چشمان بیدار- مهستی شاهرخی

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

lundi, janvier 02, 2012

جلجتا پیک نیک و بازار مکاره شانزه لیزه

تا در شلوغی شب عید و ازدحام همیشگی خیابان شانزه لیزه از مترو خود را به تئاتر برسانم سه بار توسط پلیس متوقف شدم و فقط من نبودم هر که از آن راه می رفت، پلیس های باتوم به دست و یا باتوم به کمر و کاسکت به سر، از او پرس و جوی مختصری می کردند، شلوغی خیابان و بازار مکاره ای که کنار بلوار بود باعث شد میان بر بزنم ولی ورودی بلوار به بیراهه پر درختی که به سوی تئاتر می رفت، راه تئاتر را پلیس بسته بود؛ در همه ورودی ها، مثل فرودگاه یک طاقی امنیتی گذاشته بودند و از همانجا بلیط تئاتر خود را مثل جواز ورود به محوطه تئاتر به مأموری که هیچ خشن هم نبود نشان می دادی تا بتوانی به راهت ادامه بدهی، به تئاتر که رسیدم مامور دیگری صف زنان و مردان را جدا می کرد که برایم عجیب بود ولی نه، چه جای تعجب دارد، گشت بدنی و دستمالی شدن توسط همجنس خود گویا در همه ادیان هیچ ممانعتی ندارد و مجاز است
روی میزی که در ورودی تئاتر گذاشته اند، کیفمان را باز می کنیم هم کیف را اول با دست و نگاه می گردند و بعد هم آن از دستگاه عبور می دهند، بردن میوه و نوشابه به داخل ممنوع است، مأموری که کیفم را می گردد با دیدن دو نارنگی در کیفم، آنها را بیرون می آورد و ممنوعیت حضور نارنگی ها را یادآور می شود، نارنگی ها را گذاشته بودم تا در آنتراکت و یا پیش از نمایش و یا بعدش برای رفع گرسنگی و تشنگی بخورم و حالا نارنگی هایم توقیف شده اند و چاره ای نیست؛ مأمور می گوید که بعد از نمایش می توانم بیایم عقب نارنگی ها و پسشان بگیرم و من نارنگی ها بچه هایم نیستند که به آنها تعهدی داشته باشم و حتماً عقبشان بروم پس با گیجی یک هالو به سوی دختری که قرار است مرا بگردد می روم، دختر با مهارت یک گشت امنیتی و بدون شکنجه، به پس کله و زیر دو بغلم، با دستکش، دست می کشد تا چیزی جاسازی نکرده باشم و به کفش های ساده و سبکم نگاهی می اندازد: کفش راحت بدون بند پوشیده ام، داخل تئاتر هوا گرم است و می توانم راحت پایم را زیر صندلی از کفش بیرون بکشم و گر نگیرم، با کفش بنددار و پوتین که نمی شود این طور رفتار کرد، لباس راحت پوشیده ام و نه مثل آن دفعه که توی بلوز یقه اسکی داشتم از گرما خفه می شدم، کفش هایم جایی برای جاسازی ندارد و پرتابش هم خطرناک نخواهد بود پس به راه خود می روم
به سمت در سالنی که نمایش رودریگو گارسیا را نشان می دهد می روم، بلیط را دو ماهی می شود که تهیه کرده ام و از دیدن نمایش های گارسیا لذت می برم، لذتی که با کشف توام است، تو گویی همراه با گارسیا و تجربه تئاتری اش، تماشاگر نیز به کشف و شهودی دست می یابد که کم نظیر است، امسال نتوانستم به فستیوال تئاتر آوینیون بروم و حالا در پاییز دارم جبران می کنم و نمایشاتی که در تابستان ندیده ام را پاییز در جشنواره پاییز پاریس می بینم و نمایش رودریگو گارسیا هم یکی از این نمایشات است، نامش این بار «جلجتا پیک نیک» است، جلجتا، مکانیست که در آن مسیح را به صلیبب کشیدند و پیک نیک هم احتمالاً نشاندهنده قدرت های حاکم سرمایه داری که مسیح را به صلیب می کشند و گوشتش را به ساندویچ همبرگر تبدیل می کنند و به خورد جامعه مصرف کننده و اصراف کنده می دهند. ممکن است نحوه به صلیب کشیدن مسیح مورد پسند بنیادگرایان مذهبی و حواریون جان نثارشان نباشد و این همه اقدام امنیتی؛ و آن هم در اولین شب اجرای نمایش در پاریس، از این جهت است
