چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: novembre 2016

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

samedi, novembre 26, 2016

سرکوب‌های بعد از انقلاب به روایت غلام‌حسین ساعدی

غلامحسین ساعدی گردبادی که در سال‌های ۷۰ـ ۱۹۷۷ به نام انقلاب در سرتاسر ایران وزید و چرخید و همه چیز را درهم ریخت، ابتدا قیام عظیم همه‌ توده‌ها بود.

یکپارچگی و هماهنگی علیه رژیمی که سال‌ها خفقان و سال‌ها اهانت بر آنان روا داشته بود. در آن ایام اگر غریبه‌ای از شهری می‌گذشت و تنها دیوارها را می‌دید به‌آسانی درمی‌یافت که چه اتفاقی دارد می‌افتد. دیوارهای همه‌ شهرها پُر بود از نوشته‌هایی با یک نیت و یک قصد برای ساقط کردن رژیم سلطنتی. ولی پس از سقوط رژیم شاه که دسته‌بندی‌ها شروع شد و قدرت‌طلبان به‌ جان هم افتادند، نوشته‌های روی دیوارها نیز از همگنی و یکسانی درآمدند و تنوع غریبی پیدا کردند. هزاران شعار، آشفته و درهم، همه بر روی دیوار. شعارنویسان اندک احترامی به همدیگر قائل نبودند. نوشته‌ای را پاک کرده، مطلب دلخواه خود را می‌نوشتند، و این چنین بود که اگر آن غریبه، دیوارها را تماشا می‌کرد درمی‌یافت که چه آشفته‌بازاری راه افتاده است. جنگ اضداد، شعارهای تند سیاسی، شعارهای احزاب و دستجات مختلف، تهدیدها، فحش‌های خصوصی، با انشاء و املای مغلوط، پوسترها و عکس‌های جورواجور آدم‌های آشنا یا ناآشنا.

طومارهای بلندی که به انواع و اقسام تهمت‌ها آغشته بود و به نام افشاگری نه تنها از طرف گرو‌ه‌ها که از طرف یک صنف یا یک فرد، خصوصی‌ترین نکات زندگی اشخاص مهم یا غیر مهم را نیز مطرح می‌کردند و کار به‌جایی رسیده بود که دشمنی‌ها و کینه‌های شخصی و فامیلی نیز بر دیوارها نقش می‌بست. بدین‌سان می‌شد فهمید که رژیم مسلط شاه که به ظاهر متمدن می‌بود همچون قالی زیبایی بود که روی لجن‌زاری پُر از کرم و حشرات ناشناخته‌ای پهن کرده باشند و چون آن قالی پس زده شد، همه‌ آن موجودات ریز و درشت، ریزخوار و درشتخوار به یکباره بیرون ریختند.

آنگاه که رژیم ملایان به‌تدریج بر همه جا مسلط می‌شد، مأمورین و چماقداران رژیم تازه، تمام شعارها را پاک می‌کردند و دیوارها را با گفته‌های خمینی می‌آراستند و هرچه را که به نفع رژیم جمهوری اسلامی نبود، می‌زدودند، حتی شعارهای تبلیغاتی را. بسیاری اوقات جوانان پُرشور و سودازده که می‌خواستند مطلبی را روی دیوار بنویسند به ضرب گلوله‌ پاسداران پای دیوارها در خون خود می‌تپیدند. مردم از ترس اینکه مبادا مورد سوءظن قرار بگیرند، از دیوارها فاصله می‌گرفتند. دیوارها، آئینه‌های تمام نمای وقایعی بودند که نشان دادند چگونه یک رژیم دیکتاتوری از پای درآمد و رژیم دیکتاتوری بدتری جانشین آن شد.

در کشور بی‌برنامه و بی‌هدفی که شاه درست کرده بود، این‌چنین وقایعی باید اتفاق می‌افتاد. اجتناب‌ناپذیر بود. از یک طرف مدام لوله‌کشی نفت و گاز بود از کنار آبادی‌های گلی و قدیمی و ده‌‌کوره‌های غرق در فقر، برای صدور به خارج، و از طرف دیگر آپارتمان‌سازی کنار خانه‌های یک‌طبقه‌ای.

رژیم شاه برای اینکه از قافله‌ تمدن عقب نماند، همیشه دست به نمایش می‌زد. درها را باز گذاشته بود تا ماشین‌های ساخت اروپا و آمریکا به داخل کشور سرازیر شوند و آنگاه برای حل مشکل ترافیک پل‌های عظیم خیابانی می‌زد.

چنین بود که دهاتی‌ها و ساکنان شهرهای کوچک برای پیدا کردن کار به طرف شهرهای بزرگ هجوم می‌آوردند و بدین‌سان حاشیه‌نشینی وسیعی پیدا شد که در برپایی رژیم جدید نقش عمده‌ای را بر عهده گرفت. دستجات لومپنی و بیکاره و حاشیه‌نشین‌های کوچ‌کرده که بیشترشان مذهبی بودند و هیچ‌وقت شغل ثابتی نداشتند، با حضور ملایان در صحنه‌ قدرت، شغل ثابتی پیدا کردند، و آن شرکت مدام در مراسم دسته‌جمعی بود، جماعتی که وسایل کارشان عبارت بود از مشت و لگد و چوب و چماق و زنجیر و پنجه بوکس و اسلحه‌ گرم و کار ثابت‌شان حمل عکس‌ آیت‌الله‌ها و ملاها، حمل عَلَم و کُتَل، سینه‌زدن و بر سر کوبیدن و نعره کشیدن و مهم‌تر از همه نعش‌کشی.

