jeudi, janvier 31, 2008
فیلمی از ناآرامی در کوی دانشگاه تهران
mardi, janvier 29, 2008
لطفاً "ادبیات" را شرح دهید
اکثراً فرق کلمه "عبارات" یا "اصطلاحات" را با "ادبیات" نمی دانند. نامه ی اعتراض آمیزی نوشته ای و اصلاً ادعای این را نداری که آن "نامه" یا "بیانیه" یا "اطلاعیه"، نامش"ادبیات" است ولی می بینی دانشمندان ادیبی پیدا شدند که حتا کاربرد کلمات را نیز نمی دانند و فرقی بین "عبارات" یا "اصطلاحات" با "ادبیات" نمی گذارند و هر چیزی را "ادبیات" می نامند و طبعاً خود را هم صاحب نظر، لابد چون توانسته اند از روی آن متن بخوانند.
در یک چنین شرایطی می بینی که متأسفانه وضعیت ادبیات ایران هم مانند تئاتر امروز ایران در برابر جهان کوچک و گمنام است و در جمعی خاص محدود می شود که آن جمع را متمرکز می کنند در تئاتر شهر، و از انبار لباس و انبار گازوئیل و اتاق تمرین و هر سوراخی که گرفته یک سالن می سازند به اندازه ی کف دست، و جماعت تئاتری را می گذارند به سر کار تا در در فرصتی مناسب با حفاری هایی در گوشه و کنار دیوارهایش یک باره فرو بریزد.
ادبیات معاصر ایران را به شکلی نمادین می توان در اتوبوسی جمع کرد و روانه ارمنستان کرد و یا فرستاد ته دره و نفله کرد. به نسبت یک کشور هفتاد و چند میلیونی که اکثر جمعیتش را روستاییان بی سواد تشکیل می دهند، ما کم هستیم. ما کوچک هستیم. ما بسیار آسیب پذیر هستیم. ما هیچ نوع رسمیتی نداریم. ما هیچ نوع حقی نداریم. ما دیده نمی شویم. نمی گذارند تا ما دیده شویم. ما حتا در کشور خودمان هم مخاطبان فراگیری نداریم. ما در کشور میزبان هم تا زمانی که به فارسی بنویسیم مخاطبان فراگیر که چه عرض کنم، تقریباً هیچ مخاطبی نخواهیم داشت.
بخشی عظیم از دامنه ی لغاتی که می شنویم محدود می شود به زبان مجازی رادیو و (گه گاه) سینما که آنهم زبانی است که از صافی ممیزی ها گذشته و در عین حال زبانی است سطحی و مردم پسند و گاهی پر از اندیشه های غلط. مثلاً به رادیو گوش می دهی: دارند با آقایی که کتابی درباره ی عبارات سیاسی و اصطلاحات سیاسی تدوین کرده است مصاحبه می کنند و خانم مجری در تمجید از آن نویسنده ی پژوهشگر می گوید؟ با تشکر از شما که کلماتی را به ادبیات سیاسی ایران اضافه کرده اید ... و تو حیران می مانی چطور می شود که در آن کشور هفتاد و چند میلیونی هیچکس احترامی برای "ادبیات" قائل نیست و آنجا و اینجا هر چیزی را"ادبیات" می نامند.
کلافه می شوی و رادیو را خاموش می کنی و خانم مجری را با تعریفش از"ادبیات" تنها می گذاری و می نشینی و چند خطی می نویسی و به فارسی هم می نویسی. به زبانی که دایم برایت جمع و جور تر و عریان تر و بی سوءتفاهم تر می شود.
dimanche, janvier 27, 2008
طنازان زمانه
دیگر هیچ نمی گویم و شما را آزاد می گذارم تا خودتان بخوانید و ببینید چقدر مثل بازجوهای زندان بحث می کند و سفسطه می کند و مغلطه می کند و معنا گذاری می کند و معنا زدایی می کند و چقدر دروغ و دروغ!
آقای گنجی اگر روزی برای آزادی ات فریاد کشیدیم برای این بود که در زندان زیر شکنجه قرار گرفتی و اعتصاب غذا کردی و ما از حقوق بشری که پرونده ای چندان پاکیزه ای هم نداشت دفاع می کردیم. اعتراض ما به این معنا نیست که تو خودت مدافع حقوق بشر باشی و افکاری نوین برای ساختن ایرانی نوین داشته باشی.