در مورد گارسیا قبلاً هم نوشته ام، گارسیا زاده آرژانتین است و در کشتارگاه و قصابی و همبرگر فروشی بزرگ شده و زبان جهان سرمایه داری را به خوبی می شناسد و زبانش خونین و گوشت آلود است، تئاتر او تئاتری تجربی است که معمولاً قطعاتی از متن های تحلیلی و عقاید او را و نگاه او را به جهان منعکس می کند خود و یا بازیگرانش روی صحنه، متنی را بیان می کنند و در کنارش پرفورمانسی و نمایشاتی بی کلام که کشف تن مرکز آن است صورت می گیرد و در مجموع حسی از له شدن و خرد شدن بشر زیر چرخ بزرگ ماشین های سرمایه داری، که چون چرخ گوشتی برای تولید همبرگر، بشر را خرد می کند و تفاله بشریت را به خورد دیگران می دهد در قالب نمایش، عرضه می کند
تئاتر گارسیا، از صحنه های مستند انباشته است، صحنه هایی از بشریت بی خانمان و یا گرسنه در خیابانهای بوئینس آیرس و یا جهان، از طریق اکران ته صحنه گه گاه عظمت فاجعه را به تماشاگر یادآور می شود، برای ورود به سالن بزرگ تئاتر روندپون باز باید از طاقی امنیتی دیگری عبور کنیم، برخوردشان آرام اما جدی است، در فکرم آیا به خاطر حمله به نمایش رومئو کاستلوچی در تئاتر شهر نیست که اینها اینطور پیشگیری می کنند و اینقدر ما را می گردند؟ گرچه تصور ما ایرانیان از حمله به تئاتر چیز دیگری است و در اینجا قطع نمایش و رفتن به روی صحنه را همان اقدام خشونت آمیز تلقی می کنند در حالی که زدوخورد و یا مجروحی در کار نبوده است
برای ورود به سالن، بلیطم را مثل بلیط ورود به هواپیما در سالن ترانزیت فرودگاه، نشان می دهم و از خوان آخر می گذرم و در این لحظه هیچ حواسم نیست که هفته دیگر برای ورود به مجموعه تئاتری روند پون، همین مراسم را خواهم داشت چرا که بلیط نمایش دیگری که در سالن دیگری از همین تئاتر بر روی صحنه است را تهیه کرده ام و هفته بعد باز همین صحنه ها را تکرار خواهم کرد
در این لحظه هیچ حواسم نیست که چقدر وقت گذاشته ام تا به در سالن برسم، نقشه داشتم که قبل از تئاتر به دیدن نمایشگاهی بروم و به علت نزدیکی مسافت، در پوتی پله نمایشگاه کمدی فرانسز را ببینم و با یک تیر دو نشان بزنم، اما کدام تیر و کدام نشان؟
بالاخره به در سالن می رسم و کارمندان تئاتر روند پون را از بلوز یا بالاتنه های آبی و شلوارهای گشاد قهوه ای تیره شان با بروشور در دست می بینم و می شناسم که ما را به سوی صندلی هایمان هدایت می کنند؛ نیم ساعتی طول می کشد تا نمایش شروع شود، هیچ متوجه نبوده ام که بلیط شب اول اجرا را دارم، معمولاً این کار نمی کنم و اجرای هر نمایشی را در میانه برنامه فصل که اجرا خوب جا افتاده می بینم و از تنش های شب های اول و آخر فاصله می گیرم، نمایش به زبان اسپانیایی خواهد بود و اولین جمله از گارسیا بر بالانویس ظاهر می شود: «شرمنده ام که نمایشم در چنین شرایطی اجرا می شود، و تماشاگرم را پیش از اجرا می گردند» توی بروشوری که بدستم داده اند یک صفحه در دفاع از آزادی بیان نوشته اند و عمل حمله به صحنه تئاتر و رفتاری از این قبیل را نکوهش کرده اند و من یاد سال انقلاب می افتم که نمایش «عباس آقا، کارگر ایران ناسیونال» به کارگردانی سعید سطانپور را مدام چماقدارها مورد حمله قرار می دادند و حملات تا جایی پیش رفت که یکی به ضرب چماق کشته شد و دولت انقلابی به قدرت نشسته هیچکاری در جهت کنترل حملات انجام نداد که نداد، بعدها کارگردان همان نمایش را در شب عروسی اش گرفتند و بردند و به جرم سیاسی بودن اعدام کردند و باز دولت به قدرت نشسته هیچ توضیحی نداد که آخر آن جوان چه جنایت مهیبی کرده بود که این قدر سریع کشتیدش و حذفش کردید؟
