چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: décembre 2008

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

mercredi, décembre 31, 2008

سه ویدئو از ارحام صدر

در دوران پارینه سنگی زندگی ام، گاهی اوقات در تعطیلات عید نوروز خانوادگی به اصفهان سفر می کردیم و در آن ایام، ارحام صدر هم یکی از دیدنی های اصفهان بود. در همان دوران، پخش نمایش تئاترهای ارحام صدر از تلویزیون، جایزه ای برای شب عید مردم بود و در باقی اوقات از ارحام خبری نبود که نبود. تکه هایی از لهجه اصفهانی ارحام و نسق گیری هایش در نمایش مست بخشی از خاطرات جمعی دوران کودکی و دوره نوجوانی ماست.
ارحام صدر بعد از انقلاب دیگر اجازه نداشت که به روی صحنه بیاید تا مردم را بخنداند. لات های ریشو و اخموی قمه کش مدام نسق می کشیدند. آنها هیچ سر شوخی نداشتند و تیغه ی چاقوهایشان بی وقفه، کمدی و تراژدی و نمایش را نشانه می گرفت. نظم لات های دوران عصر حجر دیگر نمایشی خنده دار نبود. آنها خشک و تلخ و خونین بودند و از مرد و زن و کودک نسق می کشیدند. لات های قداره کش عصر حجر وقتی سلطه گرفتند خنده را در دل مردم کشتند و بازیگر را به چهار میخ کشیدند تا دیگر مردم را نخنداند. سی مردم را نخنداند و سی سال شهر اصفهان پر از روضه ی آخوند و موعظه برای مردم شهیدپرور همیشه گریان شد. هیچکدامشان، هیچ یک از این امت آخوندزاده و به ظاهر "گفتمان تمدنها" ظرفیت شوخی و طنز را ندارند، فرهنگشان فرهنگ معصیت و توبه سازی است و به مجرد کوچکترین چیزی، از گوینده توقع پوزش و توبه کردن و تواب شدن دارند. در این سالها در میان اینها تنها کسی که از ته دل خندید سید خندان بود که مردم را نمی خنداند بلکه به ریش مردم می خندید.

ویدئوی دو صحنه از نمایش "مست" و "شکرپاره" از ارحام صدر

Arham sadr - mast(1)

6:20 mins

www.youtube.com

Iran "Arham Sadr in Mast"

6:36 mins

www.youtube.com

Arham Sadr, Shekarpare

2:08 mins

www.youtube.com

آقای عطار کاش آهنگ رمانتیک "مرا ببوس" و آن یکی آهنگ را روی این فیلم نمی گذاشتید چون فضا و خاطره ارحام صدر را مخدوش می کند. در این گزارش مصور گوشه هایی از زندگی ارحام صدر از زبان نوه اش امیر حافظ جهانگیری و یا از زبان خود او بازگو می شود.
سرانجام ارحام، شکرپاره اصفهان هم رفت، ارحام رفت در حالی که حسرت سی ساله ای برای به روی صحنه رفتن و خنداندن مردم را با خود داشت. ارحام هم رفت، ولی اصفهان هنوز پا برجاست. اما تا کی؟.

mardi, décembre 30, 2008

گردنبند بلور (27)

باز دلم برایش تنگ است.....
برای او که شکستنی بود....
و با کوچکترین سرمایی....
مثل بید به خود می لرزید....

برای او که اکنون زیر تلی از برف و خاک خفته است....
برای او که لحافش تا ابد قطعه ای از سنگ است

lundi, décembre 29, 2008

وداع با هارولد پینتر

Harold Pinter website
زندگی «هرولد پینتر» به روایت عکس‌های «گاردین»
سخنرانی هارولد پینتر هنگام دریافت جایزه نوبل

هارولد پینتر؛ غوغاگرخاموش

هارولد پينتر و دلهره های او

خاکستر به خاکستر (بريده ای از يک نمايشنامه)
دست آخر رفت: نمایشنامه‌ای از «هارولد پینتر» با ترجمه‌ی احمد گلشیری
بازتاب مرگ «هارولد پینتر» در رسانه‌های غرب/

متن گفت و گوی پاریس ریویو با هارولد پینتر
(منبع لینک: رادیو زمانه)

دیدار با پینتر، امیررضا کوهستانی
/ هارولد پینتر در آخرین نوار کرپ/
نشان افتخار فرانسه برای هارولد پینتر/

آخرين مونولوگ هارولد پينتر

درگذشت هارولد پینتر
آخرين مونولوگ نمايشى او


> Harold Pinter décembre 2008
Sélection de sites Internet spécialisés, liste des ouvrages disponibles en français, émissions spéciales consacrées au prix Nobel de littérature 2005, le dramaturge britannique Harold Pinter.


ویدئوی هارولد پینتر علیه جنگ: Against the War

dimanche, décembre 28, 2008

گردنبند بلور (26)



هر وقت هوا سرد می شود.....
هر وقت زمین یخ می بندد.....
هر وقت برف از آسمان می بارد.....
به یادش می افتم.....
به یاد قلب بلورینی که .....
اکنون زیر خروارها خاک خفته است

سال نو مبارک

بیش از سی مقاله ادبی و تئاتری را گذاشتم روی اینترنت. مرتب که شد خبر می دهم. سال نو بر همگی مبارک!


vendredi, décembre 26, 2008

داونلود فیلم های چارلی چاپلین

چارلی چاپلین

همه ی فیلم های چارلی چاپلین را از اینجا داونلود کنید./

وب سایت رسمی خانواده چارلی چاپلین و تازه ها

نگاهی به محبوبیت و مقبولیت چاپلین در گذر زمان.....

