چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: novembre 2007

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

vendredi, novembre 30, 2007

ده = سرسپردگی به توان ده

کسانی که با عالم نمایش آشنایی دارند به خوبی می دانند که در گذشته بازیگری تئاتر شغلی زنانه نبود و معمولاً مردان به ایفای نقش زنان می پرداختند. حالا از تراژدی یونانی بگیرید و بیایید به شرق و نمایش تعزیه، به خوبی خواهید دید که در طول تاریخ و در صحنه های تئاتر همیشه نقش زنان را مردانٍ زن پوش ایفا کرده اند. زنان همیشه اسرای تاریخ و پستوها بودند و کسی آنها را نمی دید و کسی به حرفشان گوش نمی داد. روی صحنه تئاتر هم زن پوشی می آمد و نقش زن را ایفا می کرد. زن پوش، چه در تئاتر شرق و چه در تئاتر غرب سنتی دیرینه دارد. دوران بازیگری زنان در ایران نیز به قرن بیستم برمی گردد و اولین زنان بازیگر، زنان ارمنی بودند.

این پدیده در دوران پس از انقلاب به شکل معکوس خود را نشان داد. نمی توانستند حضور زنان را از زمانه و زندگی خود حذف کنند. پس در ابتدا زنانی باب طبع خود آفریدند و کم کم زن پوش های زن نما با افکار مردانه آهسته آهسته همه ی صحنه ها را از آن خود کردند. تعداد زنان در فیلم واکنش پنجم و یا ده کیارستمی هیچ کمکی در گشودن مشکل زنان نمی کند بلکه فقط با خطای چشمی و حضور مجازی زنان، و با مردم فریبی، سینمایی زن پوش با مسایلی زن نما به وجود آورده است که در بقای هر چه بیشتر پدر - مرد سالاری می کوشد.
ناچارم باز تکرار کنم که درست است که در ایران کنونی مسئله زنان شکل حادی به خود گرفته است ولی هر چه با شرکت زن بود و داستان در حول و حوش زندگی زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد دور زد لزوماً به سینمای فمینیستی ایران تعلق ندارد و بیشتر نمایشی ظاهری و سطحی و زن پوشانه و مجازی برای لوث کردن و پنهان کردن ریشه های این مشکل بزرگ اجتماعی است. نمونه ی دیگر فیلم ده است از آقای عباس کیارستمی که از روکشی زنانه برای فیلمی با تفکر مردانه تشکیل شده است.
آقای کیارستمی در سال 1381 ناگهان به مسئله زنان روی آورد و قهرمان او که معمولاً مردی مجرد (گاه با پسربچه ای و گاه بی پسر بچه ای) در جاده ی زندگی حیران بود تغییر جنسیت داد و به صورت زن مطلقه ای درآمد که بی وقفه در جاده روزمره گی می راند و آدمها بر او چون مسافرانی موقت نمودار می شدند.
در فیلم ده عباس کیارستمی، حتماً صحنه فجیع گفتگو با روسپی ( قسمت اول و قسمت دوم) را ببینید تا به عمق تفکر مردسالارانه فیلمنامه نویس و یا کارگردان پی ببرید و ببینید وقتی مردانی با ذهنیتی پدر- مردسالار، می خواهند ادبیات فمینیستی و به ظاهر زنانه بنویسند چگونه فانتزی های مردسالارانه خود را افشا می کنند.
اوج تفکر مردسالارانه ی فیلمساز در صحنه ایست که زنی که مدام رانندگی می کند و در جاده یکنواخت زندگی خود مرتب می رود و می آید، خانم کیارستمی به روسپی ایی که ما نمی بینیمش برمی خورد، فجیع ترین صحنه فیلم درست همین زمانی است که خانم کیارستمی (منظورم همان خانمی است که به جای آقای کیارستمی پشت فرمان نشسته و با روسپی مشغول هر و کر است) در مسیر تکراری خیابانٍ زندگی خود روسپی ایی را سوار ماشین می کند و بی اطلاعی او نسبت به شرایط اجتماعی تا به حدی است که از روسپی می پرسد برای چه این کار می کند؟ انگار برای روسپی خیابانی هزاران شغل و مقام و منصب وجود داشته و روسپی همه را رد کرده و داوطلبانه خواسته تن فروشی کند و جندگی را به عنوان شغل دلخواه خویش برگزیده است!!!L'image “http://www.gooya.com/fr/images/ten-3.jpg” ne peut être affichée car elle contient des erreurs.
گفتگو با پیرزن ومومن و گفتگو با دختر عاشق را در مورد امامزاده و حجاب بشنوید تا ببینید چگونه کارگردان و فیلمنامه نویس به راحتی به غنی سازی خرافه می پردازد و عقب ماندگی ذهنی را در جامعه و به خصوص در بین زنان رواج می دهد. از کرامات و ابتکارات فیلمساز جهانی شده ی ما در فیلم ده این بود که مسئله حجاب را هم حل کرده بود. دختری که در عشق شکست خورده از فرط نومیدی سرش را از ته تراشیده و این زن بی مو در برابر دوربین بی حجاب می شود و عجیب اینست که آب هم از آب تکان نخورد!!! دوستی می گفت کیارستمی کار جالبی کرده که زن بی حجاب را نشان داد! گفتم نشان دادن بی حجابی به این شکل که دل و جرأت نمی خواهد. من شخصاً حاضرم موهایم را از ته بزنم به شرط این که قانون حجاب اجباری را بردارند و بقیه بتوانند بی حجاب شوند. نمایش دردناک و مسخره ی زنی بی مو، لوث مسئله ی حجاب اجباری است. نشان دادن بی حجابی به این شکل بی معنا کردن این مسئله و تلاشی برای گمراه کردن اندیشه ی بیننده است. همگی به خوبی می دانیم که همیشه پشت چهره و شخصیت این کودکان و زنان کارگردانی ایستاده است که از این عوامل طبیعی برای رساندن پیام خود استفاده می کند . بازی بسیار ضعیف بانوی راننده در برابر بازی کودک آزار دهنده می شود، همانطور که می بینید در پشت حرفهای پسرک و نظرات ضدزن و مردسالارانه و خشونت کودک، آقای نویسنده و فیلمنامه نویسی نشسته است و در کلیت نیز نویسنده مردسالار و ضدزنی نشسته است که نظراتش بر فیلم غالب است.

jeudi, novembre 29, 2007

"جمهوری سکوت" یک ماهه شد


کتاب "جمهوری سکوت" یک ماهه شد...
در این باره:....
"جمهوری فریاد" از خانم عزت گوشه گیر...
"جمهوری سکوت" و زنی که سکوت نمی کند/ خانم شکوه میرزادگی....
معرفی "جمهوری سکوت"/ آقای احسان عابدی....
در ضمن:...
سه کتاب دیگر در راه است....
"زنان در آئینهء سینمای ایران" و...
اگر به علت فیلتر بودن سایت نمی توانید کتاب "جمهوری سکوت"را ببینید و یا بخوانید ....
در صورت تمایل برایم بنویسید تا یک نسخه از آن را برایتان بفرستم....

