mercredi, octobre 31, 2007
مرگ دلفین ها و مرگ شاعر و

راستی زخمهای سرم چه وقت خوب خواهد شد؟
mardi, octobre 30, 2007
مهاجرت حقی طبیعی است
زیباترین پرستشگاه های جهان را ببینید
.... چه مذهبی بهتر از پرستش زیبایی؟
lundi, octobre 29, 2007
آهای زهراها ... نگرانتان هستم

زهرای من تو آبروی همه ی ما بودی و هستی! زهرا جان! تو همان آبروی به تاراج رفته ی مایی! چرا الان همه شیوخ قبیله سکوت را به همه توصیه می کنند؟ زهرا آنها، آن بسیجی ها انتقام چه کسی و چه فامیلی و چه چیزی را می خواستند از تو بگیرند؟ آی آی زهراها دلم خون است. آی آی زهرا چگرم کباب است! زهرای شهید نام خانوادگی ات را نمی دانم و هیچ عکسی از تو ندیده ام برای همین مدام فرزانه و فرجام جلوی نظرم می آیند.
آیا یا ریزه و شکننده با دو چشم درشت آهویی بودی مانند فرزانه؟
و یا بلند بالا و گل اندام بودی مانند فرجام؟
زهرای من، عروسی ات با حمید چه شد؟
چرا هیچ کس جوابی نمی دهد؟
dimanche, octobre 28, 2007
جمهوری سکوت را بر روی اینترنت بخوانید
samedi, octobre 27, 2007
از آلبوم فرزندان انقلاب

شمسی خانوم از کودکی مثه اختاپوس در هر جا که بگی دستی داشت و مثل هزارپا به همه جا راه داشت. او در لات پروری و لات نوازی بسیار چیره دست بود. شمسی خانم هنوز هیجده سالش نشده بود که موفق به کسب تصدیق ماشین رختشویی شد. او پس از اخذ مدرک دیپلم خانه داری و فوق لیسانس مهمانداری با تخصص شیرینی پزی برای کسب مدرک کارشناسی ارشد سرانجام با بورس بیت المال عازم ایالات متحده شد و اونجا تبدیل شد به" رکسانا" و مدام با ناز و نوز و غمزه برای باقی خانومای قرائتی ساکن ینگه دنیا در مدح ائمه اطهار به انگلیسی سلیس روضه خوانی می کرد. اخیرن شمسی خانوم در مصاحبه ای که با یه آقای خبرنگار آمریکایی توی اتاق خوابش داشته است تنها ره رهایی را در ساخت و پاخت با قاتلا و کلاهبردارای آدمکش دانسته است. شمسی خانوم در این مصاحبه مطبوعاتی اظهار داشت که در حال حاضر مشغول مطالعه بر روی آثار جویس می باشند.
vendredi, octobre 26, 2007
پرونده قتل زهراها

پرونده کامل قتل زهرا بنی عامری در روز فطر از رزا روشن
هنوز مرگ یا قتل زهرای جدید در مغزم ننشسته و گیجم که باز می رسیم به سخن پردازی های بزرگوارانه وزیر خفقان و ارشاد سابق ( و نویسنده و منتقد ادبی و متخصصص جویس در تبعید) ایشان می نویسد: "همین مورد خود کشی یا قتل را بازرسی کنید. گمان کنید دکتر زهرا دختر شماست. البته او پاسپورت کانادایی ندارد. لابد صدای خانواده اش هم به جایی نمی رسد. به گوش خدا که می رسد. باور کنید اهمیت جان این دختر که فدا شد و نظایر او از بسیاری از مسایل پر هیاهو بیشتر است." از ایشان می پرسم آقای وزیر خفقان و حناق مگر برای آن یکی زهرا که پاسپورت کانادایی داشت چه کردید؟ و شما که در رأس وزارتخانه ای بودید که مدام سر نویسندگان را آب می کردند شما برای خون آنها چه کردید؟ چرا دروغ می گویید و چرا می نویسید: "این خون ها خواب را بر چشم شما نمی بندد؟" آقای وزیر سابق مگر خون آن همه آدم و آن همه نویسنده و خون زهرایی با پاسپورت کانادایی خواب را بر چشمان شما بسته بود و یا بسته است؟ آقای وزیر تا کی مردم فریبی و دروغ و خلاصه تا کی می خواهید بگویید من نبودم دستم بود تقصیر آستینم بود... راستی این حرفها برای کیست؟