چارلي چاپلين اسلامي


jeudi, décembre 25, 2008

ویدئوی مراسم به خاکسپاری دکتر غلامحسین ساعدی

ویدئوی مراسم به خاکسپاری دکتر غلامحسین ساعدی، پاییز 1985 پاریس، گورستان پرلاشز....
(مدت فیلم نه دقیقه و چهل و هشت ثانیه).....
مجموعه ای در مورد ساعدی: ویژه نامه ساعدی....
بیست و چهارم دی ماه روز تولد ساعدی است، در مرگش به عزا ننشینیم، بلکه سالروز تولدش را جشن بگیریم.

mercredi, décembre 24, 2008

گردنبند بلور (25)

بابا نداشتم...
اصلاً خانواده و کس و کار نداشتم...
تو که زندگیت را پشت سر گذاشته بودی
حالا دیگه شده بودی همه کس و کارم
...
ولی چرا همه اش شور زندگی رو از من می گرفتی؟...
چرا نا نداشتی؟...
تو که خودت رمق نداشتی،
چرا مدام حال منو می گرفتی؟
...

چرا هیچوقت امیدم نمی دادی؟...
مثه درختی بودم در آستانه شکوفه و میوه......
پس چرا رگهای حیاتی ام رو مدام می چیدی؟...
چرا همیشه راه تنفسم را می بستی؟...
چرا منو در برهوت خشکسالی رها کرده بودی؟...
چرا مدام توی ذوقم می زدی؟
چرا همیشه جلوی خودم و دیگران خیطم می کردی؟ واسه چی؟

مگه من جای دخترت نبودم؟
پس چرا این اواخر هر شب مرا به یکی از دوستانت هدیه می دادی؟
ای خنزرپنزری دوران، واقعاً چه مرد زاهد و پرهیزکار و پاکدامنی بودی تو!...

mardi, décembre 23, 2008

انتشار مقالات ادبی و تئاتری ام بر روی اینترنت

اگر کمی دقت کرده باشید متوجه شده اید که دارم مقالات ادبی و تئاتری ام که این طرف و آن طرف چاپ شده بود را آهسته آهسته می گذارم روی اینترنت. انگیزه و دلیلش خصوصی است که البته دو علت اساسی داشت و یا دارد، (یک) از دست دادن دوستی بسیار عزیز و (دو) بعدش خویشاوندی نزدیک!
سیزده مقاله ادبی: بیشتر مقالات ادبی ام در مورد هدایت و چوبک و به آذین و آل احمد (دو مطلب) و ساعدی (چهار مطلب) و شاهرخ مسکوب و صمد بهرنگی و بالاخره فروغ فرخ زاد (دو مطلب) را در آرشیو ماه جولای 1997 گذاشته ام
سیزده مقاله تئاتری: مقالات تئاتری ام در مورد جورجیو اشتره لر و داریو فو و پیتر بروک و گزارش چند جشنواره آوینیون را در آرشیو ماه اوت (آگوست) 1997 خواهم گذاشت.
اکثر این مقالات حدود ده سال پیش منتشر شده است. سعی می کنم تا آخر سال 2008 این کار را تمام کنم و تا آخر زمستان هم یک مجموعه داستان را. سیستم های برنامه نویسی کامپیوتری مشکل بزرگی است ولی سعی می کنم هر طور شده تا پایان زمستان مطالبم را به فرانسه روی اینترنت بگذارم. این از خانه تکانی آخر سال بنده. فعلاً در دست تهیه و اجراست، البته تکمیل که شد خبر می دهم.

lundi, décembre 22, 2008

پیام سرگشاده به خانم اشرف دهقانی

خانم دهقانی خیلی تصادفی از مقاله شما در مورد صمد بهرنگی و راز مرگش و تحلیل تان از حرفهای آل احمد در مقاله "مرگ برادر" باخبر شدم. شما در مقاله تان "باز هم در مورد دروغ های مجله آدینه" که بخشی از کتاب "راز مرگ صمد" است در فصل هفتم صفحات 55 تا 60 نوشته اید و در سال 1381 منتشر کرده اید، نشان داده اید که چگونه آل احمد مسائل را تحریف کرده و قتل های مشکوک جوانان برومند و ورزشکاری چون غلامرضا تختی و به دنبالش صمد بهرنگی را تصادفی و میل به قهرمان طلبی مردم قلمداد کرده است. لازم به یادآوری است که مطلبی که در مورد صمد بهرنگی نوشتم فصلی از یک پژوهش در مورد نویسندگان دهه چهل بود و اطلاعاتم از مجلات و کتابخانه ها می آمد، و در آن سال به دلیل سی امین سالگرد مرگ صمد بهرنگی آن فصل را در مجله آرش منتشر کردم . اعتراف می کنم که تحریف مرگ صمد همچون مرگ تختی توسط فردی چون آل احمد را تاکنون کسی به این دقت و صراحت برایم باز نکرده بود.
به هر حال ساعدی هم در مصاحبه اش در "تاریخ شفاهی ایران" باز حرفهای آل احمد را تکرار می کند و بعد همان حرفها با اظهارات شاهدی که ناگهان پیدا می شود در مجله آدینه (مجله ای تاکنون هیچ نوع همکاری با آن نداشته ام ) تکرار می شود. این حرفها بارها و بارها تکرار می شود و حتی در حال حاضر همان اظهارات دروغین اصلی جدایی ناپذیر از زندگینامه صمد بهرنگی در خارج از کشور می شود. مثلاً نگاه کنید دانشنامه ویکپیدیا ، بخش مربوط به صمد بهرنگی را.