mardi, novembre 27, 2007

از مومیائی های مصر باستان تا سالگرد غلامحسین ساعدی

موزه مصر تورن: در این ده روزی که در سفر بودم یکی از شهرهایی که دیدم تورن بود. تورن در شمال ایتالیا و در نزدیکی میلان قرار گرفته است ولی هنوز مثل رم و ونیز و میلان و فلورانس سیل جهانگردان بین المللی به آنجا سرازیر نشده است بلکه بیشتر جهانگردان ایتالیایی و اروپایی اند که به این شهر می آیند. شهر بسیار زیبا و غنی تورن پر است از بناهای باروک و رنسانس و پله های مرمرین رم باستان. موزه مصر و موزه سینمای تورن از مهم ترین موزه های جهان اند و از اهمیت ویژه ای برخوردارند.
روز شنبه بیست و چهارم نوامبر موزه مصر را تماشا کردم. دیدن مجسمه ها و مومیایی ها و اشیاء و ابزار چند هزار سال پیش در این موزه اعجاب انگیز است. با دیدن موزه مصر تمدن کهن در جلوی چشمان مان جان می گیرد و عظمت دیرین خود را بر ما می نمایاند.
همانطور که می دانید مردم مصر باستان به زندگی پس از مرگ اعتقاد داشتند و به همین دلیل جسد را مومیائی می کردند تا برای زندگی دوباره، جسمش سالم بماند. در اولین سالن موزه، جسد مومیائی شده مردی را در وسط سالن از ورای شیشه می بینیم. چند هزار سال است که مرد به پهلو خوابیده است و پاهایش را جمع کرده است. جمجمه و بدنش و حتا پوست تنش در خلال سالیان دراز دوام آورده است ولی سر بعضی از انگشتانش ریخته است. به دلیل تبخیر کامل آب بدن و آب شدن چربی ها و به مرور زمان، بدن تحلیل رفته و هیکلش لاغر شده و جسمش خشکیده و یا پوکیده و بیشتر دنده ها و استخوانهایش را می بینی. سرت را که جلو ببری و خوب دقت کنی رگ و ریشه های بدنش را به خوبی می بینی.

بالای سرش، ظرفهای آب و گیاه و خوردنی است. صندلهایش را بالای سرش جفت کرده و برای سفر به آن دنیا گذاشته اند. کنارش کمانی است با چند نیزه برای دفاع از خود در این راه دراز. در مصر باستان همراه جسد، قلم مو و ابزار کار متوفی را می گذاشتند تا او بتواند به شغل و حرفه ی خود در آن دنیا نیز ادامه بدهد. طبیعی است که پول و جواهرات و اشیاء گرانبها را هم با خود به گور می برده اند. در گور زنان، سرمه و لوازم آرایش و عطر هم یافت شده است.
مرده را پس از مومیائی کردن در کفن می پوشانده اند و درون تابوتی چوبی قرار می داده اند. بدنه بیرونی تابوت معمولاً با نقاشی و حدیث و زندگینامه فرد همراه است. در پایان، تابوت را درون مقبره شخص و یا مقبره خانوادگی می گذاشته اند. مقبره، اتاقکی بدون روزنه و نور و به اندازه صندوقخانه است. درون مقبره شرح زندگی شخص و تاریخ تولد و تاریخ و همچنین علت فوت متوفی را با زبانی تصویری ثبت می کرده اند. و اگر شخص متوفی پادشاه و یا شاهزاده و یا فرد مهمی بوده است، گزارشی تصویری از مراسم سوگواری را نیز اضافه می کرده اند و همه اینها متعلق به حداقل سه یا چهار هزار سال پیش است. در مصر باستان حیوانات را هم مومیائی می کردند چون معتقد بودند که آنها هم روح دارند و بنابر این زندگی دوباره خواهند داشت. در موزه مصر تورن گربه و گاو و کروکودیل مومیایی شده را هم دیدم.
مراسم سالگرد ساعدی: روز بیست و سه نوامبر برایم روز مهمی است. بیست و چهار سال پیش، درست در روز بیست و سه نوامبر وارد خاک فرانسه شدم و از آن وقت تاکنون ساکن پاریس بوده ام. درست یک سال از اقامتم در فرانسه می گذشت که دکتر غلامحسین ساعدی در روز بیست و سه نوامبر در بیمارستان سنت آنتوان درگذشت و از روز مرگش تاکنون بیست و سه سال می گذرد. امسال سال عجیبی بود! بیست و سومین سالگرد غیبت غلامحسین ساعدی در روز بیست و سوم نوامبر!
مراسم سالگرد غلامحسین ساعدی در پاریس معمولاً با یکی دو روز تأخیر در اولین شنبه پس از سالگرد و در ساعت سه و در گورستان پرلاشز و در قطعه هشتاد و پنج و درکنار گور ساعدی برگزار می شود. مراسم معمولاً ساده است، مانند خود ساعدی! در ساعت سه بعدازظهر، جمعی از آشنایان ساعدی و ایرانیان ساکن پاریس، در خیابان داخل گورستان، در کنار گور ساعدی جمع می شوند، گاهی شخصی چند کلمه ای درباره ساعدی می گوید، گاهی نوار صدایش را پخش می کنند، گاهی یکی دو تن از هنرمندان تئاتر بخشی از نمایشنامه هایش را بر سر گورش می خوانند، یادش را گرامی می دارند و در پایان دسته گل و یا دسته گلهایی بر روی گورش گذاشته می شود و بعد کم کم به سوی گور هدایت کشیده می شوند و بعد به سوی گور آشنایان دیگر و در پایان، عده ای از نزدیکان و آشنایان ساعدی، در یکی کافه های میدان گامبتا که در نزدیکی گورستان پرلاشز قرار دارد دور هم قهوه ای می نوشند.
در سالهای اول اقامتم و همچنین در سالهای اولیه مراسم سالگرد ساعدی، به شکلی جدی تر و صمیمانه تر و مفصل تر و حتا محترمانه تر برگزار می شد ولی متأسفانه از وقتی خانم ساعدی (بدری لنکرانی) دیگر ساکن فرانسه و یا حتا ساکن اروپا نیست و نمی تواند در مراسم سالگرد شرکت کند، کسانی که صاحب عزا شده اند حتا حساب شمارش سالیان را هم ندارند! در یادداشتی که از سوی همسر! و برخی از دوستان و آشنایانش پخش شد و حتا از رادیوی فرانسه هم اعلام شده، امسال را بیست و دومین سالگرد مرگ ساعدی قلمداد کرده بودند و گمان نکنم کار خاصی جز استفاده از نامش و نام "گوهر مراد" و یا نام همسرش انجام داده باشند!
تا هفت هشت ده سال پیش مانند بسیاری از ایرانیان، در مراسم سالگرد ساعدی و به احترام ساعدی شرکت می کردم ولی به مرور مانند بسیاری از چیزهای دیگر سالگرد ساعدی برایم چهره ای خصوصی و شیوه ای شخصی به خود گرفت. دیگر در این روزها به قبرستان نمی روم بلکه یاد نویسنده را گرامی می دارم یعنی چند ساعتی برایش وقت می گذارم و یکی از کارهای خوبش را می خوانم و در آن روز به ساعدی و نوشته هایش و نویسندگی اش فکر می کنم.
امسال در سالگرد ساعدی در تورن ایتالیا بودم و تصادفاً در روز شنبه بیست و چهارم نوامبر که ایرانیان ساکن پاریس بر سر مزارش رفتند، من از موزه مصر دیدن کردم و در تمام مدتی که در میان مومیائی ها بودم به او فکر کردم. به این که گفته بود: "مرا با قلمم دفن کنید!" و به این که الفبای شماره شش، آخرین الفیائی که او سردبیرش بود را همراه با تابوت ساعدی در گورش گذاشتند! به این که سنگ قبر را نشان داده بود و گفته بود : "این میز کار است!" و به اینکه با طنزی غریب سنگ گور را با میز صفحه بندی مجله مقایسه کرده بود و باز به همین شیوه اندیشیده بود و گور هدایت را گهواره اش دانسته بود و گفته بود: "این گور هدایت نیست بلکه گهواره اوست!"
نویسنده نامیراست: به قول دریدا "می نویسم، پس هستم!". هیچ گمان نمی کنم زندگی پس از مرگی وجود داشته باشد و جسم نخیف و فرتوت و پیر و بیمار ما بتواند در دوره ی دیگر تاب بیاورد و حتا اگر دوام بیاورد از سر گرفتن شور و شوق و جنبش پس از خوابی چند هزار ساله، باز هم توانائی زندگی و کار و تولید! نع! کنسرو جسم برای زندگی دوباره را باور ندارم! و زندگی پس از مرگ را باور ندارم. و باور ندارم که قلم دفن شده روزی به کار آید بلکه معتقدم نویسنده با مرگ نمی میرد. نویسنده درون نوشته هایش زنده است و به حیات خود ادامه می دهد و نویسنده ای که هنوز خوانده می شود و اثرش تازه است پس زنده است. در نتیجه سوفکل و شکسپیر و بکت و سارا کین همگی زنده اند و زنده خواهند ماند.
صادق هدایت مانند رومن گاری و ویرجینیا وولف و سارا کین خودکشی کرد ولی این نویسندگان علیرغم خودکشی شان هنوز زنده اند و هدایت هنوز زنده است و ساعدی هنوز زنده است. از این به بعد نمی خواهم به "مرگ" بچسبم بلکه می خواهم به زندگی روی بیاورم و روز تولد نویسندگان را جشن بگیرم چون نویسنده هرگز نمی میرد.
این اواخر، هر وقت به مرگ ساعدی فکر می کنم بی آنکه بخواهم به سرفه می افتم و این مطلب را در حالی که از شدت سرفه کبود شده بودم نوشتم. گلویم از داخل خراشیده شده، از شدت سرفه، چشمانم سرخ و پرآب شده، با این همه تمام این مطلب را در محل کارم نوشتم و بعد وقتی به تولد فکر کردم ناگهان آرام شدم و سرفه هایم کم و قطع شد!
آیا لازم بود اینها را هم بنویسم؟ - آره! لازم بود!
درست است که مانند نقشهای مصر باستان هر گامی که برمی داریم گامی به سوی "مرگ" است اما گمان می کنم وقتش رسیده که به قول ساعدی از گور به گهواره برسیم و از مرگ به زندگی. پس امسال در ماه ژانویه ۲۰۰۸ سالگرد تولد ساعدی را شخصاً جشن خواهم گرفت و همه مطالبی که به فارسی و فرانسه در مورد ساعدی نوشته ام را در تاریخ تولدش روی اینترنت می گذارم. یادش زنده!