میزگرد آزادی بیان در پاریس
ميزگرد آزادی بيان
با شرکت: شيرين عبادی، محمدعلی دادخواه، عبدالفتاح سلطانی، فرهاد عاملی، نرگس محمّدی
مدير بحث : عبدالکريم لاهيجی
زمان : شنبه 27 اکتبر 2007 (5 آبان 1386 )، ساعت 3 بعداز ظهر
مکان : آمفی تئأتر شماره 3 – دانشگاه پاريس یک سوربون، پانتئون
Université Paris 1 ُPanthéon-Sorbonne
12 Place du Panthéon
75005 Paris
jeudi, octobre 25, 2007
اینجا فرانسه است
دوست عزیز، نگران نباش. الان اوضاع عادی شده و اصولاً جای هیچگونه نگرانی نبود. فقط اعتصاب وسایل نقیله عمومی بود که زندگی را تقریباً فلج می کرد و خیلی ها را از کار و زندگی انداخت. شهر پر شده بود از ماشین و در نتیجه راه بندان در اکثر خیابانهای شهر. این یعنی چیزی که هر روز در تهران اتفاق می افتد و جزوی از زندگی است. در این چند روزه، پیامهای زیادی داشتم که در مورد وقایع اخیر پرس و جو می شدند و من که برای هر کاری بایست دو سه ساعت بیشتر برای رفت و آمد وقت می گذاشتم و بیشتر وقتم در راه می گذشت فرصت پاسخ دادن نداشتم. چه بگویم؟ هر روز حادثه ای بود، این که چطور خود را از این سر شهر به محل کارم برسانم و هر شب ماجرایی بود طولانی تا خسته و خرد به خانه برسم ولی نگرانی چیز دیگری است چون اینجا فرانسه است و فرانسه یعنی این که اینجا فقط منطقه سن دنی و یا حومه کلیشی نیست.
دو سال پیش اینجا سن دنی است را نوشتم؟ یادت می آید؟ باز ناچارم توضیح بدهم که آتش زدن ماشین و شورش در حومه های شهر و درگیری هایی پیش آمده را با انقلاب ایران در سال پنجاه و هفت مقایسه نکن چون اصلا ایران با فرانسه به هیچوجه قابل مقایسه نیست.
دوست من ایران کشوری در حال توسعه بود که با زور و سرکوب به قهقرا رانده شد و تا زمانی که اپوزیسیون داخل و یا خارج از کشور بنیاد اندیشه شان بر محور دیکتاتوری استالینیستی و یا استبداد سطنتی و یا توتالیتاریسم مذهبی دور بزند، ایران در قرون وسطا خواهد زیست ولی در برابرش فرانسه کشوری است که انقلاب پر ثمری داشته است و تجربه های خونین جنگهای جهانی را پشت سر گذاشته است و همیشه در جستجوی آزادیخواهی و تبلور فرهنگ و هنر بوده است ومردمانش وقایع و تجربه های گوناگونی را پشت سر گذاشته اند.
دوست من پیش از این هم برایت نوشته بودم که اینجا جای نگرانی نیست. یادت می آید که شبی که سرکوزی با درصد کمی بر سیگولن رویال پیشی گرفت و رئیس جمهور فرانسه شد تا صبح بیخواب شده بودی و برایم پیامی حاکی از نگرانی فرستاده بودی؟ رفیق اینجا مردم هشیار و بیدارند. به طور مثال اینجا سارکوزی خودش هم نمی خواهد لایحه ای برای چند همسری را به تصویب برساند. اینجا زندگی طور دیگری جریان دارد که با خیلی از کشورهای دیگر قابل مقایسه نیست. هشیاری و بیداری مردم فرانسه به صورت اهرم هایی مانع اقتدار و دیکتاتوری چکمه پوش ها می شود. مثلاً تمام دیروز مهم ترین خبر و تیتر اول اخبار رادیو گاز گرفتن کودکی در آسانسور مجتمعی توسط سگ همسایه بود. کودک مجروح را به بیمارستان برده اند و از همسایه شکایت خواهند کرد. اینجا با ایران که هر ۱۲ ساعت یک نفر را در میدان شهر دار می زنند تفاوت دارد.