***
روی صحنه «جلجتا پیک نیک» را با نان های همبرگر پوشانده اند و کنار صحنه صندلی های پیک نیک قرار گرفته، گارسیا و سه مرد و یک زن روی صحنه حضور دارند که به تناوب به نمایش می پردازند، گاه با خواندن متن و گاه با حرکات موزون تصاویری نمایشی ایجاد می کنند، صلیبی را به روی صحنه می آورند و یکی از بازیگران مسیح می شود و بقیه با چکش تق! تق! او را به صلیب می کشند و تق! تق! و اسپانیایی های توی سالن از خنده قهقهه می زنند چون متن گارسیا را تعقیب می کنند و می فهمند و از طنز اوست که به خنده افتاده اند، گارسیا با همان زبان گوشتالود و خونین خود دارد اسطوره جلجتا و به صلیب کشیدن مسیح و انجیل را در اثر خود بازنگری و بازاندیشی می کند، دارد به آن مفهومی نو می بخشد و از تخیل خود می گذراند و منعکس می کند، ترجیح می دهم نمایش را نگاه کنم تا بالانویس را بخوانم
مسیحی در میان تخته پاره ها وسط صحنه، در میان نان های همبرگری افتاده است و تصاویری بر روی اکران منعکس می شود؛ مثل همیشه گارسیا تن را و برهنگی را با معصومیت یک کودک به روی صحنه می آورد، بازیگران با شامپو سرتا پای خود را از هر گناهی می شویند و خیلی بهداشتی تطهیر می شوند و سپس در میان نان می غلطند؛ بشریت کالا و خوراک مناسبی است برای عرضه شدن در این دنیای مهیب سرمایه داری نوین که در آن انسان و جان انسان و نیروی انسانی بی قیمت ترین کالاهاست
یکی از بازیگران رو به دوربین کوچکی نشسته است و دارد پشت سر هم همبرگر می خورد یکی پس از دیگری و از یک لحظه ای شروع می کند به بالا آوردن آنچه خورده بود و دهانش و خوردن و بالا آوردنش بر روی اکران بزرگ ته صحنه منعکس می شود، خانمی که کنارم نشسته می گوید «وای دیگه نمی تونم، داره حالم به هم  می خوره، هر وقت این صحنه تموم شد به من خبر بدین» و رویش را از صحنه بر می گرداند، من خودم برای این که از این مرده خوری مجسم به حال تهوع دچار نشوم، مدتی است که اکران ته صحنه را نگاه نمی کنم و نگاهم به بازیگران سمت چپ صحنه است که نشسته اند و دارند پیک نیک در می کنند، مثل سیزده به در و گردش های تابستانی حومه شهر با شام و زیلو و سماور نیست؟ به او می گویم« اکران را نگاه نکن، بازیگران را ببین» پس از مدتی ریخت و پاش و رقصیدن در میان نان های همبرگر، و مدفون کردن بازیگری با گوشت چرخ کرده، بازیگران کمی صحنه را جمع و جور می کنند
پیانویی را به روی صحنه می آورند و سپس مارینو فورمنتی(پیانیست و رهبر ارکستر)، در لباس یک کارگر مک دونالد با بلوز چهارخانه ریز (قرمز و سفید) و کلاه قرمز (اونیفرم کارکنان مک دونالد) بر روی صحنه می آید، چرخی می زند و در لحظه ای که یادم نیست چطوری گذشت آهسته عریان می شود و به معصومیت اولین آدم روی کره زمین، پشت پیانو قرار می گیرد و «آخرین هفت کلام مسیح قبل از مصلوب شدن» اثر جوزف هایدن را می نوازد، از اینجا به بعد، نیم ساعت کنسرت پیانو است بازیگران در سکوت روی صحنه هستند و گوش می دهند و ما هم، پس از آن همه تصاویر تهوع آور، گارسیا و مارینو فورمنتی به روح تماشاگران غذایی شایسته اهدا می کنند، و مگر کار هنر خوراک دادن به روح بشر نیست؟ هر قطعه پیانو چند دقیقه طول می کشد و هر قطعه و یا هر کلام آخر مسیح به ترنم باران به زمزمه جویبار و یا به وزش نسیم شبیه است، نوایی روحبخش و جان افزا، نغمه ای لطیف و جاری تا ابدیت!
