mercredi, décembre 31, 2008
سه ویدئو از ارحام صدر
ارحام صدر بعد از انقلاب دیگر اجازه نداشت که به روی صحنه بیاید تا مردم را بخنداند. لات های ریشو و اخموی قمه کش مدام نسق می کشیدند. آنها هیچ سر شوخی نداشتند و تیغه ی چاقوهایشان بی وقفه، کمدی و تراژدی و نمایش را نشانه می گرفت. نظم لات های دوران عصر حجر دیگر نمایشی خنده دار نبود. آنها خشک و تلخ و خونین بودند و از مرد و زن و کودک نسق می کشیدند. لات های قداره کش عصر حجر وقتی سلطه گرفتند خنده را در دل مردم کشتند و بازیگر را به چهار میخ کشیدند تا دیگر مردم را نخنداند. سی مردم را نخنداند و سی سال شهر اصفهان پر از روضه ی آخوند و موعظه برای مردم شهیدپرور همیشه گریان شد. هیچکدامشان، هیچ یک از این امت آخوندزاده و به ظاهر "گفتمان تمدنها" ظرفیت شوخی و طنز را ندارند، فرهنگشان فرهنگ معصیت و توبه سازی است و به مجرد کوچکترین چیزی، از گوینده توقع پوزش و توبه کردن و تواب شدن دارند. در این سالها در میان اینها تنها کسی که از ته دل خندید سید خندان بود که مردم را نمی خنداند بلکه به ریش مردم می خندید.
6:20 mins www.youtube.com | 6:36 mins www.youtube.com | 2:08 mins www.youtube.com |
آن شکرپاره، کاری از علی عطار در جدیدآنلاین
سرانجام ارحام، شکرپاره اصفهان هم رفت، ارحام رفت در حالی که حسرت سی ساله ای برای به روی صحنه رفتن و خنداندن مردم را با خود داشت. ارحام هم رفت، ولی اصفهان هنوز پا برجاست. اما تا کی؟.
mardi, décembre 30, 2008
گردنبند بلور (27)

برای او که شکستنی بود....
و با کوچکترین سرمایی....
مثل بید به خود می لرزید....
برای او که اکنون زیر تلی از برف و خاک خفته است....
برای او که لحافش تا ابد قطعه ای از سنگ است
lundi, décembre 29, 2008
وداع با هارولد پینتر
زندگی «هرولد پینتر» به روایت عکسهای «گاردین»
سخنرانی هارولد پینتر هنگام دریافت جایزه نوبل
هارولد پینتر؛ غوغاگرخاموش
هارولد پينتر و دلهره های او
خاکستر به خاکستر (بريده ای از يک نمايشنامه)دست آخر رفت: نمایشنامهای از «هارولد پینتر» با ترجمهی احمد گلشیری
بازتاب مرگ «هارولد پینتر» در رسانههای غرب/
متن گفت و گوی پاریس ریویو با هارولد پینتر
(منبع لینک: رادیو زمانه)
دیدار با پینتر، امیررضا کوهستانی
/ هارولد پینتر در آخرین نوار کرپ/
نشان افتخار فرانسه برای هارولد پینتر/
آخرين مونولوگ هارولد پينتر
آخرين مونولوگ نمايشى او
ویدئوی هارولد پینتر علیه جنگ: Against the War
dimanche, décembre 28, 2008
گردنبند بلور (26)
هر وقت زمین یخ می بندد.....
هر وقت برف از آسمان می بارد.....
به یادش می افتم.....
به یاد قلب بلورینی که .....
اکنون زیر خروارها خاک خفته است
سال نو مبارک
vendredi, décembre 26, 2008
داونلود فیلم های چارلی چاپلین
همه ی فیلم های چارلی چاپلین را از اینجا داونلود کنید./
وب سایت رسمی خانواده چارلی چاپلین و تازه ها
jeudi, décembre 25, 2008
ویدئوی مراسم به خاکسپاری دکتر غلامحسین ساعدی
(مدت فیلم نه دقیقه و چهل و هشت ثانیه).....
مجموعه ای در مورد ساعدی: ویژه نامه ساعدی....
بیست و چهارم دی ماه روز تولد ساعدی است، در مرگش به عزا ننشینیم، بلکه سالروز تولدش را جشن بگیریم.
mercredi, décembre 24, 2008
گردنبند بلور (25)

