رضا اباذری هم خواسته بودند
وبلاگشان را معرفی کنم ولی هر چه می گردم آدرس وبلاگ شما را پیدا نمی کنم. حلالم کنید.
برای همه کسانی که پیام فرستاندند در حد توانم، پاسخ مستقیم داده ام و از لطف همگی متشکرم.
دو خواهش نهایی: یک/ لطفاً از اشباع باکس های الکترونیکی و همچنین استفاده از مسنجر خودداری کنید. خودم وقت داشته باشم همه جا سر می زنم.
دو/ چشمان بیدار از دخالت در مسایل دیگران بیزار است و نویسنده اش هم از پیغام رسانی معذور است. از اینجا برای پیغام رسانی استفاده نکنید. معمولاً هر کسی کاری دارد مستقیماً با شخص مورد نظرش تماس می گیرد، مگر نه؟
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 12:33 PM

mercredi, janvier 10, 2007

"بیگانه چون من و تو" و
"آوای سکوت"
به کارگردانی نیلوفر بیضایی
دو نمایش در یک شب
یکشنبه سیزدهم ژانویه در کلن
یکشنبه بیست و یکم ژانویه در فرانکفورت
شنبه دوم و یکشنبه سوم فوریه در برلین
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 10:05 AM

lundi, janvier 08, 2007
دو نازنین

Nazanine se baladait avec ses amis et son petit copain aux alentours de Karaj (à proximité de Téhéran), le 21 Avril 2004 quand elle a été agressée violemment par 3 hommes.
Après que les amis et le copain de Nazanine, panqiués, se soient enfuis, ses 3 agresseurs ont essayé de violer Nazanine et ses amies quand, en se défendant, Nazanine a tué l’un de ses agresseurs avec un couteau.
C’est pour cette raison que la jeune fille , selon la loi islamique de « représailles », a été condamnée à la mort. Nazanine n’avait que 17 ans lors de son arrestation.
عکس : نازنین افشین جم ملکه زیبایی کانادا در سال 2003
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 7:37 PM