از تئاتر که بیرون می آیم روحم سیر و راضی است، پیش از خروج، در کارتنی که روی میز دم در اصلی قرار دارد دنبال نارنگی هایم می گردم؛ دو نارنگی بزرگتر، سرانجام نارنگی های کوچک خودم را توی کیسه پلاستیکی پیدا می کنم و بر می دارم و بیرون می آیم، به اندازه یک قشون پلیس بیرون ایستاده، همانطور که دارم نارنگی ام را پوست می کنم به سمت شان می روم و از یکی از آنها می پرسم «چه خبره؟ چرا همه تون اینجا وایسادین؟» پلیس فرانسوی نگاهی به من و نگاهی به رفیقش و آخرش به دستی که دارد نارنگی پوست می کند می اندازد و بعد به من می گوید «راستش ما امشب هیچکاری نداشتیم، با خودمون گفتیم بریم شانزه لیزه ببینیم مردم دیگه چیکار می کنن» جوابش حاوی طنز فرانسوی است، طنز شانزه لیزه، طنز شب عید، طنز یک لشگر پلیس برای کنترل یک نمایش که به مسیح اشاره دارد و رفتار بنیادگرایان مذهبی نبایست شب عید مردم را به جنگ و عزا تبدیل کند
دویست سال پس از انقلاب آزادیخواهانه عصاره اش در رفتار ظاهری حکومت پیداست؛ فکر کنید اگر از یک پاسدار یک همچین سئوالی را می پرسیدم چطوری جوابم را می داد؟ این است فرق جامعه اروپایی با چماقداران اسلامی! اروپا تجربه قرون وسطا را پشت سر گذاشته و به هیچ وجه نمی خواهد که به آن دوران برگردد، روی وحشتناک قضیه این است که سرمایه داری نوین، شیوه های مرگبار دیگری برای استثمار و استعمار کشف کرده است
توی این فکرها هستم و به سوی مترو می روم، در بازار مکاره کنار شانزه لیزه، غرفه ها علیرغم پلیس و گشت بازارشان داغ است و انواع فست فود و اغذیه و نوشابه سرد و گرم و شکلات و پشمک دایر! که بعد از دیدن نمایش گارسیا هیچ میلی به خوردن فست فود نیست که نیست؛ تاکنون در ارتباط با نمایش گارسیا، هیچ اتفاقی نیفتاده اما هفته دیگر که برای دیدن نمایشی دیگر به تئاتر روند پون می آیم باز همین مراسم را طی خواهم کرد
الان نمی دانم ولی هفته آینده، هنگام خروج از تئاتر با صف تظاهرکنندگان بنیادگرا علیه نمایش گارسیا که از دور دارند پشت حلقه پلیس شعار می دهند مواجه خواهم شد و پلیس خندانی را می بینم که یک دختر زیبا، مثل فرشته های تابلوهای مذهبی، کنار پایش زانو زده و زیر باران دارد دعا و سرود می خواند، چه دنیای غریبی و چه تابلویی! چند روز بعد، از دوستی فرانسوی که کاتولیک بادین و باایمانی هم هست و بسیار مشتاق بود بداند نمایش چطور بوده شنیدم در یکی از شب های بعد در ابتدای نمایش، در بالانویس گارسیا گفته است «هرگز خود را اینقدر در امنیت ندیده بودم»، دوست فرانسوی به توصیه من رفته بود نمایش دیگری را از یک هنرمند اسپانیایی در مزون دز آر کرتیهه ببیند؛ پیشاپیش به او هشدار داده بودم که احساسات مذهبی اش را کنترل کند و بازی کشیش را برای مداوای دختر جن زده تماشا کند و او با روحیه ای گشوده پذیرفته بود و نمایش را دیده بود و پسندیده بود فقط از دوری راه می نالید که حق داشت
خوبی غرب اینست که نمایش منع نشده است و کفر محسوب نمی شود و می شود یک کاتولیک دوآتشه را به دیدن چنین نمایشاتی هم فرستاد، اسپانیایی ها و ایتالیایی ها که از لحاظ تاریخی تجربه خونبار حکومت پاپ ها و کلیسا و جنگهای صلیبی را در قرون وسطا داشته اند برای انتقاد به بنیادگرایی و استفاده از مذهب برای استثمار توده ها بیشتر از ما شرقی ها می دانند و با استفاده از قانون آزادی بیان در اروپا، بهتر این مسایل بنیادین را به روی صحنه می آورند، به امید آزادی هنر در همه جا
http://www.theatredurondpoint.fr/saison/fiche_spectacle.cfm/110853-golgota-picnic.html