Libellés :


lundi, novembre 26, 2007

نمایشگاه عکس: فهیمه نجمی

نمایشگاه عکس فهیمه نجمی.....
زمین و آئینه.....
ابیانه - کاشان.....
در هال کتابخانه دانشگاه سانسیه - سوربن پاریس سه.....
فقط تا روز بیست و نه نوامبر برقرار است.....
L'exposition de photographies de Fahimeh Najmi,
Terre & Miroir
Abyaneh - Kashan
du 19 au 29 novembre 2007
L'université Sorbonne nouvelle- Paris 3, Halle de la bibliothèque,
13 rue de Senteuil, Paris 75005, M°: Censier - Daubenton
contact: najmi.fahimeh@gmail.com

jeudi, novembre 22, 2007

سه روز دیگر برمی گردم


تا سه روز دیگر حتماً برمی گردم در این فاصله، هر وقت حوصله تان سر رفت فیلم "دکتر ژیواگو" را با موزیک موریس ژار ببینید......

Je reviens dans trois jours,
en attendant regardez Dr Zhivago
avec musique de Maurice Jarre

mercredi, novembre 14, 2007

به سفر می روم


نویسنده این وبلاگ به مدت ده روز به سفر می رود....
Je m'absente pour dix jour
.....ویدئوی لارنس عربستان را با موزیک موریس ژار ببینید
Laurence arabia


lundi, novembre 12, 2007

به یاد بیژن مفید و شهر پر از قصه اش

"تو به طرز غریبی حقیقی هستی. بعد از آن همه سال، هنوز نام دریا را که می‌آوری، واژه غرق می‌شود. . . تئاتر ما هنوز نمی‌داند نبودنِ تو را کجای صحنه بگذارد که تماشاچی سرگیجه نگیرد."

عریضه ماندانا زندیان به بیژن مفید
یادمان بیژن مفید
در راوی حکایت باقی

بیژن مفید در ویکیپدیا

دو تا چشم سیاه داری
Download

نه دیگه این واسه ما دل نمی شه
Download

ترانه های شهر قصه و ماه و پلنگ در ایرانین سانگ
شهر قصه-نمايشنامه-بيژن مفيد

ویدئوی نمایش کوتی و موتی از بیژن مفید به کارگردانی آرتا داوری
یک و دو و سه و چهار و پنج و شش

dimanche, novembre 11, 2007

دفاع شیرین خانم عبادی از پرونده قتل زهراها

وکیل نیستم و وکالت نخوانده ام. پزشک نیستم و پزشکی هم نخوانده ام ولی آرزویم عدالت و سلامت انسان است. همین قدر می دانم که عدالت و سلامت، قلمروی افراد خاصی نیست و مال و حق همه است. حق تو و حق من. حق خواهر من هم هست و حق برادر شهیدم و جوانمرگم. حقی برای همه.

