چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: juillet 2016

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

vendredi, juillet 29, 2016

شب های بیداری

 
این شعر را به مناسبت جنبش شب بیداران نوشته بودم به «احمد شاملو»، شاعری که تا دمِ مرگ، چون درختی تنومند و استوار ایستاده بود تقدیم می کنم.

شب های بیداری

هنوز از پا ننشسته ایم،
همچون درخت، ایستاده ایم
بیدار می مانیم و گوش به زنگ
تاریخ مان، آغازِ روزهای بهاری است و آغازِ روزهای بیداری
شمارشِ مان معکوس است، انفجارمان به سوی رهایی!
شعاری را مدام با خود زمزمه می کنیم
هیچ کس رهبر ما نیست
هیچ کس پیرو ما نیست
هیچ کس سخنگوی ما نیست
سندیکا نیستیم، اهلِ مذاکره و زد و بند با هیچ دولتی نیستیم
مانند درخت آنقدر زیرِ باران می ایستیم تا ریشه بزنیم
اهلِ خشونت نیستیم، اما اثر چاقو و کنده کاری اراذل بر تنه مان پیداست
اهلِ خشونت نیستیم اما اهلِ مقاومت و ایستادگی هستیم پس چون درخت می ایستیم
شبها خواب نمی مانیم گرچه خواب های خوشی در سر داریم
ایستاده کتاب می خوانیم، ایستاده بحث می کنیم و ایستاده تبادلِ اندیشه!
شب های بارانی، برایمان روشن و سپید اند؛ مانند خورشید نیمه شب!
بیدار می مانیم و با رویای مشترک، شبهای توفانی را بهاران می کنیم.
بیدار می مانیم و با امید به بهروزی، شبهای تیره را چراغان می کنیم.
اشتراکِ دانش و فرهنگ
اندیشه های ناب و نانِ رایگان
میراثِ ماندگاری برای بشریت
تصحیح خطاهای تاریخی،
با هم در سوزِ سرد بی اَمان،
بیدار می ایستیم و چشم به راه،
خواب نیستیم. تا روز بیداری،
تا روزِ نهایی، تا روز دیگری در ماه مارس،
ایستاده، شبها بیداریم و چشم به راه!
در زمینِ زیرِ پایمان ولوله ای برپاست!
انتشارِ رگ و ریشه های اتحاد به دنیای پیرامونی و زیرزمینی!
ترکیدنِ رگها و شریان های درخت، در آفریقا و اسپانیا و اوکراین!
درخت، پارک، جنگل، بیشه، انبوه توده ها ایستاده در همه جا!
صدای ضربانِ انقلابمان را می شنوی؟
جوانه ها را بر سر شاخه ها نمی بینی؟
صدای وقوعِ زلزله تاریخ را حس می کنی؟
Paris 28/05/16

Libellés :


mercredi, juillet 27, 2016

مستندهای آموزش - پرورشی کیارستمی «اولی ها»