وقتی برای اعتصاب غذای تو و ناصر زرافشان و دیگران چند کلمه ای نوشتم حس صمیمانه ام به افراد ناشناسی بود که در زندان و در شرایط سختی به سر می برند. یادم می آید همان مطلب در گویا نیوز منتشر شد. دوستی که بازماندگان شهریور شصت و هفت است به من تلفن زد و پرسید: مهستی تو اکبر گنجی رو اصلاً می شناسی؟
گفتم: نع! هیچکدامشان را نمی شناسم.
از سابقه ات در شکل دادن و ارگانیزه کردن وزارت اطلاعات و زندان گفت و من وا رفتم.
گفتم: ولی الان فقط یک زندانی است!
گفت: فقط یک زندانی؟ ... پس چرا من نمی توانستم عکس و نامه برای زنم بفرستم؟ پس چرا همه ی آنهایی که بیخود و بی جهت ...؟ اصلاً ولش کن! یه وقت دیگه با هم در این مورد حرف می زنیم. بعدش گفت: خداحافظ تا بعد!
الان دلم می خواهد آن دوست دوباره به من تلفن بزند تا به او بگویم: حق با توست! سوابق افراد را نباید از یاد برد. حرفهای گنجی، در دفاع از نظام جمهوری به قولش سطانی اسلامی ایران است. آنها در یک جهت حرکت می کنند! امثال گنجی هستند که پایه های ماندگاری جمهوری به قول خودشان سلطانی اسلامی ایران را پی ریزی می کنند.
samedi, janvier 26, 2008
تطاوین: شهری در انتهای جهان
برای رفتن به تطاوین و شنینی و مدنین و تزور و دیگر شهرهای صحرا، جیپ گرفتیم و از جاده ی رومی به سویش رفتیم. تطاوین به قول فرانسوی ها شهری در انتهای جهان است. تطاوین را بربرها در دل کوه ساخته اند. تطاوین شهریست کوهستانی و همچنین صحرایی. تطاوین در انتهای جهان است و از آنجا میشود با جیپ در جاده رومی راند تا به سوی لیبی و سوریه و الجزیره رفت. بازمانده ی پادگان فرانسوی دوران استعمار، هنوز در آن نزدیکی هاست. از دیگر دیدنی های تطاوین، "آرامگاه هفت خفتگان" است. تطاوین و بازار ادویه اش در انتهای خاطرات معطرتان نقش می بندد و از یاد نمی رود. دیدن تطاوین مانند به یاد آوردن خاطره ای دور و دلنشین و باستانی است. دیدن مردمان باستانی شنینی و آن روستای کوهستانی، فضای غریب و خاصی دارد که به هیچ کجا مگر خودش شبیه نیست. اگر به انتهای جهان نرفته باشی و اگر حتا به تونس پا نگذاشته باشی، باز در هیبتی غریب تر از آنچه من دیده ام، تو هم تطاوین را دیده ای چون بخشی از فیلم "جنگ ستارگان" اثر اشپیلبرگ در آنجا فیلمبرداری شده است و هنوز مجسمه دایناسورها و حیوانات ماقبل تاریخی که برای فیلم ساخته بودند در ورودی موزه قصر قلد سلطان و یا توی حیاطش به جا مانده است.
الان در شنینی هستم و در ورودی قصر قلد دباب ایستاده ام و دارم به مجسمه ی آن جانور غریب باستانی که در جلوی قصر گذاشته اند نگاه می کنم. حس می کنم مثل آن جانور ماقبل تاریخ، من نیز موجودی در شرف انقراضم.
فیلمی از نمای بیرونی فیلم "استار وارز"، که در "قصر قلد دباب" فیلمبرداری شده بود
______________________
برگرفته از "یادداشتهای سفر به تونس": مسجد قیروان در تونس/ رنگها و سنگها/ ادامه دارد
vendredi, janvier 25, 2008
آقای گنجی لطفاً "ارتجاع" را شرح دهید
عیش آفرینش در نمایش ساعدی، رادی و بیضایی/ مقاله ای از دکتر رضا براهنی در مورد زبان نمایش در آثار سه نمایشنامه نویس برجسته معاصرمان.....
تنوع قومی و ملی، پایه های تمدن ایران است/ حرفهای دکتر احمد کریمی حکاک در گفتوگو با محمد تاجدولتی
سخنان کرم شب تاب
قصه ها و داستانهای صمد بهرنگی را در اینجا بخوانید
jeudi, janvier 17, 2008
"حکایات لافونتن" به کارگردانی رابرت ویلسون بر روی صحنه است
کی است که حکایت "جیرجیرک و مورچه" و یا "روباه و کلاغی که پنیری به دهان داشت" و یا "بره و گرگ" را نخوانده و یا حداقل نشنیده باشد؟ در سالهای دبستان حتماً چندتایی از این حکایات را در کتابهای درسی خوانده ایم. حکایات لافونتن برای خواننده، در عین سادگی، اندرزدهنده و آموزشی و مفید و همچنین بسیار مفرح است.