بالا بروی و پایین بیایی، بخواهی یا نخواهی، زهرا باشی یا زیبا، بنی یعقوب باشی یا بنی کاظمی، بنی بشر باشی یا بنی آدم، خواهر خودمی، همان زهرای کوچک شاهرخی با چشمان تیزهوش که از همدان گذشت و وکیلش همدانی است و زنده بود و زنده بود تا سرحدمرگ تا زمانی که به چنگ مأموران افتاد و در دو یا چند روز پیکر بیجانش را در همدان به پدر یا به مادرش تحویل دادند و الان زهرا سکوت کرده است و همه چیز حاکی از این است که خون زهرای بیگناهی که در سکوت ریخته شد اکنون در نمایشی شورانگیز توسط وکلای همدانی به بایگانی تاریخ روانه خواهد شد.

زهرا کاظمی علیرغم پاسپورت کانادایی اش در تهران بدون حکم جلب به صورت غیرقانونی در حین عکاسی مقابل زندان اوین دستگیر شد و در زندان مورد شکنجه و تجاوز قرار گرفت و سرانجام بر اثر ضربه های متعددی که به سرش وارد شده بود دچار خون ریزی مغزی شد و درگذشت.

خانم شیرین عبادی، حقوق دان و فعال حقوق بشر و برنده جایزه صلح نوبل ۲۰۰۳ و همکارانش دفاع از پرنده قتل زهرا کاظمی را به عهده گرفتند و حتا خانم شیرین عبادی همدانی گفت: اگر ضرورت ايجاب کند پرونده قتل زهرا کاظمی را به يک دادگاه بين المللی ارجاع خواهيم کرد.

ظاهراً هنوز ضرورت ایجاب نکرده که خانم عبادی وارد این مقوله بشوند و خود را به زحمت بیندازند. به هر حال دادگاه قتل زهرا کاظمی برگزار شد و با خواندن گزارش این دادگاه می بینیم که بیشتر این وکیل متهم است که داد سخن می دهد و او همچون جمهوری قتل و سرکوب، حربه اش تفرقه و تجزیه و معنازدایی از کلمات و بی معنا کردن کردن کلمات و سفسطه و مغلطه است. مدافعان قاتلان کلمات "قتل" را به "شبه قتل" و سپس به"ضربه مغزی" و سرانجام به "فوت عادی" سوق می دهند. از "شکنجه" حرفی به میان نمی آید و نباید بیاید چون شکنجه هیچ ربطی به فوت عادی ندارد و در ضمن از یاد نبریم که به کار بردن کلمه "شکنجه" هیچ به نفع منافع ملی نیست. در این دادگاه که مدام نماینده دادستان و قاضی دادگاه و وکیل متهم داد سخن می دهند ما هیچ دفاعی جانانه ای از سوی شیرین خانم عبادی مالک جایزه صلح نوبل ۲۰۰۳ نمی شنویم.

مهم ترین مسئله در این دادگاه نشان دادن حقیقت بود، به این معنا که در بازداشتگاه ها و زندانهای ایران با زندانی مانند اسیر جنگی و یا غنیمت جنگی رفتار می شود. بیشتر زنانی که دستگیر می شوند توسط بازجوهایشان مورد تجاوز قرار می گیرند و گاهی طی دو سه روز شکنجه یک جایی در آن لحظات جان می بازند. در دادگاه زهرا، خانم عبادی جز با مطرح کردن پرونده سازی برای زهرا کاظمی و جریانات حاشیه ای و اینکه گفته اند او جوانی را در ایران اغفال کرده تا علیه رژیم چه و چه ها کند دفاعی از پرونده نمی کند. شیرین خانم اظهار می دارد که جمهوری دروغ با حقه از مادر مقتول حق صلح و سازش را گرفته است و او وقتی پی برده آن وکالتنامه قلابی را عزل کرده ولی خودش در جهت روشن شدن حقیقت تلاش چندانی انجام نمی دهد. در دادگاه اول متهم حتا به دادگاه احضار نمی شود.

وکالت نامه و شاهد دروغین: از نکات جالب دادگاه زهرا کاظمی اینست که جناح غالب و حاکم سعی کرده است برای لوث کردن قتل زهرا سندی قلابی (گرفتن وکالت نامه از مادر زهرا برای صلح و سازش) و دوم شاهدی قلابی (جوان فریب خورده و اغفال شده توسط زهرا) بتراشد. دادگاه در جلسه اول به نتیجه نمی رسد و به بعد موکول می شود.

در دومین جلسه دادگاه نمایشی، شیرین خانم شاهدان مشهوری را به دادگاه اظهار می کند که علتش بیشتر جنجال آفرینی و نمایش است تا پیشبرد پرونده قتل زهرا. در دومین جلسه دادگاه، خانم عبادی وکیل پایه یک دادگستری از قتل عمد زهرا توسط شخص خاصی به نام محمد رضا الف حرف می زند و بحث بر سر اینکه زنی بیگناه در زیر شکنجه در زندان مورد تجاوز قرار گرفته و سرانجام کشته شده است مطرح نیست بلکه ... پس‌ از زمان‌ تنفس‌ متهم‌ شروع‌ به‌ دفاع‌ از خود مي‌كند و مي‌گويد: "راستي‌ چرا برخي‌ دوستان‌ مي‌خواهند وزارت‌ را مجموعه‌يي‌ خشن‌ معرفي‌ كنند. حاشا و كلا كه‌ چنين‌ باشد. شايد قياس‌ به‌ نفس‌ مي‌كنند."

از نکات جالب تر اظهارات متهم در دومین جلسه دادگاه است. او که بازجوي‌ وزارت‌ اطلاعات‌ بوده‌، در جواب به خبرنگارانی که دورش جمع‌ شدنده اند، گفت‌: "اگر به‌ قضيه‌ اتهام‌ من‌ به‌ صورت‌ صنفي‌ هم‌ نگريسته‌ شود مشخص‌ مي‌شود كه‌ اصلا انگيزه‌يي‌ براي‌ قتل‌ در من‌ نمي‌توانسته‌ باشد. چرا كه‌ وزارت‌ اطلاعات‌ به‌ آن‌ بلوغ‌ و رشد رسيده‌ كه‌ در راستاي‌ اهداف‌ نظام‌ با مخاطبين‌ خود ارتباط‌ برقرار كند. از اين‌ رو نيازي‌ به‌ اين‌ برخوردها نيست‌. من‌ فكر مي‌كنم‌ اين‌ كار راه‌ به‌ بيراهه‌ بردن‌ است‌." وقتي‌ خبرنگار از متهم‌ نظرش‌ را در مورد تبرئه‌ ديگر متهمان‌ اين‌ پرونده‌ و باقي‌ ماندن‌ وي‌ به‌ عنوان‌ تنها متهم‌ پرونده‌ می ‌پرسد او می‌گويد: "در اين‌ مورد خيلي‌ اشتباه‌ كردند چون‌ با بد كسي‌ طرف‌ شده‌اند."