سه سال پس از جنگ تحمیلی ایران و عراق، «اولی ها»، در سال 1363 ساخته می شود. فیلمی در رثای برقراری نظم و ایجاد سپاهی منظم و مطیع. نسلی نو و انباشته از پاسداران و سربازانِ امام. آقای ریشویی که در مدرسه ظاهراً همه کاره است و مدیر و ناظم و معلم ورزش و معلم اخلاق و معلم کلاس اول هم هست، مثل لاجوردی با عینک سیاه یا عباس کیارستمی از بچه ها بازجویی می کند و مرتب از آنها می  خواهد برای خطایی که مرتکب شده اند از هم معذرت بخواهند. «اولی ها» حکایت کلاس اولی هاست. کلاس اولی ها همان متولدین متولدین پنجاه وهفت یا سال انقلاب شکوهمند ایران هستند! بچه ها یکی پس از دیگری در حضور آقا توبه کرده و تواب می شوند. بچه های بغض کرده و پشیمان یکی پس از دیگری از دفتر ندامتگاه خارج می شوند. بچه هایی که رویایشان به «مهندس کمیته» شدن تعدیل یافته و دعوای خانگی یا زد و خورد دو همسایه، برایشان همان به معنای کُشتن و یا فیلم جنگی است و همه اینها جلوی دوربین تواب ساز کیارستمی در «کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان!» ضبط می شود.
در دقیقه شانزدهم فیلم، مادری برای ثبت نام پسرش به مدرسه آمده است، مدیر از او می پرسد که به چه دلیل  شناسنامه بچه متولد پنجاه و هفت را یک سال بزرگتر (پنجاه و شش) گرفته اند؟ مادر بچه (محمدعلی صفریان) که زنی بیسواد با چادر مشکی است جوابی می دهد. فکر میکنید چه جوابی می دهد؟ معمولاً به چه دلیلی شناسنامه بچه را یک سال بزرگتر می گرفتند؟ 
برای این که بچه زودتر به مدرسه برود و خواندن و نوشتن یاد بگیرد؟ 
برای این که زودتر به دانشگاه برود؟
برای این که زودتر کار پیدا کند؟ 
راستی چرا هیچ کجای فیلم های عباس کیارستمی که به آموزش و پرورش کودکان و مدرسه  می پردازد هیچوقت مسئله «خواندن و نوشتن و یادگیری» مطرح نمی شود؟
جواب :« ما فکر کردیم یه سال زودتر می ره سربازی! »
توجه داشته باشیم که فیلم در سالهای اوجِ جنگ ساخته شده است. آیا هیچ وقت از خود پرسیده ایم : «مادرانِ پاسداران شهید چه کسانی هستند؟» فیلمهای کیارستمی از این نظر اسناد خوبی برای تخقیقات جامعه شناسی و روانشناسی جامعه هستند و بارتابِ روحیه ایرانیان در  دوره رشد فاشسیم دینی.
بچه ها سربازان آینده اند. گذر بچه معلول مدام  مسئله جنگ را به ما یادآور می شود. مگر بچه می تواند «معلولِ جنگی» یا «شهیدِ زنده» زاده شود؟ یک جایی در فیلم آقای مدیر بچه معلول را می گذارد ترک دوچرخه اش و پس از مسافتی از دوچرخه پیاده می شود و سوار اتوبوس شرکت واحد می شود، به نظر می رسد آقای مدیر به صورت آشکار و پنهان جور بچه معلول در داخل و خارج از مدرسه به دوش می کشد! خب زندگی در سالهای جنگ، سخت و پیچیده بود اما قصدش را به صورت روشن متوجه نمی شوم، امیدوارم این فرانسوی هایی که عاشق فیلمهای ایشان شدند و خارج از نوبت نخل طلا را به ایشان اهدا کردند، هدف ایشان را از گردش و دوچرخه سواری و اتوبوس متوجه شده باشند!
از نکته های جالب این فیلم این است که همه این کودکان در یک سن و همه در کلاس اولِ دبستان هستند و جز ورزش یا «مشقِ نظام» هیچ آموزش دیگری نمی بینند. اولی ها، آنهایی هستند که تازه وارد «دنیای مشق و نظام» می شوند. مهرداد که لیوانش را گم کرده بیشتر می ترسد که مادرش تنبیه اش کند تا آقای مدیر! در پایان آقای مدیر یا کارگردان (یا صحنه گردان دانشکده اوین به سبک کانون پرورش قکری)، از یکی از شاگردان که دوستش را بخشیده تقدیر می کند و از بچه ها می خواهد که همگی به او «آفرین، صد آفرین» بگویند و به دنبال شاگرد، از فراش مدرسه (سمبل مستضعفین) قدردانی می کند و این وسط «آقا» خودش سریع یک دسته گل سرخ از سوی شاگردان دریافت می کند. یکی از بچه ها اجازه می خواهد تا گلها را بو کند. «آقا اجازه! می شه گُلا رو بو کنیم؟»
و آقا دستش را جلو می برد و اجازه می دهد بچه ها در حالتی که شبیه «به بوسیدن دستِ آقا» است گلها را بو کنند!

یکی از بچه ها می گوید: آقا اینا به ما می گویند کلاه قرمزی! و آقا با بزرگواری دستی بر سر کودک میکشد و می گوید: «برای این که کلاه قرمزی هستی دیگه!»
از تصویر و حرکات این آقا یاد چیزی نمی افتید؟ کودکی برای مادرش بی تابی می کند و می خواهد به خانه برود و فیلم با پیوستن او (بچه ننه) به صف ورزش و در کنار دیگران و سربازانِ امام به پایان می رسد.
اینها، همین بچه های معصوم هفت ساله، همین کوچولوهای کلاه قرمزی ناز قرار است در این مدارس یاد بگیرند که مرد شوند و گریه نکنند. هر روز در دفتر آقا توبه کنند و معذرت بخواهند.
این بچه ها کم کم مانند سگ پاولوف یاد می گیرند خودشان را با صدای سوت آقا تنظیم کنند و دیگر هرگز دلشان برای ننه شان تنگ نشود و زندگیشان درون صفِ منظم همین مدرسه نظام باشد و از همین هماهنگی سوت از آقا و حرکت از بچه ها کیف کنند و همین درس، اولین و بزرگترین درس بنیادین است برای اولی ها، برای سپاهِ نوینِ اسلامی آقا. 
1h 19, 1984


Libellés : , ,


dimanche, juillet 24, 2016

کجایی، محسن چاووشی

حميد احمدی
دو روایت از بزرگ علوی و فریدون آذرنور
از مجموعه گفت وگوهای حمید احمدی
در رابطه با برنامه تاریخ شفاهی ایران در قرن بیستم

Libellés :


mercredi, juillet 20, 2016

همبستگی با اعتصابِ غذای زندانیان سیاسی عقیدتی


 هنگامی که به ناحق متهم به «اقدام علیه نظام» شده ای.
هنگامی که به ناحق به سکوت محکوم شده ای
هنگامی که در بندِ جهالت اسیری
هنگامی که از همه جا نومید شده ای
هنگامی که جز «اعتصابِ غذا» چاره ای نیست
در زندان، در لحظات ضعف و انتظار تنها نیستی
در آن هنگام، این سوی مرزها، همراه توام.
دور از تو، هم پیمان با تو، همه با هم،
دست هایمان را در دست یکدیگر می گذاریم و خواستارِ آزادیِ عقیده و بیان می شویم.
همگی با هم «اعتصابِ غذا» می کنیم و خواستار آزادیِ قلم می شویم.
ما با هم در همبستگی با تو «اعتصابِ غذا» می کنیم و خواستار آزادی تو می شویم.
پاریس 20/07/2016

Libellés :


This page is powered by Blogger. Isn't yours?