
از مکان های دوران تبعید
ویکتور، جزایر خوش آب و هوایی در شمال فرانسه و در میان دریای مانش و درست بین انگلستان و فرانسه است.
در این جزایر آرام و اعیانی، هم گل به وفور یافت می شود و هم بیشه و هم جنگل و هم صخره و خلاصه جزیره همه ی چیزهای باب سلیقه ویکتور را دارد. درشهر گرانویل کشتی گرفتیم و به جزیره شوزه رفتیم. تقریباً یک ساعتی تا شوزه در راه بودیم البته این سفر کوتاه بستگی به جریان هوا و شدت باد و باران دارد و کمی دیر و زود می شود. خوشبختانه وقتی به
شوزه رسیدیم باران بند آمده بود و باد هم ملایم شده بود و به آرامی می وزید. در
شوزه اتومبیلرانی و اتوبوسرانی ندارد. با کشتی به آنجا می روند و بعد در جزیره یا پیاده و یا با دوچرخه از اینجا به آنجا می روند. ساکنان شوزه از کشتی وسایل خود را به وسیله ی قایق های کوچک به منزل هایشان که بیشتر در اطراف جزیره قرار گرفته است منتقل می کنند.
هوای
جزایر شوزه پاک و سالم است و بسیار مناسب برای مغز نویسنده ای در تبعید. نوشتم "جزایر" چون شوزه مجموعه ایست از جزایر کوچک؛ جزیره اصلی و یا بزرگترینش ساکنانی دارد. سکوت در شوزه بهترین پناهگاه است. شوزه مکانی است برای فکر کردن و تأمل و تعمق. ویکتورهوگو در دوران تبعیدش در این جزایر است که طرح رمان بزرگ و جاودانه خود، بینوایان را می ریزد. گویا دور از همه زیستن، زیستن در رفاه و در جایی آرام و امن، به او این توان را داده است که به آرامی به گذشته بنگرد و گذشته و مردمان بینوای کشور خود را بهتر ببیند و طرح رمان عظیم خود را بریزد.
از کشتی که پیاده شدم در کناره ی ساحل راه افتادم و هر کجا که می شد صاف راه رفت صاف راه رفتم و هر کجا که باید از صخره ای خود را بالا کشید خود را به صخره آویزان کردم و هر جا که بایست به بیشه زد به بیشه پر خار زدم. بیشه های کناره جزیره پر از تمشکهای وحشی و شیرین و آبدار بود. همچنان که از تمشکهای پر برکت بیشه ی شوزه می خوردم پیش می رفتم و به ویکتور فکر می کردم.

در
بینوایان، ویکتور، هم ژان والژان است و هم آقای شهردار، او هم ماریوس عاشق و شوریده و انقلابی است و هم بازرس ژاوه و روح بیرحم قانون متحجر و اخلاقیات خشک سنتی. شروع رمان با بینوایی ژان والژان است، از گرسنگی آغاز می شود و او قرص نانی می دزدد و محکوم به زندان می شود و باز در فرار از زندان شمعدانهای نقره کشیشی که به او پناه داده است را می دزدد چون گرسنگی رحم ندارد ولی مگر دنیای گرسنه رحم دارد؟ کشیش چشم پوشی می کند ولی قانون او را نمی بخشد. ژان والژان فراری توانسته است جان خود را از گرسنگی و از دست پلیس و زندان نجات بدهد ولی گذشته مدام در تعقیب اوست. او تصمیم می گیرد زندگی خود و بقیه را هر طور شده عوض کند و در همان سیستم متحجر تبدیل به آقای شهردار نیکوکار و خوبی می شود که البته در عمل می بیند با یک گل بهار نخواهد شد و برای ساختن دنیایی بهتر بایست ریشه های پوسیده این تفکر قرون وسطایی را شناخت و سیستم را سرنگون کرد و گرنه پس چه. نمی شود مدام در حسرت مردمان خوب بود بلکه مردمان خوب را در فضایی سالم و آزاد و در دنیایی مدرن بایست از نو ساخت.
آیا روزی ویکتور هم جزیره شوزه را دور زده است و از میان تمشکهای وحشی گذشته است؟ آیا طرح داستان را در حین دور زدن و راه رفتن در جزیره ریخته است؟ ویکتور آیا از این تمشکها چیدی؟ آیا آنها را چشیدی؟
جزایر
گارنیزه و
جرسی هر دو جزو مستعمرات انگلستان بودند که الان مستقل شده اند ولی همچنان مانند کودکی به دامن مادر خود، انگلستان آویزان اند. برای ورود به این دو جزیره، ویزای شنگن کافی نیست و بایست از سفارت انگلیس ویزای ورود به این دو جزیره ی به ظاهر مستقل را گرفت. نمی شود همین طوری دل به دریا زد و تا آنجا رفت. این دو جزیره را ناچارم یک بار دیگر بروم. هر وقت رفتم در موردش می نویسم.
_____________
Libellés : Exile, Hugo, Littérature
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 12:24 AM