چشم جهانیان به سوی این دادگاه است و به همین منظور خانم شیرین عبادی نمایشی تدارک می بیند. نمایشی که علیرغم شاهدان مشهوری چون محسن‌ آرمين‌ (نماينده‌ مستعفي‌ مجلس‌ ششم‌)، حسين‌ انصاري‌ راد (رييس‌ كميسيون‌ اصل‌ 90 مجلس‌ ششم‌)، جميله‌ كديور و محمد حسين‌ خوش‌وقت‌ (رييس‌ مطبوعات‌ خارجي‌ وزارت‌ ارشاد)، پنج قاضي‌ كه‌ شامل‌ قاضي‌ ارجمندي‌، مقدس‌، اصغرزاده‌، حسین‌خاني‌ و ذبحی هستند، مسعود كريمي‌، علي‌ حاج‌كاظم‌، مصطفي‌ اميرخاني‌، مهدي‌ خاك‌باز و مهدي‌ شكري‌، رياست‌ بيمارستان‌ بقيه‌'الله‌الاعظم‌ و پرسنلي‌ كه‌ از مصدوم‌ ديدن‌ كرده‌اند، حجت‌الاسلام‌ يونسي‌ (وزير اطلاعات‌) ، سعيد مرتضوي‌ (دادستان‌ تهران‌)، محمد علي‌ ابطحي‌ (عضو كميسيون‌ ويژه‌ رياست‌ جمهوري‌)، محسن‌ ميردامادي‌ و احمد مسجدجامعی، فقط در حد نمایش باقی می ماند. همچنان که اتهام قتل عمد او اتهامی است که در نهایت می شود اتهامی واهی که بالاخره بین زمین و هوا می ماند و همه ی فاجعه را لوث می کند. افرادی که بایست به عنوان متهم به دادگاه احضار شوند به عنوان شاهد وکیل به دادگاه دعوت می شوند و دادگاه قتل زهرا تبدیل به مجلس عروسی هفت شب و هفت روز همدانی ها که در آن بزرگان و عالیرتبه گان در صدر می نشینند تبدیل می شود. همه چیز در این دادگاه بی معنا و لوس می شود.

دفاعیه خانم عبادی بیش از آنکه اصل را بر کشف حقیقت و پایه هایش را بر اساس اسناد و استدلال های قوی بنا کند به روشی همدانی تهیه شده و با دعوت از چهره های مشهور به دادگاه به عنوان شاهد و متهم کردن یک بازجوی شکنجه گر واواک به قتل عمد، به دادگاهی بسیار شلوغ و مجازی و مردم فریب تبدیل می شود. آیا واقعاً آوردن این افراد به دادگاه، به عنوان شاهدان پرونده، نیازی بود؟ و آیا واقعاً یک وکیل حرفه ای و مشهور در سطح جهانی در چنین پرونده ای، مسئله را به مسئله ای فردی و "قتل عمد" و مسئولان را به یک و یا دو یا سه نفر کارمند معزول واواوک تقلیل می دهد و شخصی می نماید؟

دادگاه به نتیجه نمی رسد، چون قرار نیست که به نتیجه برسد و قاضی و نماینده دادستان از حقوق شهروندی و قانون مستقل کشور حرف می زنند و قاتلان بدون اجازه قاضی از در بیرون می روند و می آیند.

از نکات جالب تر در دادگاه سوم، دفاعیه یکی از وکلای مادر مقتول و یکی از دستیاران خانم عبادی است. سيف‌زاده می گوید: چشم دنيا روي اين دادگاه است، بياييم و‎ ‎نگذاريم اين قتل به پاي نظام نوشته شود. در اين هنگام قاضي فراهاني پاسخ‎ ‎داد: ما بر وظايف خود واقفيم. یعنی قتلی که یک نظام توتالیتر شکنجه گر و قاتل مسئول آنست قرار است با توافقی دوجانبه بین موکلان و قاضی تبدیل به یک مسئله فردی تبدیل شود و در صورت محکومیت قاتل و یا قاتلان زهرا، پول خونش و یا همان دیه لعنتی را خواهند پرداخت و خلاص! و هیچ گناهی به پای نظام نوشته نشود!

وقتی گزارش سومین جلسه دادگاه را می خوانیم یادمان می رود که سیف زاده وکیل مادر زهرا و یا زهرای مقتول است چون او بیش از هر چیز به نظر می رسد که دفاعیه خود را بر پایه ارائه اثبات بیگناهی متهم استوار کرده است. سیف زاده در تشريح فرضيه‌ي سوم خود اظهار داشت: "شخصي ظاهرا از‎ ‎مأموران امنيتي قوه‌ي قضاييه با حضور دو فرد ديگر، ضربه هولناكي به جمجمه‌ي زهرا‎ ‎كاظمي مي‌زند. اين نظر پزشكي قانوني نيز وجود دارد كه مشخص شده در جمجمه‌ي زهرا‎ ‎كاظمي آثار دو ترك وجود دارد. چرا مي‌خواهند كسي را متهم كنند كه متهم نيست؟ هرچند‎ ‎كه متهم حاضر در دادگاه جرم‌هاي زيادي انجام داده؛ او وضعيت جسمي زهرا كاظمي را‎ ‎گزارش نكرده، اعتراضات زهرا كاظمي را گزارش نكرده و نيز حالت وخيم او را. اين‌ها‎ ‎همه جرم است اما نمي‌توان او را به عنوان قاتل به محاكمه كشيد."

امروزه در برابر مواردی مانند قتل زهراها و یا سنگسار جعفر کیانی بحث قاضی خودکامه و قاضی مغرض و فرد متخلف از سوی وکلای حقوق بشری پیش می آید و به این طریق دست نظام و قوه غذاییه اش از هر گناهی شسته می گردد. هیچ بحث ناقص بودن و یا کور بودن قانون و یا اعتراض به قانون مطرح نمی شود. نه از جانب وکلای مقتول و نه از جانب دادستان و یا ریاست محترم قوه غذاییه. وقاحت همگی شان تا آن حد است که در دادگاه تا آنجا پیش رفته اند که قتل زهرا را ناشی از قضا و قدر و سرنوشت هم قلمداد کرده اند!

و جالب تر این که بر خلاف حرفهای خانم عبادی که وکیل مورد اعتماد مادر زهرا و فعال حقوق بشر و برنده جایزه جهانی صلح نوبل ۲۰۰۳ این ضرورت هنوز ایجاب نکرده که شکنجه و تجاوز و قتل زهرا کاظمی که در زندان توسط مأموران عالیرتبه امنیتی صورت گرفته به جایی برسد و لازم نیست این ماجرا به دادگاه های بین المللی کشانیده شود و در نتیجه قاتلان به راحتی آزاد می شوند.