توجه*: رودریگو گارسیا را با رودیگو گارسیای فیلمساز به اشتباه نگیرید، این رودریگو گارسیا آرژانتینی است و پدرش قصاب بوده و خودش به سوی تئاتر آمده و رودریگو گارسیای فیلمساز پسر گارسیا مارکز نویسنده و روزنامه نگار مشهور کلمبیایی است





Libellés : ,


jeudi, avril 03, 2008

دو نمایش از رودریگو گارسیا

رودریگو گارسیا از کارگردانهای مطرح این سالهای اروپاست. او متولد ۱۹۶۴ در بوئینس آیرس است. پدرش قصاب بود و او در میان قصابی و کشتارگاه و کارخانه های کالباس و سوسیس سازی بزرگ شد. او زبان خونین و گوشت آلود این اماکن را در کار تئاتری اش مورد استفاده قرار می دهد. گارسیا از سال ۱۹۸۶ ساکن مادرید است و در آنجا کار میکند. در سال ۱۹۸۹ گروه تئاتر کارنیسریا تئاتر را بنیان گذاشت که در آن از طریق تئاتری تجربی در جستجوی زبانی شخصی برای نمایشهای خود است. نمایش های او غالباً غافلگیر کننده و دارای صحنه های خشونت بار است و از این رو به کودکان و افراد حساس توصیه می شود که از دیدن نمایش های او خودداری کنند.
از رودریگو گارسیا تاکنون دو نمایش دیده ام که آن را برای شما شرح می دهم تا با شیوه کارش آشنا شوید. فصل مشترک کارهای گارسیا، نمایش انسان به منزله ی توده ای از گوشت و موجودی له شده و خرد شده در جامعه مصرف کننده است. نگاه عمیق و انتقادی و سیاسی گارسیا نسبت به جامعه ی سرمایه داری و نحوه ی برخورد چنین جامعه ای با بشر، موضوع اصلی کارهای گارسیا است. او زیر چرخ های عظیم جامعه سرمایه داری، زندگی مردمان حاشیه نشین و بی خانمان ها و ترانسکسوئل ها را به شکلی نمادین به نمایش در می آورد.
نمایش های او، مجموعه ای از قطعات و تجربیات و لحظات است و او در این اپیزودها از شکل کلاسیک نمایشنامه نویسی برای بیان عقاید خود استفاده نمی کند. در نمایش های او، بیشتر اوقات بازیگران متنی مقاله مانند را که حاوی اندیشه های او و موضع گیری های اوست به تناوب برای تماشاگران می خوانند. برهنگی و یا انسان عریان را در نمایش هایش به دفعات می بینیم ولی این برهنگی، بی گناه و فاقد نگاه پورنوگرافیک است. گارسیا در تئاتر تجربی خود، جسم انسان را در موقعیت آزمایشگاهی و در شرایط گوناگون مورد تجربه و نمایش قرار می دهد.
خام، خوندار، پخته، برشته را پارسال در هوای باز و در جشنواره تابستانی آوینیون دیدم. بازیگران از همان ابتدا روی صحنه حضور داشتند و منتظر پر شدن سالن بودند تا نمایش را شروع کنند. نمایش، عبارت بود از نشان دادن انسان همچون یک کالا یا یک شیئ در یک جامعه مصرف کننده. انسان به منزله ی توده ای از گوشت و یا تکه ای از گوشت. انسان و آدمخواران جامعه! انسان چون تکه ای گوشت در حال برشته شدن! انسان، موجود بی خانمانی که کنار خیابان کباب می شود. انسان، موجود بی پناهی که شکار دیگران می شود.