پس رفیق به این سادگی ها نیست و نمی شود سارکوزی را نمی شود با احمدی نژاد مقایسه کرد و شیراک هم رفسنجانی نبود و میتران هم نمی خواست مصدق باشد و دوگل هم مدرس نبود. فرانسه تاریخ و چهره های سیاسی و فرهنگی و شرایط خاص خود را دارد. افراد این جامعه متفاوت اند و عملکرد متفاوتی دارند. سطح فرهنگ سیاسی جامعه بالاست و برای همین حق اعتصاب چیزی است که کارفرما موظف است به آن احترام بگذارد. روزهای اعتصاب که به سر کار می رویم رئیس و یا مسئول بخش به سادگی می پرسد: "امروز چی؟ اعتصابی یا کار می کنی؟" و ما روزهایی که در اعتصاب بودیم به تناوب خود را "اعتصابی" معرفی می کردیم تا فشار مادی شدیدی روی بودجه های نحیف مان نیافتد و خسارت اعتصاب بین همه مان پخش شود. اعتصاب که تمام می شد هیچ انتقامی از سوی رئیس در کار نبود و نیست. او می فهمد که اعتصاب حق قانونی و انسانی من بوده است و به انتخاب من احترام می گذارد. در جامعه ای که دموکراسی نهادینه شده باشد افراد در برابر وقایع و مسائل مشابه، می توانند متفاوت عمل کنند. قرار نیست ما همه شکل هم بشویم و شکل هم فکر کنیم و همه با هم هم صدا باشیم.
دوست من ما متفاوتیم ولی باید یاد بگیریم که به هم احترام بگذاریم و در کنار هم زندگی کنیم و زندگی را بر دیگری جهنم تبدیل نکنیم. اعتصاب ها کم و بیش کم و تمام شده. هر سال در پاییز همین طوری است. پاییز یعنی فصل اعلام خواسته ها و تقاضاها و تأکیدی بر مطالبه تقاضاها برای بهبود اوضاع. این اوضاع هر سال کم و پیش تا پیش از تعطیلات عید ژانویه ادامه دارد. اوضاع هیچ وقت ایده آل نیست و بر این واقفم که اشکالاتی هست ولی جای نگرانی نیست. نگرانی در ایران است.
نگرانی اعدامها
نگرانی دستگیری دانشجویان
نگرانی دستگیری رهبران سندیکاهای کارگری و اتوبوس رانی
نگرانی بسته شدن کتابفروشی ها و آیا لازم است که باز هم بگویم...؟
mercredi, octobre 24, 2007
cycle de film iraniens
- Des discussions auront lieu avec le public autour des films projetés. Seront présents certains réalisateurs et des spécialistes de l’Iran.
- Un buffet et un bar sur place
- Une terrasse pour se détendre et pour prendre l’air
Entrée gratuite (participation libre)
mardi, octobre 23, 2007
دو مطلب مفید در مورد سانسور و محدویت های بسیار برای هنرمندان
و مقاله هنر، سانسور و خود سانسوري در سايه ي توتاليتاريسم اسلامي با نگاهی به تئاتر و سینما از نیلوفر بیضایی
lundi, octobre 22, 2007
اولیس همچنان دربند سانسور جامعه گرفتار است

حرف اصلی منوچهر بدیعی اینست که وقتی جامعه ای جویس را نمی فهمد و سواد جویس خواندن ندارد لزومی نمی بیند کاری دست و پا شکسته و بساز و بفروشی برای ویترین فرهنگی جمهوری اسلامی ( که ادعای هنردوست بودن و حامی ادبیات بودن را هم دارد) به چاپ برساند. منوچهر بدیعی پیش از هر چیز یک انسان فرهنگی و یک فرهنگ ساز است و حسابش از فرهنگ بافان پوشالی و سطحی کاملاً جداست.