یادآور می شوم که مقاله و کتاب شما چند سال بعد چاپ شد و در دوران انتشار مقاله هیچکس نکاتی که شما گوشزد کرده اید را به من یادآور نشد، البته کمبود امکانات و پراکندگی های ایرانیان در خارج از کشور و دور بودن من از جو پرهیاهوی ایرانیان نیز در این فاصله بی تأثیر نبوده است. به هر حال، آنچه که مربوط به من می شود، من اشتباهات و تحریفات و اکاذیب آل احمد و بعدی ها، همه را تصحیح کردم و در وبلاگ گذاشتم. باقی را دیگران دانند. لازم به یادآوری است که بازچاپ این مقاله در ایران در کتابی زیر نظر آقای علی اشرف درویشیان بدون اطلاع و موافقت من بوده و از حذف و اضافه های آن هم به کل بی اطلاعم.
پس نسخه تصحیح شده و به روز شده مقاله "صمد بهرنگی و ماهی های سیاه کوچک" را در چشمان بیدار بخوانید.
جلال آل احمد پر بود از ارزیابی های شتابزده البته با نثری توانا و مسلط، پس به "جلال آل احمد و ارزیابی های شتابزده" هم نگاهی بیندازید.
و به قول صمد: "هر نوری هر چقدر هم ناچیز باشد، بالاخره روشنایی است."
اگر باز موردی را قابل تأمل می دانید لطفاً با ایمیل مستقیماً به من خبر بدهید.

dimanche, décembre 21, 2008

گردنبند بلور (24)

آنقدر به دریا نگاه کردم که چشمانم آبی شد!....
آنقدر به غروب نگاه کردم که غروب در چشمانم نشست!....
آنقدر به تو نگاه کردم که محو شدم.....

چه کنم؟ بلورینم، بلورین!....
هر چه ببینم همان را منعکس می کنم.....
و وای به روزی که جهنم ببینم یا مرداب!....
همه را منعکس می کنم.

samedi, décembre 20, 2008

گلهای نمکزار

گفته بودند: "جا ندارد! کار ندارد! دوست ندارد! و احتیاج به کمک دارد!" شب عید بود که آوردمش خانه! سقف کوچکم را با او تقسیم کردم تا جایی پیدا کند و کاری و دوستی. توی خانه کوچکم مدام می لولید و به همه چیز سر می کشید و هر چه می دید می پرسید: "این چیه؟"و یا: "این کیه؟" و وقتی جوابش را می دادم با دستهای وقیحش تند یک توسری به من حواله می داد و من هیچ نمی گفتم چون جا نداشت و کار نداشت و دوست نداشت و از همه چیز گذشته مهمانم بود و توی خانه ام بود.
عکس خواهرم را توی کتابخانه دید، با حالتی پر از تشر: "این کیه؟" و تا گفتم: "خواهرم!" یک توسری با دستش حواله ام داد!
سنگی که از پیرزنی در کوهپایه بنت جدیدی تونس خریده بودم را برداشت و همانطور با تشر پرسید: "این چیه؟"
- "سنگه!" یک توسری با دستش به سوی سرم حواله داد: "می دونم!" و باز یک توسری دیگر: "منظورم اینه که از کجا آوردیش؟"
- "خریدمش!" باز یک توسری دیگر از سوی دستان هرزه اش به سوی سرم در هوا نشست. نهال نخلم در گلدانی در کنار شوفاژ، تا این را شنید، زود خودش را توی خانه گم و گور کرد؛ بعدها او را ترسیده در میان حمام پیدا کردم. برگهایش کنف و آویزان بود!
با شنیدن تشرهای مهمان بی شرم، بربرهای الجدیدی سگرمه هایشان در هم رفت و با دلخوری به داخل خانه های غار مانندشان برگشتند. پیرمرد سیه چرده ای از بالای نخلی در نخلستانی در "توزر" شاخه ی پربار خرمایی به سویم عرضه کرده بود که زود همان را پس کشید. کشاورزان انارستانی در حومه "دوز"، با بغضی در گلو، نارنج ها و انارهایشان را از روی میز برداشتند. قهوه چی های حاشیه کویر مطماطه، همگی فتیله سماورهایشان که عطر نعنا و یاسمن در هوا می افشاند را پایین کشیدند و استکانهای کمرباریکشان را جمع کردند.
مثل دانش آموزی که از ناظم بداخلاقش می ترسد؛ زود انگشت های حناگرفته ام را توی جیبم فرو کردم و پیش از این که بپرسد: "این چیه؟" و توسری دیگری به من حواله بدهد دستکش های بی انگشتم که وقتی هوا سرد است به دست می کنم و پشت کامپیوتر می نشینم را از روی میز برداشتم و توی جیبم قایم کردم و آهسته آهسته به جمع و جور مشغول شدم. گلهای نمکی که از نمکزار کویر آورده بودم را از توی قفسه برداشتم و توی کشو پنهان کردم و همچنین تکه های سنگ و شیشه های خاک صحرا و کویر را و با خونسردی به گرم کردن شام مشغول شدم: انگار نه انگار که من و وسایلم این همه توسری خورده ایم.
شام را که آوردم، مهمان افاده ای اما بی جا و مکان، در حالیکه دو لپه می خورد، با فیس غریبی برایم می گفت: "جا دارد. کار دارد. اقامتش درست شده. فقط "دوست" ندارد!"هیچ از کمبود "دوست" برای او تعجب نکردم. دیگر همه ی سنگهایم را از دسترس دستهای ولنگار و فضولش جمع کرده بودم؛ فقط یک تکه سنگ گرد سفید با نقش یک ستاره دریایی جا مانده بود، زود همان را از توی کتابخانه ی خودم کش رفتم و مانند سارقی توی کشوهای میزم پنهان کردم. باید گنجینه ام را از جلوی چشمان حسود و نفهم مهمان بدنهاد پنهان کنم. وای! بطری آبی که از معبد آبهای "زغوان" آورده بودم یادم رفته! زود بطری آب را پشت بطری های روغن زیتون و سرکه قایم کردم. وقتی بالاخره تشریف مبارکش را از خانه ام برد، تمام جیب هایم پر از قلوه سنگ شده بود.