گارسیا گروهی از رقصندگان کارناوال و رقاصان خیابانی و رپ را برای این نمایش استخدام کرده بود. همه بازیگران مرد بودند، آنها در کنار نشان دادن زندگی افراد بی خانمان، بخشی عظیم از افراد حاشیه نشین و محروم جامعه را به نمایش می گذاشتند. در این نمایش جسم انسان به منزله زمینه ای برای پژوهش، مورد مطالعه قرار می گیرد و گارسیا به کمک بازیگرانش با زبانی خونین و گوشت آلود، جسم و دامنه های مختلف آن را به نمایش می گذارد. در نمایش گارسیا، بازیگران مانند کودکی، در عین بی گناهی کامل، بر روی صحنه عریان می شوند و عریانی انسان اولیه را به نمایش می گذارند. نمایش های گارسیا در عین، نشان دادن انسانهای عریان و یا حتا به مسخره گرفتن روابط جنسی، به هیچ وجه بار پورنوگرافیک ندارد و به مورد پژوهش قرار دادن جسم انسان در آزمایشگاه پزشکان می ماند.
موزیک زنده و رقص نقشی اساسی در نمایش داشت. موزیک زنده البته عبارت بود از موزیک خیابانی طبال ها و موزیسین های خیابانی و رقص هم از رپ گرفته تا رقص کارناوال که مانند زنجیری رشته های نمایش را به هم پیوند می داد. در ته صحنه پرده ای بود که گاهی رقاصان ماسکدار خیابانی و کارناوالهای آمریکای جنوبی را نشان می داد و گاهی سوسیس های داغ را در ابعادی بسیار غول آسا بر روی منقلهای بزرگ در حال کباب شدن و سرخ شدن به نمایش می گذاشت.
بازیگران همچون افراد بی خانمان در روی صحنه زندگی می کردند، به شوق می آمدند، برهنه می رقصیدند و اوج می گرفتند و بالاخره با شلنگ آبی در کنار صحنه خود را می شستند و بر روی تشکهایی که گوشه ی صحنه بود دراز می کشیدند. در صحنه هایی از نمایش بازیگری، تن خود را با شیشه های روغن پوشاند، در صحنه ای دیگر در میان توده ای از پنبه و یا آرد غلطید، گاهی خود را بر روی تشکی می انداختند و دیگران او یا آنها را با نایلون می پوشاندند و البته همگی این حرکات و رفتارها موزون بود و همراه با موسیقی زنده خیابانی. در این نمایش، ما انسان را مانند گوشت استیک یا کباب، در چهار موقعیت مختلف در حال کباب شدن بر روی منقل مشاهده کردیم.
در پایان بازیگری به سمت آتشی که از درون بشکه ای شعله می کشید رفت و به سوی آن خم شد. علائم و نشانه هایی در این نمایش، ما را به یاد جزغاله شدن دو نوجوانی که یک پایگاه برق در شورش سن دنی - کلیشی و حومه پاریس اتفاق افتاد، می انداخت.
امروز خاکسترم را بر روی میکی بریزید
این نمایش را پاییز گذشته در تئاتر روند پوئن شانزه لیزه دیدم. در این نمایش سه بازیگر نقشهای اصلی را ایفا می کردند. ایفای نقش به معنای کلاسیک آن نیست، بلکه هنر بازیگری در نمایش های گارسیا بیشتر رها کردن جسم و روح خود، همچون موش یا خوکچه ای برای آزمایشگاه اوست تا بازیگر با اعمال و رفتار و به نمایش گذاشتن جسم خود در شرایط سخت و گاهی غریب تماشاگر را به فکر بیندازد که بر ما به عنوان انسان چه می گذرد؟
کنار صحنه اتوموبیلی پارک شده است، در ابتدا سه بازیگر، دو مرد و یک زن روی صحنه حضور دارند و با صدایی مصنوعی متنی درباره جامعه ی مصرف کننده و نقش انسان در چنین جامعه ای را به تناوب بازگو می کنند. آنها به دلیلی نامعلوم با ریسمانهای بسته شده اند. در خلال بازی، ریسمانها آتش می گیرند و شعله های روی صحنه به سوی بازیگری که با سیم یا ریسمانی بسته شده است می آید.