لافونتن، حکایاتی تمثیلی را در قالب داستان حیوانات نوشته است. «فابل»هاي لافونتن و قصههاي بيدپاي و كليله و دمنه (که ریشه ای هندی دارد) و طوطینامه يا چهل طوطی و حكايات ايزوپ (در یونان دو هزار سال پیش)، همه داستانهایی تمثیلی درباره حیوانات است. درتوضيح «معناي تمثيلي حكايات جانوران»، از قول «دانشمندي از قرن ششم هجري»، يعنی ابوالحسن علی بن زيد بيهقی، نويسنده كتاب «تاريخ بيهق» آورده ا ست: «حكايات كه در كليله و دمنه بر زبان حيوانات نهادهاند موضوعات است براي فوايد و تجارب را و جمله مفيد و مقبول است.» در دوران معاصر نیز صمد بهرنگی به دلیل سانسور شدید، سعی کرد با داستانهای تمثیلی حیوانات و قصه های کودکان را با معنایی روشنگرانه و در عین حال به شدت ایدئولوژیک ادغام کند و "ماهی سیاه کوچولو" حکایت تجربه ای موفق آن دوران است.
نوزده حکایت از ژان دو لا فونتن نویسنده قرن هفدهم فرانسه، به کارگردانی رابرت ویلسون (در فرانسه: روبر ویلسون) در تئاتر کمدی فرانسز به روی صحنه است. در ابتدای نمایش کریستین فرسن، یا قصه گو و راوی و لافونتن، به همراه بازیگران، به روی صحنه می آید و نوزده حکایت، یکی پس از دیگری بر روی صحنه جان می گیرند و به نمایش گذاشته می شوند. نقش راوی و قصه گو و داستان نویس و لافونتن را کریستین فرسن به عهده دارد. در اجرای باب ویلسون، داستان، گاهی توسط قصه گو و گاه توسط بازیگران روایت می شود. گاهی بازیگری داستان خود را نقل می کند و گاه یکی از بازیگران، داستان افرادی را که به روی صحنه می آیند برایمان شرح می دهد
لافونتن می نویسد: "چون جهان، پیر و سالخورده است، پس بایست مانند کودکان خود را دلخوش و سرگرم کرد." او از طریق نقل حکایاتی که برای کودکان از یک تا صد ساله نوشته شده است کودک و جوان و پیر همه را سرگرم می کند. سالن تئاتر پر بود از جوان و بچه و افراد سالخورده، موقعی خروج، پیرزنی را دیدم که با صندلی چرخدار آمده بود تئاتر تا "حکایات لافونتن" را ببیند و بچه ها هم در کنار بزرگسالان بودند و هر کس، دریافت خود را از داستان داشت چون داستانهای تمثیلی و اخلاقی لافونتن لایه های مختلفی دارد که به مرور کشف می شود، در برخی از داستانها، او شکل زندگی و رفتار آدمیان را مورد سئوال قرار می دهد و داستانهایش بعدی فلسفی نیز دارد.
لافونتن می گوید: «نوع انسان با این همه بزرگی خود هنوز آنقدر انسان نشده است که بتواند فقط از عقل انسانی خود دستور بگیرد، این است که میبینید افسانهای که از قول یک قورباغه یا سوسک بالدار نقل شده، بیش از کلمات حکما در مغز مردم نفوذ میکند. انسان تاکنون بزرگترین تجربهها و معارف خود را از حیوانات ناچیزتر از خود یاد گرفتهاست.»
حکایات لافونتن فقط به ادبیات کودکان تعلق ندارد بلکه در رده نثر شاعرانه و طیف های مختلفی از ادبیات قرار می گیرد. حکایات ساده و موجزی که تبدیل به اندرز شده، در عین حال در لایه ای از شعر و فلسفه غلطانیده شده است. زندگی بی رحم است و زندگی در جنگل شیران درنده، به آموزشی همانند راز بقا، نیاز دارد. بایست آموخت در جنگلی که شیران درنده در آن پادشاهی می کنند چگونه با تدبیر و بردباری و گاه سکوت و تملق زیست تا به سلامت از کنار وقایع عبور کرد. چرا که کوچکترین راستگویی و میل به حقیقت جویی به مرگ گوینده منجر خواهد شد. زبان سرخ، سر سبز می دهد بر باد؛ مگرنه؟
چون بیشتر داستانهای انتخاب شده بر اساس حکایات تمثیلی جانوران استوار است، ویلسون نمایش "حکایات لافونتن" را به شکل یک بالماسکه به روی صحنه می آورد. بازیگران همه لباس مهمانی شب را برتن دارند، مردان کت و شلوار و فراک و زنان لباس شبهای غالباً بلند، فقط ماسک و گریم و بازی است که چهره ی حیوان و یا چهره ی حیوانی بشر را در ذهن بیننده تداعی می کند. در صحنه های جمعی، طراحی رقص و هماهنگی غریب بین حرکات بازیگران به شکلی موزون صحنه را می آراید. در اجرای ویلسون، صحنه خالی است و بندرت از وسیله ای و یا شیئی ای در صحنه استفاده می شود. نور و لباس و ماسک در این اجرا نقش اساسی را دارند. طراحی لباس و ماسک نمایش فوق العاده زیبا و گویا و در عین حال بسیار باسلیقه و پر از ظرافت است.