dimanche, janvier 07, 2007
حجاب راه تویی
روز هفده دی است. در این روز سرد، کشف حجاب کردن کاری نامعقول به نظر می رسد. راستی چرا روز هفده دی را برای آتش زدن چادر زنان و یا چادر از سرشان کشیدن، انتخاب کردند؟ چند روزی است که به خاطر هفده دی، مدام به مسئله حجاب فکر می کنم. از طرف دیگر، سیزده دی تولد فروغ فرخ زاد بود. فروغ: زنی بی حجاب نویس.
حجاب، مسئله زن ایرانی است و بیشتر مشکل زنان نسل من و مادرانم. برای ما که بی حجاب زاده شدیم و بی حجاب درس خواندیم و بی حجاب کار میکردیم و ناگهان یک دولت طالبانی آمد روی کار و به زور ما را باحجاب کرد. اول از ممنوعیت ورودمان به ادارات شروع شد و برای همین مأمورانشان هنگام ورود به ادارات، بانک و یا پست ما را کنترل می کردند و اگر مویت پیدا نبود ولی خوش ریخت بودی عقده ای ها با گفتن:"روسری ات را بکش پایین تر!" می پاشیدند زهرشان را توی صورتت.
اولین چادر زندگی ام را توی زندان خریدم یعنی مجبور بودیم چادر سر کنیم. البته خودشان پول چادر اجباری شان را از ما گرفتند. سالهای اول سخت بود. سالهای مقاومت در برابر زور بود ولی به مرور دیدیم که دوستان و دور و بری ها هی کم می شوند و بسیاری فرهنگ تزویر و ریا پیشه کرده اند. همه شان، از زن و مرد نجیب شده بودند. تسبیح می انداختند و می گفتند: برای ترک سیگار است و ... چه دروغ ها که نشنیدیم.
از آنهایی که زیر همه چیز زدند و در سالهای اولیه جنگ و خفقان - به قول خودشان - "برای حفظ نان روزانه" با سر دویدند و چه خوش خدمتی ها که نکردند و از آن سالها خیلی دوریم. سالهای بعد در تبعید بود که همان سابقی ها برای گردش و مأموریت می آمدند به اروپا و باز بازی تزویر و ریا که: ما مجبوریم. مجبور بودند برای بنیاد فارابی کار کنند و مجبور بودند شیک زندگی کنند و مجبور بودند پست و مقام دولتی داشته باشند. در جشنواره آوینیون آمده بودند خانمها با لچک - ببخشید از صدقه سر دولت مهرورزی بایست کلمات زیبا یافت برای چیزهای زشت و وقیح - بله خانمها با مانتو و روسری و زن فرانسوی که مترجمشان بود هم محجبه ای بود به عقد جمهوری اسلامی درآمده. مردان اکثرشان مست بودند. زنانشان با من حرف نزدند. مشکل یکی از مردان مست، محجبه بودن خانم همکارش بود. روسپیگری خودشان را نمی دیدند که فقط برای یک لقمه نان نیست، بلکه برای داشتن خانه و آپارتمان و ویلای شمال و آپارتمان کیش و سفر اروپا و شرکت در جشنواره بین المللی و امتیازاتی که مدام از آن استفاده می کنند تا چه حد خوار شده اند. و دروغ بود که پشت دروغ تحویلمان می دادند!
حجاب، حجاب، همین دوستان و هم دانشکده ای ها بودند که اولین فیلمها و تئاترهای رژیم مردمی را سامان دادند و ساختند. تابستان ۱۳۷۰ در تهران بودم و با دوستی که از بازماندگان کشتار ۶۷ بود در خانه نشسته بودیم و همان طور که از هر دری حرف می زدیم تلویزیون هم روشن بود و یک برنامه تحلیل فیلم سینمایی توسط دو سه منتقد سینما! هر دو سه تایشان ریشو و عینکی و نسبتاً نه چندان مسن و از هم نسلهای من. مثل همیشه که عادت دارم با شوخی های لوس تلخی زندگی را بگیرم و نمی شود و معمولاً کارم بیمزه است به دوستم گفتم: "اینا که ریختشون مثه جنایتکارا و شکنجه گراس تا سینماگر!" دوستم گفت: "خب معلومه! اینا توی زندان ما رو شکنجه می دادن! برنامه های مصاحبه های تلویزیونی شبکه اوین رو اینا می گردوندند!" آن دوست دیگر زنده نیست، به هر حال، نقل قول از اوست و نمی تواند بی ربط یا دروغ باشد.
در سالهای بعد، نمایش های فرهنگی و ویترین های قلابی مخصوص خارج از کشور و تولیدات نمایشی برای این سوی جهان و برنامه های کارگردانی شده و بسیار دقیق و ظاهری و از پیش نوشته شده شان مدام به من می گفت کارگردانان ماهری در پشت صحنه با این افراد همکاری دارند.
راستی چطوری شد که پارسال توی آن شلوغی ها خانم ژولیت بینوش - که آفیشی از پیکر تمام عریانش در فیلم رانده وو در اولین سال زندگیم در پاریس تمام راهروهای متروهای پاریس را پوشانده بود - پارسال به ایران آمد و لچک نگوییم - روسری لاجوردی به سر نمود و روزنامه نگاران ایرانی را به حضور پذیرفت؟ آقای کیارستمی که میزبانش بود چه وردی در گوش این نازنین از همه جا بی خبر خوانده بود؟ و حالا چه ساخت و پاختی در پشت صحنه صورت گرفته است که خانم آغداشلو با کمال میل قانون ایران را می پذیرد و حجاب به سر خواهد کرد و تواب خواهد شد و با کمال میل به آغوش وطن باز خواهد گشت؟