در صحنه ای دیگر پس از حریق، جسم بشری را عریان و در موقعیت های مختلف می بینیم. بازیگر به همراه خود شیشه های عسل را به روی صحنه می آورد و دیگری با دست، تن او را با عسل می پوشاند. چنین صحنه ای می تواند اروتیک باشد ولی نه اروتیک است و نه پورنوگرافیک، چون بازیگر حرکاتی موزون انجام می دهد و گاه او را چون جسمی را در حال عرق ریختن، و گاه توده ای که زیر بار فشار جسم سنگینی که از بالا بر او هوار شده، له شده و گاه بر روی یک پا و یا روی یک دست ایستاده و عرق ریزان، او را مانند جانوری در سیرک بزرگ زندگی، می بینیم. در جایی زن بازیگر نیز همین حرکات را انجام می دهد و عریان و عرق ریزان و عاری از هر پوششی مانند انسان نخستین بر روی صحنه عین همین بازی را انجام می دهد.
Et balancez mes cendres sur Mickey Théâtre du Rond Point
در صحنه ی دیگری، در جایی که به نظر می آید پارک و یا مکانی برای پیک نیک باشد زن و مردی بازی مسخره و خسته کننده نزدیکی جسمانی را انجام می دهند. تلاش خسته کننده شان برای ارضاء شدن به حرکات ژیمناستیک و ورزشی می ماند و بی نهایت مسخره است، مسخره بودن این نزدیکی ها و پوچی این لحظات و خوردن سوسیسی پس از آن (یا همان دود کردن سیگاری در فاصله نزدیک دو هم آغوشی)، رفتارشان غریب می نماید ولی بی نهایت معصومانه و همانقدر احمقانه است. در این فاصله خانواده ای، زن و شوهر و دو بچه و مادربزرگ کنار صحنه آمده اند و هیچ معلوم نیست قرار است کجا بروند، در فاصله ای که آنها به سوی ماشین در سمت دیگر صحنه می روند و سوارش می شوند، بازیگر دیگری می آید و در حوضی گل آلود و یا پر از رنگ در کنار صحنه می غلتد و گاه راه می افتد و همراه با رنگها و یا لجنها از ماشین خانواده، خود را بالا می کشد.
در صحنه ای دیگر، دختر مو بلندی همراه با یکی از بازیگران به روی صحنه می آید. جلوی صحنه روی صندلی می نشیند و بازیگر در حالی که متنی تحلیلی در مورد جامعه مصرفی را شمرده شمرده بازگو می کند، موهای بلند دختر را با قیچی کوتاه می کند. سپس سرش را ماشین می زند. در پایان این صحنه کف صحنه از موهای دخترک پوشیده است، دختر که اکنون سرش بی مو و خالی است، به همراه بازیگر، صحنه را در جهتی دیگر ترک می کند.
غلتیدن انسان عریان و یا با لباس در میان پشم و یا پنبه و یا لجن و یا رنگ سبز به دفعات در نمایش های او تکرار می شود، پایان نمایش نیز با چنین صحنه ایست، آیا خود را در لجن و یا رنگ سبز غرق کردن و یا فرو رفتن و یا پوشانده شدن در این مایع سبز، نمادی از غرق شدن در فساد و در جامعه مصرف کننده نیست؟ مگر نه اینکه جامعه مدام ما را چون کالایی برای رفاه و لذت خود به کار می گیرد؟ ما چی هستیم؟ جز تکه ای از گوشت و خون و یک کالا در جامعه ی مصرف کننده برای سرمایه داران؟