پایگاه عمده‌ این عده قبرستان‌ها شده بود. هر جسدی را که وارد قبرستان می‌کردند، اگرچه کشته نشده بود و به مرگ طبیعی مرده بود، از دست صاحبان‌شان درمی‌آوردند و با فرید «شهید، شهید، شهید» دور تا دور قبرستان می‌گشتند و صاحبان مرده زورشان نمی‌رسید تا جسد عزیزشان را از دست آن‌ها دربیاورند. بسیاری اوقات مرده‌ها جابه‌جا می‌شدند و در قبرهای عوضی جا می‌گرفتند.

کلمه‌ی شهید که در فرهنگ ایران اسلامی، معنی خاصی داشت و آن عبارت بود از ایثار جان خویش برای یک هدف یا یک ایده‌آل، و گاهی به‌جا و گاهی بی‌جا مصرف می‌شد، به کمک این دستجات لومپنی معنی عام یافت؛ و ملاها از این کلمه‌ عام‌شده استفاده‌ فراوانی بردند. چرا که اگر در ماه‌های عزاداری مذهبی و روزهای شهادت امام‌ها آن‌ها نقش عمده‌ای داشتند و روضه می‌خواندند و شیون می‌کردند و مردم را به گریه و زاری وامی‌داشتند و پول فراوانی به چنگ می‌آوردند، حال که در این قیام هر کشته یا مرده‌ای را شهید می‌نامیدند، بازار آن‌ها رونق بیشتری پیدا کرده بود. تا بدانجا که به صراحت خود این نکته را علنی کردند و مهم‌ترین روز عزای مذهبی در سال یعنی شهادت امام حسین را که عاشورا نامیده می‌شد و اعتباری داشت، گسترش دادند و به صورت شعاری درآوردند که: «هر روز ما عاشوراست».

مظلومیت نیز معنای شهادت پیدا کرده بود، هر کس که نقص عضوی داشت و معلوم نبود به چه علت و به چه دلیلی، به خصوص اگر عمامه‌ای دور سر می‌پیچید و زیر لب دعا می‌خواند، او را نیز شهید زنده می‌نامیدند. شهید زنده و شهید مرده هر دو ارج و قُرب یکسانی داشتند. شهیدپرستان همچنان که تابوت مرده‌ها را به دوش می‌کشیدند و فریاد و فغان برمی‌آوردند، شهدای زنده را نیز کول می‌کردند و به نمایش می‌پرداختند. و همین جماعت بودند که آخر سر به «حزب‌اللهی»ها معروف شدند و یا به عبارت دیگر و به اصطلاح رژیم جمهوری اسلامی «مردم همیشه در صحنه».

بله، به‌تدریج با تثبیت رژیم جمهوری اسلامی، بسیاری از آن‌ها در نهادها و کمیته‌های گوناگون صاحب شغل ثابت‌تری شدند. بسیاری سپاه پاسداران را تشکیل دادند، بسیاری گروه‌های ضربت را تشکیل دادند. گروه‌های سیاسی مسلح که به‌تدریج زیرزمینی می‌‌شدند، این دستجات بیشتر رو می‌آمدند و بازوی اصلی قدرت حاکم می‌شدند که هم‌اکنون نیز هستند. بسیاری دیگر به‌ظاهر سیاهی لشکر قضیه بودند، ولی نقش بسیار عمده‌ای را بازی می‌کردند. با موتورسیکلت‌هایی که حکومت در اختیارشان گذاشته بود، پرچم‌های مذهبی به دوش می‌بستند و با فریاد «الله اکبر» به خیابان‌ها می‌ریختند و مایه‌ ترس و ارعاب می‌شدند. به محوطه‌ دانشگاه‌ها هجوم می‌کردند و دانشجویان را مضروب می‌ساختند. اجتماعات ده‌ها هزار نفری را از هم می‌پاشیدند. یک‌مرتبه از گوشه‌ای ظاهر می‌شدند و دفاتر جمعیت‌های دموکراتیک را در یک چشم‌ به‌هم زدن درهم می‌ریختند. کتابفروشی‌ها و کتابخانه‌ها را غارت می‌کردند و کتاب‌ها را به آتش می‌کشیدند.

موتورسیکلت‌ و صدای موتورسیکلت نشانه‌ هجوم و حمله بود. موتورسیکلت‌سواری از گوشه‌ای پیدا می‌شد و یک‌مرتبه موهای زن بی‌حجابی را می‌گرفت و او را به قصد کشت بر زمین می‌کوبید. چند موتورسوار با فریاد «الله اکبر» بساط دستفروش‌های بیچاره را غارت می‌کردند و اگر درگیری پیش می‌آمد، پاسداران با تیر هوایی، فروشندگان را متواری می‌ساختند تا موتورسواران کار خود را به‌راحتی انجام دهند. چنین عملیاتی تنها به آن نیت نبود که صاحب هر دکه و بساط‌فروشی ممکن است چریک مسلحی باشد، بلکه اگر مستضعف است چرا به جرگه‌ آنان نپیوسته است. مستضعف حتماً باید آلت فعل جمهوری اسلامی باشد. موتورسیکلت‌های بی‌راکب نیز که با شعارهای مذهبی و عکس رهبران مذهبی به قدرت‌رسیده تزئین شده بود در کنار هر ازدحامی دیده می‌شد و نگفته پیداست که صاحب موتور برای انجام وظیفه‌ای به میان جمعیت رفته است.