روسپی سنگ نمی فهمد.
روسپی رنگ نمی فهمد.
روسپی نمی فهمد صحرا یعنی چه؟
هرزه نمی فهمد چشمه یعنی چه؟
خرما یا انار یا نارنج و یا گل نمک یعنی چه؟
روسپی نمی فهمد ترکها و پینه های دست یعنی چه؟
روسپی نمی داند چین و چروکهای صورت پیرزن یعنی چه؟
روسپی راه می رود و افاده می کند و دروغ می گوید.
روسپی افاده اش زیاد است و شعورش کم.
روسپیان چشمها و لبها و دستان هرزه ای دارند.
روسپیان پوک اند و همیشه عینکی از اسکناس به چشم دارند.
روسپی و هرزه و افاده ای و ابله، زن و مرد ندارد.
با خود عهد کردم که دیگر هیچ وقت روسپی به خانه نیاورم.
___________________________


vendredi, décembre 19, 2008

آزادی برای همه



آزادی زنانه و مردانه ندارد. آزادی حسن و حسین ندارد. آزادی هانا و عشا ندارد. آزادی ترک و کرد ندارد. آزادی فارس و بلوچ ندارد. آزادی مسلمان یا بهایی ندارد. آزادی وبلاگ نویس و روزنامه نویس ندارد. آزادی معلم و دانشجو ندارد. آزادی درخشان و کم نور ندارد. آزادی بچه و بزرگ ندارد. آزادی سلیقه ای نیست. آزادی دوستی و دشمنی ندارد. آزادی قهرمان سازی ندارد. آزادی تاکتیک نیست. آزادی جنگ زرگری ندارد. آزادی نمایش نیست. آزادی شو تلویزیونی نیست. آزادی فردی نیست. آزادی مال همه است. پس آزادی برای فرزاد کمانگر، شهناز غلامی؛ روناک حسن زاده، هانا عبدی، محمدصدیق کبودوند، نگین شیخ الاسلامی، زینب بایزیدی و برادران علایی.... و بالاخره آزادی برای همه زندانیان سیاسی
و لغو فوری سنگسار و اعدام
Image Preview

jeudi, décembre 18, 2008

کفش های بلورین صفا در جربه

موقع رفتن به تونس، هواپیما تاخیر داشت و در سالن ترانزیت فرودگاه شارل دوگل، ناگهان از بلندگو اعلام کردند که با کارت پرواز برویم و یک نوشیدنی میهمان شان باشیم و عذر و معذرت! و خط هواپیمایی در یک پرواز چارتر تونسی به همین بسنده نکرد و چون سه ساعت دیرتر و نصفه شب به مقصد رسیده بودیم و آنها مخیل آسایشمان شده بودند نخواستند همان اول سفر برایمان خاطره تلخ ایجاد کنند؛ بنابرین وقتی به جربه رسیدیم به ما اعلام کردند که برای جبران تاخیر سه ساعته ی هواپیما فردا ناهار را در رستوران شهرزاد مهمان آنها خواهیم بود و با همین حرکت نمونه ای از مهمان نوازی تونسی را به ما نشان دادند.

ظهر، وقتی به رستوران شهرزاد که نیمی سلف سرویس و نیمی رستوران است می روم، در همان نگاه اول می بینم تقریباً همه جور غذایی دارد و هر کس باب میلش، غذای مورد نظرش را برمی دارد. یکی دو قاشق از چند غذای تونسی برمی دارم و وقتی با سینی غدا به سمت پاسیو و پنجره های روشن می روم تا در جایی خوش منظره و دنج بنشینم، سامی، مسئول تور که مشغول غذا خوردن با همکارانش است صدایم می زند و صندلی روبرویش را به من تعارف می کند.

وقتی می نشینم در برابرم زن جوان سبزه ای با چشمان درشت هشیار نشسته است. از لباس یونیفورمشان و اسمشان که جلوی پیراهنشان نوشته شده می توانم خیلی چیزها را حدس بزنم و نیازی به معرفی نیست.

سامی از من می پرسد: "چه می نوشید؟"

- آب یا کوکا!

- شراب نه؟

- در روز شراب نه! من ایرانی هستم، هنوز آنقدر فرانسوی نشده ام که با هر وعده غذایم، شراب بنوشم. شراب مال جشن و مهمانی است.

- و تعطیلات!

