چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: octobre 2007

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

mercredi, octobre 31, 2007

مرگ دلفین ها و مرگ شاعر و

هیچ یادم نیست که خبر مرگ دلخراش دلفین های مهاجر را در آبهای خلیج فارس اول خواندم و یا این که اول خبر قتل فجیع زهرا را و هنوز به هیچ کدام را نفهمیده که خبر سکته قلبی دو شاعر، یکی پس از دیگری، یکی در ایران و دیگری در لندن را خواندم و بی آن که بخواهم مرگ ماهیهای باهوش در آبهای آلوده خلیج فارس و یا در میان تورهای ماهیگیری و یا فشار ناشی از امواج قوی رادار بر روی مغزهای شکننده و ظریف شان زخمی را درون سرم باز می کند.
از زهرا بنی عامری یا بنی یعقوب، که من اسمش را می گذارم دکتر زهرا بنی آدم هیچ عکس و تصویری ندارم و باز مغزم تیر می کشد. از مرگ ناگهانی قیصر امین پور و تیرداد نصری، دو شاعری که هیچکدام را نمی شناختم، ولی مرگشان مرا یاد مرگ همه ی شاعرانی می اندازد که می شناخته ام باز زخمی کهنه توی سرم، سر باز می کند.
آیا باید مسکن بخورم تا آرام بگیرم و درد نکشم؟
راستی زخمهای سرم چه وقت خوب خواهد شد؟

mardi, octobre 30, 2007

مهاجرت حقی طبیعی است

مهاجرت را جزو حقوق بشری دانسته اند. هر فردی حق مهاجرت دارد. و چرا که نه؟ مگر پرنده ها مهاجرت نمی کنند؟ مهاجرت فلامینکوها را بنگرید و از همبستگی پرندگان مهاجر یاد بگیرید. پرنده مهاجر در جستجوی مکانی مناسب پرواز می کند. انسان هم پا دارد و می رود با جای دیگری. فقط گیاهان مهاجرت نمی کنند. درختان ناچارند بمانند چون طبیعتشان در ماندن است.

زیباترین پرستشگاه های جهان را ببینید

زیبا ترین پرستشگاه های جهان.... لینک از سایت ایرانیان بلژیک
.... چه مذهبی بهتر از پرستش زیبایی؟

lundi, octobre 29, 2007

آهای زهراها ... نگرانتان هستم

آهای زهراها! زینب ها! آهای با شمایم! ای طاهره ها! معصومه ها! نگرانتان هستم. تا پیش از این، همدان، شهر دانشگاه بوعلی بود و شهر بوعلی سینا! همدان، برایم هگمتانه بود. همدان برایم یعنی غار علی صدر و خنکای درون آن غار عظیم و زیبا! همدان برایم شهری بود که فرزانه از آنجا دکترای پزشکی گرفت و فرجام از دانشگاه بوعلی دکترا گرفت و من مفتخر بودم که دو تن از دختران فامیلم از همدان دکترا گرفته اند و پزشک شده اند و حالا جان چندین زائو و کودک بیمار روستایی را نجات خواهند داد و من باز هم به آنها افتخار خواهم کرد و از این که با دو زن دکتر هم خون ام مفتخر خواهم شد و سرم را توی جمع بالا خواهم گرفت و حالا می شنوم زهرایی که پزشک بوده و جوان بوده و حتماً عاشق صدای حمیدی و یا دستان بهروزی بوده ولی با همه ی شکنندگی اش دست بیماران می گرفته و جان روستائیان را نجات می داده و مدام دل توی دلش نبوده که چه زمانی لباس سپید عروسی می پوشد تا بتواند بعد از این با خیال راحت دست در دست حمیدش توی پارک بوعلی قدم بزند را در روز عید فطر گرفته اند و جمعی با بسیجی وحشیانه مورد تجاوز قرار داده اند و آن نازنین، آن پزشک، آن طبیبه، را مانند حفره ای ته زندان سوراخ سوراخ کرده اند و بعد هم پیکرش را نیمه جان رها نکرده اند بلکه جنازه ی دریده اش را با پرچم تبلیغاتی رژیم به دار زده اند و گفته اند زهرا از ترس آبرو خودکشی کرده است!
زهرای من تو آبروی همه ی ما بودی و هستی! زهرا جان! تو همان آبروی به تاراج رفته ی مایی! چرا الان همه شیوخ قبیله سکوت را به همه توصیه می کنند؟ زهرا آنها، آن بسیجی ها انتقام چه کسی و چه فامیلی و چه چیزی را می خواستند از تو بگیرند؟ آی آی زهراها دلم خون است. آی آی زهرا چگرم کباب است! زهرای شهید نام خانوادگی ات را نمی دانم و هیچ عکسی از تو ندیده ام برای همین مدام فرزانه و فرجام جلوی نظرم می آیند.
آیا یا ریزه و شکننده با دو چشم درشت آهویی بودی مانند فرزانه؟
و یا بلند بالا و گل اندام بودی مانند فرجام؟
زهرای من، عروسی ات با حمید چه شد؟
چرا هیچ کس جوابی نمی دهد؟

dimanche, octobre 28, 2007

جمهوری سکوت را بر روی اینترنت بخوانید

ادعای شاعر بودن ندارم و هیچ معتقد نیستم که آنچه اینجا نوشته ام لزوماً "شعر" نامیده می شود ولی چه کنم؟ اینطوری بیرون می آید و اینطوری از درونم پاشیده شده به بیرون. راحت تر است که اینطوری نوشته شود. من هیچ کاره ام. البته در این سالها به سادگی برتولت برشت فکر کرده ام و به روانی ژاک پره ور و به تعهد ژان پل سارتر. فکر "جمهوری سکوت" در نمایشگاهی به مناسبت صدمین سالگرد تولد ژان پل سارتر در ذهنم شکل گرفت و نگاهی به پشت سر و به جمهوریخواهی ایرانیان و این فکر در ذهنم رشد کرد و مرا راحت نگذاشت. وقتم تنگ بود و توان نوشتن ده ها مقاله و یا انجام شاید صدها پژوهش را نداشتم پس عصاره اش چیزی شد که می بینید و می خوانید. چیزی که شاید "شعر" هم نامیده شود
این کتاب از پنج بخش تشکیل شده است . بخش اول: چراغ نامه که اشعار ساده در وصف فضای تبعید ایرانیان است. بخش دوم: رأی زنان، در توصیف مشکلات زنان ایرانی و فشار مالی و روسپیگری و نمایش های کمیک فمینیست های درون حکومتی برای منحرف کردن جنبش زنان است. بخش سوم: جمهوری سکوت و قطعاتی دیگر در وصف جمهوری های مرگبار و مستبد دیگر .بخش چهارم: در ستایش سانسور که نمایانگر حربه ها و حقه ها جمهوری سکوت برای نمایشات فرهنگی پوک است. بخش پنجم و آخر: زخمهای زیبا که مجموعه فطعاتی است که با یاد زهرا کاظمی و زخمهای دردناکش نوشته شده است.
جمهوری سکوت را در سایت عصرنو بخوانید