همه‌ سیاهی لشکرها صاحب موتور نبودند، بسیاری از آن‌ها تسبیح به‌دست و زنجیر و پنجه بوکس و چاقو در جیب در پیاده‌روها می‌گشتند و اگر کسی، عینک به چشم، یا کتابی زیر بغل داشت، به طرفش هجوم می‌بردند و می‌گفتند: «من زمان انقلاب شیشه‌های پنجاه ‌تا بانک را شکسته‌ام، تو چندتا را شکسته‌ای؟» و آنگاه وی را با مشت و لگد بر زمین می‌انداختند و عینکش را می‌شکستند و کتابش را پاره می‌کردند. هر کس پاکیزه و تمیز بود، لباس مرتبی به تن داشت، ضد انقلابی معرفی می‌شد. حاشیه‌نشین‌های بیکاره که اکنون صاحب شغل شده بودند، همه‌ی شهر را آلوده می‌کردند. دانشگاه‌ها در تصرف آن‌ها بود، به همه‌جا سرکشی می‌کردند، در آزمایشگاه سرم‌شناسی کف زمین می‌نشستند و ناخن می‌گرفتند، در تالارهای درس لم می‌دادند و ساندویچ می‌خوردند، تمام اسباب و ابزار علمی را وارسی می‌کردند، می‌شکستند، دور می‌ریختند. لجام‌گسیختگی باعث شده بود که آن‌ها علاوه بر لبخند رضایت، همیشه خود را خشماگین نشان بدهند، خشونت این چنین بالا می‌رفت و مردم عادی نیز به ژنده‌پوشی آراسته می‌شدند. انگار که بر خلاف مار، به جای پوست انداختن باید در جلدِ کهنه و پوسیده‌ای فروروند.

هیستری همگانی از همان روزهای اول اعتراض یا قیام، از همان تظاهرات دسته‌جمعی، زن و مرد را زیر چتر خود گرفته بود، ولی زنان بیشتر گرفتار شده بودند. آنچه به نام آزادی و حقوق در دوران حکومت پهلوی، به زن داده شده بود، شامل همه‌ زنان می‌شد. زنان طبقه‌ متوسط و بالا می‌توانستند بی‌حجاب ظاهر شوند چرا که چندین دست لباس داشتند، می‌توانستند آراسته جلوه کنند، بسیاری از آنان از مواهب تحصیلات عالیه برخوردار بودند. ولی اکثریت زنان ایرانی یا به حکم فقر، و یا به حکم مذهب همیشه زیر چادر بودند. و بیشتر همین گروه از زنان خانه‌نشین بودند که در تظاهرات جمعی به یکباره مجال خودنمایی یافتند و توانستند، با اجازه‌ مردهاشان، به خیابان‌ها بریزند و خودی نشان بدهند.

در چنین گیروداری عده‌ای از این زنان، زیر پوشش اسلامی به بزک صورت خویش توجه می‌کردند، و عینک‌های جورواجوری به‌چشم می‌زدند نه برای اینکه مردان نامحرم چشم آن‌ها را نبینند، بلکه به این دلیل که بیشتر جلب توجه کنند. در صورت و نگاه بسیاری از آنان می‌شد حالات «اروتیک» را به‌عیان دید. وقتی دسته‌ زنان از کنار مردان تفنگ به دوش رد می‌شدند، مشت بالا می‌بردند و همراه با لبخندی «درود، درود» می‌گفتند و بدین‌سان «فالوکراتیسم» به صورت کاملاً عینی ظاهر شده بود. بسیاری از زنان عاشق تفنگ شده بودند. نه که اسلحه هر گوشه‌ای ریخته بود و به‌راحتی همه‌ جا گیر می‌آمد، آن‌ها نیز با به دست گرفتن اسلحه و تمرین تیراندازی به خود شخصیت می‌بخشیدند و بدین‌سان خود را همطراز مرد می‌دانستند. ولی نکته اینجاست که چون قرار شده بود انقلاب «اسلامی» باشد، زن و مرد با اینکه همدیگر را خواهر و برادر صدا می‌کردند، باید از هم جدا می‌بودند. دسته‌ مردها جلو و دسته‌ زنان عقب. اول مردها شعار می‌دادند و بعد زن‌ها به آن‌ها جواب می‌دادند، همه با آهنگ‌های نوحه‌خوانی. مثل اینکه معاشقه‌ جمعی در کار است. اما هر وقت دوربین عکاسی متوجه دستجات زنان می‌شد، عده‌ اندکی روی خویش را باز می‌کردند و لبخند می‌زدند و دسته‌جمعی به دوربین خیره می‌شدند. توده‌ زنان سیاهپوش درهم‌رفته، شبیه جانوری بود که انگار هزاران چشم دارد. با وجود این زن باید زیر پوشش مذهب باشد، مذهب چتر درخشانی است که بالای سر آن‌ها گسترده است. دستهجمعی راهی زیارتگاه‌ها می‌شدند، زیر سقف‌های آئینه‌بندی جمع می‌شدند، و ضمن دعا برای سلامتی رهبر و نفرین بر امپریالیسم که نمی‌دانستند چیست و چه ریخت و قیافه‌ای دارد، چشم به بالا می‌دوختند. زنان در قبرستان‌ها نقش عمده‌تری داشتند، به‌خصوص زنان پیر. قبرستان‌هایی که پر از عکس شهدا بود، قبرها کنار هم و بسیاری از قبرها انباشته از گُل، قبرستان‌هایی که روز‌به‌روز توسعه پیدا می‌کردند، و زنان که دور قبرها می‌نشستند و بر سر و سینه‌ خود می‌زدند و نوحه و شیون سرمی‌دادند، و بدین ترتیب از بین زنان و مادران دروغین ولی رسمی، برای شهدای ناشناخته، از طرف حکومت برگزیده شدند که همیشه در قبرستان‌ها حضور داشتند و با آوردن جسد پاسداری سینه چاک می‌کردند. بازیگرانی بودند که نقش مادر شهید را بازی می‌کردند و پاداش کلانی نیز دریافت می‌کردند.