- "بله. درسته. امشب شراب تونس خواهم نوشید." در حین غذا خوردن با هم حرف می زنیم. از من می پرسند: آیا بار اولی است که به تونس آمده ام؟ و پیش از این که جواب بدهم، سامی مرا مطمئن می کند که حتماً خوشتان خواهد آمد و بعد می پرسد کجاها خیال دارم بروم؟ وقتی مسیرم را توضیح می دهم. سامی می گوید: برای یک سفر کوتاه زیاد فشرده است! می گویم: می دانم. ولی زیاد وقت ندارم. سامی می گوید: عجله نکنید. باز هم وقت هست، باز هم بیایید. تونس را ذره ذره و آهسته آهسته کشف کنید. سامی جوانی آفتاب خورده با اندامی ورزیده ایست و با اطمینان حرف می زند گویی از درون محکم است. می گویم: دلم می خواهد شبی را در صحرا بگذرانم. در قلب کویر!

صفا می پرسد: چکاره اید؟

- من هم مثل شما کار می کنم تا خرج زندگیم دربیاید.

- البته!

- و در کنارش می نویسم.

-آهان! چی می نویسید؟

- هر چه که شد! مقاله، داستان، رمان، شعر، هر چه که بشود نوشت.

سامی می گوید: متأسفانه الان که شما آمده اید هوا سرد و بارانی است و خوب نیست! معمولاً این وقت سال، در جربه، هوا آفتابی و گرم بود و می شد توی دریا شنا کرد، ولی الان ده روز است که هوا سرد و بارانی است. برای رفتن به صحرا صبر کنید چون شبها صحرا خیلی سرد می شود.

- می خواستم بودن در صحرا را حس کنم. روز و شب صحرا را!

- طلوعش را! طلوع خورشید در صحرا یک تجربه بی نظیر است! اگر این بار نشد، بار دیگر!

به یاد شعر "اوکتاویو پاز" می افتم: "هر روز حادثه ایست، هر طلوع حادثه ایست" پس "طلوع"در صحرا"، هر بار حادثه ایست! برمی خیزم تا به دنبال دسر می روم ولی سامی با اشاره مرا دعوت به نشستن می کند و می پرسد: "برای دسر چه می خواهید؟"

می گویم: "میوه!"

- نمی خواهید از شیرینی های تونسی بچشید؟

-"نع! معمولاً به جای آن که بشقابم را با انبوه شیرینی تر و خشک و یا ژله ای و خامه ای پر کنم، میوه برمی دارم. پرتقال و خرما!" طعم خرماهای تونس را دوست دارم و در پاریس همیشه خوشه ای از خرمای تازه و رسیده ی تونسی می خرم و خودم از خوشه می چینمشان. حرکتی مصنوعی ولی خوش آیند. تا سامی برمی گردد ناگهان صفا بدون آن که مرا بشناسد می پرسد: مادام بلدی خواب تعبیر کنی؟

- یک کم!

چشمان درشت و هشیارش، درشت تر می شود و می پرسد: راستی؟

- تعبیر خواب به آن معنای قدیمی و فالگیرگونه برای پیشگویی را بلد نیستم اما چون سر و کارم با هنر و ادبیات است بلدم سمبل ها و نشانه ها را باز کنم و تقریباً بفهمم که منظور چیست. می دانی دیدن یک اثر هنری هم مثل دیدن یک خواب است، حرفی برای گفتن دارد ولی آنرا به شکل رویا گونه و غیرواقعی نشان می دهد.

سامی با ظرفی پر از میوه برای هر سه نفرمان برمی گردد و می نشیند. صفا با چشمان هشیارش یک دفعه با من صمیمی می شود و دور برمی دارد و خوابش را تعریف می کند: "مادام من چند شب پیش، خوابی دیدم که خیلی مرا به فکر انداخته! خواب دیدم لباس شب قشنگی پوشیده ام، مثل لباس عروسی می ماند، ناگهان نگاه کردم و دیدم کفش هایم لنگه به لنگه است. هر لنگه اش یک سازی می زد و هیچ ربطی به لنگه ی دیگر نداشت. این خواب تعبیرش چیه؟"

سامی سراپا گوش کنارمان نشسته است و منتظر جوابی از سوی من است. از صفا می پرسم: آیا می توانم در مقابل این آقا راحت صحبت کنم؟

_آره!

- "شوهرتان است؟" با شنیدن این سئوالم سامی به خنده می افتد.

- نه! دوستیم! همکاریم!

- "خب کفش یک سمبل قدیمی است برای سکس... عذر می خواهم ولی کفش بلورین سیندرلا قضیه اش چی بود؟" سامی همچنان می خندد.

-" با همسرت مشکل داری؟" پیش از آن که جوابم را بدهد به صفا می گویم: "تو، خودت بهتر از هر کسی می توانی تعبیر این خواب را بفهمی! وقتی دو لنگه کفش ناجور است یعنی چی صفا؟ پیام خوابت را می گیری یا نه؟ یعنی شما مثل هم نیستید!" سامی در تمام مدت با ذکاوت می خندد و گه گاه حرفم را با گفتن:" شما فوق العاده اید! شما درست زدید به هدف!" قطع می کند. صفا در کنار سامی راحت است و هیچ معذب نیست که خصوصی ترین بخش زندگیش افشا شده است! انگار با هم خیلی رفیق اند و سامی از زندگی داخلی صفا و شوهرش و مشکلاتشان باخبر به نظر می رسد. سامی حواسش به همه چیز است و چیزی از زیر نگاه هشیارش مخفی نمی ماند، می آیم یکی از خرماها را بردارم زود می گوید:" این خوب نیست. این را نخورید." نگاه می کنم می بینم خرمای توی دستم خشک و کال و زرد است و هیچ حواسم نبوده. خرمای کال را کنار بشقابم می گذارم.