اصلاً خانواده و کس و کار نداشتم...
تو که زندگیت را پشت سر گذاشته بودی
حالا دیگه شده بودی همه کس و کارم...
ولی چرا همه اش شور زندگی رو از من می گرفتی؟...
چرا نا نداشتی؟...
تو که خودت رمق نداشتی،
چرا مدام حال منو می گرفتی؟...
چرا هیچوقت امیدم نمی دادی؟...
مثه درختی بودم در آستانه شکوفه و میوه......
پس چرا رگهای حیاتی ام رو مدام می چیدی؟...
چرا همیشه راه تنفسم را می بستی؟...
چرا منو در برهوت خشکسالی رها کرده بودی؟...
چرا مدام توی ذوقم می زدی؟
چرا همیشه جلوی خودم و دیگران خیطم می کردی؟ واسه چی؟
مگه من جای دخترت نبودم؟
پس چرا این اواخر هر شب مرا به یکی از دوستانت هدیه می دادی؟
ای خنزرپنزری دوران، واقعاً چه مرد زاهد و پرهیزکار و پاکدامنی بودی تو!...
mardi, décembre 23, 2008
انتشار مقالات ادبی و تئاتری ام بر روی اینترنت
سیزده مقاله ادبی: بیشتر مقالات ادبی ام در مورد هدایت و چوبک و به آذین و آل احمد (دو مطلب) و ساعدی (چهار مطلب) و شاهرخ مسکوب و صمد بهرنگی و بالاخره فروغ فرخ زاد (دو مطلب) را در آرشیو ماه جولای 1997 گذاشته ام
سیزده مقاله تئاتری: مقالات تئاتری ام در مورد جورجیو اشتره لر و داریو فو و پیتر بروک و گزارش چند جشنواره آوینیون را در آرشیو ماه اوت (آگوست) 1997 خواهم گذاشت.
اکثر این مقالات حدود ده سال پیش منتشر شده است. سعی می کنم تا آخر سال 2008 این کار را تمام کنم و تا آخر زمستان هم یک مجموعه داستان را. سیستم های برنامه نویسی کامپیوتری مشکل بزرگی است ولی سعی می کنم هر طور شده تا پایان زمستان مطالبم را به فرانسه روی اینترنت بگذارم. این از خانه تکانی آخر سال بنده. فعلاً در دست تهیه و اجراست، البته تکمیل که شد خبر می دهم.
lundi, décembre 22, 2008
پیام سرگشاده به خانم اشرف دهقانی

به هر حال ساعدی هم در مصاحبه اش در "تاریخ شفاهی ایران" باز حرفهای آل احمد را تکرار می کند و بعد همان حرفها با اظهارات شاهدی که ناگهان پیدا می شود در مجله آدینه (مجله ای تاکنون هیچ نوع همکاری با آن نداشته ام ) تکرار می شود. این حرفها بارها و بارها تکرار می شود و حتی در حال حاضر همان اظهارات دروغین اصلی جدایی ناپذیر از زندگینامه صمد بهرنگی در خارج از کشور می شود. مثلاً نگاه کنید دانشنامه ویکپیدیا ، بخش مربوط به صمد بهرنگی را.
یادآور می شوم که مقاله و کتاب شما چند سال بعد چاپ شد و در دوران انتشار مقاله هیچکس نکاتی که شما گوشزد کرده اید را به من یادآور نشد، البته کمبود امکانات و پراکندگی های ایرانیان در خارج از کشور و دور بودن من از جو پرهیاهوی ایرانیان نیز در این فاصله بی تأثیر نبوده است. به هر حال، آنچه که مربوط به من می شود، من اشتباهات و تحریفات و اکاذیب آل احمد و بعدی ها، همه را تصحیح کردم و در وبلاگ گذاشتم. باقی را دیگران دانند. لازم به یادآوری است که بازچاپ این مقاله در ایران در کتابی زیر نظر آقای علی اشرف درویشیان بدون اطلاع و موافقت من بوده و از حذف و اضافه های آن هم به کل بی اطلاعم.
جلال آل احمد پر بود از ارزیابی های شتابزده البته با نثری توانا و مسلط، پس به "جلال آل احمد و ارزیابی های شتابزده" هم نگاهی بیندازید.
اگر باز موردی را قابل تأمل می دانید لطفاً با ایمیل مستقیماً به من خبر بدهید.
dimanche, décembre 21, 2008
گردنبند بلور (24)