samedi, octobre 20, 2007
امبرتو اکو و نشر اکاذیب در ادبیات

امبرتو اکو در مصاحبه ای که با جسیکا یرنیگان در سال 2000 داشته است در مورد رمان "باودولینو می گوید: خواننده در سرتاسر کتاب نميتواند بفهمد که باودولينو راست ميگويد يا دروغ، و اين بازي همينطور ادامه پيدا ميکند. حتي نيکهتاس هم حيران مانده است که داستان زندگي باودولينو را باور کند يا نه. واقعيت آن است که به استثناي موارد معدودي که نويسنده جاي راوي را ميگيرد، رمان کاملا در اختيار باودولينو است. اين کتاب حول محور ابهام ميگردد؛ البته اين را هم بگويم که داستانهاي باودولينو اگرچه در ابتدا مندرآوردي هستند، درنهايت راست از آب در ميآيند. بنابراين من درواقع آن رسالت بزرگ روايتگران را ارج گذاشتهام که مربوط است به گفتن داستان دربارة موضوعي که پيش از آن وجود خارجي نداشته است. شالودة اين کتاب، ارج گذاشتن به مولف و نيز خوانندگان است؛ به جهت ايجاد لحظاتي پرشور و نشاط براي آنان.

متن کامل مصاحبه با امبرتو اکو را درسایت دیباچه بخوانید.
امبرتو اکو می افزاید: به عبارتي ميتوان گفت که انسان کتاب را براي آن نميخواند که بفهمد مقصر اصلي فلان شخص است يا ديگري، بلکه در حين خواندن آن چنيني سوالهايي را از خود ميپرسد: اين کار را چه کسي انجام داد؟ اين افکار از کجا ريشه ميگيرد؟ اين قضايا زير سر چه کسي است؟
امبرتو اکو اگر در ایران می بود و اگر گذارش به "تلویزیون ملی ایران" در یاسوج می افتاد حتماً و حتماً توسط کارمندان آنجا به جرم "نشر اکاذیب در ادبیات" مورد پرونده سازی و با لطف قاضی محترم پرونده محکوم به زندان و نوشتن توبه نامه های مکرر می شد. ولی در هر حال زنده باد تخیل! و زنده باد ادبیات! و زنده باد رمان! چون این رمان است که می ماند
امبرتو اکو در ویکیپدیا/ درباره : به نام گل سرخ/
برای آشنایی با آندره مکین و دانیلو کیس
vendredi, octobre 19, 2007
لطفا نظرها، پیشنهادها و سؤالات خود را درباره ی روایت تاریخ تأسیس و پیشرفت رادیو و تلویزیون در ایران، و رسانه های فارسی زبان در خارج از ایران، از زبان «ایرج گرگین»
با ماندانا زندیان در میان بگذارید: Zandian@sbcglobal.net
مصاحبه ماندانا زندیان با ایرج گرگین را در مورد تاریخ تأسیس رادیو و تلویزیون در ایران در ره آورد بخوانید.
jeudi, octobre 18, 2007
ویژه بهروز وثوقی
بهروز نرو ! نامه ی سر گشاده ی من به بهروز وثوقی .....
بهروز وثوقی و بازیگری در غربت....
کلکسیون عکسهای نادر داوودی ....
شیوه بازیگری بهروز وثوقی.....
اولین کس که خریدار شدش من بودم/ پای حرفهای پوری بنایی.....
بهروز جان کاش تو دوقلو بودی و یا چند قلو......
سایت بهروز وثوقی.....
مصاحبه بهروز وثوقی با شهروند/ مصاحبه بهروز وثوقی با رادیو زمانه/ شب بزرگداشت بهروز وثوقی در تورنتو
مصاحبه بهروز وثوقی با انتحاب (بخش اول)/ مصاحبه با بهروز وثوقی (بخش دوم) / بهروز وثوقی: من هم مستثنی نیستم/ نخستین عشق به روایت بهروز وثوقی
بهروز جون در عالم سینما تو یه عمر نقش لات بازی کردی ولی در عالم واقع، همیشه یه پارچه آقا بودی. کی باورش میشه که تو هفتاد ساله باشی؟!
بهروز وثوقی را در صحنه هایی از فیلمهای: قیصر و طوقی و همسفر و... بالاخره در فرهنگ جاهل ها و رقاصه ها ببینید
mercredi, octobre 17, 2007
نشست انجمن مطالعات ایرانی در تورنتو
آلبرتو جاکومتی و پابلو پیکاسو

به عقیده جاکومتی "نقاشی برای زیبا کشیدن اجسام و اشیاء نیست بلکه نوعی نگاه به جهان است." از مجموعه ششصد اثر بی همتای جاکومتی در این نمایشگاه دیدن کنید و غنا و عمق آثار او را دریابید. ژان ژنه از آتلیه جاکومتی مانند آزمایشگاه و یا مکانی برای انجام آیینی خاص و برای خلق اثر یاد کرده است.