اما کارگردان اصلی تمام این‌ها ملاها هستند که همه جا حضور دارند، نه تنها بالای سر هر مزاری هستند، نه تنها بالای هر منبر و پشت هر میکروفونی نشسته‌اند، یا همیشه بر صفحه‌ تلویزیون ظاهر می‌شوند، بالای سر هر اداره و سازمانی نیز ملایی نشسته است. پخش اغذیه، امر جیره‌بندی و تصمیم‌گیری در همه‌ی امور. سوار ماشین‌های آخرین سیستم می‌شوند، چندین پاسدار همراه آن‌هاست. آنان قانون‌گذاران واقعی هستند. قوه‌ مقننه و مجریه، همه آن‌ها هستند. حکومت در دست آن‌هاست، دادگاه‌ها را آن‌ها اداره می‌کنند، حکم اعدام همیشه باید از طرف ملا امضاء شود. وقتی ملاها دور هم جمع می‌شوند، سعی دارند که لبخندی بر لب نداشته باشند، فکر می‌کنند که نشانه‌ قدرت در این است که اخمو و غضب‌آلود باشند. صاحبان قدرت به‌ندرت لبخند می‌زنند، همه عبوس هستند.

در این میان جنگ قدرت، یا قدرت‌نمایی بین ملاها نیز وجود دارد. به‌خصوص در میان دو طیف عمده‌ روحانیت یعنی خمینی و شریعتمداری. شریعتمداری نیز طرفدارانی دارد، عکس او نیز به همه جا چسبانده شده، ولی کار او به جایی نمی‌رسد، ریش بلند او بادبانی نیست که بتواند این کشتی شکسته را به جایی بکشد یا حتی قایقی را به جلو براند. بدین‌سان او را نیز از صحنه بیرون می‌رانند و آنگاه تمام ملایان به طرف کفه‌ سنگین ترازو هجوم می‌آورند و از دامن خمینی آویزان می‌شوند.

بدین ترتیب در هر گوشه و کنار عکس ملایان، حواریون امام به دیوارها و شیشه‌های تمام مغازه‌ها و ادارات دولتی چسبانده می‌شود. ملاها به این قانع نیستند، عکس آن‌ها باید در کف بشقاب‌ها نیز چاپ شود. در زمان گذشته نیز چنین بود. تصاویر شاه و شهبانو کف بشقاب‌های پلاستیکی را زینت می‌بخشید و معنی این تمثیل در این نکته است که همه بعد از خوردن غذا باید عکس ولی‌نعمت خویش را ببینند، می‌خواهد عکس شاه باشد یا عکس خمینی. عکس رهبران در ته بشقاب‌ها، صاحبخانه را موافق و مطیع رژیم شاه نشان می‌دهد و او را از گزند مأمورین مخفی در امان نگه می‌دارد. ولی تنها با چاپ عکس و ظاهرشدن در تلویزیون که نمی‌شود سکان قدرت را در دست داشت.

برای هر حکومتی اهرمی لازم است، اهرم حکومت ملایان مرگ است، کشتن است، کشتن به بهانه‌ جاسوسی، کفر، الحاد، یا داشتن مال و منال، و به‌خصوص عقیده‌ای مخالف عقیده‌ آن‌ها. ملاها همه مُبلغ مرگ هستند، مُبلغ شهادت هستند، ولی مرگ و شهادت برای دیگران نه برای آن‌ها. ملاها برای دوام و بقای خویش جنگ ایران و عراق را بهانه می‌کنند. هزاران هزار جوان مبارز را گوشت دم توپ می‌سازند. بسیاری را به عنوان خائن به جوخه‌ اعدام می‌سپارند. اما از هر گوشه‌ کشور سر و صدایی بلند است.


اعراب خوزستان را تار و مار می‌کنند، صدای مردم ترکمن صحرا را در حنجره خفه می‌کنند و تنها کردستان باقی می‌ماند. کردها دلیرانه می‌ایستند، و مسلحانه می‌جنگند، ولی رژیم جمهوری اسلامی مدام دهات کردنشین را بمباران می‌کند، زن و بچه و پیر و جوان را می‌کشد. اما کردها ضربت می‌خورند و ضربت می‌زنند. ولی پا عقب نمی‌کشند. آن‌ها گریان، نعش بچه‌های خویش را در بغل می‌گیرند و می‌گریزند و لحظه‌ای بعد سینه‌خیز، از تپه‌ای بالا می‌روند تا رودرروی رژیم ملاها بایستند. و اما مهم‌تر اینکه زندگی خصوصی هیچ کسی در امان نیست. رژیم جمهوری اسلامی از همان روزهای اول برای بقای خویش مداح بیچارگی و درماندگی بود. ولی بیچاره‌ها و درمانده‌ها را بیشتر از همه نابود می‌کرد. و از طرف دیگر برای ارشاد، همه را به پاکیزگی دعوت می‌کرد. کافه‌ها و رستوران‌ها را بست، فیلم‌های سینمایی را به شدت سانسور کرد، رادیو و تلویزیون به منبر وعظ و خطابه تبدیل شد، درِ دانشگاه‌ها را گِل گرفت. و جوانان درمانده از همه جا پناه بردند به مواد مخدر. دور هم جمع می‌شدند، حشیش می‌کشیدند، و هروئین زیاده از حد رواج پیدا کرده بود.