samedi, octobre 27, 2007

از آلبوم فرزندان انقلاب

عکس یکی از شمسی خانومای انقلاب در دوران نوزادی. شمسی در گهواره اصلاحات بزرگ شد. با شیر ان. ژ. اوئی تغذیه شد و سریع رشد کرد و بعدن واسه خودش شمس الملوکی شد و دار و دسته ای به راه انداخت و برو و بیایی پیدا کرد.
شمسی خانوم از کودکی مثه اختاپوس در هر جا که بگی دستی داشت و مثل هزارپا به همه جا راه داشت. او در لات پروری و لات نوازی بسیار چیره دست بود. شمسی خانم هنوز هیجده سالش نشده بود که موفق به کسب تصدیق ماشین رختشویی شد. او پس از اخذ مدرک دیپلم خانه داری و فوق لیسانس مهمانداری با تخصص شیرینی پزی برای کسب مدرک کارشناسی ارشد سرانجام با بورس بیت المال عازم ایالات متحده شد و اونجا تبدیل شد به" رکسانا" و مدام با ناز و نوز و غمزه برای باقی خانومای قرائتی ساکن ینگه دنیا در مدح ائمه اطهار به انگلیسی سلیس روضه خوانی می کرد. اخیرن شمسی خانوم در مصاحبه ای که با یه آقای خبرنگار آمریکایی توی اتاق خوابش داشته است تنها ره رهایی را در ساخت و پاخت با قاتلا و کلاهبردارای آدمکش دانسته است. شمسی خانوم در این مصاحبه مطبوعاتی اظهار داشت که در حال حاضر مشغول مطالعه بر روی آثار جویس می باشند.
زمان عکس: شهریور شصت و هفت

vendredi, octobre 26, 2007

پرونده قتل زهراها

"زهرا بني عامري، پزشك عمومي، متولد بيست و پنج مهر پنجاه و‎ ‎نه . ورودي مهر ماه 77 دانشگاه تهران . روز ‏پنج شنبه يك روز پيش از‎ ‎عيد فطر در پارك مردم روبروي دانشگاه بو علي سيناي همدان به جرم همراهي با پسر‎ ‎جواني به اسم حميد ‏بازداشت مي شود. به بازداشت گاه منتقل مي شود به مدت بيش از 48‏‎ ‎ساعت در بازداشت مي ماند و دو روز بعد جسد حلق آويز شده وي ‏در بازداشتگاه پيدا مي‎ ‎شود. مسوولان مي گويند وي با استفاده از يك پرچم تبليغاتي اقدام به خود‎ ‎كشي كرده است."
متن کامل مقاله در سوگ یک زهرای دیگر از مریم کاشانی

پرونده کامل قتل زهرا بنی عامری در روز فطر از رزا روشن


هنوز مرگ یا قتل زهرای جدید در مغزم ننشسته و گیجم که باز می رسیم به سخن پردازی های بزرگوارانه وزیر خفقان و ارشاد سابق ( و نویسنده و منتقد ادبی و متخصصص جویس در تبعید) ایشان می نویسد: "همین مورد خود کشی یا قتل را بازرسی کنید. گمان کنید دکتر زهرا دختر شماست. البته او پاسپورت کانادایی ندارد. لابد صدای خانواده اش هم به جایی نمی رسد. به گوش خدا که می رسد. باور کنید اهمیت جان این دختر که فدا شد و نظایر او از بسیاری از مسایل پر هیاهو بیشتر است." از ایشان می پرسم آقای وزیر خفقان و حناق مگر برای آن یکی زهرا که پاسپورت کانادایی داشت چه کردید؟ و شما که در رأس وزارتخانه ای بودید که مدام سر نویسندگان را آب می کردند شما برای خون آنها چه کردید؟ چرا دروغ می گویید و چرا می نویسید: "این خون ها خواب را بر چشم شما نمی بندد؟" آقای وزیر سابق مگر خون آن همه آدم و آن همه نویسنده و خون زهرایی با پاسپورت کانادایی خواب را بر چشمان شما بسته بود و یا بسته است؟ آقای وزیر تا کی مردم فریبی و دروغ و خلاصه تا کی می خواهید بگویید من نبودم دستم بود تقصیر آستینم بود... راستی این حرفها برای کیست؟


میزگرد آزادی بیان در پاریس

نخستين برنامه مشترک جامعه دفاع از حقوق بشر در ايران و کانون مدافعان حقوق بشر

ميزگرد آزادی بيان

با شرکت: شيرين عبادی، محمدعلی دادخواه، عبدالفتاح سلطانی، فرهاد عاملی، نرگس محمّدی

مدير بحث : عبدالکريم لاهيجی

زمان : شنبه 27 اکتبر 2007 (5 آبان 1386 )، ساعت 3 بعداز ظهر

مکان : آمفی تئأتر شماره 3 – دانشگاه پاريس یک سوربون، پانتئون

Université Paris 1 ُPanthéon-Sorbonne

12 Place du Panthéon

75005 Paris


jeudi, octobre 25, 2007

اینجا فرانسه است

دوست عزیز، نگران نباش. الان اوضاع عادی شده و اصولاً جای هیچگونه نگرانی نبود. فقط اعتصاب وسایل نقیله عمومی بود که زندگی را تقریباً فلج می کرد و خیلی ها را از کار و زندگی انداخت. شهر پر شده بود از ماشین و در نتیجه راه بندان در اکثر خیابانهای شهر. این یعنی چیزی که هر روز در تهران اتفاق می افتد و جزوی از زندگی است. در این چند روزه، پیامهای زیادی داشتم که در مورد وقایع اخیر پرس و جو می شدند و من که برای هر کاری بایست دو سه ساعت بیشتر برای رفت و آمد وقت می گذاشتم و بیشتر وقتم در راه می گذشت فرصت پاسخ دادن نداشتم. چه بگویم؟ هر روز حادثه ای بود، این که چطور خود را از این سر شهر به محل کارم برسانم و هر شب ماجرایی بود طولانی تا خسته و خرد به خانه برسم ولی نگرانی چیز دیگری است چون اینجا فرانسه است و فرانسه یعنی این که اینجا فقط منطقه سن دنی و یا حومه کلیشی نیست.

