mercredi, décembre 01, 2010
یک قرن تبعید و نوشتن
به علت گرفتاری و کار نتوانستم در نشست سه روزه «مرکب و تبعید» که امسال به نویسندگان روس اختصاص داشت شرکت کنم ولی روز آخر با کمک یکی از دوستان آخرش خودمان را رساندیم و اگر از اولش نبودیم، آخرش سرانجام به آنها پیوستیم. نویسندگان روس، سرتاسر قرن بیستم در حال فرار بوده اند، از تزار، از استالین، از جنگ، بسیاری از تبعیدیان روس به اروپا آمده اند و از اروپا به آمریکا رفته اند.در پایان برنامه، فیلم مستندی زندگی روسهای مهاجر را در نیس نشان می دهند که بسیار تأثربرانگیز است. فیلمساز از شهروندان مختلف نظرشان را در مورد روس های مهاجر پرس و جو می شود. جواب ها خنده دار و گریه دار و سخت واقعی است. برخی از فرانسویان از وجودشان در شهر بی خبرند، برخی از همشهری های الجزایری از آنها می ترسند، جوان سیاه پوستی، وجود روس ها را مفید می داند چون به تنوع شهر می افزاید. روسهای مهاجر، مردمانی سالخورده و در آسایشگاه سالمندان صلیب سرخ!
روسهای مهاجر، هم چون پدیده ای غریب و در حال انقراض، در شهر هستند، هنوز زندگی می کنند، هنوز می نوشند، هنوز کلیسا می روند؛ هنوز آواز می خوانند و هنوز سعی می کنند برقصند. پیرزنی با موهایی به رنگ برف، می گوید: «سه پیک ودکا خوردم. الان گوشهایم بهتر می شنود.» پایان فیلم زوجی سالخورده با موهایی به رنگ برف، لق لق کنان سعی می کنند برقصند. از سالن بیرون می آییم. بیرون هوا سرد است اما پشیمان نیستیم. دیدن نسل روسهای مهاجر در حال انقراض برایمان نویدبخش بوده است. به دوست فرانسوی ام می گویم : «بالاخره فهمیدم. اگر صد سال هم طول بکشد بالاخره یک جوری دوام خواهیم آورد و زنده خواهیم ماند.» ما لابلای نوشته هایمان زنده می مانیم و کشور زادگاه مان را حفظ می کنیم و این یعنی مرکب تبعید. مرکب تبعید یعنی خون و اشک و خاکستر، و ما با همین مرکب سرخ خواهیم نوشت رویاهای آبی مان را برای روزهای آفتابی. بایست با گردانندگان برنامه تماس بگیرم تا بتوانم کاست های برنامه میزگرد و سخنرانی را گوش بدهم. فردا در اولین فرصت با آنها تماس خواهم گرفت. هوا سرد است. فردا برف خواهد بارید. با شادی و امید از هم جدا می شویم تا خود را به خانه برسانیم.
در فکر اینم که زندگی در تبعید حتا اگر یک قرن هم طول بکشد چندان بد نیست، دیشب که سنفونی اروئیکای بتهوون گوش سپرده بودم این را حس کردم و هر بار با دیدن تابلوهای ترنر همین حس را دارم. ولی برایش کلمه نداشتم. امشب روس های مهاجر توی فیلم کلماتم را بیان کردند. تبعید برای ثروتمندان و آقازاده هایی که امکانات بخور بخورشان را از دست دادند می تواند بد و مشکل باشد ولی آزادی و هنر فقط در تبعید رشد می کند و ثمر می دهد. درست است که همه چیزم را در ایران از دست دادم و آنچه باقی ماند را هم از من ربودند اما توانستم کفش هایم را نجات بدهم و بدوم و دور شوم و همین چندان هم بد نیست و مگر ما چه می خواهیم؟ جز آزادی شنیدن؟ و آزادی گفتن؟ و آزادی دیدن؟ و آزادی خواندن؟ و آزادی نوشتن؟ و آزادی بیان؟ و آزادی و آزادی و آزادی و آزادی و مگر همین را نیافته ام؟ مگر کفش هایم مرا به آزادی نرساندند؟چخوف را نمی توان نویسنده تبعیدی به حساب آورد اما آنقدر خوب تبعید را وصف کرده است. باغ آلبالویی که هزار پاره می شود و از دست می رود داستان خاک روسیه و همچنین وطن ماست که به دست نوکیسه گان و تازه به دوران رسیده ها افتاد. سه خواهر می دانند که دیگر زمان به عقب برنمی گردد و آنها زندگی خود را در کنار پدر در مسکو از سر نخواهند گرفت و باقی عمر را سخت کار خواهند کرد و روزگار را در ناکامی و حسرت به سر خواهند برد. مسکو، نمادی از گذشته ی بی دغدغه است اما زمان هرگز به عقب بازنخواهد گشت.
در فکر اینم سرانجام که اولیس بالاخره به سر خانه و زندگیش برمی گردد، پس بایست اودیسه ای نوشت. خانه ی حقیقی ما، نوشته های ماست. خانه ی ما، داستانها ی ماست و زادگاه ما، زادگاه جغرافیایی نیست، چون کفش های من آرام نمی گیرد و مرا به همه جا می برد. وطن ما، زبان مادری ماست. هرچه از مرزهای جغرافیایی بیشتر دور بشویم بیشتر به مرزهای ذهنی و روحی خود نزدیک می شویم و این طوری است که زبان من، مثل مادر من است و همیشه با من است و این چیزی است که شاید خیلی ها نفهمند..






