آنقدر به غروب نگاه کردم که غروب در چشمانم نشست!....
آنقدر به تو نگاه کردم که محو شدم.....
چه کنم؟ بلورینم، بلورین!....
هر چه ببینم همان را منعکس می کنم.....
و وای به روزی که جهنم ببینم یا مرداب!....
همه را منعکس می کنم.
samedi, décembre 20, 2008
گلهای نمکزار

سنگی که از پیرزنی در کوهپایه بنت جدیدی تونس خریده بودم را برداشت و همانطور با تشر پرسید: "این چیه؟"
- "سنگه!" یک توسری با دستش به سوی سرم حواله داد: "می دونم!" و باز یک توسری دیگر: "منظورم اینه که از کجا آوردیش؟"

با شنیدن تشرهای مهمان بی شرم، بربرهای الجدیدی سگرمه هایشان در هم رفت و با دلخوری به داخل خانه های غار مانندشان برگشتند. پیرمرد سیه چرده ای از بالای نخلی در نخلستانی در "توزر" شاخه ی پربار خرمایی به سویم عرضه کرده بود که زود همان را پس کشید. کشاورزان انارستانی در حومه "دوز"، با بغضی در گلو، نارنج ها و انارهایشان را از روی میز برداشتند. قهوه چی های حاشیه کویر مطماطه، همگی فتیله سماورهایشان که عطر نعنا و یاسمن در هوا می افشاند را پایین کشیدند و استکانهای کمرباریکشان را جمع کردند.

شام را که آوردم، مهمان افاده ای اما بی جا و مکان، در حالیکه دو لپه می خورد، با فیس غریبی برایم می گفت: "جا دارد. کار دارد. اقامتش درست شده. فقط "دوست" ندارد!"هیچ از کمبود "دوست" برای او تعجب نکردم. دیگر همه ی سنگهایم را از دسترس دستهای ولنگار و فضولش جمع کرده بودم؛ فقط یک تکه سنگ گرد سفید با نقش یک ستاره دریایی جا مانده بود، زود همان را از توی کتابخانه ی خودم کش رفتم و مانند سارقی توی کشوهای میزم پنهان کردم. باید گنجینه ام را از جلوی چشمان حسود و نفهم مهمان بدنهاد پنهان کنم. وای! بطری آبی که از معبد آبهای "زغوان" آورده بودم یادم رفته! زود بطری آب را پشت بطری های روغن زیتون و سرکه قایم کردم. وقتی بالاخره تشریف مبارکش را از خانه ام برد، تمام جیب هایم پر از قلوه سنگ شده بود.
روسپی رنگ نمی فهمد.
روسپی نمی فهمد صحرا یعنی چه؟
هرزه نمی فهمد چشمه یعنی چه؟
خرما یا انار یا نارنج و یا گل نمک یعنی چه؟
روسپی نمی فهمد ترکها و پینه های دست یعنی چه؟
روسپی نمی داند چین و چروکهای صورت پیرزن یعنی چه؟
روسپی راه می رود و افاده می کند و دروغ می گوید.
روسپی افاده اش زیاد است و شعورش کم.
روسپیان چشمها و لبها و دستان هرزه ای دارند.
روسپیان پوک اند و همیشه عینکی از اسکناس به چشم دارند.
روسپی و هرزه و افاده ای و ابله، زن و مرد ندارد.
با خود عهد کردم که دیگر هیچ وقت روسپی به خانه نیاورم.
vendredi, décembre 19, 2008
آزادی برای همه