اعتصاب وسایل نقیله در فرانسه

دو سال پیش اینجا سن دنی است را نوشتم؟ یادت می آید؟ باز ناچارم توضیح بدهم که آتش زدن ماشین و شورش در حومه های شهر و درگیری هایی پیش آمده را با انقلاب ایران در سال پنجاه و هفت مقایسه نکن چون اصلا ایران با فرانسه به هیچوجه قابل مقایسه نیست.

دوست من ایران کشوری در حال توسعه بود که با زور و سرکوب به قهقرا رانده شد و تا زمانی که اپوزیسیون داخل و یا خارج از کشور بنیاد اندیشه شان بر محور دیکتاتوری استالینیستی و یا استبداد سطنتی و یا توتالیتاریسم مذهبی دور بزند، ایران در قرون وسطا خواهد زیست ولی در برابرش فرانسه کشوری است که انقلاب پر ثمری داشته است و تجربه های خونین جنگهای جهانی را پشت سر گذاشته است و همیشه در جستجوی آزادیخواهی و تبلور فرهنگ و هنر بوده است ومردمانش وقایع و تجربه های گوناگونی را پشت سر گذاشته اند.

اعتصاب در فرانسهدوست من پیش از این هم برایت نوشته بودم که اینجا جای نگرانی نیست. یادت می آید که شبی که سرکوزی با درصد کمی بر سیگولن رویال پیشی گرفت و رئیس جمهور فرانسه شد تا صبح بیخواب شده بودی و برایم پیامی حاکی از نگرانی فرستاده بودی؟ رفیق اینجا مردم هشیار و بیدارند. به طور مثال اینجا سارکوزی خودش هم نمی خواهد لایحه ای برای چند همسری را به تصویب برساند. اینجا زندگی طور دیگری جریان دارد که با خیلی از کشورهای دیگر قابل مقایسه نیست. هشیاری و بیداری مردم فرانسه به صورت اهرم هایی مانع اقتدار و دیکتاتوری چکمه پوش ها می شود. مثلاً تمام دیروز مهم ترین خبر و تیتر اول اخبار رادیو گاز گرفتن کودکی در آسانسور مجتمعی توسط سگ همسایه بود. کودک مجروح را به بیمارستان برده اند و از همسایه شکایت خواهند کرد. اینجا با ایران که هر ۱۲ ساعت یک نفر را در میدان شهر دار می زنند تفاوت دارد.

اعتصاب وسایل نقلیه در فرانسهپس رفیق به این سادگی ها نیست و نمی شود سارکوزی را نمی شود با احمدی نژاد مقایسه کرد و شیراک هم رفسنجانی نبود و میتران هم نمی خواست مصدق باشد و دوگل هم مدرس نبود. فرانسه تاریخ و چهره های سیاسی و فرهنگی و شرایط خاص خود را دارد. افراد این جامعه متفاوت اند و عملکرد متفاوتی دارند. سطح فرهنگ سیاسی جامعه بالاست و برای همین حق اعتصاب چیزی است که کارفرما موظف است به آن احترام بگذارد. روزهای اعتصاب که به سر کار می رویم رئیس و یا مسئول بخش به سادگی می پرسد: "امروز چی؟ اعتصابی یا کار می کنی؟" و ما روزهایی که در اعتصاب بودیم به تناوب خود را "اعتصابی" معرفی می کردیم تا فشار مادی شدیدی روی بودجه های نحیف مان نیافتد و خسارت اعتصاب بین همه مان پخش شود. اعتصاب که تمام می شد هیچ انتقامی از سوی رئیس در کار نبود و نیست. او می فهمد که اعتصاب حق قانونی و انسانی من بوده است و به انتخاب من احترام می گذارد. در جامعه ای که دموکراسی نهادینه شده باشد افراد در برابر وقایع و مسائل مشابه، می توانند متفاوت عمل کنند. قرار نیست ما همه شکل هم بشویم و شکل هم فکر کنیم و همه با هم هم صدا باشیم.

اعتصاب در فرانسهدوست من ما متفاوتیم ولی باید یاد بگیریم که به هم احترام بگذاریم و در کنار هم زندگی کنیم و زندگی را بر دیگری جهنم تبدیل نکنیم. اعتصاب ها کم و بیش کم و تمام شده. هر سال در پاییز همین طوری است. پاییز یعنی فصل اعلام خواسته ها و تقاضاها و تأکیدی بر مطالبه تقاضاها برای بهبود اوضاع. این اوضاع هر سال کم و پیش تا پیش از تعطیلات عید ژانویه ادامه دارد. اوضاع هیچ وقت ایده آل نیست و بر این واقفم که اشکالاتی هست ولی جای نگرانی نیست. نگرانی در ایران است.

نگرانی اعدامها

نگرانی دستگیری دانشجویان

نگرانی دستگیری رهبران سندیکاهای کارگری و اتوبوس رانی

نگرانی بسته شدن کتابفروشی ها و آیا لازم است که باز هم بگویم...؟


mercredi, octobre 24, 2007

cycle de film iraniens

NOUVELLES EN RELIEF
Du 26 au 29 octobre 2007
Week-end de films documentaires iraniens "Diversité en Iran"
Dans le cadre du cycle de projections de films en 2007-2008 au 56 rue de la Réunion- Paris 20ème, organisé par « Relief » et « Espace en cours ».En présence de réalisateurs.
Le programme
Vendredi 26 octobre
A partir de 19h (jusqu'à 22h)
- Les soeurs de soleil de Mehdi Nadéri (20')
- Mollah Khadijeh de Ebrahim Mokhtari (26')
- Cache tes mots de Behnam Behzadi (26')
- Le pont de Behnam Behzadi (15')
Et en plus.... des courts métrages
Samedi 27 octobre
A partir de 16h (jusqu'à 21 h)
- La deuxième voix ( back vocal) de Mojtaba Mirtahmasb (40')
- Les chants de liberté de Mina Saidi Shaourz (53')
- Rêves de soie de Nahid Rézaï (45')
- Ahmad de Ali Mafakhéri (5')
- Le souffle d'allégresse de Amin Moghadam (30')
- Mariage à l'iranienne de Mina Saidi Sharouz (20')
Et en plus........des courts métrages
Dimanche 28 octobre
A partir de 17h (jusqu'à 21 heures)
- Gizela de Khosro Sinaï (45')
- Pastèque de Ali Mafakheri (3')
- Mokkarameh, mémoires et rêves de Ebrahim Mokhtari (45')
- En Iran de Claire Childéric (26')
- Les concerts de rock de Mojtabah Mir Tahmasb (45')
- La deuxième voix (back vocal) de Mojtabah Mir Tahmasb (40')
Et en plus ......des courts métrages
-----------------------------------------------
  • Des discussions auront lieu avec le public autour des films projetés. Seront présents certains réalisateurs et des spécialistes de l’Iran.
  • Un buffet et un bar sur place
  • Une terrasse pour se détendre et pour prendre l’air
______________________