از سوی دیگر، امسال تابلوی گرونیکای پیکاسو هفتاد ساله شد و به همین مناسبت موزه پیکاسوی پاریس در کنار مجموعه دائمی خود، نمایشگاه "پیکاسوی کوبیست" را به معرض نمایش گذاشته و برنامه پاییزه و زمستانی خود را به کوبیسم و چگونگی پیدایش و تکوین آن اختصاص داده است.
mardi, octobre 16, 2007
Une fiction condamnée
Yaghub Yadali, romancier est condamné à un ans de prison et écrire quatre articles en faveur de République Islamique d’Iran
lundi, octobre 15, 2007
پری دریایی نبود، گیتار ماهی بود

به هر حال، آن موجودی که در آن فیلم مشاهده کردید پری دریایی نبود، بلکه فقط یک نوع ماهی کمیاب در اقیانوس آتلانتیک بود، گیتار ماهی!
اینجا چهار فیلم ویدئوی از گیتار ماهی ببینید و دیگر هیچ گوش تان به حرفهای فمینیستهایی که کارشان غنی سازی خرافات است نباشد.
اگر آنسوی پیکر این این گیتار ماهی را همچنان که در لینک اول مشاهده می کنید ببینید جای هیچگونه شکی باقی نمی ماند که آن ماهی هم گیتار ماهی بزرگی بوده است که با صحنه آرایی و از آن کفه به عنوان پری دریایی به خلق الله قالب کردند.
زیست شناس نیستم و متخصص جانور شناسی یا ماهی شناسی هم نیستم. از تصادف روزگار، در آکواریوم شهرک علمی و اقیانوس شناسی شهر والنسیای اسپانیا، گیتار ماهی را دیدم و هنوز هم از کار طبیعت حیرانم.
در فکر اینم که از این به بعد با حرکات انسانی پنگوئن ها و یا فک ها و یا هشیاری شیر ماهی ها و فیل ماهی ما و یا هوش بسیار دلفین ها چطوری برخورد کنیم؟ البته همه شان معجزه ی خلقت اند ولی نه به این کشکی! و باز در فکر اینم که پس از عوض کردن عینک، کمی هم پرس و جو و تحقیق به جای هیاهو و قشقرق بد نیست!
خلاصه مثل همیشه: بازم بالا رفتیم دوغ بود، غصه ی شما دروغ بود!
ما پایین اومدیم ماست بود پس قصه ی ماست که راست بود!
dimanche, octobre 14, 2007
دو مطلب در مورد نقش زن در سینمای ایران
samedi, octobre 13, 2007
داستانی از فروغ فرخ زاد و دیگر خبرها
اگر در هلند هستید فردا برنامه آقای محمد بهارلو را در شهر دلفت از دست ندهید. آقای بهارلو سایت دیباچه را دارد. آقای بهارلو نویسنده ایست که تاکنون مجموعه بسیار متنوع و با ارزشی از داستانهای ایرانی و خارجی را در کنار مطالب و مقالات و مصاحبه های ادبی در دیباچه منتشر کرده است. از جمله مطالب به یاد ماندنی سایت دیباچه انتشار داستان کوتاه "بی تفاوت" از فروغ فرخ زاد است........
jeudi, octobre 11, 2007
دوریس لسینگ: برنده نوبل ادبی 2007

دوریس لسینگ که اکنون هشتاد و هشت ساله است زندگی پر فراز و نشیبی را پشت سر گذاشته و دوران گرایش به کمونیسم و سپس فمینیسم را طی کرده و پشت سر گذاشته است. به روانشناسی و صوفیگرایی علاقمند بوده است و تولیدات ادبی اش در زمینه ادبیات مدرن است.
دوریس لسینگ کتابهای بسیاری نوشته است که از میان رمانها و کتابهایش می توان از چمن آواز می خواند و زیر پوست من و دفترچه های طلایی را نام برد.
بیوگرافی دوریس لسینگ
سایت دوریس لسینگ/ سایت جایزه نوبل ادبی
نوبل ادبیات 2007 به "دوریس لسینگ" رسید/ سعید کمالی دهقان
کتابشناسی دوریس لسینگ به فارسی و ترجمه یک شعر از او/ علیرضا بهنام
mercredi, octobre 10, 2007
فهیمه فرسایی و انتظار میهن
داستان "انتظار" از فهیمه فرسایی را در چشمان دیگری بخوانید.