jeudi, décembre 18, 2008
کفش های بلورین صفا در جربه

ظهر، وقتی به رستوران شهرزاد که نیمی سلف سرویس و نیمی رستوران است می روم، در همان نگاه اول می بینم تقریباً همه جور غذایی دارد و هر کس باب میلش، غذای مورد نظرش را برمی دارد. یکی دو قاشق از چند غذای تونسی برمی دارم و وقتی با سینی غدا به سمت پاسیو و پنجره های روشن می روم تا در جایی خوش منظره و دنج بنشینم، سامی، مسئول تور که مشغول غذا خوردن با همکارانش است صدایم می زند و صندلی روبرویش را به من تعارف می کند.
وقتی می نشینم در برابرم زن جوان سبزه ای با چشمان درشت هشیار نشسته است. از لباس یونیفورمشان و اسمشان که جلوی پیراهنشان نوشته شده می توانم خیلی چیزها را حدس بزنم و نیازی به معرفی نیست.
سامی از من می پرسد: "چه می نوشید؟"
- آب یا کوکا!
- شراب نه؟
- در روز شراب نه! من ایرانی هستم، هنوز آنقدر فرانسوی نشده ام که با هر وعده غذایم، شراب بنوشم. شراب مال جشن و مهمانی است.
- و تعطیلات!
- "بله. درسته. امشب شراب تونس خواهم نوشید." در حین غذا خوردن با هم حرف می زنیم. از من می پرسند: آیا بار اولی است که به تونس آمده ام؟ و پیش از این که جواب بدهم، سامی مرا مطمئن می کند که حتماً خوشتان خواهد آمد و بعد می پرسد کجاها خیال دارم بروم؟ وقتی مسیرم را توضیح می دهم. سامی می گوید: برای یک سفر کوتاه زیاد فشرده است! می گویم: می دانم. ولی زیاد وقت ندارم. سامی می گوید: عجله نکنید. باز هم وقت هست، باز هم بیایید. تونس را ذره ذره و آهسته آهسته کشف کنید. سامی جوانی آفتاب خورده با اندامی ورزیده ایست و با اطمینان حرف می زند گویی از درون محکم است. می گویم: دلم می خواهد شبی را در صحرا بگذرانم. در قلب کویر!
صفا می پرسد: چکاره اید؟
- من هم مثل شما کار می کنم تا خرج زندگیم دربیاید.
- البته!
- و در کنارش می نویسم.
-آهان! چی می نویسید؟
- هر چه که شد! مقاله، داستان، رمان، شعر، هر چه که بشود نوشت.
سامی می گوید: متأسفانه الان که شما آمده اید هوا سرد و بارانی است و خوب نیست! معمولاً این وقت سال، در جربه، هوا آفتابی و گرم بود و می شد توی دریا شنا کرد، ولی الان ده روز است که هوا سرد و بارانی است. برای رفتن به صحرا صبر کنید چون شبها صحرا خیلی سرد می شود.
- می خواستم بودن در صحرا را حس کنم. روز و شب صحرا را!
- طلوعش را! طلوع خورشید در صحرا یک تجربه بی نظیر است! اگر این بار نشد، بار دیگر!
به یاد شعر "اوکتاویو پاز" می افتم: "هر روز حادثه ایست، هر طلوع حادثه ایست" پس "طلوع"در صحرا"، هر بار حادثه ایست! برمی خیزم تا به دنبال دسر می روم ولی سامی با اشاره مرا دعوت به نشستن می کند و می پرسد: "برای دسر چه می خواهید؟"
می گویم: "میوه!"
- نمی خواهید از شیرینی های تونسی بچشید؟
-"نع! معمولاً به جای آن که بشقابم را با انبوه شیرینی تر و خشک و یا ژله ای و خامه ای پر کنم، میوه برمی دارم. پرتقال و خرما!" طعم خرماهای تونس را دوست دارم و در پاریس همیشه خوشه ای از خرمای تازه و رسیده ی تونسی می خرم و خودم از خوشه می چینمشان. حرکتی مصنوعی ولی خوش آیند. تا سامی برمی گردد ناگهان صفا بدون آن که مرا بشناسد می پرسد: مادام بلدی خواب تعبیر کنی؟
- یک کم!
چشمان درشت و هشیارش، درشت تر می شود و می پرسد: راستی؟
- تعبیر خواب به آن معنای قدیمی و فالگیرگونه برای پیشگویی را بلد نیستم اما چون سر و کارم با هنر و ادبیات است بلدم سمبل ها و نشانه ها را باز کنم و تقریباً بفهمم که منظور چیست. می دانی دیدن یک اثر هنری هم مثل دیدن یک خواب است، حرفی برای گفتن دارد ولی آنرا به شکل رویا گونه و غیرواقعی نشان می دهد.
سامی با ظرفی پر از میوه برای هر سه نفرمان برمی گردد و می نشیند. صفا با چشمان هشیارش یک دفعه با من صمیمی می شود و دور برمی دارد و خوابش را تعریف می کند: "مادام من چند شب پیش، خوابی دیدم که خیلی مرا به فکر انداخته! خواب دیدم لباس شب قشنگی پوشیده ام، مثل لباس عروسی می ماند، ناگهان نگاه کردم و دیدم کفش هایم لنگه به لنگه است. هر لنگه اش یک سازی می زد و هیچ ربطی به لنگه ی دیگر نداشت. این خواب تعبیرش چیه؟"