"آخه قانون شون!" کدام حریم؟ کدام قانون؟ از کدام قانون حرف می زنید؟ آیا وقتی این آقایان در پشت درهای بسته، قانون حجاب اجباری و سنگسار و چندین قانون ارتجاعی و قرون وسطایی دیگر را به تصویب رساندند کسی نظر شما خانمها را پرسید؟
آقایان خودشان بریدند و خودشان دوختند و خودشان با توسری و تحقیر به سرمان کردند. مدنیتی که شما از آن حرف می زنید کشک است. آن چه جور مدنیتی است که شما بانوان مبارز برای سنگسار، اندازه ی سنگش را تعیین می کنید؟ و آن چه جور مدنیتی است که دایم دارید توجیه اش می کنید؟ در جایی خواندم که طرف با وقاحت تمام نوشته بود اگر سنگسار وجود دارد لابد برای این است که مردم آن کشور این قانون را می خواهند! دیگری رفته بود و گشته بود و برای سنگسار تاریخچه قطوری درست کرده بود که دست آخر بگوید سنگسار جزو سنتهای ماست و این سنتها بایست مثل صنایع دستی حفظ شود. اینها در حالی است که از شما می خواهند حتا برای یک وبلاگ بروید و مثل تصدیق رانندگی جواز بگیرید و وقتی می فهمند عملاً این کار ممکن نیست و همان فیلتر کردن بهتر است و سرشان کمتر سرسام می گیرد و قید جواز وبلاگ را می زنند بعد باز می خوانی که یکی از حضرات کاسه گرم تر از آش می نویسد این قانون که به تصویب رسیده بود پس چطور برش داشتند؟ منظورتان از مدنیت این رفتار ناشایست و این بی شرمی ها و این دورویی هاست؟ منظورتان از گفتگوی تمدنها، گفتن و نوشتن این اراجیف است؟ از آزادی بیان همین را آموخته اید که برای به کرسی نشاندن حرف تان، اسناد و تاریخچه های قلابی بسازید؟
اگر طی سالهای اخیر همه چیز و همه کسم را از دست نداده بودم با خودم و جهان تا این حد صریح نمی شدم. چه چیزی برایم باقی مانده است که ساکت بمانم و به دل شما راه بروم و یا باورتان کنم؟ چه چیزی را برایم باقی گذاشتید؟ چه چیزی را رعایت کردید؟ ببخشید با شمایم! نه با همه نیستم بلکه فقط با شما هستم! با شما! خودتان بهتر می فهمید دارم با کی حرف می زنم! و این را هم رک و پوست کنده می گویم شما مدام دارید ماله می کشید بر اعمال وحشیانه و به شنیع ترین شکلی، مدام دارید به ما توهین می کنید و بی وقفه روشهای ریاکارانه خود را برای روسپید کردن یک دولت قرون وسطایی به کار می برید و مدام از ما می خواهید که ساکت بمانیم و حرف نزنیم.
جیغ و ویغ راه نیندازید کشوری که شما از آن حرف می زنید، درست همان کشوری است که شما با حقه بازی آن را از ما دریغ کردید و مالکش شدید. قانونی که شما از آن حرف می زنید فریب و حقه ای بیش نیست. قانون که ارباب ندارد. شما هم خودتان را انداخته اید جلو، شما وکیل و وصی هیچ چیز نیستید. راستش به مبارزات پشمکی و پفکی شما هیچ اعتقادی ندارم. بیشتر وقت تلف کردن است. شما و خودخواهی هایتان مانند ترمزی مانع پیشرفت مبارزات واقعی است.
حجاب راه شمایید. شما دو روها! شما خودفروخته گان! شما روسپیان! امروز، در روز کشف حجاب، از همین جا، به بی حجابی فروغ سوگند می خورم که همیشه بی حجاب بنویسم. به زنانگی ام سوگند که نگذارم هیچ کس ساکتم کند و به شرافت قلم سوگند که نگذارم هیچ کس لچک سانسورش را بیاورد تا اینجا و دور حلقم بپیچاند.
حجاب چهره جان می شود غبار تنم
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 6:02 PM

samedi, janvier 06, 2007
ویژه زن در سینمای ایران
عکس شهره آغداشلو در فیلم تولد مسیح
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 7:20 AM

vendredi, janvier 05, 2007
فرار مغزها
نکنه منظورشون از مغزها ما باشیم؟
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 12:17 AM

lundi, janvier 01, 2007
خواندنی های ماه ژانویه

سال نو در قلب زمستان از راه رسید. آغاز سال 2007 را به شما تبریک می گویم. از همه ی کسانی که در سال گذشته محبت کردند و با کلامی و یا با پیامی تسلیت گفتند متشکرم. آمدن سال نو را به همگی تبریک میگویم و امیدوارم که سال نو، برای همه، سالی بهتر باشد.
درباره رمان
کوری اثر ژوزه ساراماگو
مروری بر "
فونتوماس " قهرمان تخیلی کورتاثار
ویژه نامه های
بخارا : سلین، ویرجینیا وولف
مطالبی درباره تزوتان تودوروف و رومان رولان و ساراماگو و... با ترجمه
سعید کمالی دهقان در قفس/ داستانی از هانریش بل/ برگردان از نیما
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 11:20 PM