صفا ناگهان به ساعتش نگاه می کند و می گوید: "ببخشید ولی باید بروم دخترم را از مهدکودک بگیرم." در حالی که با عجله کتش را می پوشد از من می پرسد: "شما تا کی اینجا می مانید؟ من خواب های دیگری هم دیده ام که مایلم برایتان تعریف کنم." و همانطور که کیف و وسایلش را جمع می کند: " گفتید می نویسید؟ دوست داشتم نوشته هایتان را بخوانم."

- نمی توانی چون به فارسی می نویسم.

وقتی صفا از ما دور می شود سامی هنوز می خندد و برای آخرین بار می گوید: "شما فوق العاده اید! صفا را نمی شناسید ولی درست زدید به هدف!" بعد از رفتن صفا، سامی برایم تعریف می کند که صفا و شوهرش اختلاف دارند و زندگی زناشویی خوبی ندارند ولی یک دختر دوساله هم این وسط هست.

و من ادامه می دهم: "و کفش های لنگه به لنگه ای که هیچ به هم نمی خورند!"

و سامی باز می خندد و دستش اشاره می کند: "و شما درست مستقیم ردید به هدف!"

در روزهایی که در جربه هستم به دفعات سامی و صفا را می بینم. اکثر اوقات صفا در دفتر آژانس نیست و گرفتار بچه اش است و بیشتر سامی است که با صبوری راه و چاه را نشانم می دهد. یک بار تصادفی صفا را می بینم، روزی نزدیک به بازگشتم، کمی با هم حرف می زنیم و صفا باز برایم از خوابهایش می گوید. از دندان پوسیده ای باید کندش! و باز بایست برود عقب بچه چون امروز دست تنهاست و آن روز، آخرین روز اقامتم در جربه است. صفا با عجله تند و تند حرف می زند. خودش می داند که وقت زیادی باقی نمانده: "می دانید من بایست فکر کنم. با شوهرم هیچ جوری نمی شود. از یک طرف، یک دختر دو ساله دارم ولی پدرش هیچ وقت خانه نیست و از طرف دیگر، حقوقم کفاف زندگی من و بچه را می دهد و کسی را هم دارم که اوقاتی که سر کارم بچه ام را نگه دارد. و بایست فکر کنم و بایست با شوهرم حرف بزنم چون این جوری نمی شود دیگر... می بخشید باید بروم چون یکی از همکارانم مریض است و بایست جایش جواب مردم را بدهم و بروم ببینیم برایش چکار می توانیم بکنیم"

به صفا می گویم: به خودت هم فکر کن!

صفا ناگهان با صفایی بی پایان به من می گوید: " به عقیده ی شما من چکار کنم؟ راستی شما کی برمی گردید؟"

- من که هنوز نرفته ام.

- برمی گردید. حتماً برمی گردید!

- چرا با این همه اطمینان، این حرف را می زنی؟

- چون اینجا آفتاب هست، گرما هست، دریا هست، محبت هست، نخل هست.

- خرما؟

- "آره اینجا خرما هست و... و ... صفا هم هست." این را می گوید و دوان دوان دور می شود. من هم قرار است فردا صبح با جیپ به قلب صحرا بروم.


mercredi, décembre 17, 2008

برنامه ای برای آشنایی با لوکلزیو

برنامه رادیو همبستگی به مناسبت نوبل ادبی امسال و حرفهای هایده درآگاهی و آذر محلوجیان، دو نفر که در جلسه دریافت جایزه نوبل حضور داشته اند همراه با اجرای رادیویی یک داستان از لوکلزیو:











mardi, décembre 16, 2008

Iran - Claude Lelouch -1971

کلود للوش، فیلم ساز فرانسوی، مستند «ایران» را در سال 1971 پس از جشن های 1971 شیراز ساخت. این فیلم برش هایی از تصاویر سرزمین ایران است که با موسیقی فرانسیس له (سازنده موسیقی متن فیلم love Story وهمکار همیشگی کلود للوش) پیوند می خورد. فیلم به سفارش یک شرکت نفتی و به عنوان هدیه ای به شهبانو فرح پهلوی ساخته شده است.
فیلم و عکس هایی زیبا از ایران آن روز: مجموعه 98 عکس از آرشیو کلود للوش را ببینید (این عکسهای زیبا را خانم ماندانا زندیان فرستاده)،
فیلم "ایران" ساخته کلود للوش را از اینجا داونلود کنید. مدت فیلم مستند "ایران" ساخته کلود للوش هیجده دقیقه است.
در ضمن حامد رحمتی با ماندانا زندیان در مورد ادبیات مهاجرت با ماندانا زندیان داشته است که همراه با شعرهای تازه ای از هر دوشان و دو مقاله در مورد آزادی بیان با ترجمه بهروز عارفی و دو مطلب در مورد هانا آرنت در کنار مطالب در
چشمانی دیگر گذاشته ام.

lundi, décembre 15, 2008

دانشگاه پادگان نیست!

"دانشجو می میرد، ذلت نمی پذیرد!"....