استفاده از نور در نمایش، بسیار زیبا و هوشمندانه است. در حکایت شیری که برای عروسی با دخترکی لطیف چنگالهایش را چید، استفاده از نور به شکل نشان دادن چهار شیار سرخ بر سر پنجه های گرگ، بسیار به جا و فوق العاده زیبا و موثر است. در جایی برای تصویر گرگ از سایه بازی در ته صحنه استفاده شد.
در دو صحنه، هیچ بازیگری بر روی صحنه نبود بلکه برای خلق داستان و یا پرسوناژها از اشیاء و امکانات صحنه ای برای القاء اثر استفاده شده بود. در داستان" قورباغه ای که می خواست به اندازه ی گاو چاق شود و بالاخره ترکید"، برای نشان دادن قورباغه ای که سرانجام قرار است بترکد ازیک کله ی سبز پلاستیکی بر سر یک بادکنک استفاده شده بود. دو بازیگر در لباس قورباغه با حرکتهای جهشی و خیزشهای قورباغه ای و تلفیق دیالوگ و گه گاه "قور قور"، داستان را روایت کردند و بادکنک سبز هم توسط پمپی به مرور باد می شد تا سرانجام ترکید!
در حکایت "بلوط و بوته خار" بازیگری بر روی صحنه وجود نداشت، بلوط با تصویر تنه ی درختی بزرگ در ته صحنه و گیاه صحرایی از لرزش یک روبان پارچه دراز قهوه رنگی توسط پنکه ای ناپیدا خلق شد. داستان را دو صدا برایمان روایت کردند.
اجرای "روباه و کلاغ و پنیر" و "گرگ و بره" و "جیرجیرک و مورچه" درست مانند خود این حکایات موجز و قوی و از یاد نرفتنی بود. انتقاد قوی اجتماعی لافونتن نسبت به روزگار خود کم نظیر است و در داستانهایش با قدرت تمام نمایان. لافونتن، برای زندگی در این بالماسکه غریب که آدمیان، ماسک حیوان به چهره دارند و یا بهتر بگوییم در این باغ وحش غریب جانوران ماسک انسان به چهره می زنند، تدبیر و هوشیاری را مانند رازی برای بقا توصیه می کند تا فرد بتواند در این جهان پلید و خودکامه زنده بماند.
بازی ها، درست همانطور که از بازی نقش یک حیوان انتظار می رود، شسته و رفته و روشن است. هر بازیگری دو سه نشانه از هر جانوری را برگزیده و آن را مانند امضا به کار می گیرد. دختری که نقش بره معصوم را بازی می کند سر تا پا سفید پوشیده است و صدایش لرزشی مانند ببعی دارد. مردی که نقش خروس را بازی می کند، بین حرفهایش گه گاه، قوقولی قوقویی هم دارد و یا گاه، قدقدی هم تیکه می اندازد. در داستان "گرگی که سرانجام بره را خورد"، گرگ، مرد مسنی در لباس فراک است، یک پیرمرد ثروتمند لچر معمولی با زبانی سرخ! در صحنه ای که گرگ سرانجام بره را می گیرد، نور صحنه سرخ می شود. هماهنگی نور و موسیقی، آرایش و تاثیر صحنه را به اوج می رسانند.
در نمایش "جیرجیرک و مورچه"، جیرجیرک، زنی آوازه خوان است و کمی خل مشنگ! زنی در لباس شب سبز براق! که هیچ فکر زمستونش نیست و در برابر او، مورچه خانمی خانه دار و زحمت کش و مدام در حال کار! زن آوازه خوان، همه اش به فکر مهمانی و آواز و خل خلی است و مورچه زن کدبانویی که یک دم از جمع آوری آذوقه و هیزم و کار باز نمی ایستد.