فیلمی در مورد مناظر دیدنی ایران را در اینجا ببینید.
این فیلم هدیه ماندانا زندیان به همه دوستان است.
وطن من کفشهای من است هم هدیه ناقابلی است از من به خانم فرسایی و کتاب "میهن شیشه ای"
La littérature contemporaine iranienne : Une littérature mutilée et torturée
Comment peut-on continuer à vivre sous la torture ?oooooo
Comment peut-on rester en vie si morcelée et si mutilée?oooooooooooooo
En réalité, un homme a besoins d’un corps et un corps a besoins de tous ses organes. Si on lui l’enlève son cœur ou sa tête, est-ce qu’il vivra encore? Ce cadavre mutilée nommée la littérature contemporaine n’a pas de vie et ni une identité ; car à l’intérieure de pays l’état ne le reconaît pas et à l’extérieure de pays n’est pas reconnue comme une littérature actuel, et c’est ainsi que nous vivons dans les deux cas!tttttttttttt
mardi, octobre 09, 2007
Dites non à la Peine de Mort en Iran

mercredi 10 octobre 2007
Dites non à la Peine de Mort en Iran
Venez manifester vêtus de noir
mercredi 10 octobre 2007 à 14 heures
devant l'Opéra Bastille
A l'appel de La FIDH, Ensemble Contre la Peine de Mort, l'ACAT, la Coalition Mondiale Contre la Peine de Mort, la LDH, la LDDHI et Reporters Sans Frontières,
EN SAVOIR + :
La FIDH est membre de la Coalition mondiale contre la peine de mort
http://www.worldcoalition.org
lundi, octobre 08, 2007
خوزه ساراماگو و نشر اکاذیب در استان کهگیلویه و بویر احمد

آنچه بر سر یعقوب یادعلی آمده است بلایی است که در هر کجای ایران ممکن است به وقوع بپیوندد و نویسنده ای را راهی زندان و محکوم به شلاق کند ولی نوشتن چهارمقاله در واقع نوشتن چهار بار توبه نامه و تقدیر از چهره های فرهنگی و هنری جمهوری اسلامی مجازاتی توسط شکنجه گران ارشاد و جمهوری اسلامی است که در هیچ کجای قران به آن اشاره نشده و فقط در جهت سرکوب کردن و خرد کردن یک نویسنده و در کنارش سرکوب و خرد کردن نویسندگان دیگر در زیر سنگهای عظیم آسیاب ارشاد اسلامی شکل گرفته است.
آنچه بر سر یعقوب یادعلی آمده است یک روزه شکل نگرفت. در ابتدا، شروعش از وزارت ارشاد بود که آثار داستانی نویسندگان را می گرفتند و می خواندند و زیر برخی کلمات خط می کشیدند که حذف شود و زیر بعضی ها علامت می گذاشتند که توضیح داده شود توی این لیوان چی بوده و باز در موارد بسیاری می خواستند که شکل جمله تغییر پیدا کند و به شکلی که آنها توصیه کرده اند درآید تا در جهت پیشبرد هر چه بیشتر اهداف و موازین جمهوری اسلامی باشد و این کاریست که این بازجویان ارشاد با بسیاری از نویسندگان خارجی هم انجام دادند و خوشبختانه آنها فارسی نمی دانند و فارسی نمی خوانند تا به عمق فاجعه ای که در ایران بر آثارشان تحمیل شده است پی ببرند و از سوی دیگر در طی بیست و هشت سال گذشته به مرور نویسندگان ایرانی کم و بیش به سانسور و بازنویسی و حتا خودسانسوری مداوم عادت کردند و دیگر سانسور جزوی از زندگی شد.
در این میان، دلال ها و دلاله های رژیم در دوران گفتمان تمدنها نهایت سعی خود را به کار بردند تا به ما ثابت کنند که دیگر سانسوری وجود ندارد و به دروغ نوشتند و یا حتا سعی کردند با مقایسه های دروغین ثابت کنند که سانسور در حد چند کلمه و چند جمله مسخره تقلیل پیدا کرده است و به بازار کتاب مانند بازار کاغذ فروشی رونق بخشند و آبی به آسیاب جمهوری اسلامی بریزند.