Entrée gratuite (participation libre)


mardi, octobre 23, 2007

دو مطلب مفید در مورد سانسور و محدویت های بسیار برای هنرمندان

گفتگوی شیدا محمدی با صدای آمریکا در مورد سانسور کتاب و وضعیت چاپ و نشر ایرانیان در داخل و یا در خارج از کشور....
و مقاله هنر، سانسور و خود سانسوري در سايه ي توتاليتاريسم اسلامي با نگاهی به تئاتر و سینما از نیلوفر بیضایی


lundi, octobre 22, 2007

اولیس همچنان دربند سانسور جامعه گرفتار است

پای حرفهای مردی بافرهنگ و ادیب نشسته ایم، منوچهر بدیعی مترجم اولیسس جویس با دانشی از ادبیات شرق و غرب و اندیشه ای عمیق حرفهایی دارد که بسیار واقعی و در عین حال دردناک است: " ... ما اينجا با يك مسأله اداري وزارت ارشاد يا يك مسأله حكومتي يا يك مسأله اين جوري روبه‌رو نيستيم. ما با يك مسأله اجتماعي خيلي جدي كه از درون جامعه آمده بيرون روبه‌رو هستيم. قبل از آن چند نفري گفتند كه اين چه علاقه شديدي است كه بعضي ها از خود نشان مي‌دهند كه اين كتاب منتشر شود در حالي که اين كتاب را در كشور خودشان مي‌سوزاندند كه اتفاقاً درست هم هست." منوچهر بدیعی با صرافت و حوصله به بررسی مسئله سانسور (خواه دولتی و خواه سانسور از سوی جامعه) می پردازد و می گوید:"« پس من چه كار كردم. من آمدم و اين 11 صفحه را اصلاً به وزارت ارشاد ندادم. خلاصه مي‌خواهم بگويم حتي ترجمه نكردم.» همين که اين جمله را مي گويد بلند بلند مي خندد. "... ولی ما منتشر نمي‌كنيم، چرا كه نمي‌دانيم جامعه چه كار خواهد كرد. بنده هم با صرف موافقت وزارت ارشاد و صرف گرفتن مجوز، نخواهم كرد اين كار را. خاطرتان جمع باشد. انتشار «اوليس» جيمز جويس در ايران نه تنها بعد از 14 سال بلکه پس از صد و چهل سال هم ميسر نخواهد بود.» منوچهر بدیعی بر اثر فشار جامعه و افکار عمومی در ایران به بلایی دچار شده است و از خودسانسوری حرف می زند. او حرفهای بسیار خواندنی و آموزده ای دارد که بهتر است خودتان متن کامل مصاحبه را بخوانید.
حرف اصلی منوچهر بدیعی اینست که وقتی جامعه ای جویس را نمی فهمد و سواد جویس خواندن ندارد لزومی نمی بیند کاری دست و پا شکسته و بساز و بفروشی برای ویترین فرهنگی جمهوری اسلامی ( که ادعای هنردوست بودن و حامی ادبیات بودن را هم دارد) به چاپ برساند. منوچهر بدیعی پیش از هر چیز یک انسان فرهنگی و یک فرهنگ ساز است و حسابش از فرهنگ بافان پوشالی و سطحی کاملاً جداست.
از سوی دیگر یادداشت عطاالله مهاجرانی را هم در این باره بخوانید. به یاد بیاورید ایشان در جمهوری اسلامی وزیرفرهنگ و ارشاد اسلامی بود و سپس رمان نویس شد و اکنون در مهاجرت مصلحت آمیز خود، یک تبعیدی به شمار می آید. فراموش کنید که آقای مهاجرانی الان حداقل دو زنه است. فراموش کنید که در زمان صدارت آقای مهاجرانی سر نویسندگان را زیر آب می کردند و ایشان موقرانه سکوت می فرمود و دیگران را نیز از روی مصلحت دعوت به سکوت می نمود. آقای مهاجرانی اخیراً در تبعیدش نشسته و به مترجم شریف و بافرهنگی مانند آقای منوچهر بدیعی که در درون کشورست فتوا می دهد که پافشاری نکند و اثرش را چاپ کند و سپس از سفرهای خود به عنوان نویسنده تبعیدی در کنگره های بین المللی حرف می زند و آقای مهاجرانی برایمان جویس شناس می شود و معلومات نمایی می فرماید. ذهن تان را باز می گذارم تا پیام و جایگاه هر کدام دریابید و ببینید کی فرهنگی است و کی دارد تظاهر به فرهنگی بودن می نماید. به قول شاملو: روزگاری غریبی است نازنین!
شانزده ژوئن، روزی برای جشن اولیس در دابلین
عکس اتاق جویس (اولیس) در برج جویس در نزدیکی دابلین

samedi, octobre 20, 2007

امبرتو اکو و نشر اکاذیب در ادبیات

اگر هنوز از امبرتو اکو هیچ چیزی نخوانده اید حتماً فیلم "به نام گل سرخ" را با بازی شون کانری دیده اید. خلاصه می کنم: داستان در ایتالیای قرون وسطا (قرن چهاردهم میلادی) اتفاق می افتد و درباره یک سری از قتلهای مرموز راهبان کلسیایی بندیکتن در مکانی دورافتاده است. ویلیام (شون کانری) مأمور می شود تا علت قتلها را کشف کند و به آن محل می رود. در جستجوی کشف علت قتلها، متوجه می شود که راهبان در کتابخانه مشغول ترجمه ی متنی قدیمی از زبان لاتین به ایتالیایی هستند، متنی طنزآمیز و بسیار محبوب و مردمی و بسیار قدیمی! ویلیام از سوی دیگر متوجه خشکه مقدسی و نفس اماره کشی و سرکوب هر گونه میل لذت بخش انسانی از جمله خنده به وقایع و طنز می شود و در عین حال روستائیان و مردمان فقیر ناحیه را می بیند که به شکلی موازی زندگی جنسی و امیال خود را دارند و زندگی حتا در حد حیوانی اش همچنان در خفا ادامه دارد.... از جزئیات سریع می گذرم و خلاصه می کنم در پایان علت قتلها معلوم می شود. قتلها به دستور رهبران دیر و در جهت حفظ مذهب صورت گرفته است و علت به قتل رسیدن این افراد این بوده است که آنها در حین ترجمه ی متن از طنز نویسنده به خنده افتاده اند و نتوانسته اند خود را کنترل کنند و به سادگی خندیده اند و همان خنده موجب مرگشان شده است. خوب، ماجرای "به نام گل سرخ" شما را یاد چیزهایی نمی اندازد؟ فکرتان را آزاد می گذارم تا خودتان راحت به نتیجه برسید چون هیچ نیازی به هدایت اندیشه نیست؛ این داستان است که حرفش را به شما زده است. مگرنه؟
امبرتو اکو در مصاحبه ای که با جسیکا یرنیگان در سال 2000 داشته است در مورد رمان "باودولینو می گوید: خواننده در سرتاسر کتاب نمي‌تواند بفهمد که باودولينو راست مي‌گويد يا دروغ، و اين بازي همين‌طور ادامه پيدا مي‌کند. حتي نيکه‌تاس هم حيران مانده است که داستان زندگي باودولينو را باور کند يا نه. واقعيت آن است که به استثناي موارد معدودي که نويسنده جاي راوي را مي‌گيرد، رمان کاملا در اختيار باودولينو است. اين کتاب حول محور ابهام مي‌گردد؛ البته اين را هم بگويم که داستان‌هاي باودولينو اگرچه در ابتدا من‌درآوردي هستند، درنهايت راست از آب در مي‌آيند. بنابراين من درواقع آن رسالت بزرگ روايتگران را ارج گذاشته‌ام که مربوط است به گفتن داستان دربارة موضوعي که پيش از آن وجود خارجي نداشته است. شالودة اين کتاب، ارج گذاشتن به مولف و نيز خوانندگان است؛ به جهت ايجاد لحظاتي پرشور و نشاط براي آنان.
متن کامل مصاحبه با امبرتو اکو را درسایت دیباچه بخوانید.