Libellés : ,


vendredi, février 01, 2008

در حسرت نمایشهایی که ندیده ام

اربات پونتیلا و نوکرش ماتی اثر برتولت برشت در تئاتر شهر پاریس را نتوانستم ببینم. این نمایشنامه با بازی چارلی چاپلین با نام روشنایی های شهر به صورت فیلم بر روی پرده آمد. آن بخش دو شخصیتی بودن یک بورژوا در این نمایشنامه خیلی خوب پروده شده و به صورت کاریکاتور دردناکی در امده است که بسیار تکان دهنده ولی واقعی است. آخرین نمایش پپه دلبونو را هم متاسفانه ندیدم، برخی از دوستان دیدند و گفتند فوق العاده است! برخی از دوستان هم دیده بودند و گفتند به زحمت تا آخرش را تحمل کردیم و برای من فقط حسرتش ماند.
البته در ماه نوامبر در همان تئاتر روند پوئن شانزه لیزه، اجرای تکان دهنده ای از رودریگو گارسیا دیدم به نام امروز خاکسترم را بر روی میکی بریزید که بسیار قوی و تکان دهنده بود و حتماً در موردش خواهم نوشت. در مورد حکایات لافونتن به کارگردانی رابرت ویلسون برایتان نوشتم. فردا شب رویای یک شب نیمه ی تابستان از شکسپیر به کارگردانی توماس اوسترمایر را در تئاتر شایو خواهم دید. در مورد توماس اوستر مایر کارگردان برلینی و کارهایش زیاد نوشته ام و اگر باز هم حرفی ماند برای نوشتن، درباره این کارش هم خواهم نوشت. دیشب نمایش کاترین هایبورن کوچک اثر هاینریش فون کلایست به کارگرانی آندره آنگل در آتلیه برتیه که یکی از پنج تئاتر ادئون است را دیدم و آنقدر از دریافت آن همه زیبایی و عشق و هنر و بازی های خوب و قوی شاد و مسرورم که قادر به بیانش نیستم. در اولین فرصت درباره اش خواهم نوشت. این نمایش زیبا تا بیست و سه فوریه بر روی صحنه است. دیدنش را به شما توصیه می کنم.

Libellés : ,


This page is powered by Blogger. Isn't yours?