برخی از سایت ها و رادیوهای ایرانی خارج از کشور، روز دانشجو و مبارزات دانشجویی و بحث هایی در مورد آن را منعکس کردند، مثلاً: رادیو همبستگی
ميز گرد راديوئی پيرامون مسايل جنبش دانشجويى در ايران
شكوفه منتظرى مازيار سميعى،امين حصورى، فريبا اميرخيزى، وحيد ولى زاده ،بهروز كريمى زاده و روزبه كريمی
(مدت برنامه: دو ساعت و بیست و سه دقیقه)


مبارزات دانشجوئي: گفتگو با حسن جنیدی از دانشجویان چپ دانشگاه زنجان

در مورد مبارزات دانشجویی پرونده مه 68 را از یاد نبرید.
***
رادیو فرهنگی فرانسه (فرانس کولتور) به مناسبت شصتمین سال اعلام بیانیه حقوق بشر، به مدت یک هفته هر روز برنامه داشت و پرونده جامع و بسیار آگاهی دهنده ای را به حقوق بشر وموارد نقض حقوق بشر در جهان از جمله ایران اختصاص داد.
***
بخش فارسی رادیو بین المللی فرانسه زیر پوشش خانه رادیو قرار دارد و قرار است روزنامه نگارانش که از همان امکانات و حقوق کارمندان فرانسوی برخوردارند گزارشی جامع و در همان سطح و کیفیت و بسیار تخصصی تر برای اطلاع رسانی انجام بدهند ولی متأسفانه با سیاست های سازشکارانه و میانه روی های مصلحت طلبانه ای که گردانندگان این رادیو در سالهای خاتمی به بعد پیش گرفتند انعکاس اخبار دانشجویی در سطح حداقل بود و این رادیو به گفتگو با تنی چند از دفتر تحکیم وحدت اکتفا کرد! خسته نباشید! خیلی زحمت کشیدید!
***
رزا نیوز فقط یک نفر است و فقط یک وبلاگ دارد و دست تنها در خارج از کشور دارد یک بچه را بزرگ می کند رزا روشن در وبلاگ خود، اخبار دانشجویی را از خبرنامه های مختلف به شکل گسترده ای از عکس و خبر و تصویر گرفته در آرشیوش منعکس کرده است.

dimanche, décembre 14, 2008

فصل قتل عام درخت ها



در آن هنگام که هفت هزار نخل سر سبز را در قلب کویر سر می بریدند، تو کجا بودی؟

samedi, décembre 13, 2008

حجاب خواهرانم (7)

تقدیم به همه ی فرهیختگانی که حجاب مسئله آنان نیست و تقدیم به کسانی که گفتمان تمدنشان اینست: "حجاب مسئله من نیست" و یا "یه روسری هم کسی رو نکشته!" و سرانجام "بهتره از مسئله حجاب بگذریم تا به بقیه مسائل بپردازیم".....

jeudi, décembre 11, 2008

سخنرانی لوکلزیو، شهروند جهان

برنامه مفصل رادیوی فرهنگی فرانسه (فرانس کولتور) به مناسبت نوبل ادبی 2008 برای لوکلزیو همراه با سخنرانی او هنگام دریافت جایزه ادبی نوبل در استکهلم. این برنامه سه درس مهم ادبی در مورد لوکلزیو و معرفی کتابهای او را به همراه دارد و در مجموع کل برنامه حدود هفت ساعت طول می کشد و برای مدت یک ماه روی سایت فرانس کولتور قابل شنیدن است و بعد می رود توی آرشیو، پس بهتر است این برنامه را ضبط کنید. البته برنامه به زبان فرانسه است.




----- Le discours
En exclusivité, Tout arrive ! diffuse le discours prononcé par Jean-Marie Le Clézio à Stockholm, au moment de recevoir son Nobel de littérature.
> la suite






----- 3 cours de littérature
Toujours à l'écoute sur Les sentiers de la création, les cours de littérature de Jean-Marie Le Clézio à l'université Pop' du Lieu unique à Nantes.
> la suite




----- Les livres du Nobel 2008 de littérature
Une sélection d'ouvrages de Jean-Marie Gustave Le Clézio, depuis "le Procés-verbal" jusqu'à "Ritournelle de la faim".
> la suite



پیش از این ویژه جایزه نوبل ادبی برای لوکلزیو را در چشمان بیدار دیده اید. امسال سه فرانسوی جزو برندگان نوبل بودند ولی انعکاس این خبر مهم فرهنگی در بخش فارسی رادیو بین المللی فرانسه بسیار ناچیز بود.
برنامه رادیو همبستگی و حرفهای دو نفر که در جلسه حضور داشته اند و اجرای رادیویی یک داستان از لوکلزیو:





mercredi, décembre 10, 2008

یک سند مهم در مورد غلامحسین ساعدی به صورت آنلاین

به لطف آقای مسعود کاظم زاده، و از طریق کامنتی که برایم در سایت ایرانیان گذاشته بودند از دسترسی به سندی مهم در مورد غلامحسین ساعدی به صورت آنلاین باخبر شدم....
1/ گفتگوی غلامحسین ساعدی در چهارچوب "تاریخ شفاهی ایران" برای دانشگاه هاروارد به صورت شنیداری و همچنین به صورت متن مکتوب و 2/ بالاخره بخشی از گفتگو، جایی که غلامحسین ساعدی در مورد شکل گرفتن "جبهمه دموکراتیک ملی ایران "حرف می زند به صورت نوار پیاده شده، قابل دسترسی است. لازم به یادآوری است که پیش از این این مصاحبه در الفبای هفتم چاپ پاریس که پس از مرگ ساعدی منتشر شد انتشار یافته بود ولی الفبای هفتم دیگر در همه جا قابل دسترسی نیست و از سوی دیگر یک مجله با اصل نوار مصاحبه فرق دارد. مدت نوار سی دقیقه است.
در این مصاحبه، غلامحسین ساعدی به منزله یک نویسنده متعد و رادیکال سیاسی چپ، نمادی از روشنفکر نویسنده ایرانی قرن بیستم، برداشت و روایت خود از تاریخ معاصری که شاهدش بوده را بیان می کند. از آقای مسعود کاظم زاده به خاطر راهنمایی شان سپاسگزارم.