امبرتو اکو
می افزاید:
به عبارتي مي‌توان گفت که انسان کتاب را براي آن نمي‌خواند که بفهمد مقصر اصلي فلان شخص است يا ديگري، بلکه در حين خواندن آن چنيني سوال‌هايي را از خود مي‌پرسد: اين کار را چه کسي انجام داد؟ اين افکار از کجا ريشه مي‌گيرد؟ اين قضايا زير سر چه کسي است؟
امبرتو اکو اگر در ایران می بود و اگر گذارش به "تلویزیون ملی ایران" در یاسوج می افتاد حتماً و حتماً توسط کارمندان آنجا به جرم "نشر اکاذیب در ادبیات" مورد پرونده سازی و با لطف قاضی محترم پرونده محکوم به زندان و نوشتن توبه نامه های مکرر می شد. ولی در هر حال زنده باد تخیل! و زنده باد ادبیات! و زنده باد رمان! چون این رمان است که می ماند
امبرتو اکو در ویکیپدیا/ درباره : به نام گل سرخ/

برای آشنایی با آندره مکین و دانیلو کیس

دوستان عزیز مروری بر آثار آندره مکین و همچنین آشنایی با دانیلو کیس را در چشمانی دیگر ببینید. لینک مقاله دانیلو کیس اشکال فنی داشت که اکنون آن اشکال بر طرف گردیده است و می توانید با خیال راحت آن را در ایران بخوانید. از شریفه بنی هاشمی نیز "خاک گمشده" را ببینید. شعرها و مطالب خواندنی دیگر هم هست.

vendredi, octobre 19, 2007


روایت حقایق بگذشته بر تاریخ فرهنگی ایران، به نسل فردای این سرزمین کمک می کند تا زودتر و آسان تر به لمس حقیقت دست یابند. روایتی که باید خودمان به محضر دادگاه آیندگان ببریم تا قدری حقیقی تر قضاوت شویم ، اگر که حرمتی برای دردهایمان قائلیم.

لطفا نظرها، پیشنهادها و سؤالات خود را درباره ی روایت تاریخ تأسیس و پیشرفت رادیو و تلویزیون در ایران، و رسانه های فارسی زبان در خارج از ایران، از زبان «ایرج گرگین»
با ماندانا زندیان در میان بگذارید:
Zandian@sbcglobal.net

مصاحبه ماندانا زندیان با ایرج گرگین را در مورد تاریخ تأسیس رادیو و تلویزیون در ایران در ره آورد بخوانید.


jeudi, octobre 18, 2007

ویژه بهروز وثوقی



Best of Behrooz....
بهروز نرو ! نامه ی سر گشاده ی من به بهروز وثوقی .....
بهروز وثوقی و بازیگری در غربت....
کلکسیون عکسهای نادر داوودی ....
شیوه بازیگری بهروز وثوقی.....
اولین کس که خریدار شدش من بودم/ پای حرفهای پوری بنایی.....
بهروز جان کاش تو دوقلو بودی و یا چند قلو......
سایت بهروز وثوقی.....
مصاحبه بهروز وثوقی با شهروند/ مصاحبه بهروز وثوقی با رادیو زمانه/ شب بزرگداشت بهروز وثوقی در تورنتو
مصاحبه بهروز وثوقی با انتحاب (بخش اول)/ مصاحبه با بهروز وثوقی (بخش دوم) / بهروز وثوقی: من هم مستثنی نیستم/ نخستین عشق به روایت بهروز وثوقی
بهروز جون در عالم سینما تو یه عمر نقش لات بازی کردی ولی در عالم واقع، همیشه یه پارچه آقا بودی. کی باورش میشه که تو هفتاد ساله باشی؟!
بهروز وثوقی را در صحنه هایی از فیلمهای: قیصر و طوقی و همسفر و... بالاخره در فرهنگ جاهل ها و رقاصه ها ببینید

mercredi, octobre 17, 2007

نشست انجمن مطالعات ایرانی در تورنتو

انجمن مطالعات ایرانی چهلمین سلگرد فعالیت خود را جشن می گیرد و به همین منظور در روزهای هیجده و نوزده و بیستم اکتبر نشستی در دانشگاه تورنتو خواهد داشت.

آلبرتو جاکومتی و پابلو پیکاسو

نمایشگاه بی نظیری از آثار آلبرتو جاکومتی در مرکز فرهنگی ژرژ پمپیدو برگزار شده است. این نمایشگاه که به مدت چهارماه ادامه خواهد داشت، آثار مجسمه سازی و طراحی و یادداشتها و آتلیه آلبرتو جاکومتی را در برمی گیرد.