امروز در یک مقایسه ساده می بینیم که بیشتر این حرفها دروغ بوده است و سانسور در هر حال با قدرت به کار خود ادامه می داده است و در جمهوری مهرورزی داشته اند ما را برای دروغگویی و همنوایی با خود آماده می کرده اند. چیزی که باعث می شود به همه پژوهش ها و مطالب به ظاهر علمی نوشته شده در این دوران با تردید بنگریم و در هر موردی خود به تنهایی و از ابتدا مطالب را بازبینی و مرور کنیم. و راستی کجایند آن طوطیان شیرین سخن که ادعا کردند بسیاری از رمانهای مهاجرت به هیچ وجه مورد سانسور قرار نگرفتند و اگر چیزی بوده در حد چند کلمه بوده است که ضروری نبوده و فقط محض اظهار وجود صورت گرفته است؟!
استان کهگیلویه و بویر احمد چندان فرقی با استانهای دیگر ندارد. قوم لر مثل قوم کرد است، قومی که بی شباهت به قوم بلوچ و یا قوم ترک نیست. هیچ قومی بدتر و یا بهتر از دیگری نیست و همه ی این اقوام می توانند در کنار هم در صلح و صفا زندگی کنند اگر دولت آتش جنگهای قومی را علم نکند. روستائیان آنقدر زحمتکش و پاک اند و آنقدر گرفتار، که نه فرصت سنگسار دارند و نه سواد رمان خواندن و نه حوصله ی پرونده سازی برای نویسندگان و هر فردی از قوم لرستان می تواند یک روستایی زحمتکش و بی دردسر باشد البته اگر راحت بگذارندشان. مردمان لرستان همانقدر می توانند مترقی باشند که در تهران و یا خراسان و یا کردستان. این را کسی به شما می گوید که رگ و ریشه ای از آن حوالی دارد و همین فرد اضافه می کند که عقب ماندگی و یا رشد فرهنگی در ایران مختص به استان خاصی در ایران نیست و اگر فرض کنیم عقب ماندگی فرهنگی در روستاها وجود دارد، اداره رادیو و تلویزیون استان قاعدتاً بایست در مقایسه با استان مرکزی از قانون و فرهنگی معتدل برخوردار باشد که پس از تایید و تصویب برنامه ای با پرونده سازی نویسنده ای را به این سادگی ها به زندان نیندازند.
باور کنید در شرایط امروز، ساراماگو در دادگاه های ایران محکوم به نشر اکاذیب خواهد شد چون مردمان شهری را تصویر کرده است که یکی پس از دیگری دچار کوری می شوند و کوری شکلی عام به خود می گیرد. در شرایطی که همه کور شوند "دیدن" و "یک چشم بودن" جرم است.
در این شرایط دانته محکوم به نشر اکاذیب است چون نوشته است که به دوزخ رفته و از دوزخ درآمده و سپس در برزخ بوده و در پایان به بهشت رفته است. دانته قطعاً به نشر اکاذیب محکوم است چون تاکنون هیچکس نه دوزخ بازگشته است و نه از بهشت!
گارسیا مارکز را حتماً به خاطر نوشتن داستان زندگی ارندیرا و رمان صد سال تنهایی و نوشتن حکایات روسپیان غمگین و مهربان و شوم بخت سرزمینش آنهم در پاییز پدرسالاری حتماً به علت دادن تصویر غلطی از مردمان آمریکای جنوبی به نشر اکاذیب محکوم می شد.
بگذریم سر این رشته دراز است و به برخوردی غیر هنری و غیر انسانی از سوی دولتی مقتدر و خودکامه مربوط می شود، آنچه در این لحظه برایم ضروری و لازم به گفتن به نظر می رسد اینست که خارج از چهارچوب دولت و ارشاد اسلامی، بسیاری از افراد مانند همین دولت مقتدر و خودکامه آثار نویسندگان وطنی را مطالعه می کنند و به نتایجی خارج از حوزه ی ادبیات و هنر می رسند که این نوع مواجهه با ادبیات از لحاظ فرهنگی بسیار مخرب و متحجر است.