در دو جای نمایش، از صدای مصنوعی استفاده می شود، یکی برای صدای مورچه و دیگری برای صدای کلاغ. در جایی دیگر هم فقط برای ایجاد فاصله با داستان وهمچنین با تماشاگر، صدا توسط روایت کننده، مصنوعی و غیرواقعی می شود.
در نمایش "سگ کوچک و خر" از تکنیک کمدیا دلارته استفاده شده است. سگ، که خانمی است با پوستیژی به سبک لویی ها، فرفری ریز و بلند که تبدیل به پیراهن مینی ژوپی برای او شده است، چیک و چیک و چیک، توی صحنه راه می رود و برای اربابانش خوش خدمتی و دلبری می کند و نقش سگ خانگی را بازی می کند. استفاده از نور سرخ بر صورت زن و مرد صاحبخانه، به نشانه هیجان و نور سبز بر صورت مرد صاحبخانه، به نشانه انزجار از لحظات لذت بخش نمایش است.
قرن هفدهم و عصر لافونتن، دوران تاریکی های قرون وسطا را پشت سر گذاشته ایم و داریم عصر خرد را طی می کنیم و خردگرایی آرام آرام و در دراز مدت به تحقق می پیوندد ولی هنوز به عصر روشنگری نرسیده ایم.
پس از دکارت و تردیدگرایی و تعمق عظیم او، اسپینوزا یکی دیگر از فیلسوفان عصر خردگرائی، در کتابِ اصلیِ خویش که امروزه به نامِ «اخلاق»[3] میشناسند اصولِ جهانبینیِ وحدتِ وجودیِ خویش را مانندِ قضایایِ هندسه با شروع از چند تعریف و اصلِ موضوعه و آوردنِ اثباتهایی که به «مطلوب ثابت شد» ختم میشوند اثبات میکند. او به این نتیجه میرسد که تنها یک جوهرِ واحد در تمامِ هستی وجود دارد که میتوان خدا یا طبیعت نامید. بههرحال همهٔ جهان، انسانها، حیوانات، درختان، نمودهایی از همان یک چیز است. اسپینوزا به دلیلِ اعتقاداتاش توسطِ کلیسا لعن و تکفیر شد.
در دوران لافونتن، هنوز برای آزادی زود است و آزادی بیان بسیار محدود است و قطعاً زبان سرخ، سر سبز را بر باد میدهد، از این رو لافونتن، فاصله گرفتن، سکوت مصلحتی، تدبیر و گاه حتا تملق برای بقا و زنده ماندن فرد، (در جهانی که سلطانش شیر درنده ایست) را به همگان توصیه می کند. سانسور شدید در دوران پادشاهی فرانسه، یکی از دلایل سوق دادن نویسنده به سوی دنیای تخیلات و تمثیلات و حیوانات است. مگر نه اینکه در دنیایی که اثری از آدمیان نباشد، در یک باغ وحش، هر نوع وحشیگری مجاز است؟ در عین حال نویسنده از طریق دنیای تمثیلی حیوانات به افشای حقایق دوران خود و فساد موجود می پردازد.
راستی چندبار، در این اجتماع درنده خوراک گرگ و پلنگ شده اید و آنها شما را یک لقمه چپ شان کرده اند؟ چند بار حیوانات درنده و خونخوار را بر اریکه ی قدرت و سطلنت دیده اید؟ اکنون سلطان جنگل کیست؟ و بالاخره چندبار در زندگی، روباهان مکار، با چرب زبانی و تملق، پنیر را از دم دهانتان قاپیده اند؟ ها؟ چند بار؟
mercredi, janvier 16, 2008
"شبان نیکو" را بر روی اینترنت بخوانید
mardi, janvier 15, 2008
حکایت سرو
lundi, janvier 14, 2008
دو گفتگو در باره فروغ فرخ زاد
دو: گفتگو با آیدین آغداشلو
***
"گناه"، گلچینی از اشعار فروخ فرخزاد با ترجمه شعله ولپی به زبان انگلیسی منتشر شد.
Fables de la Fontaine par Robert Wilson
vendredi, janvier 11, 2008
بزرگترین شانس زهرا برای آزاد کردن قاتلان
تا روز دادگاه، شیرین خانم همدانی حتماً روانشناسان اسلامی و کارشناسان روان درمانی مسلمان مورد نیاز برای این دادگاه را خواهد یافت تا در دادگاه ثابت کنند که زهرا ناگهان از ترس آبرو دست به خودکشی زده است و ما پیشاپیش در وبلاگهایمان تنها ره رهایی را برای دختران از بند پاسداران متجاوز "خودکشی" معرفی کرده ایم و به دخترجوان توصیه کرده ایم که فوراً از ترس آبرو "خودکشی" کنند.