زمان شاه نیز معتاد کم نبود. هرچند روز یک بار نعش‌کشی می‌آمد و جسد عده‌ای را روی هم تل‌انبار می‌کرد و به گورستان می‌برد. زمان شاه قانونی گذراندند که قاچاقچی‌ها را می‌گرفتند و اعدام می‌کردند. ولی در دیکتاتوری جمهوری اسلامی، معتادین بدبخت را جمع می‌کنند و به جوخه اعدام می‌سپارند. در جمهوری اسلامی، درمان همه‌ گرفتاری‌ها مرگ است. به‌هرحال جامعه‌ای که می‌خواست از بندهای اسارت رها شود، از تله‌ بزرگی رها نشده، در تله‌ تنگ‌تری گرفتار شد. چاه آرتزینی زده شد که به ناگهان لجن و عمامه و شیون و گرسنگی و جنگ و اعتیاد و خشونت و ساندویچ و مرده و دعا و تعویذ و حجت‌الاسلام‌ و عقاید حوزه‌های متروکه‌ طلبه‌ها و وسائل پوسیده و کانادادرای و بلندگو، همه به یکباره بیرون زد. آنچه به نام انقلاب ایران نامیده شد، نیشتری بود بر دُمَلی که صدها سال بیمار خود از آن خبر نداشت.‌

منبع: ساعدی، از او و درباره او، باقر مرتضوی، آلمان، کلن، ۱۳۸۵

برگرفته از رادیو زمانه

Libellés : , , ,


jeudi, novembre 17, 2016

ترامپ: ضد-انقلاب سازنده


گروه آنارکومونیستی فوژان (فریاد) زندگانی
ترامپ: ضد-انقلاب سازنده
مایی که دشمن ترامپ هستیم اما عاشقش شدیم!








"دوران خواجگی سیاسی به سرآمد. امروز روز شروع ارگاسم است. به شما قول می دهم که همه مردم ارگاسم سال بعد-انتخابات ریاست جمهوری-را تجربه خواهند کرد."

(ولادیمیر ژیرینفسکی، رهبر حزب لیبرال دموکرات روسیه، هنگام رأی دادن برای دوما، سال ۱۹۹٣)




اکنون همه یاد ۲۹ اکتبر ۱۹۲۲ ایتالیا (نخست وزیر شدن موسولینی)، ٣۰ ژانویه ی ۱۹٣٣آلمان (صدراعظم شدن هیتلر) و البته ٣تیر ۱٣٨۴ ایران (رئیس جمهور شدن احمدی نژاد) افتادند.

اکنون همگان در حال مرور مقاله ی "نظریه ی فرویدی و الگوی تبلیغات فاشیستی" آدورنو، آرای مانس اشپربر درباره ی "جباریت" و نوشته های عمیق گرامشی درباره فرهنگ فاشیستی اند.

خانم جودیت باتلر هم احتمالا یکی از همین هاست که می پرسد "اینها چه کسانی هستند که به ترامپ رأی دادند؟" و به این نتیجه می رسد آنها توده ای خشمگین اند با محوریت اندیشه های مردان خرده بورژوای سفیدپوست که دشمن فمینیسم و مهاجران هستند؛ و در پاسخ به اینکه "ما که هستیم که اینها را نشناختیم؟" می گوید چپ ها و لیبرال های ساده لوح که فکر می کردیم همه از حداقل های سرشت انسانی برخوردارند!

چه رأی به ترامپ "نه" به هیلاری یا به کلیت سیستم تعبیر شود، و چه "آری"یی ایجابی به ترامپ، در هر دو صورت از نظر امثال باتلر رأی دهندگان مشتی بیشعورند- گیریم که ما ساده لوح ها هم در آگاهی ندادن به ایشان مقصر باشیم.

باری اما اگر به قول خود آدورنو ریشه های آشویتس را باید تا اندیشه ی دکارت ردیابی کرد، و به قول مارکس سرمایه داری آمیزه ی چرک و خون است، و هایدگر بر آن است که تاریخ هستی بشر تاکنون تاریخ متافیزیک بوده است، آنگاه اینهمه در شوک بودن و خشم از حماقت توده ها برای چیست؟!

غیر از آن است که به بیان بنیامینی کلمه فاجعه همین وضع موجود بلاتغییری ست که مدتهاست کنار ما جریان دارد؟

وقتی حتی سندرز بدنه ی اجتماعی گفتمان سوسیالیسم به سبک آمریکایی خودش را باور نمی کند، چرا باید انتخاب شدن ترامپ شوک آور باشد؟! مگر نه اینکه همان بنیامین به ما می گوید "هر بار ظهور فاشیسم، شاهدی ست بر انقلابی شکست خورده".