یادمان نرود از زمان دستگیری زهرا در روز دوم تیر سلامت کامل در حال عکاسی تا زمان مرگش در زیر شکنجه که به مرگش در صبح ششم تیر در بیمارستان منجر شد بیش از چهار روز فاصله نیست!

[ZEHRA++BENIE.bmp]

وقتی زهرای دیگری به قتل رسید، زهرای تیزهوشی که پزشک بود در ظرف دو روز، او در شهر همدان تبدیل به جسدی شد و با تهدید جنازه اش را تحویل خانواده اش دادند. باز بوی کباب به گوشت شیرین خانم عبادی رسید تا از این قتل فجیع یا از این نمد، برای خود کلاهی بسازند. پس شیرین عبادی و جمعی از وکلای حقوق بشری اطلاعیه ای دادند. اعضای کانون مدافعان حقوق بشر از مرگ مشکوک دکتر «زهرا.ب» اظهارتاسف کردند و شيرين عبادی يکی از اعضای اين کانون اعلام کرد که حاضر به انجام هر کمکی به خانوادهء اين دختر است.

کسی نیست به این شیرین خانم همدانی بگوید که وکالت و دفاع از عدالت برای یک فعال حقوق بشر یک مسئولیت و یک وظیفه است و باید این مسئولیت در وجود کسی که جایزه صلح نوبل ۲۰۰۳ را به او داده اند تا حدی نهادینه شده باشد که خودش داوطلبانه به دفاع از آنان برخیزد و اسم این کار را "کمک" نگذارد. تعارف و عدم دریافت صحیحی از فعالیت های حقوق بشری نزد بسیاری از وکلایی که این نوع دفاعیات را در ایران به عهده می گیرند و ادعای فعال حقوق بشر بودن و یا فمینیست بودن را دارند به خوبی مشهود است. این افراد هنوز پی نبرده اند که وقتی جایزه ای برای حقوق بشر به آنان اهدا می شود برای خرید خانه و ماشین و مستغلات و ویلای شمال نیست بلکه آن پول باید در جهت اهداف خیرخواهانه زیر نظر و نظارت ایشان و در کمال امانت صرف گردد شاید که اوضاع تغییری کند.

خانم عبادی باید به خوبی بداند که او هیچ کمکی نمی تواند به زهرای اول و یا زهرای دومی بکند چون آن زهراها مانند بسیاری دیگر که بی نام و نشان دستگیر و شکنجه و تجاوز و سرانجام به شکل فجیعی به قتل رسیدند، اکنون در گورستانی دفن شده اند. خانواده زهرای اول و خانواده زهرای دوم نیز دیگر هرگز فرزندشان را نخواهند دید و این تعارف خنک همدانی هیچ معنایی جز یک تعارف لوس نخواهد داشت. یک وکیل حرفه ای حقوق بشر در راه عدالت و کشف حقیقت می کوشد و تمرکز خود را در خواباندن غائله و در نهایت کسب مبلغی به عنوان دیه برای بازماندگان نمی گذارد.

شیرین خانم من برای دفاع از حقوق خواهر و یا مادرم احتیاج به نمایش ندارم. هیچ هم لازم نیست از من "کمک" بخواهند. سعی خودم را می کنم تا جایی که بتوانم. شاید برای این است که نه همدانی ام و نه اهل عبادت و نه خیلی شیرین.

و این بحث همچنان ادامه دارد...

عکس زهرا بنی یعقوب در لباس فارغ التحصیلی از سایت کانون زنان ایرانی


حکم اعدام عدنان حسن پور تایید شد


samedi, novembre 10, 2007

فرو ریختن دیوارهای برلین

هیجده سال پیش، درست در یک چنین روزی دیوارهای عظیم شهر برلین فرو ریخت. دیوارهای ذهنی شما چه زمانی فرو خواهد ریخت؟.....
بشنوید: مصاحبه فریبا والیات با شهرام اسلامی در باره‌ی روزی که دیوار برلین فروریخت

vendredi, novembre 09, 2007

تکذیب چند نکته

1/ من با آقای ناصر زرافشان هرگز هیچ گفتگویی نداشته ام و هیچوقت هیچ ارتباطی نداشته و ندارم و ایشان را هم شخصاً نمی شناسم.
2/ شباهت نامٍ خانوادگی من با پایگاه شاهرخی در همدان هم کاملاً تصادفی است. من در زندگیم هیچ پایگاهی نداشته ام، نه زمینی و نه هوایی، هیچی.
3/ هیچوقت هم در هیچ رادیویی کامنت نگذاشته ام. آخر برای چی به جایی که مقاله و مطلب نمی دهم بروم توی سوراخ کامنتدانی اش فعالیت کنم؟ هرگونه نظری با نام من در بخش نظرخواهی سایتهای که با آنها همکاری ندارم جعلی و ساختگی است.

jeudi, novembre 08, 2007

چند خبر از جایزه و مراسم ختم و غیره

خبری هم از جایزه گنگور وطنی....
مراسم ختم شاعر: در مراسم ختم ملک الشعرای وطنی میستر پرزیدنت خاتمی نیز حضور یافت و جسد شاعر مثل خیلی چیزهای دیگر مصادره و یا ملاخور شد و رفت پشت قباله جمهوری صدرنشین. ولی در مراسم ختم شاعر سکته کرده در تبعید، افرادی که جای محل ختم را اعلام نمایند متهم به فرصت طلبی و چه و چه خواهند شد. از حالا گفته باشم ها! مراسم به خاک سپاری تیرداد نصری روز شنبه در لندن برگزار خواهد شد وهمین قدر میدانیم که مسلماً میستر پرزیدنت خاتمی به آنجا قدم رنجه نخواهد کرد. همچنانکه در این بیست سی سال گذشته هیچکس از طرف سفارت شاخه گلی نثار گور صادق هدایت و یا غلامحسین ساعدی نکرده است. برای آشنایی با تیرداد نصری و شعرش، سایت جازما را ببینید. اینجانب شخصاً فرصت طلبی را به حد اعلا رسانیده و حتا خبر مرگ دلفین های ناکام در خیلج فارس را هم درج کردم تا کور شود هر آن که نتواند دید. (توضیح بسیار ضروری اینکه اینجا "کوری" جزوی از اصطلاح و ضرب المثلهای شیرین فارسی است و قصد نگارنده توهین به جامعه نابینایان نبوده است!) از زنده ننویسیم؛ از مرده ننویسیم، ببینم پس از چی بنویسیم؟ از جمال و کمال و هنر شما؟ سکته قلبی و فوت هم حسودی دارد نظر تنگ ها؟
تخریب یک کتابفروشی: خانوم جون یک کتابفروشی که چیزی نیست. چندتا کتابفروشی را بستند و پیش تر از این سر چندین نویسنده را زیرآب کردند و صدایی برنخاست بلکه شبهای انارخوری با حضور پرزیدنت همیشه خندان و یا روزها و شبهای پاچه خوری با حضور وزیر موقر و جویس شناس پیشین به خوبی و خوشی یرگزار می شد. مگه نه؟
به روز شدن یک سایت وزین ادبی: اینک با شادمانی و میممنت و سرور به اطلاع می رساند که سایت مرغ و خروس پس از مدتها وقفه کار عظیم فرهنگی خود را از سر گرفت و به چندتن از رفقای خروس نشانش لینک داد. مرغهای هم همکار هم برایش تخم دوزرده خواهند گذاشت و متقابلاً این لینکهای فرهنگی و دید و بازدیدهای ادبی را بی پاسخ نخواهند گذاشت. برایشان آرزوی موفقیت داریم.
فیلم کوتاهی ساخته شده توسط هنرمندان مهاجر ایرانی ساکن هلند: Lost in between فقط 6/7 دقیقه است و خبر آن را نفیس نیا برای چشمان بیدار فرستاده است. از نفیس نیا سال گذشته کتاب در کوچه های سکوت منتشر شد.
اگر وقت کردید سری به مهمانخانه بزنید، برای پذیرایی از مهمانان آخر هفته مطالبی جمع آوری و یا تهیه کرده ام و در چشمانی دیگر گذاشته ام.
عکس از شیرین نشاط