به عقیده جاکومتی "نقاشی برای زیبا کشیدن اجسام و اشیاء نیست بلکه نوعی نگاه به جهان است." از مجموعه ششصد اثر بی همتای جاکومتی در این نمایشگاه دیدن کنید و غنا و عمق آثار او را دریابید. ژان ژنه از آتلیه جاکومتی مانند آزمایشگاه و یا مکانی برای انجام آیینی خاص و برای خلق اثر یاد کرده است.
از سوی دیگر، امسال تابلوی گرونیکای پیکاسو هفتاد ساله شد و به همین مناسبت موزه پیکاسوی پاریس در کنار مجموعه دائمی خود، نمایشگاه "پیکاسوی کوبیست" را به معرض نمایش گذاشته و برنامه پاییزه و زمستانی خود را به کوبیسم و چگونگی پیدایش و تکوین آن اختصاص داده است.

mardi, octobre 16, 2007

Une fiction condamnée

Yaghub Yadali, romancier est condamné à un ans de prison et écrire quatre articles en faveur de République Islamique d’Iran


lundi, octobre 15, 2007

پری دریایی نبود، گیتار ماهی بود

یادتان می آید که پارسال چه قشقرقی به راه افتاد که پری دریایی به تور ماهیگیران مسلمان دریای خزر افتاده است و پری دریایی فقط یک افسانه نبوده است و پری دریایی واقعاً وجود داشته و غیره؟ و می گویی:"نه!" ببین این هم فیلمش! امسال هر چه گشتم دیگر اثری از آن فیلم روی اینترنت نیست و آن را از روی اینترنت برداشته اند!!! در نتیجه آن لینکی که در آن زمان به این فیلم داده بودم دیگر کار نمی کند و حالا می گوید: "یافت نشد!"

به هر حال، آن موجودی که در آن فیلم مشاهده کردید پری دریایی نبود، بلکه فقط یک نوع ماهی کمیاب در اقیانوس آتلانتیک بود، گیتار ماهی!

اینجا چهار فیلم ویدئوی از گیتار ماهی ببینید و دیگر هیچ گوش تان به حرفهای فمینیستهایی که کارشان غنی سازی خرافات است نباشد.

اگر آنسوی پیکر این این گیتار ماهی را همچنان که در لینک اول مشاهده می کنید ببینید جای هیچگونه شکی باقی نمی ماند که آن ماهی هم گیتار ماهی بزرگی بوده است که با صحنه آرایی و از آن کفه به عنوان پری دریایی به خلق الله قالب کردند.

زیست شناس نیستم و متخصص جانور شناسی یا ماهی شناسی هم نیستم. از تصادف روزگار، در آکواریوم شهرک علمی و اقیانوس شناسی شهر والنسیای اسپانیا، گیتار ماهی را دیدم و هنوز هم از کار طبیعت حیرانم.

در فکر اینم که از این به بعد با حرکات انسانی پنگوئن ها و یا فک ها و یا هشیاری شیر ماهی ها و فیل ماهی ما و یا هوش بسیار دلفین ها چطوری برخورد کنیم؟ البته همه شان معجزه ی خلقت اند ولی نه به این کشکی! و باز در فکر اینم که پس از عوض کردن عینک، کمی هم پرس و جو و تحقیق به جای هیاهو و قشقرق بد نیست!

خلاصه مثل همیشه: بازم بالا رفتیم دوغ بود، غصه ی شما دروغ بود!

ما پایین اومدیم ماست بود پس قصه ی ماست که راست بود!


dimanche, octobre 14, 2007

دو مطلب در مورد نقش زن در سینمای ایران




را در خانه آفتابی (وبلاگ خانم نوری علاء) بخوانید
بهروز نرو ! نامه ی سر گشاده ی مرا به بهروز وثوقی
در چشمان بیدار
......







samedi, octobre 13, 2007

داستانی از فروغ فرخ زاد و دیگر خبرها

اگر در هلند هستید فردا برنامه آقای محمد بهارلو را در شهر دلفت از دست ندهید. آقای بهارلو سایت دیباچه را دارد. آقای بهارلو نویسنده ایست که تاکنون مجموعه بسیار متنوع و با ارزشی از داستانهای ایرانی و خارجی را در کنار مطالب و مقالات و مصاحبه های ادبی در دیباچه منتشر کرده است. از جمله مطالب به یاد ماندنی سایت دیباچه انتشار داستان کوتاه "بی تفاوت" از فروغ فرخ زاد است........

داستان "خاک گمشده" را از شریفه بنی هاشمی را در چشمان دیگری بخوانید. شریفه بنی هاشمی تازگی مجموعه داستان "یادداشتهای خانم هله مان" را توسط نشر باران در سوئد منتشر کرده است.

jeudi, octobre 11, 2007

دوریس لسینگ: برنده نوبل ادبی 2007

خانم دوریس لسینگ نویسنده انگلیسی متولد کرمانشاه است. او روز 22 اکتبر سال 1919 از پدر و مادری انگلیسی در ایران متولد شد. پدرش منشی بانک سلطنتی بود و مادرش پرستار. شش ساله بود که خانواده اش در جستجوی درآمد بیشتر و ثروت به رودزیا (زیمباوه کنونی) کوچ کرد.
دوریس لسینگ که اکنون هشتاد و هشت ساله است زندگی پر فراز و نشیبی را پشت سر گذاشته و دوران گرایش به کمونیسم و سپس فمینیسم را طی کرده و پشت سر گذاشته است. به روانشناسی و صوفیگرایی علاقمند بوده است و تولیدات ادبی اش در زمینه ادبیات مدرن است.
دوریس لسینگ کتابهای بسیاری نوشته است که از میان رمانها و کتابهایش می توان از چمن آواز می خواند و زیر پوست من و دفترچه های طلایی را نام برد.

بیوگرافی دوریس لسینگ
سایت دوریس لسینگ/ سایت جایزه نوبل ادبی
نوبل ادبیات 2007 به "دوریس لسینگ" رسید/ سعید کمالی دهقان
کتابشناسی دوریس لسینگ به فارسی و ترجمه یک شعر از او/ علیرضا بهنام

mercredi, octobre 10, 2007

فهیمه فرسایی و انتظار میهن

فهیمه فرساییداستان "انتظار" از فهیمه فرسایی را در چشمان دیگری بخوانید.

فیلمی در مورد مناظر دیدنی ایران را در اینجا ببینید.

این فیلم هدیه ماندانا زندیان به همه دوستان است.