واقعا این چه مضحکه ای ست که چپ های مترقی مخالف ترامپ می پذیرند که هیلاری چه هیولایی بوده، که در شکل دادن داعش و امثالهم نقش آفرینی کرده، که خاورمیانه را به گند کشیده و از قبل این گند میلیون ها آواره و مهاجر خلق شده است، اما باز هم نگران وضعیت مهاجران در آمریکای ترامپ هستند؟! ببخشید آیا مهاجران سوری که امروز در اروپا پراکنده اند و در اردوگاه ها آواره اند، محصول دیپلماسی هنرمندانه هیلاری نیستند؟! آیا این نگرانی برای سوری ها اولویتش کمتر از نگرانی برای مکزیکی های آمریکاست؟!

اگر جمهوری خواهان دسته گل عراق و افغانستان را به آب دادند، بی شک سوریه و لیبی شاهکار دموکرات هاست.

آیا صرف زن بودن کلینتون می تواند به نفع گفتمان فمینیسم باشد؟! امروز بزرگان فمینیسم همچون نانسی فریزر از "چرخش ظالمانه ی جنبش زنان" به سبب حاشیه ای تلقی کردن سرمایه داری و نئولیبرالیسم سخن می گویند. باری اگر ترامپ نماد تفکر مرد سفیدپوست خرده بورژواست، هیلاری هم "نشانگان فمینیسم سفید" است. این وسط اگر گفته شود که بالاخره "فمینیسم سفید" هرچه باشد فمینیسم است، درست مثل این می ماند که در دفاع از "استالینیسم" بگوییم بالاخره هرچه باشد مارکسیسم است!

در قیاس با چپ های لاف زنی چون باتلر و چامسکی، اتفاقا موسولینی، هیتلر، لوپن، ترامپ و احمدی نژاد خدمت بهتری به طبقه کارگر و انقلاب می کنند: آنان سرمایه داری را بی رودرواسی در برابرمان می گذارند؛ بی هیچ بزک هیلاری وار، خاتمی طور. اینجا خبری از خنده های "ظریف" نیست. دقیقا به قول ژیرینفسکی "وقت به ارگاسم رسیدن است". البته که این به معنای باور آخرالزمانی داشتن به اینکه "هرچه اوضاع بدتر، فرج نزدیکتر!" نیست، چه اینکه سوژه ی تغییر باید توانایی اش را باور کند؛ رخ نمایی ناسیونال پوپولیسم یا فاشیسم تنها می تواند نوید این باشد که سوژه ی تغییر باور کند که همین اکنون هم برای شوریدن علیه بنیان های وضع موجود به اندازه ی کافی دیر شده است. یا عملا (و نه به مثابه ی ژست رادیکال گرفتن) گزاره ی "یا سوسیالیسم یا بربریت" را می پذیری و برای تحقق سوسیالیسم دست به کار می شوی یا همچنان تا یک بار دیگر مواجهه با انتخاب میان "بد" و "بدتر" سرگرم کمونیسم خرده بورژوایی ات می شوی. چنین است که مارکس می نویسد:

"انقلاب با پیروزی های غم انگیز-خنده دار فوری اش نیست که پیش رفته و راهی برای خود گشوده است؛ کاملا به عکس، با ایجاد یک ضدانقلاب انبوه، نیرومند، با پدید آوردن حریفی که باید با آن به مبارزه برخاست، حزبی که حزب شورش بود به یک حزب به راستی انقلابی تبدیل شده است." (نبردهای طبقاتی در فرانسه)

دیروز انتخاب میان الگور-بوش بود، امروز هیلاری-ترامپ است و فردا احتمالا منندز-بولتن؛ همچنان که در ایران دیروز خاتمی-ناطق بود، امروز روحانی-جلیلی، و فردا احتمالا مطهری- شریعتمداری. "بد" در هر انتخابات بدتر خواهد شد و "بدتر" در هر انتخابات بدتر از قبل. منطق صفت تفضیلی "تر" پایانی نخواهد داشت، ما قرار است چه کنیم؟

بگذریم از اینکه "ناسیونال پوپولیسم" را با "فاشیسم" یکی گرفتن، خود بخشی از بازی اکتفا کردن به منطق دوگانه ی "بد"/"بدتر" است. به قول کوین پاسمور:

" فاشیسم نابودی دموکراسی را پیش شرط پیروزی ناسیونالیسم افراطی می داند، حال آنکه راست افراطی امروزی می کوشد دموکراسی را از نظر نژادی همگن کند و امتیازات آن را برای ملیت غالب حفظ کند. جامعه ی مطلوب راست افراطی امروزی شاید به دولت آپارتاید آفریقای جنوبی یا آرمان های جدایی طلبان سفید پوست در آمریکا شبیه تر باشد."

(فاشیسم/ کوین پاسمور/ ترجمه: علی معظمی/ نشر ماهی/ص۱٣۱)

این تمایز به جهت شناخت نوع دشمنی که با آن طرفی و گزینش تاکتیک های مناسب برای مبارزه بسیار حیاتی است. از اصطلاح "فاشیسم" می توان خیلی شلخته بهره برد و در قله های رفیع رادیکالیسم در گفتار ایستاد، اما گول ظاهر شیک بلوک دیگر بورژوازی را خورد و به چشم راه حل مقطعی برای دفع فوری "شر اعظم" در آن نگریست.