از شانس های بزرگ دیگر زهرا این است که دادگاه به تهران منتقل خواهد شد تا مبادا در خلال دستکاری پرونده و گم شدن صندلی و پارچه و مدارک و گزارش های دیگر، همدان شلوغ شود و مردمانش در امور وکیل نامداری چون شیرین خانم همدانی دخالت و انتقاد ورزند.
در تهران، پس از اثبات بیگناهی و آزاد کردن قاتلان و شکنجه گران از تعقیبهای قانونی و رفع سوء تفاهم توسط وکیل متبحر در پرونده های متعدد قتل زنان و دختران در زیر شکنجه، خانواده داغدار پس از پرداخت صورتحساب چاق و چله ای به شیرین خانم همدانی و دستیاران روضه خوانش، از قاتلان پوزشخواهی به عمل خواهد آورد.
jeudi, janvier 10, 2008
منتشر شد: "زنان در آئینهء سینمای ایران"
"زنان در آئینه سینمای ایران"،.......
مجموعه مقالاتی...
از مهستی شاهرخی را در .....
سایت نیلوفر بیضائی بخوانید
dimanche, janvier 06, 2008
معنا گذاری و سانسور در اینترنت

سایت ایرانیان بدون این که به من اطلاع داده باشد مطلب را کوتاه کرده بود و خلاصه جانش را گرفته بود و از کل مطلب فقط یک نامه لوس باقی مانده بود، علتش را پرسیدم تاکنون جوابی نداده اند.
سایت اثر را نمی شناسم و شخصی که مطلب را خوانده بود واسطه شد و از من مطلب را برای سایت اثر گرفت و مقاله منتشر شد در کمال تعجب دیدم فقط آدرس ایمیل و وبلاگم برای تماس مستقیم با خواننده در پایان مقاله حذف شده است و به جای آن اضافه کرده بودند " حق انتشار محفوظ و متعلق به سایت اثر است" گمان بردم از بی تجربگی ایشان است و به خصوص که "روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد" به هر حال از "بهروز نرو!" در آن سایت هم استقبال شد و یکی از پرخواننده ترین مطالب بود و گویا همین باعث شد که سردبیر آن سایت تصمیم بگیرد از آن مطلبم، و یا از آن نمد برای خود کلاهی بسازد، چندی بعد در سفر بودم که ناگهان دیدم سرکار آقای سردبیر، یعنی همان شاهرخی که در خیال خود رئیسی هم هست تا ریاست کند بر نوشته های دیگران، باز مقاله ام را که داشت در بایگانی ایام فرو می رفت بیرون کشیده و بالا کشیده و بر آن مقدمه ای افزوده و مطالبی به دروغ در مقدمه ی مطلبم آورده است تا "دیالوگ بازگشت به ایران" ایجاد کند و عنوان مطلب را گذاشته است "جدل سرگشاده ...."!!! در حالی که من مقاله ام را به صورت مستقل نوشته بودم و با هیچکس جدل سرگشاده ای و یا تبانی برای جنجال آفرینی نداشتم و اصلاً روحم از این "جدل سرگشاده و تبانی آقای شاهرخی و همدستش در ایران" خبر نداشته است.
سپس مقاله شخصی که به هیچ وجه نمی شناسمش و تاکنون هیچ نوع ارتباطی با ایشان نداشته ام (ولی لحن مطلبش به عمد طوری است که انگار ما سالهاست که همدیگر را می شناسیم و بنابر این به نام صمیمیت حق دارد مرا که جای مادرش هستم به نام کوچک خطاب کند و توی سرم بزند) و مطلبش نه نقد که فاقد هر گونه ادب نوشتاری و فرهنگی است را در کنار مطلبم آورده است!!!! این فرد که نامش را نمی آورم چون هیچ نمی شناسمش، کسی که خود را نویسنده ی نامه ی دوم عنوان می کند نشسته است و از روی مطلب من پاکنویس کرده، مطالبی را که برای گفتن حرف خود لازم ندانسته (از جمله سینمای زن کش ایران و قیصرهایش) را حذف کرده، روی سخنش به پیروی از ساختار مطلبم، تصادفاً، نامه ای خطاب به بهروز وثوقی!!! است، این فرد در کنار اینها نه تنها مرا تحقیر می کند تا آنجا پیش می رود که حتا به شیر مادر مرده ام هم توهین می کند و تازه اینها برخورد مردانه و شخصی توسط قیصرزاده ایست که می خواهد یک شبه راه صدساله را بپیماید و فاصله همه نسلها را با ویراژ و له کردن دیگران طی کند تا برای خود کارنامه ای به دروغ بسازد. کلاً نوع برخوردش از همان فرهنگ زن کش مردسالار برمی خیزد و انگار همینها هم باز برایش کافی نیست در کنار همه ی این سانسور ذهنی خود و حرف مرا برگرداندن و تفسیر کردن و تفسیر انتخابی خود را گذاشتن و خلاصه همان بازنویسی اثر به مدل وزارت ارشادی ، و یک بند اهانت به نوشته ی من و واژگون نمایاندن مغز سخن.