وطن من کفشهای من است هم هدیه ناقابلی است از من به خانم فرسایی و کتاب "میهن شیشه ای"


La littérature contemporaine iranienne : Une littérature mutilée et torturée


Comment peut-on continuer à vivre sous la torture ?oooooo

Comment peut-on rester en vie si morcelée et si mutilée?oooooooooooooo

En réalité, un homme a besoins d’un corps et un corps a besoins de tous ses organes. Si on lui l’enlève son cœur ou sa tête, est-ce qu’il vivra encore? Ce cadavre mutilée nommée la littérature contemporaine n’a pas de vie et ni une identité ; car à l’intérieure de pays l’état ne le reconaît pas et à l’extérieure de pays n’est pas reconnue comme une littérature actuel, et c’est ainsi que nous vivons dans les deux cas!tttttttttttt


mardi, octobre 09, 2007

Dites non à la Peine de Mort en Iran

A l'occasion de la journée mondiale contre la Peine de mort
mercredi 10 octobre 2007



Dites non à la Peine de Mort en Iran


Venez manifester vêtus de noir

mercredi 10 octobre 2007 à 14 heures
devant l'Opéra Bastille

A l'appel de La FIDH, Ensemble Contre la Peine de Mort, l'ACAT, la Coalition Mondiale Contre la Peine de Mort, la LDH, la LDDHI et Reporters Sans Frontières,

EN SAVOIR + :
La FIDH est membre de la Coalition mondiale contre la peine de mort
http://www.worldcoalition.org

lundi, octobre 08, 2007

خوزه ساراماگو و نشر اکاذیب در استان کهگیلویه و بویر احمد

یعقوب یادعلی پس از گذشتن از هفت خوان ارشاد و تایید کتابش و سپس چاپ آن و به دنبالش تقدیر و تشویق و جایزه و لوح ناگهان مورد تردید قرار گرفت و تخیلاتش بازبینی شد و داستانش نادرست تشخیص داده شد و در پایان به جرم نشر اکاذیب در استان کهگیلویه و بویر احمد به زندان و نوشتن چهار مقاله درباره شخصیتهای فرهنگی و هنری محکوم شد.
آنچه بر سر یعقوب یادعلی آمده است تقدیر نویسنده ایرانی در کشوری بدون قانون و بدون مرز و بدون احترام به هنر و به حیثیت انسان است، چرا که ادبیات و هنر، دنیای خود و فضای خود و شخصیتهای خود و قانون خود را دارد. ادبیات زبان خود و آیین خود و دستور زبان خاص خود را دارد.
آنچه بر سر یعقوب یادعلی آمده است بلایی است که در هر کجای ایران ممکن است به وقوع بپیوندد و نویسنده ای را راهی زندان و محکوم به شلاق کند ولی نوشتن چهارمقاله در واقع نوشتن چهار بار توبه نامه و تقدیر از چهره های فرهنگی و هنری جمهوری اسلامی مجازاتی توسط شکنجه گران ارشاد و جمهوری اسلامی است که در هیچ کجای قران به آن اشاره نشده و فقط در جهت سرکوب کردن و خرد کردن یک نویسنده و در کنارش سرکوب و خرد کردن نویسندگان دیگر در زیر سنگهای عظیم آسیاب ارشاد اسلامی شکل گرفته است.
آنچه بر سر یعقوب یادعلی آمده است یک روزه شکل نگرفت. در ابتدا، شروعش از وزارت ارشاد بود که آثار داستانی نویسندگان را می گرفتند و می خواندند و زیر برخی کلمات خط می کشیدند که حذف شود و زیر بعضی ها علامت می گذاشتند که توضیح داده شود توی این لیوان چی بوده و باز در موارد بسیاری می خواستند که شکل جمله تغییر پیدا کند و به شکلی که آنها توصیه کرده اند درآید تا در جهت پیشبرد هر چه بیشتر اهداف و موازین جمهوری اسلامی باشد و این کاریست که این بازجویان ارشاد با بسیاری از نویسندگان خارجی هم انجام دادند و خوشبختانه آنها فارسی نمی دانند و فارسی نمی خوانند تا به عمق فاجعه ای که در ایران بر آثارشان تحمیل شده است پی ببرند و از سوی دیگر در طی بیست و هشت سال گذشته به مرور نویسندگان ایرانی کم و بیش به سانسور و بازنویسی و حتا خودسانسوری مداوم عادت کردند و دیگر سانسور جزوی از زندگی شد.
در این میان، دلال ها و دلاله های رژیم در دوران گفتمان تمدنها نهایت سعی خود را به کار بردند تا به ما ثابت کنند که دیگر سانسوری وجود ندارد و به دروغ نوشتند و یا حتا سعی کردند با مقایسه های دروغین ثابت کنند که سانسور در حد چند کلمه و چند جمله مسخره تقلیل پیدا کرده است و به بازار کتاب مانند بازار کاغذ فروشی رونق بخشند و آبی به آسیاب جمهوری اسلامی بریزند.
امروز در یک مقایسه ساده می بینیم که بیشتر این حرفها دروغ بوده است و سانسور در هر حال با قدرت به کار خود ادامه می داده است و در جمهوری مهرورزی داشته اند ما را برای دروغگویی و همنوایی با خود آماده می کرده اند. چیزی که باعث می شود به همه پژوهش ها و مطالب به ظاهر علمی نوشته شده در این دوران با تردید بنگریم و در هر موردی خود به تنهایی و از ابتدا مطالب را بازبینی و مرور کنیم. و راستی کجایند آن طوطیان شیرین سخن که ادعا کردند بسیاری از رمانهای مهاجرت به هیچ وجه مورد سانسور قرار نگرفتند و اگر چیزی بوده در حد چند کلمه بوده است که ضروری نبوده و فقط محض اظهار وجود صورت گرفته است؟!
استان کهگیلویه و بویر احمد چندان فرقی با استانهای دیگر ندارد. قوم لر مثل قوم کرد است، قومی که بی شباهت به قوم بلوچ و یا قوم ترک نیست. هیچ قومی بدتر و یا بهتر از دیگری نیست و همه ی این اقوام می توانند در کنار هم در صلح و صفا زندگی کنند اگر دولت آتش جنگهای قومی را علم نکند. روستائیان آنقدر زحمتکش و پاک اند و آنقدر گرفتار، که نه فرصت سنگسار دارند و نه سواد رمان خواندن و نه حوصله ی پرونده سازی برای نویسندگان و هر فردی از قوم لرستان می تواند یک روستایی زحمتکش و بی دردسر باشد البته اگر راحت بگذارندشان. مردمان لرستان همانقدر می توانند مترقی باشند که در تهران و یا خراسان و یا کردستان. این را کسی به شما می گوید که رگ و ریشه ای از آن حوالی دارد و همین فرد اضافه می کند که عقب ماندگی و یا رشد فرهنگی در ایران مختص به استان خاصی در ایران نیست و اگر فرض کنیم عقب ماندگی فرهنگی در روستاها وجود دارد، اداره رادیو و تلویزیون استان قاعدتاً بایست در مقایسه با استان مرکزی از قانون و فرهنگی معتدل برخوردار باشد که پس از تایید و تصویب برنامه ای با پرونده سازی نویسنده ای را به این سادگی ها به زندان نیندازند.
باور کنید در شرایط امروز، ساراماگو در دادگاه های ایران محکوم به نشر اکاذیب خواهد شد چون مردمان شهری را تصویر کرده است که یکی پس از دیگری دچار کوری می شوند و کوری شکلی عام به خود می گیرد. در شرایطی که همه کور شوند "دیدن" و "یک چشم بودن" جرم است.
در این شرایط دانته محکوم به نشر اکاذیب است چون نوشته است که به دوزخ رفته و از دوزخ درآمده و سپس در برزخ بوده و در پایان به بهشت رفته است. دانته قطعاً به نشر اکاذیب محکوم است چون تاکنون هیچکس نه دوزخ بازگشته است و نه از بهشت!
گارسیا مارکز را حتماً به خاطر نوشتن داستان زندگی ارندیرا و رمان صد سال تنهایی و نوشتن حکایات روسپیان غمگین و مهربان و شوم بخت سرزمینش آنهم در پاییز پدرسالاری حتماً به علت دادن تصویر غلطی از مردمان آمریکای جنوبی به نشر اکاذیب محکوم می شد.
بگذریم سر این رشته دراز است و به برخوردی غیر هنری و غیر انسانی از سوی دولتی مقتدر و خودکامه مربوط می شود، آنچه در این لحظه برایم ضروری و لازم به گفتن به نظر می رسد اینست که خارج از چهارچوب دولت و ارشاد اسلامی، بسیاری از افراد مانند همین دولت مقتدر و خودکامه آثار نویسندگان وطنی را مطالعه می کنند و به نتایجی خارج از حوزه ی ادبیات و هنر می رسند که این نوع مواجهه با ادبیات از لحاظ فرهنگی بسیار مخرب و متحجر است.
بسیاری از قلم پردازانی که در سالهای مهرورزی توسط ارگانهای دولتی تعلیم یافتند و اکنون اوراق روزنامه ها و سایتها و وبلاگها را با نظریات غریب و پوک خود پر می کنند نیز دست کمی از این دولت خود کامه ندارند و به مجرد اینکه چیزی به مذاقشان خوش نیاید قلم را برمی دارند و با واژگانی گداخته نویسنده را به رگبار اتهامات بی اساس و توهین های جنسی و الفاظ رکیک می بندند چرا که تحمل هیچ گونه دگراندیش گرایی را ندارند و در نتیجه چه مستقل و چه دولتی این مهاجمین و این اوباش در یک راه گام برمی دارند و دیگر برای فردی چون من چه فرقی می کند که یکی دولتی باشد یا نباشد؟ چه فرقی دارد قلدری فردی از سر پریشانحالی باشد و یا فالانژیسم اسلامی؟
راستش کار ما نویسندگان مبارزه ای فرهنگی است، مبارزه با همه ی این افراد و مقابله با این نوع نگرش و در کل نبرد با جهان بینی حذف و سانسور و بازنویسی و ایستادگی در برابر این کارخانه ی غریب تواب سازی و توبه نویسی و مقاومت در برابر چماقدارانی که عرصه ی مطبوعات و اینترنت را جولانگاه تاخت و تاز خود ساخته اند.