سامی سراپا گوش کنارمان نشسته است و منتظر جوابی از سوی من است. از صفا می پرسم: آیا می توانم در مقابل این آقا راحت صحبت کنم؟
_آره!
- "شوهرتان است؟" با شنیدن این سئوالم سامی به خنده می افتد.
- نه! دوستیم! همکاریم!
- "خب کفش یک سمبل قدیمی است برای سکس... عذر می خواهم ولی کفش بلورین سیندرلا قضیه اش چی بود؟" سامی همچنان می خندد.
-" با همسرت مشکل داری؟" پیش از آن که جوابم را بدهد به صفا می گویم: "تو، خودت بهتر از هر کسی می توانی تعبیر این خواب را بفهمی! وقتی دو لنگه کفش ناجور است یعنی چی صفا؟ پیام خوابت را می گیری یا نه؟ یعنی شما مثل هم نیستید!" سامی در تمام مدت با ذکاوت می خندد و گه گاه حرفم را با گفتن:" شما فوق العاده اید! شما درست زدید به هدف!" قطع می کند. صفا در کنار سامی راحت است و هیچ معذب نیست که خصوصی ترین بخش زندگیش افشا شده است! انگار با هم خیلی رفیق اند و سامی از زندگی داخلی صفا و شوهرش و مشکلاتشان باخبر به نظر می رسد. سامی حواسش به همه چیز است و چیزی از زیر نگاه هشیارش مخفی نمی ماند، می آیم یکی از خرماها را بردارم زود می گوید:" این خوب نیست. این را نخورید." نگاه می کنم می بینم خرمای توی دستم خشک و کال و زرد است و هیچ حواسم نبوده. خرمای کال را کنار بشقابم می گذارم.
صفا ناگهان به ساعتش نگاه می کند و می گوید: "ببخشید ولی باید بروم دخترم را از مهدکودک بگیرم." در حالی که با عجله کتش را می پوشد از من می پرسد: "شما تا کی اینجا می مانید؟ من خواب های دیگری هم دیده ام که مایلم برایتان تعریف کنم." و همانطور که کیف و وسایلش را جمع می کند: " گفتید می نویسید؟ دوست داشتم نوشته هایتان را بخوانم."
- نمی توانی چون به فارسی می نویسم.
وقتی صفا از ما دور می شود سامی هنوز می خندد و برای آخرین بار می گوید: "شما فوق العاده اید! صفا را نمی شناسید ولی درست زدید به هدف!" بعد از رفتن صفا، سامی برایم تعریف می کند که صفا و شوهرش اختلاف دارند و زندگی زناشویی خوبی ندارند ولی یک دختر دوساله هم این وسط هست.
و من ادامه می دهم: "و کفش های لنگه به لنگه ای که هیچ به هم نمی خورند!"
و سامی باز می خندد و دستش اشاره می کند: "و شما درست مستقیم ردید به هدف!"
در روزهایی که در جربه هستم به دفعات سامی و صفا را می بینم. اکثر اوقات صفا در دفتر آژانس نیست و گرفتار بچه اش است و بیشتر سامی است که با صبوری راه و چاه را نشانم می دهد. یک بار تصادفی صفا را می بینم، روزی نزدیک به بازگشتم، کمی با هم حرف می زنیم و صفا باز برایم از خوابهایش می گوید. از دندان پوسیده ای باید کندش! و باز بایست برود عقب بچه چون امروز دست تنهاست و آن روز، آخرین روز اقامتم در جربه است. صفا با عجله تند و تند حرف می زند. خودش می داند که وقت زیادی باقی نمانده: "می دانید من بایست فکر کنم. با شوهرم هیچ جوری نمی شود. از یک طرف، یک دختر دو ساله دارم ولی پدرش هیچ وقت خانه نیست و از طرف دیگر، حقوقم کفاف زندگی من و بچه را می دهد و کسی را هم دارم که اوقاتی که سر کارم بچه ام را نگه دارد. و بایست فکر کنم و بایست با شوهرم حرف بزنم چون این جوری نمی شود دیگر... می بخشید باید بروم چون یکی از همکارانم مریض است و بایست جایش جواب مردم را بدهم و بروم ببینیم برایش چکار می توانیم بکنیم"
به صفا می گویم: به خودت هم فکر کن!
صفا ناگهان با صفایی بی پایان به من می گوید: " به عقیده ی شما من چکار کنم؟ راستی شما کی برمی گردید؟"
- من که هنوز نرفته ام.
- برمی گردید. حتماً برمی گردید!
- چرا با این همه اطمینان، این حرف را می زنی؟
- چون اینجا آفتاب هست، گرما هست، دریا هست، محبت هست، نخل هست.
- خرما؟
- "آره اینجا خرما هست و... و ... صفا هم هست." این را می گوید و دوان دوان دور می شود. من هم قرار است فردا صبح با جیپ به قلب صحرا بروم.
mercredi, décembre 17, 2008
برنامه ای برای آشنایی با لوکلزیو
| ||||||
|
mardi, décembre 16, 2008
Iran - Claude Lelouch -1971