در عین حال مدام از سانسور موجود در کشور دفاع می کند و آن را تاکید می کند و به آن حقانیت می بخشد چرا که فرهنگش همان فرهنگ ارشاد و وزارت ارشاد است و اگر وزارت ارشاد اجازه نداده بود او حتا نمی توانست آن نمایش را ببیند و تازه همین هم کافی نیست از همان ابتدا، بحث خارج از موضوع "برخوردها نسلها" را پیش می کشد و به مطلب سوار می کند تا به عنوان نسلی فراتر از امثال من، حرف خود را به کرسی بنشاند و کاملاً فراموش می کند که من و بهروز هم با هم تفاوت نسل داریم و بهروز از نسل پدران من است و نه اینکه من مادربزرگ بهروز باشم. اندیشه سن و سال ندارد. دارد؟
وقاحت این میزانسن ساختگی و کارگردانی سردبیر سایت اثر تا حدی بود که به آن شخصی که این وسط واسطه شده بود حرفم را گفتم و اضافه کردم که اگر این صحنه سازی و اشاعه دروغ را تصحیح نکنند، در بازگشت به پاریس آنها را در وبلاگم افشا می کنم و از این قضیه پرده برمی دارم تا لااقل خواننده این افراد را بشناسد و بداند از چه قماشی هستند و تا چه حد در عرصه مطبوعات بی پرنسیپ اند। فردای آن روز سردبیر اثر آن مقدمه اش را برداشت و مدتی گذشت تا دوستان؛ خبر دادند که شاهرخ و همدستش این جریان را به سایتهای دیگری منتقل کرده اند!!!
آقای محترم، هیچ لازم نیست برای ایجاد "دیالوگ بازگشت به ایران" مقاله مرا و یا نام مرا بهانه کنید و تصویری غلط از حرفهایم به خواننده و به خصوص به خوانندگان درون کشور بدهید. از خودتان مایه بگذارید و دیالوگ بازگشت به ایران را خودتان مستقیماً ایجاد کنید.
الان می بینم همان میزانسن ساختگی و دروغین در سایت سلام دموکرات با مقدمه ای از شاهرخ منتشر شده است. من با این سایت هیچ ارتباطی ندارم و شاهرخ را هم نمی شناسم و مقاله ام را برایشان نفرستاده ام!!!! پس چطوری است که مقاله من برای نشر در سایتی دیگر، احتیاج به معنا گذاری اولیه شاهرخ و سپس نتیجه گیری و کج فکری و عوض کردن موضوع از جانب همدست شاهرخ را دارد؟ آیا باید در برابر این تبانی و تخلف ساکت نشست؟
کمی بعد دیدم باز همان مطلب (که نویسنده اش آن را در ارتباط مستقیم به مقاله ی من نوشته است) را در سایت اخبار روز منتشر کرده اند، در حالی که من آن مطلب را برای سایت اخبار روز نفرستاده بودم و سایت اخبار روز هم به هیچ وجه به اصل مطلب من نه لینک داده است و نه توضیحی داده است. آیا مطلبی که در سایتی دیگر و از نویسنده ای دیگر است، مطالب پرخاشگرانه و توهین آمیز مربوط به آن، بایست در جایی دیگر منتشر شود؟
سفر و درد دستم و گرفتاری های اطرافیانم مجالی باقی نگذاشت تا زودتر این مطالب را بنویسم و هی وقفه افتاد و باز خبر رسید که این بار آقای وثوقی در سایت خودش با سانسور شدیدتری عین همین کار را انجام داده است و مقاله ام را سانسور شده و معناگذاری شده روی سایت معظم خود قرار داده است. به طور غیر مستقیم به ایشان پیغام دادم که حق ندارد نوشته ام را به این شکل واژگون کند و حق ندارد مطلب مرا بدون اجازه ام در سایتش بگذارد، حالا می بینم با توافق بهروز درایران شخص دیگری (که باز او را هم نمی شناسم) مطلبم را سانسور شده و قیمه شده و معنا گذاری شده در سایت مشکوک خود گذاشته است... راستش موارد تخلف و سانسور و سوء استفاده از نام و موقعیت افراد بسیار است ولی گمان می کنم بهترین راه، افشای این افراد متخلف است تا شاید روزی در فضایی سالم و در آزادی کامل بتوانیم مطالب خود را منتشر کنیم و در سلامت کامل در فضای مجازی اینترنت خود را بیان کنیم.