mardi, novembre 06, 2007

بسته شدن پنجره "خانه آفتابی" به روی ایران

خانم عزیز از بسته شدن پنجره خانه آفتابی شما به سوی ایران متأسفم. این خانه تنها خانه روشن و آفتابی شما در این غربت بود که آن هم پنجره اش به سوی ایران بسته شد. خانه آفتابی واقعی هم سهم بیت المال شد و ملاخور شد مگر نه؟ ولی خانم محترم مگر نمی دانستید که کلمه ز+نون ممنوع است؟ یادتان رفته بود؟ و مگر نمی بینید که تمام گردن کلفتان سایت های وزین ادبی الان آلات تناسلی را به در و دیوار خانه شان آویخته اند و مدام راجع به سه کص داد سخن میدهند؟ ندیده اید الان همه ی باجی فمینیست های ساکن غرب، دارند از ارگاسم شان حرف می زنند؟ و اینکه چه کنید که مورد تجاوز قرار نگیرید؟ تو گویی آن بنی بشری که مورد تجاوز جمعی قرار گرفته تقصیر خودش بوده که نتوانسته از پس سه قلچماق یا ده نره غول بربیاید و حالا با یاد گرفتن چند تمرین ورزشی این اشکال برطرف خواهد شد!!!! هیچ دقت کرده اید و آیا دیدید که این همه باجی فمینیست رادیکال، چند خطی در اعتراض به تجاوز و قتل آن دکتر جوان بنویسند؟ نه! اینها همه الان ساکت اند و مودب و سخنگوی زنان ایران، همان بانوان یک چشمی الان دارند در برلین در مورد مشکلات زنان ایرانی در پارلمان آلمان سخنرانی می فرمایند؛ از همه جالب تر متخصصان و جامعه شناسان و آزاده خانم های ما هستند که به شکلی شاپوری و با ارقام کشککی ثابت می کنند که زن ایرانی از صدقه سر اسلام و انقلاب به رشد و تحول دست یافت و حتا نویسنده شد و رشد فمینیسم در دوران پس از انقلاب سرعت حیرت انگیزی داشته است و از صدقه سر انتشار مجلاتی چون مجله زنان و... بوده است!!!! بله ایشان چیزهای نوشته اند که به زور چسب قطره ای هم نمی شود اینها را به هم چسباند. آزاده خانم نمی شود برای باجی فمینیستهای یک چشمی و یا باجی های مدرن با روسری درون حکومتی، به همین الکی الکی سابقه مبارزاتی درست کرد. وای خانم عزیز الان بایست زبانم را گاز بگیرم وگرنه ممکن است به جز بسته شدن پنجره، دردسر بیشتری برایتان جور کنم. لطفاً مراتب همدردی و تأسف عمیق مرا بپذیرید. بله ما به جای خانه آفتابی از کف رفته حالا بایست خانه نویی بسازیم. یا قایقی نو. یا خانه ای روی ابرها و روی درختها و یا... پرتو نازنین متأسفم

عکس از شیرین نشاط

Le féminisme et l’islam: Azadeh kian - Thiébaut

Derrière la façade du régime islamiste, les mouvements contre la discrimination envers les femmes gagnent du terrain au sein de la société. Depuis quelques années, les féministes laïques et musulmanes défient de plus en plus ouvertement le pouvoir en place.

lundi, novembre 05, 2007

Halte au voile

Le voile islamiste serait-il une obligation religieuse sexuée ? Les tribunaux de la République seraient-ils habilités à trancher sur cette question théologique ?

Dans notre Etat de droit, comme dans toute société démocratique, la liberté des uns s'arrête où commence celle des autres. La loi seule permet aux libertés des uns et des autres de cohabiter plutôt que de s'opposer, de se renforcer, même en se limitant mutuellement, plutôt que de se détruire, d'être libres ensemble. Le choix personnel, qu'il soit religieux ou politique, n'est pas un droit que la collectivité aurait l'obligation d'accorder.

Il nous parait donc indispensable de demander aux parlementaires de légiférer.

D'après une lettre ouverte de Michèle Vianès
Pour signer : www.halteauvoile.fr

خزر مال ایرانیان است و بس

چو رستم درآمد به مازندران/ نظر کرد بر آب دریای آن
بخواندی بر آن گستره آفرین/بگفتا چه استخر خوبی‌ست این
بهین عورت خود به مایو سپرد/در آن بخش مردانه‌اش غوطه خور
د
بقیه قند مکرر هادی خرسندی را در اصغرآقا بخوانید.....
.....
و شنای این دوشیزه مسلمان را با مایوی اسلامی در دریا مشاهده کنید!!!!
..... فیلم دریای مردان و ساحل زنان را از دست ندهید
عکس از شیرین نشاط