باری بی تردید اعتراضات چند روز اخیر در آمریکا به انتخاب شدن ترامپ برای ما ایرانیان یادآور خاطره جنبش سبز است؛ البته که ساختار جامعه مدنی آمریکا قابل قیاس با ایران نیست و از همین رو هم این شباهت های ظاهری گول زننده نباید ما را به قضاوت های عجولانه اغوا کند، اما ایرادی نیست اگر آرزو کنیم و امیدوار باشیم که این اعتراضات حقیقتا به موجی برای برابری طلبی و حراست از ارزش های انسانی بدل شود و نه چون جنبش سبز ایران سکویی برای بار دیگر میدان داری رفرمیسم شرمنده، و نیز جولانگاه خودخواهی طبقه ی متوسط. هرچند فروکش کردن جنبش وال استریت نشان داد چپ های آمریکا هم چندان اهمیتی برای سازماندهی، مداومت در نبرد، و عملا جدی گرفتن معنای بودن در بربریت قائل نیستند.

انتخابات آمریکا تأیید کننده ی این مدعاست که ما به پایان دوره ی معناداری منطق "بد"/"بدتر" در عصر سرمایه داری نئولیبرال رسیدیم. اکنون یا برای به چنگ آوردن "خوب" (سوسیالیسم) خیز برمی داریم یا بربریت به منتها الیه منطقی اش می رسد. مصرف کالای تاریخ مصرف گذشته ی "بد"، تنها سبب پیدایش عوارض هرچه "بدتر" خواهد شد.

انقلاب پدیده ای نیست که به واسطه حضور یک یا چند سیاست بوجود بیاید بلکه در اثر آگاهی طبقاتی و تشکیلات منضبط به قصد اعتراض به وضع موجود شکل می گیرد و با حرکتی نرم و حساب شده در زمانی مشخص در پوست و بافت جامعه رسوخ می کند و همه متوجه حضورش می شوند. ترامپ نه انقلاب را جلو می اندازد و نه عقب. انقلاب با حرکت تاریخی خودش می تواند زمان وقوعش را تعیین کند و ما خیلی خوب می دانیم که انقلاب هم مانند سایر تغییرات بشری اتفاق می افتد، اما نه آنطور که ما می خواهیم.
برگرفته از سایت اخبار روز

Libellés : ,


lundi, novembre 14, 2016

«احساسات» شعری از: کارل مارکس

«احساسات» شعری از: کارل مارکس
ترجمۀ زهره مهرجو
سی اکتبر ۲۰۱۶

 مقدمه:
کارل مارکس بیشتر شعرهای خود را در حوالی سال ۱۸۳۷ میلادی سرود، یعنی زمانی که تنها کمتر از بیست سال از عمر او می گذشت. مارکس جوان علاقه زیادی به شعر و هنر داشت، و آنقدر به شعرهای خود اهمیت می داد، که مجموعه ای از آثار خود را در نوزده سالگی تهیه؛ و به پدر عزیزش تقدیم نمود.
متاسفانه، تا سال ۱۹۳۲ میلادی اغلب آثار فلسفی و هنری مارکس منتشر نشده بودند؛ و از این رو می توان نتیجه گیری کرد که این جنبه از شخصیت او تا اواسط قرن بیستم تاثیر ناچیزی بر جنبش کمونیستی داشته است.
 برای شناخت بهتر و داشتن تصویر کامل تری از مارکس و اهداف انسان دوستانه اش، پرداختن به همه جوانب وجودی او، روش زندگی کردن، گرایشات فکری و آثاری از او که اعماق دنیای احساسات و عواطف او را روشن می سازند؛ لازم است. اینگونه نگرش، همچنین رابطه آثار اولیه فلسفی وی را با کارهای علمی سالهای بعد، همچون کاپیتال؛ بهتر برای ما آشکار خواهد ساخت.

شعرهای مارکس فیلسوفانه اند، عاشقانه اند، زمینه ای افسانه ای دارند و حتی در مواردی به آیکون های مذهبی اشاره می کنند؛ ترکیبی هستند که به زیبایی روح سرکش و جستجوگر او را تصویر می کشند.. شاید تنها از این طریق بتوان به اعماق دنیای انسانی بزرگ و نابغه ای چون وی سفر کرد و دلیل تشنگی دائم او به دانش، عشق و سخاوت بی انتهای او را به انسان، که تا آخرین لحظات زندگی با او باقی ماندند؛ درک نمود.


«احساسات»

هرگز با آنچه مدام روحم را
مشغول ساخته..
توان سازش کردنم نیست،
هرگز آرام نمی گیرم ...
من باید بی وقفه
تلاش کنم!

دیگران شادی را
تنها به وقت فراغت می شناسند،
آزادانه خودستایی می کنند ...
و مکرٌر در نیایش
و شکرگزارند.

من گرفتارِ کشمکشی بی انتهایم،
در جوش و خروشی مدام
رؤیایی بی پایان؛
نمی توانم پیروِ زندگی باشم،
من همسفر جریان نخواهم شد!

بهشت را درخواهم یافت،
دنیا را
مجذوب خویش خواهم کرد؛
با عشق، با نفرت ...
من بر آنم
که ستاره ام.. به روشنی بدرخشد!

تلاش خواهم کرد
تا همه چیز را بدست آورم،
همۀ موهبات خدایان را ..
همه چیز را عمیقاً خواهم شناخت،
اعماق ترانه و هنر را
اندازه خواهم گرفت.