فیلم "ایران" ساخته کلود للوش را از اینجا داونلود کنید. مدت فیلم مستند "ایران" ساخته کلود للوش هیجده دقیقه است.
در ضمن حامد رحمتی با ماندانا زندیان در مورد ادبیات مهاجرت با ماندانا زندیان داشته است که همراه با شعرهای تازه ای از هر دوشان و دو مقاله در مورد آزادی بیان با ترجمه بهروز عارفی و دو مطلب در مورد هانا آرنت در کنار مطالب در چشمانی دیگر گذاشته ام.
lundi, décembre 15, 2008
دانشگاه پادگان نیست!
"دانشجو می میرد، ذلت نمی پذیرد!"....
ميز گرد راديوئی پيرامون مسايل جنبش دانشجويى در ايران
شكوفه منتظرى مازيار سميعى،امين حصورى، فريبا اميرخيزى، وحيد ولى زاده ،بهروز كريمى زاده و روزبه كريمی (مدت برنامه: دو ساعت و بیست و سه دقیقه)
![]() | ||
![]() | ![]() | |
![]() |
در مورد مبارزات دانشجویی پرونده مه 68 را از یاد نبرید.
dimanche, décembre 14, 2008
فصل قتل عام درخت ها

samedi, décembre 13, 2008
حجاب خواهرانم (7)
jeudi, décembre 11, 2008
سخنرانی لوکلزیو، شهروند جهان
| |||||||||||||||
|
| ||||||||||||||
پیش از این ویژه جایزه نوبل ادبی برای لوکلزیو را در چشمان بیدار دیده اید. امسال سه فرانسوی جزو برندگان نوبل بودند ولی انعکاس این خبر مهم فرهنگی در بخش فارسی رادیو بین المللی فرانسه بسیار ناچیز بود. برنامه رادیو همبستگی و حرفهای دو نفر که در جلسه حضور داشته اند و اجرای رادیویی یک داستان از لوکلزیو:
|
mercredi, décembre 10, 2008
یک سند مهم در مورد غلامحسین ساعدی به صورت آنلاین

1/ گفتگوی غلامحسین ساعدی در چهارچوب "تاریخ شفاهی ایران" برای دانشگاه هاروارد به صورت شنیداری و همچنین به صورت متن مکتوب و 2/ بالاخره بخشی از گفتگو، جایی که غلامحسین ساعدی در مورد شکل گرفتن "جبهمه دموکراتیک ملی ایران "حرف می زند به صورت نوار پیاده شده، قابل دسترسی است. لازم به یادآوری است که پیش از این این مصاحبه در الفبای هفتم چاپ پاریس که پس از مرگ ساعدی منتشر شد انتشار یافته بود ولی الفبای هفتم دیگر در همه جا قابل دسترسی نیست و از سوی دیگر یک مجله با اصل نوار مصاحبه فرق دارد. مدت نوار سی دقیقه است.
در این مصاحبه، غلامحسین ساعدی به منزله یک نویسنده متعد و رادیکال سیاسی چپ، نمادی از روشنفکر نویسنده ایرانی قرن بیستم، برداشت و روایت خود از تاریخ معاصری که شاهدش بوده را بیان می کند. از آقای مسعود کاظم زاده به خاطر راهنمایی شان سپاسگزارم.
mardi, décembre 09, 2008
ویدئوی فیلمی بر اساس زندگی فروغ فرخ زاد
lundi, décembre 08, 2008
در اعتراض به قتل عام شش ميليون دلفين در سی ساله ی اخير
dimanche, décembre 07, 2008
پرونده تئاتر شهر در تهران