samedi, novembre 03, 2007

درختان دویست ساله

شهر والانس در اسپانیا پر بود از بناهای قدیمی و درختان کهن. درختی که در این عکس می بینید دویست ساله است و در بیشتر پارکهای شهر، چند تایی از این درختها بود. هر کاری کردم درخت از بس بزرگ بود کاملاً در کارد جا نمی گرفت بنابر این از تنه ی محکمش که از ریشه دارهای عمیق و ماندگاری در دل زمین حکایت داشت عکس گرفتم.
والانس مظهر مقاومت اسپانیا در برابر هجوم بیگانه است. والانس شهری است که فرهنگها و مذهبهای گوناگون در آنجا به همزیستی مسالمت آمیز دست پیدا کرده اند و معماری بناهای تاریخی شهر شاهد این حقیقت است. والانس نگذاشته تخریبش کنند بلکه همه چیز را حفظ کرده و مانده. والانسی ها در دوران سلطه اعراب کلیسا را خراب نکرده اند بلکه همانجا را تبدیل به مسجد کرده اند و یا برعکس مسجدی با معماری اسلامی را تبدیل به کلیسا کرده اند و یا در مکانی که اعراب در دوران سلطه ی خود در آن اذان می دادند ناقوس کلیسا را آویخته اند. شهر والانس درسی است از پایداری فرهنگی ریشه دار که می خواهد زنده بماند و با زمانه بسازد و نمی گذارد چیزی حذف شود و همه چیز را در درون حافظه ی تاریخی خود و معماری و فرهنگ خود حفظ کرده است.
السید که حتماً فیلمش را دیده اید قهرمان و ناجی تاریخی این شهر است. آشتی مسلمانان و مسیحیان و دیگر ادیان پیش از این در اسپانیا اتفاق افتاده و السید و تاریخ اسپانیا و پیش از هر چیز تاریخ والانس شاهدی بر این مدعاست. والانسی ها بسیار زنده دل اند و شب زنده دار. شبها از خانه بیرون می زنند و انگار شهر در جشن باشد شب زنده داری می کنند و یا همان طور که در خانه نشسته اند از پنجره داستان زندگی خود را برای همسایه نقل می کنند. شهر همیشه زنده و ماندگار می ماند. والانس همیشه زنده است. والانسی ها هیچ درختی را اره نمی کنند و هیچ فرهنگی را ریشه کن نکرده اند. شهر مانند درختی کهن زنده است و ریشه دار.


jeudi, novembre 01, 2007

با ویکتور در تبعید

ویکتور هوگو در تبعیداز مکان های دوران تبعید ویکتور، جزایر خوش آب و هوایی در شمال فرانسه و در میان دریای مانش و درست بین انگلستان و فرانسه است.
در این جزایر آرام و اعیانی، هم گل به وفور یافت می شود و هم بیشه و هم جنگل و هم صخره و خلاصه جزیره همه ی چیزهای باب سلیقه ویکتور را دارد. درشهر گرانویل کشتی گرفتیم و به جزیره شوزه رفتیم. تقریباً یک ساعتی تا شوزه در راه بودیم البته این سفر کوتاه بستگی به جریان هوا و شدت باد و باران دارد و کمی دیر و زود می شود. خوشبختانه وقتی به شوزه رسیدیم باران بند آمده بود و باد هم ملایم شده بود و به آرامی می وزید. در شوزه اتومبیلرانی و اتوبوسرانی ندارد. با کشتی به آنجا می روند و بعد در جزیره یا پیاده و یا با دوچرخه از اینجا به آنجا می روند. ساکنان شوزه از کشتی وسایل خود را به وسیله ی قایق های کوچک به منزل هایشان که بیشتر در اطراف جزیره قرار گرفته است منتقل می کنند.
هوای جزایر شوزه پاک و سالم است و بسیار مناسب برای مغز نویسنده ای در تبعید. نوشتم "جزایر" چون شوزه مجموعه ایست از جزایر کوچک؛ جزیره اصلی و یا بزرگترینش ساکنانی دارد. سکوت در شوزه بهترین پناهگاه است. شوزه مکانی است برای فکر کردن و تأمل و تعمق. ویکتورهوگو در دوران تبعیدش در این جزایر است که طرح رمان بزرگ و جاودانه خود، بینوایان را می ریزد. گویا دور از همه زیستن، زیستن در رفاه و در جایی آرام و امن، به او این توان را داده است که به آرامی به گذشته بنگرد و گذشته و مردمان بینوای کشور خود را بهتر ببیند و طرح رمان عظیم خود را بریزد.
از کشتی که پیاده شدم در کناره ی ساحل راه افتادم و هر کجا که می شد صاف راه رفت صاف راه رفتم و هر کجا که باید از صخره ای خود را بالا کشید خود را به صخره آویزان کردم و هر جا که بایست به بیشه زد به بیشه پر خار زدم. بیشه های کناره جزیره پر از تمشکهای وحشی و شیرین و آبدار بود. همچنان که از تمشکهای پر برکت بیشه ی شوزه می خوردم پیش می رفتم و به ویکتور فکر می کردم.
ویکتور هوگو در تبعیددر بینوایان، ویکتور، هم ژان والژان است و هم آقای شهردار، او هم ماریوس عاشق و شوریده و انقلابی است و هم بازرس ژاوه و روح بیرحم قانون متحجر و اخلاقیات خشک سنتی. شروع رمان با بینوایی ژان والژان است، از گرسنگی آغاز می شود و او قرص نانی می دزدد و محکوم به زندان می شود و باز در فرار از زندان شمعدانهای نقره کشیشی که به او پناه داده است را می دزدد چون گرسنگی رحم ندارد ولی مگر دنیای گرسنه رحم دارد؟ کشیش چشم پوشی می کند ولی قانون او را نمی بخشد. ژان والژان فراری توانسته است جان خود را از گرسنگی و از دست پلیس و زندان نجات بدهد ولی گذشته مدام در تعقیب اوست. او تصمیم می گیرد زندگی خود و بقیه را هر طور شده عوض کند و در همان سیستم متحجر تبدیل به آقای شهردار نیکوکار و خوبی می شود که البته در عمل می بیند با یک گل بهار نخواهد شد و برای ساختن دنیایی بهتر بایست ریشه های پوسیده این تفکر قرون وسطایی را شناخت و سیستم را سرنگون کرد و گرنه پس چه. نمی شود مدام در حسرت مردمان خوب بود بلکه مردمان خوب را در فضایی سالم و آزاد و در دنیایی مدرن بایست از نو ساخت.
آیا روزی ویکتور هم جزیره شوزه را دور زده است و از میان تمشکهای وحشی گذشته است؟ آیا طرح داستان را در حین دور زدن و راه رفتن در جزیره ریخته است؟ ویکتور آیا از این تمشکها چیدی؟ آیا آنها را چشیدی؟
ویکتور هوگو در تبعید
جزایر گارنیزه و جرسی هر دو جزو مستعمرات انگلستان بودند که الان مستقل شده اند ولی همچنان مانند کودکی به دامن مادر خود، انگلستان آویزان اند. برای ورود به این دو جزیره، ویزای شنگن کافی نیست و بایست از سفارت انگلیس ویزای ورود به این دو جزیره ی به ظاهر مستقل را گرفت. نمی شود همین طوری دل به دریا زد و تا آنجا رفت. این دو جزیره را ناچارم یک بار دیگر بروم. هر وقت رفتم در موردش می نویسم.
_____________

Libellés : , ,


This page is powered by Blogger. Isn't yours?