دنیاها را
برای همیشه از میان برخواهم داشت،
از آنجا که نمی توانم
دنیایی بسازم،
زیرا آنها، گُنگ از چرخشی سحرآمیز ..
هرگز به خواهش من
اعتنا نمی کنند،
مرده و خاموش
از اعمال ما
با حقارت روی برمی گردانند؛
ما و همۀ کارهایمان زوال شونده اند --
غافل، به راه خویش روانه می شوند...

ولی من، هرگز شریک آنان
نخواهم شد –
با اموج طوفانی رانده شدن،
از پی هیچ.. همیشه دویدن،
نگران تجمٌل و غرور خویش...

ناگهان، تالارها و سنگرها
با شتاب بر سر راه شان
فرو می افتند و ویران می شوند ...
و آنان
در خلاء ناپدید می گردند،
ولی باز.. امپراطوریِ دیگری
زاده می شود
و اینچنین گردش سال ها
ادامه می یابد:
از هیچ به همه
از گهواره تا گور،
فرازهای بی انتها ..
فرودهای بی پایان ..

پس ارواح.. راه خود پیش می گیرند
تا سرانجام
کاملاً از پای در آیند،
تا اربابان و سروَران شان را
یکسره نابود سازند.

بگذار با شهامت
از آن حلقۀ مقدٌر منقوش–خدا
بگذریم،
و آنگاه که کفه های سرنوشت، نوسان می یابند
در شادی و اندوه هم
تماماً سهیم شویم.

زین رو، بگذار همه چیزمان را
به مخاطره افکنیم،
هرگز نایستیم
هرگز تسلیم خستگی نشویم ...
نه در سکوتی اندوهبار، راکد
بی هیچ عمل یا آرزویی؛
نه در خوداندیشیِ اندوهگین
خم شده در زیر یوغی از درد! ...
تا حسرت ها، آرزوها و اعمال ما
برآورده نشده بمانند.


FEELINGS

Never can I do in peace
That with which my Soul’s obsessed,
Never take things at my ease;
I must press on without rest.
Others only know elation
When things go their peaceful way,
Free with self-congratulation,
Giving thanks each time they pray.
I am caught in endless strife,
Endless ferment, endless dream;
I cannot conform to Life,
will not travel with the stream.
Heaven I would comprehend,
I would draw the world to me;
Loving, hating, I intend
That my star shine brilliantly.
All things I would strive to win,
All the blessings Gods impart,
Grasp all knowledge deep within,
Plumb the depths of Song and Art.
Worlds I would destroy for ever,
Since I can create no world,
Since my call they notice never,
coursing dumb in magic whirl.
Dead and dumb, they stare away
At our deeds with scorn up yonder;
We and all our works decay –
Heedless on their ways they wander.
Yet their lot I would share never –
Swept on by the flooding tide,
On through nothing rushing ever,
fretful in their Pomp and Pride.
Swiftly fall and are destroyed
Halls and bastions in their turn;
As they fly into the Void,
Yet another Empire’s born.
So it rolls from year to year,
From the Nothing to the All,
From the Cradle to the Bier,
Endless Rise and endless Fall.
So the spirits go their way
Till they are consumed outright,
Till their Lords and Masters they
Totally annihilate.
Then let us traverse with daring
That predestined God-drawn ring,
Joy and Sorrow fully sharing
as the scales of Fortune swing.

Therefore let us risk our all,
Never resting, never tiring;
Not in silence dismal, dull,
Without action or desiring;
Not in brooding introspection
Bowed beneath a yoke of pain,
So that yearning, dream and action
Unfulfilled to us remain.


برگردان به زبان انگلیسی از: James Luchte

سایر منابع:

http://homepages.which.net/~panic.brixtonpoetry/marxpoetry.pdf

https://luchte.wordpress.com/about/
برگرفته از سایت آزادی بیان

Libellés :


mercredi, novembre 02, 2016

خانه فروغ فرخزاد تخریب شد



خانه‌ای که فروغ فرخزاد، شاعر شناخته‌شده ایران در سال‌های پایانی زندگی‌اش در آن زندگی می‌کرد، تخریب شده و به جای آن یک عمارت سه طبقه ساخته می‌شود.
خانه‌‌ای که فروغ فرخزداد در اواخر عمر در آن زندگی می‌کرد از خاطره تهران زدوده شد. (عکس: اینستاگرام هوشنگ گلمکانی)


خانه‌‌ای که فروغ فرخزداد در اواخر عمر در آن زندگی می‌کرد از خاطره تهران زدوده شد. 
(عکس: اینستاگرام هوشنگ گلمکانی)


هوشنگ گلمکانی، منتقد سینما و روزنامه‌نگار به خبرگزاری مهر گفته است که از سال ۱۳۵۵ که با کاوه گلستان، عکاس فقید ایرانی آمد و شد داشته، خانه تخریب‌شده در محله دروس در تملک فروغ فرخزاد بوده است. پس از درگذشت فروغ، کاوه گلستان مدتی در این خانه زندگی می‌کرده و بعد از درگذشت این هنرمند عکاس نیز خانه به شکل نیمه‌متروک درآمده و مدتی پیش به فروش رسیده، تخریب شده و به جای آن یک آپارتمان سه طبقه با پارکینگ و امکانات رفاهی در دست ساخت است.

برگرفته از رادیو زمانه

Libellés : ,


This page is powered by Blogger. Isn't yours?