از سایت اثر خواهشمندم که هر چه زودتر مطلب مرا از روی سایتش بردارد و اشتباه خود را که به سایتهای دیگر منتقل شده است و اشاعه پیدا کرده است هر چه سریع تر تصحیح کند.
در پایان مایلم بحث "شیوه های مختلف سانسور و گسترش سرکوب نویسندگان و زنان را از طریق فضای آزاد و مجازی اینترنت" پیش بکشم
مطالب مرتبط: هرگز به سانسور و بازمعناگذاری کارم توسط دیگران رضا نداده ام، هرگز
توصیخ من به شما: با سایت های متخلف همکاری نکنید.
دوستان خواهشم از شما این است که از قبول موازین من درآوردی و استثماری مجلات و سایتها و سردبیران و ناشران خودداری کنید. از این مثال که بگذریم، اصولا وقتی قراردادی وجود ندارد و ناشر و یا سردبیر صنار هم به شما نپرداخته، دلیلی ندارد خود را مالک بر حق اثر شما بداند و آن را مانند پیراهن عثمان هر روزی علم کند و یا مانند روسپی بر سر چهارراه به فروش بگذارد و با هر "به روز شدن" سایت توهینی دیگر خطاب به نویسنده و اثرش در آنجا درج شود. ا
انتشار کامنتهایی با اسامی مستعار و همچنین مقدمه و موخره و خط و نشان هایی در اطراف مقاله "بهروز نرو!" در سایت اثر، بیش از هر چیز سند معتبری است از لجن نگاری در این سایت و نشان دهنده جو بیمار و عقده ای و عدم رواداری و سرکوب دگراندیشان و عدم احترام به حقوق مادی و معنوی نویسنده در سایت اثر و یا سایت های مشابه است.
اثر شما، اثر شماست و هیچ ربطی به ناشر یا سردبیر ندارد.
از حقوق معنوی کار خود دفاع کنید.
به سایتهای اینترنتی اجازه دخل و تصرف و معناگذاری در کارتان را ندهید.
در برابر بی مسئولیتی مطبوعاتی و شانتاژها و تهدیدهای قلدرهای اینترنتی مقاومت کنید.
با لمپنیسم ادبی تا می توانید مبارزه کنید.
از دلاله گان خوش خط و خال ادبی تا می توانید دوری کنید.
samedi, janvier 05, 2008
دو نمایشگاه بی نظیر فقط تا دو روز دیگر
حتماً بروید و بردن ذره بین را فراموش نکنید. وقتی دستم کمی بهتر شد درباره شان خواهم نوشت.
vendredi, janvier 04, 2008
فردا فروغ "تولدی دیگر" خواهد داشت

فروغ جان حضور تو در برهوت ادبیات ایران غنیمتی بود و غیبت تو جبران ناپذیر است. الان فضا پر است از خواهران خیکی و چرب و چیله ی تو که خود را وارث فروغ می دانند و ادای ترا درمی آورند. پر از فروغهای بی فروغ. پر از عروسکهای پوشالی. پر از هیاهو و زوزه های توحش تن و تن نویسی های چرند. توی فیلم مراسم به خاکسپاری می بینی غش و ضعف کردنهای قلابی اش ر؟!
فروغ جان جایت بسیار خالی است! چند لحظه تصویر زنده ات را می گذارم جلوی چشمانم و به تو فکر می کنم.... فروغ جان فکر می کنی اگر با حروف درشت به جای اسم وبلاگم نام شخصی که کتابهایم را به امانت گرفت و پس نداد را بنویسم آن وقت کتابهایم را پس بیاورد؟
فروغ جان تو اگر جای من بودی با اینها چه می کردی؟
فروغ جانم در هر حال تولدت مبارک!
"افرا"ی بهرام بیضایی بر روی صحنه
|
آخرین نمایش بهرام بیضایی، "افرا" در تالار رودکی بر روی صحنه رفت.......
عکسهای علی زارع از تمرینات نمایش
jeudi, janvier 03, 2008
à voir
Erice-Kiarostami: Correspondences au centre Georges Pompidou jusqu'au 8 janvier
........Exposition Gustave Courbet au Grand Palais jusqu'au 28 janvier
Rodin & photographie au musée de Rodin jusqu'au 2 mars