dimanche, octobre 07, 2007

شیدا محمدی فردا در کانون سخن است

جلسه شیدا محمدی و شهروز رشید را هشتم اکتبر در کانون سخن فراموش نکنید.....

پیش از این، از شیدا محمدی شعرهای عروسی و خاک و روسپی و عکس فوری عشق بازی و بخشی از داستان "افسانه بابا لیلا" را در چشمان بیدار و چشمان دیگری خوانده اید.

....شیدا محمدی از شاعران جوان و فعال مهاجر ایرانی ساکن آمریکاست که توانایی های خود را در زمینه های مختلف می آزماید و بسیار پرکار است. شیدا محمدی سال گذشته مطلبی بر دو کتابم نوشت که بر دلم نشست و علتش نگاه سالم و بی بغض او در هنگام داستان خوانی بود. شیدا بدون پیشداوری و حمل معیارهای بیرون از ادبیات با داستان برخورد مستقیمی دارد.

نگاه شیدا محمدی به "شالی به درازای جاده ابریشم" و "شبان نیکو"


برای شیدا محمدی آینده ای پربار و پر کار و قلمی توانا و سالم آرزو دارم.


mercredi, octobre 03, 2007

مسافر



باز برای چند روزی مسافرم........

این بار به سرزمین دون کیشوت می روم.......









دون کیشوت
اثر پابلو پیکاسو

فروغ فرخ زاد به دانشگاه پرینستون میرود

........عزت گوشه گیر و فرزانه میلانی و شعله ولپه و مایکل هیلمن، نویسندگانی که در مورد فروغ فرخ زاد پژوهشها و مقالات و مطالبی نوشته اند و یا اشعار فروغ را به انگلیسی ترجمه کرده اند روز پنجم اکتبر در دانشگاه پرینستون سخنرانی می کنند.

lundi, octobre 01, 2007

آیا اجرای حکم سنگسار در قرن بیست و بکم طبیعی است؟

رنه ماگریت


محمدجواد لاریجانی به‌عنوان دبیر ستاد حقوق بشر قوه قضاییه روز یکشنبه هشتم مهرماه در مورد اجرای حكم سنگسار در ایران گفت: "من باید بگویم که حکم رجم در مسیر سختی قرار می‌گیرد و به همین خاطر استفاده از آن خیلی محدود شده است منتها تا وقتی در قوانین ما وجود دارد طبیعی است که این قانون باید اجرا شود.".....

وقتی دبیر ستاد حقوق بشر قوه قضائیه در ایران می گوید اجرای سنگسار طبیعی است

..... خواندن این گفتگو نمایانگر سفسطه و مغلطه و زبان بازی و بازی با کلمات و معنازدایی از کلمات و استنتاج های غریب و قیاس های ناهمگون و استقراء های حیرت انگیز از جانب سخنگوست. جمهوری اسلامی، در طی سالهای سلطه اش، به مرور در کاربرد این فنون بسیار تقویت شد و ما سرانجام به غنی سازی زبان سنگسار دست یافتیم. آنچه می شنویم امروز به وجود نیامده بلکه در سالهای گفتمان تمدنها و با پنبه سر بریدن ها زبان بی معنایی در ایران شکل گرفت که دیگر تقریباً هیچ کلمه ای معنای حقیقی و راستین خود را ندارد بلکه واژه بازیچه ایست برای رسیدن به هدف و واژه سنگی است یا پتکی است که بر مغز ما فرود می آید. با خواندن این مصاحبه به راحتی می بینم که چگونه کلماتی مانند "قوه قضائیه" و "ستاد حقوق بشر" و اصلاً "حقوق بشر" و اصلاً خود "بشر" به هیچ انگاشته می شوند. ترجیح می دهم بیش از این چیزی نگویم. این نوع زبان را در زبان فرانسه اصطلاحا ً"زبان چوب"می نامند.

به امید روزهای بدون سنگسار و باز با آرزوی برقراری حکومتی انسانی


This page is powered by Blogger. Isn't yours?