تصورش را بکنید که یک کشور هفتاد و چند میلیونی فقط چند سالن تئاترش فعال باشد! و تازه فعال ترین سالن در معرض انواع و اقسام تهدیدهاست. می خواهند از زیرش مترو رد کنند! در سی سال گذشته، در هر گوشه پارک دانشجو مسجدی ساخته اند و از یاد نبریم که تمام نمایشهایی که در این سالن اجرا می شود از زیر دست و نظر و خودکامگی های صاف چی های ارشادی و ممیزی های گوناگون گذشته است. با این همه ، تئاتر شهر هنوز وجود دارد و گناه این بنا اینست که در وسط شهر قرار گرفته و هنوز محبوب است و هنوز نمادی از یک هنر در شرف انقراض محسوب می شود و به همین دلیل سریع قصد نابودی اش را دارند.
سال گذشته به مصر رفته بودم، در آنجا هم همین بساط بود، در کنار هر اثر باستانی و معبدی چند مسجد بود و صدای اذان و دعای مسجدها مدام و در تمام ساعت روز توسط بلندگوهایی پخش می شد!
یک روز، با دو مصری بحث تندی داشتم، آنها می گفتند که این فرهنگ ماست و مردم این را می خواهند و این اعمال خواسته ی اکثریت جامعه است و من می گفتم آنچه از مصر و تمدن کهنش خوانده ام دنیای دیگری را نشان می دهد و ضرورتی ندارد که بنیادگرایان مذهبی تمامیت فرهنگ پیشین را به سخره بگیرند و رد و بالاخره حذف کنند و از ایران مثال زدم که هجوم بنیادگرایی مذهبی تا چه حد فرهنگ تاریخی و بناهای میراث فرهنگی مان را به خطر انداخته است و این مردم نیستند که خواستار خرابی بناهای باستانی باشند بلکه سیاست سانسور و حذف دولت های تمامیت گرا و توتالیتر است.
درست مثل این که به شما پاسخ بدهند مردم "سنگسار" و "اعدام" می خواهند و مردم خواهان "قصاص" هستند و یا "چندهمسری" جزوی از فرهنگ شرقی و اسلامی است! از پاسخ های جوانی غول پیکر که می گفت مسیحی است و اسمش "باب" است و مادربزرگش در روستا حجاب دارد و حجاب جزو فرهنگشان است و هیچ ربطی به اسلام ندارد و از شنیدن حرفهای آن مصری دیگر که می گفت اگر در ایران اوضاع این طور شده پس حتماً اکثریتی در ایران وجود دارد که این را پذیرفته و خواهان آنست و در نتیجه اوضاع کنونی نموداری از خواسته های دموکراتیک اکثریت مردم ایران است حالم دگرگون شد.
آیا اعدام کودکان و نوجوانان و یا سنگسارهای پنهانی زنان و مردان جزو خواسته های دموکراتیک اکثریت مردم ایران بود؟ آن همه هجوم و توتالیتاریسم عینی در مصر حالم را بد کرد، بعدش سخت مسموم و مریض شدم . از بحث بیخود و خشن بود و یا مسمومیت غذایی؟ اهرام مصر را ندیده، از نیمه راه برگشتم و هنوز هم وقتی به یادم می آید، روحم مسموم می شود و خودم دلتنگ! راستی قرار است اسلام امروز بر سر فرهنگ های باستانی چه بلایی بیاورد؟
اخبار و پرونده مربوط به تخریب تئاتر شهر را ببینید و بالاخره ویدئوی اعتراض نهایی هنرمندان تئاتر را! در این ویدئو، چیزی که برایم حیرت آور بود این بود که تمام همدانشکده ای های سابق با سر و موی سپید دور تئاتر شهر جمع شده بودند تا اعتراض کنند ولی آقای سمندریان انگار نه انگار! هیچ تکان نخورده و عین دورانی که ما هیجده ساله بودیم و وارد دانشکده هنرهای زیبا شدیم بدون این که عبور زمان بر او اثری گذاشته باشد مثل شاخ شمشاد می آید و سخنرانی می کند!!!!!