بسیاری از قلم پردازانی که در سالهای مهرورزی توسط ارگانهای دولتی تعلیم یافتند و اکنون اوراق روزنامه ها و سایتها و وبلاگها را با نظریات غریب و پوک خود پر می کنند نیز دست کمی از این دولت خود کامه ندارند و به مجرد اینکه چیزی به مذاقشان خوش نیاید قلم را برمی دارند و با واژگانی گداخته نویسنده را به رگبار اتهامات بی اساس و توهین های جنسی و الفاظ رکیک می بندند چرا که تحمل هیچ گونه دگراندیش گرایی را ندارند و در نتیجه چه مستقل و چه دولتی این مهاجمین و این اوباش در یک راه گام برمی دارند و دیگر برای فردی چون من چه فرقی می کند که یکی دولتی باشد یا نباشد؟ چه فرقی دارد قلدری فردی از سر پریشانحالی باشد و یا فالانژیسم اسلامی؟
راستش کار ما نویسندگان مبارزه ای فرهنگی است، مبارزه با همه ی این افراد و مقابله با این نوع نگرش و در کل نبرد با جهان بینی حذف و سانسور و بازنویسی و ایستادگی در برابر این کارخانه ی غریب تواب سازی و توبه نویسی و مقاومت در برابر چماقدارانی که عرصه ی مطبوعات و اینترنت را جولانگاه تاخت و تاز خود ساخته اند.
dimanche, octobre 07, 2007
شیدا محمدی فردا در کانون سخن است

جلسه شیدا محمدی و شهروز رشید را هشتم اکتبر در کانون سخن فراموش نکنید.....
....شیدا محمدی از شاعران جوان و فعال مهاجر ایرانی ساکن آمریکاست که توانایی های خود را در زمینه های مختلف می آزماید و بسیار پرکار است. شیدا محمدی سال گذشته مطلبی بر دو کتابم نوشت که بر دلم نشست و علتش نگاه سالم و بی بغض او در هنگام داستان خوانی بود. شیدا بدون پیشداوری و حمل معیارهای بیرون از ادبیات با داستان برخورد مستقیمی دارد.
نگاه شیدا محمدی به "شالی به درازای جاده ابریشم" و "شبان نیکو"
برای شیدا محمدی آینده ای پربار و پر کار و قلمی توانا و سالم آرزو دارم.
mercredi, octobre 03, 2007
مسافر
دون کیشوت اثر پابلو پیکاسو
فروغ فرخ زاد به دانشگاه پرینستون میرود
lundi, octobre 01, 2007
آیا اجرای حکم سنگسار در قرن بیست و بکم طبیعی است؟
محمدجواد لاریجانی بهعنوان دبیر ستاد حقوق بشر قوه قضاییه روز یکشنبه هشتم مهرماه در مورد اجرای حكم سنگسار در ایران گفت: "من باید بگویم که حکم رجم در مسیر سختی قرار میگیرد و به همین خاطر استفاده از آن خیلی محدود شده است منتها تا وقتی در قوانین ما وجود دارد طبیعی است که این قانون باید اجرا شود.".....
وقتی دبیر ستاد حقوق بشر قوه قضائیه در ایران می گوید اجرای سنگسار طبیعی است
..... خواندن این گفتگو نمایانگر سفسطه و مغلطه و زبان بازی و بازی با کلمات و معنازدایی از کلمات و استنتاج های غریب و قیاس های ناهمگون و استقراء های حیرت انگیز از جانب سخنگوست. جمهوری اسلامی، در طی سالهای سلطه اش، به مرور در کاربرد این فنون بسیار تقویت شد و ما سرانجام به غنی سازی زبان سنگسار دست یافتیم. آنچه می شنویم امروز به وجود نیامده بلکه در سالهای گفتمان تمدنها و با پنبه سر بریدن ها زبان بی معنایی در ایران شکل گرفت که دیگر تقریباً هیچ کلمه ای معنای حقیقی و راستین خود را ندارد بلکه واژه بازیچه ایست برای رسیدن به هدف و واژه سنگی است یا پتکی است که بر مغز ما فرود می آید. با خواندن این مصاحبه به راحتی می بینم که چگونه کلماتی مانند "قوه قضائیه" و "ستاد حقوق بشر" و اصلاً "حقوق بشر" و اصلاً خود "بشر" به هیچ انگاشته می شوند. ترجیح می دهم بیش از این چیزی نگویم. این نوع زبان را در زبان فرانسه اصطلاحا ً"زبان چوب"می نامند.
به امید روزهای بدون سنگسار و باز با آرزوی برقراری حکومتی انسانی