vendredi, juin 04, 2004
"حرف هفتم" و چند شعر دیگر از شهرزاد

حرف هفتم
بیاد میآورم
زنان کولی را
با کولهبارشان
که کودکانشان بود
و در آفتاب خواب بودند
نمیدانستم چرا کولی در
آینه
برای مادرم فال میگرفت
در آینه فقط عکس
کودک بود
در آینه
کودک تشنه بود
زمانی که آبگرمی نوشاندمش
دو اشرفی و و إن یکاتش را
دزدیدم
دیروز من کودک نبودم
کولی ابریشم داشت
پیراهن ابریشمی سبزی یافتم
با تمام و إن یکاتش
ابریشم را برای بچههای زنان
فاحشه بردم
دیشب دست پاسداران پر از
اشرفی شد
امروز زنان کولی
برای فرزندان
تشنگی
آب میبردند
و چند شعر دیگر از شهرزاد از کتاب "ما با تشنگی پیر می شویم"






