mardi, décembre 09, 2008

ویدئوی فیلمی بر اساس زندگی فروغ فرخ زاد

lundi, décembre 08, 2008

در اعتراض به قتل عام شش ميليون دلفين در سی ساله ی اخير

ويدئوی قتل عام دلفين ها
برای امضای پتی شن


dimanche, décembre 07, 2008

پرونده تئاتر شهر در تهران

فرهنگ زدایی شاخ و دم ندارد. به همین سادگی آب می بندند به پاسارگاد! از زیر چهارباغ مترو رد می کنند و در کنار بیستون بایست حتماً یک اتوبان بسازند تا تمام علائم گذشته و تمدن پیشین محو شود. به همین سادگی!
تصورش را بکنید که یک کشور هفتاد و چند میلیونی فقط چند سالن تئاترش فعال باشد! و تازه فعال ترین سالن در معرض انواع و اقسام تهدیدهاست. می خواهند از زیرش مترو رد کنند! در سی سال گذشته، در هر گوشه پارک دانشجو مسجدی ساخته اند و از یاد نبریم که تمام نمایشهایی که در این سالن اجرا می شود از زیر دست و نظر و خودکامگی های صاف چی های ارشادی و ممیزی های گوناگون گذشته است. با این همه ، تئاتر شهر هنوز وجود دارد و گناه این بنا اینست که در وسط شهر قرار گرفته و هنوز محبوب است و هنوز نمادی از یک هنر در شرف انقراض محسوب می شود و به همین دلیل سریع قصد نابودی اش را دارند.
سال گذشته به مصر رفته بودم، در آنجا هم همین بساط بود، در کنار هر اثر باستانی و معبدی چند مسجد بود و صدای اذان و دعای مسجدها مدام و در تمام ساعت روز توسط بلندگوهایی پخش می شد!
یک روز، با دو مصری بحث تندی داشتم، آنها می گفتند که این فرهنگ ماست و مردم این را می خواهند و این اعمال خواسته ی اکثریت جامعه است و من می گفتم آنچه از مصر و تمدن کهنش خوانده ام دنیای دیگری را نشان می دهد و ضرورتی ندارد که بنیادگرایان مذهبی تمامیت فرهنگ پیشین را به سخره بگیرند و رد و بالاخره حذف کنند و از ایران مثال زدم که هجوم بنیادگرایی مذهبی تا چه حد فرهنگ تاریخی و بناهای میراث فرهنگی مان را به خطر انداخته است و این مردم نیستند که خواستار خرابی بناهای باستانی باشند بلکه سیاست سانسور و حذف دولت های تمامیت گرا و توتالیتر است.
درست مثل این که به شما پاسخ بدهند مردم "سنگسار" و "اعدام" می خواهند و مردم خواهان "قصاص" هستند و یا "چندهمسری" جزوی از فرهنگ شرقی و اسلامی است! از پاسخ های جوانی غول پیکر که می گفت مسیحی است و اسمش "باب" است و مادربزرگش در روستا حجاب دارد و حجاب جزو فرهنگشان است و هیچ ربطی به اسلام ندارد و از شنیدن حرفهای آن مصری دیگر که می گفت اگر در ایران اوضاع این طور شده پس حتماً اکثریتی در ایران وجود دارد که این را پذیرفته و خواهان آنست و در نتیجه اوضاع کنونی نموداری از خواسته های دموکراتیک اکثریت مردم ایران است حالم دگرگون شد.
آیا اعدام کودکان و نوجوانان و یا سنگسارهای پنهانی زنان و مردان جزو خواسته های دموکراتیک اکثریت مردم ایران بود؟ آن همه هجوم و توتالیتاریسم عینی در مصر حالم را بد کرد، بعدش سخت مسموم و مریض شدم . از بحث بیخود و خشن بود و یا مسمومیت غذایی؟ اهرام مصر را ندیده، از نیمه راه برگشتم و هنوز هم وقتی به یادم می آید، روحم مسموم می شود و خودم دلتنگ! راستی قرار است اسلام امروز بر سر فرهنگ های باستانی چه بلایی بیاورد؟


اخبار و پرونده مربوط به تخریب تئاتر شهر را ببینید و بالاخره ویدئوی اعتراض نهایی هنرمندان تئاتر را! در این ویدئو، چیزی که برایم حیرت آور بود این بود که تمام همدانشکده ای های سابق با سر و موی سپید دور تئاتر شهر جمع شده بودند تا اعتراض کنند ولی آقای سمندریان انگار نه انگار! هیچ تکان نخورده و عین دورانی که ما هیجده ساله بودیم و وارد دانشکده هنرهای زیبا شدیم بدون این که عبور زمان بر او اثری گذاشته باشد مثل شاخ شمشاد می آید و سخنرانی می کند!!!!!

This page is powered by Blogger. Isn't yours?